خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
487
امتیاز واکنش
15,311
امتیاز
328
زمان حضور
123 روز 16 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان: پایدار
نویسنده: هادِس کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: *ELNAZ*
ژانر: جنایی_مافیایی، اجتماعی

خلاصه: قبلا به قول خودش دزد ساده‌ای بود و هیچکس آنچنان تلاش نمی‌کرد که دستگیرش کنه؛ ولی فقط یک گلوله شلیک شده، تونست زندگیش رو متحول کنه. حالا دیگه عوض شد، بی‌رحم‌تر شد! اعتقاداتش شعله ور شده و به زندگی بقیه آتش‌افکنی می‌کنه. دیگه دزد گمنام سابق نیست، کل جهان دنبالش افتادن... .


در حال تایپ رمان پایدار | ~Hades~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *Z.A.H.R.A*، Saghar، . faRiBa . و 12 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
487
امتیاز واکنش
15,311
امتیاز
328
زمان حضور
123 روز 16 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
پایدار به عقایدش، حتی اگر تا پای مرگ برسد.
قوانین را می‌شکند و بی اعتنا راه می‌رود روی خرده شیشه‌ها
تمام راه های برگشت را با دستان خودش آتش کشید؛ تا هرگز به عقب برنگردد!


در حال تایپ رمان پایدار | ~Hades~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: maryamstarfire، *Z.A.H.R.A*، Saghar و 11 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
487
امتیاز واکنش
15,311
امتیاز
328
زمان حضور
123 روز 16 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
با تمام قدرتی که داشتم، فقط می‌دویدم و می‌دویدم.
نفس کشیدن برام معنی نداشت، چشمام رو بسته بودم و فقط بادی رو حس می‌کردم به صورتم می‌خورد.
از پشتم صدای ابله‌هایی که دنبالم بودن می‌اومد. می‌گفتن:«وایسا!»
صدای کفش‌ها و زنجیرهاشون بهم انگیزه می‌داد که تندتر بدوم!
چشمام رو باز کردم و دیدم به انتهای خیابون رسیدم؛ می‌تونستم بپیچم به سمت بازار و ردم رو گم کنم! امن‌ترین جا در حال حاضر، بین هیاهوی مردمه.
به سمت چپ پیچیدم، ماشین‌ها برام بوق می‌زدن ولی همچنان من فرار می‌کردم و پلیس ابله دنبالم می‌دوید.
نزدیک بود پژوی خاکستری زیرم بگیره اما در رفتم و بالاخره تونستم ردم رو بین مردم گم کنم!
نفس زنان دستم رو گذاشتم روی دیوار و به اطرافم نگاه کردم، موفق شدم!
بازار شلوغ، لبریز از آدم، پیرمردهای کاسب داد می‌زدن، همه حراج زدن، زنا داشتن پول شوهرشون رو حروم می‌کردن.
منم یک بدبخت بودم که به دیوار آبی رنگ با نقاشی شهید نمی‌دونم کی، تکیه داده.
پلیس با این لباس‌ها قطعا پیدام می‌کرد، چاره‌ای جز خریدن لباس ندارم!
همه دست‌فروش‌ها ماشالله چادر زده بودن! سمت یکی از دست‌فروش‌ها رفتم. تقریبا همه ارزون بودن پس فرقی نداشت. یکی از اون دایی‌های پیر گفت:
- سلام جوون خوشتیپ چی بدم بهت؟
منظورش از خوشتیپ با من بود؟! فکر می‌کردم پیرمردها از جوون‌های اراذل اوباش خوششون نمی‌اومد.
به لباس‌ها نگاه کردم، یه پیرهن آستین کوتاه آبی زرد بود. مسخرست ولی هیچکس نمی‌تونست تشخیص بده کسی که این پیرهن رو پوشیده خود منم!
- اینا رو بده دایی جون.
پیرهن رو برداشتم با یه شلوار سفید انتخاب کردم و دست پیرمرد دادم.
هزینش درکل نود تومن شد.
شونه بالا انداختم، سفت‌تر چسبیدم به کوله پشتی؛ اگه وسط بازار می‌دزدیدنش زحماتم به باد می‌رفت.
از جیبم نود تومن برداشتم و دادم. اونم گفت خدا بده برکت و از این حرکت‌های کاسبین.
- دایی، می‌گم‌ها جایی هست اینا رو بپوشم؟
اونم داخل چادر راهنماییم کرد. لباس‌های خودم رو اونجا رها کردم و کوله پشتیم رو از جلو آویزون کردم و به دویدن ادامه دادم.
پیرمرد پشت سرم صدا زد، گفت لباس‌هات رو جا گذاشتی اما من همچنان داشتم از اونجا دور می‌شدم.
خوبه، حداقل پیرمرد اون‌ها رو می‌فروخت و یه مثقال ثواب توی دفتر خالی فرشته سمت راست شونم نوشته می‌شد.


در حال تایپ رمان پایدار | ~Hades~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • قهقهه
Reactions: Tavan، maryamstarfire، *Z.A.H.R.A* و 13 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
487
امتیاز واکنش
15,311
امتیاز
328
زمان حضور
123 روز 16 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
دیگه حسابی دور شده بودم و عمرا پلیس پیدام می‌کرد.
آروم آروم قدم برمی‌داشتم، فکر کنم به محل متروکه رسیده بودم. اینجا اکثر خونه‌ها وسایل داخلش هست و البته که صاحباشون اونجا رو تَرک کرده. جای عالی ای بود برای من!
غروب بود تقریبا، چند دقیقه بعد هوا تاریک می‌شد. می‌تونستم توی یکی از این خونه های متروکه امشب رو بخوابم.
ولی اول باید با اون یارو حرف بزنم و بگم کارش ردیفه. دیگه مثل قدیم ها تلفن عمومی زیاد پیدا نمی‌شد، مگر در سطح شهر.
خب اونم حل میشه فکر کنم، یکی رد شد میگم تلفنش رو بده حرف بزنم.
کیفم رو مثل گنجینه طلا توی آ*غو*شم گرفته بودم؛ دست کمی هم از گنجینه طلا نداشت.
چشمم به یه دیوار قدیمی خورد، پشتش یه خونه آجری خرابه بودش. بهتره برم داخلش رو بگردم شاید بشه اونجا موند.
کیفم رو بالای دیوار گذاشتم، پام رو گذاشتم روی آجر دیوار، خودم رو کشیدم و بالای دیوار نشستم.
کیفم رو برداشتم و از دیوار پایین پریدم. قلنج گردنم رو شکوندم و به خونه نگاه کردم؛ بد نیست یه چند هفته مهمون این متروکه باشم!
در قفل نداشت، با پام به جلو هلش دادم. کمی خاک از بالای شیار در ریخت.

داخل خونه بوی رطوبت می‌داد، دیوارها پوسیده بودن و همه جا از خاک پر بودش.
به داخل یکی از اتاق‌ها رفتم، تشک قدیمی یه تـ*ـخت رها شده بود؛ یه پتو و کپسول گاز، فکر کنم محل زندگی یه معتاد بوده، شایدم هست!
مهم نیست، به معتادها کافیه لگد بزنی تا بمیرن.

کیف رو پرت کردم روی زمین و خودم روی تشک نشستم، زیپ کیفم رو باز کردم و پول ها و اسناد رو وسط ریختم.
اسناد رو از پول جدا کردم، حدودا چند ملیونی پول هست اینجا، باید بشمرم!
پول ها رو دوباره داخل کیفم گذاشتم و روی تشک دراز کشیدم. اسناد رو برداشتم و در همون حالت نگاهشون کردم.
از اسناد سر در نمی‌آوردم، من سوادم در حد شمارش، جمع، تفریق و خوندن متن روزنامه بود.
مهم نبود، لابد اون مرد خوشگل می‌دونست چیه.
اسناد رو هم داخل کیف گذاشتم، حسابی خسته بودم.
کیفم رو به عنوان بالش زیر سرم گذاشتم، می‌ترسیدم، ممکن بود معتادی چیزی بیاد پول و اسناد رو بدزده برام دردسر جدید درست بشه. اگه کسی بخواد کیف رو از زیر سرم بکشه، می‌فهمیدم و بیدار می‌شدم و حسابش رو می‌رسیدم.
با خیال نه چندان آسوده، پتو رو تا سرم بالا کشیدم و چشمام رو بستم.


در حال تایپ رمان پایدار | ~Hades~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Tavan، LIDA_M، ASaLi_Nh8ay و 6 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
487
امتیاز واکنش
15,311
امتیاز
328
زمان حضور
123 روز 16 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
کنارش ایستادم و به نمای شهر نگاه کردم، آسمون آبی و ساختمون‌های خاکستری.
برج میلاد هم به صورت محوی دیده می‌شد.
داخل یه اتاق بودم، تو یه ساختمون که اسمش "شرکت" بود و نمی‌دونستم چه کاربردی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان پایدار | ~Hades~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Tavan، LIDA_M، ASaLi_Nh8ay و 7 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا