خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خالق عشق
نام اثر: ریسمان عنادی
نام نویسنده: مبینا حسینی‌فر (mobina. hf) کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: فاطمه بیابانی
منتفدان: آیدا رستمی Tavan

ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
گاهی اگر گذشت کنیم‌ و ببخشیم، زندگی زیباتر است؛ قلب‌ها آرام‌تر است!
اما؛ او نبخشید و به قصد انتقام جلو آمد!
حال قلبش‌ و مغزش‌ هرکدام یک‌ سازی می‌زنند و اوست که باید تصمیم بگیرد، قلبش‌ را انتخاب کنند یا مغزش‌ را؟
ریسمان عنادی(گره‌ی بغض)
نقد و بررسی:
تاپیک عکس نوشته: عکس نوشته‌ی رمان ریسمان عنادی | ~MoBiNa~ کاربرانجمن 98
تاپیک عکس شخصیت‌ها: عکس شخصیت‌های رمان ریسمان عنادی | ~MoBiNa~ کاربر انجمن98
#مبینا_حسینی_فر
#ریسمان_عنادی


در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Leyla، Maria.na، Afsa و 62 نفر دیگر

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع


0b8ff7854c75aa6ee.jpg

مقدمه:
گاهی وقت‌ها زندگی به گونه‌ای حالت را می‌گیرد که گمان می‌کنی
بازی را باختی!
اما تقدیر چیز دیگری برایت رقم زده است.
سرنوشت در دفتر طلایی رنگش، برایت صبر کشیده تا تحمل کنی داغ عزیزانت!
برایت مهربانی کشیده تا ببخشی ظلم اطرافیانت‌را!
اما مواقعی، نمی‌شود بخشید؛ نمی‌شود تاوان شکستن قلب‌را نگیری، نمی‌توانی بنشینی‌و نگاه کنی تا فرد خاطی، روزگارت‌را با خودکارش سیاه کند!
حال نوبت من است، نوبت من!
#مبینا_حسینی_فر
#ریسمان_عنادی


در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Meysa، Leyla، Maria.na و 68 نفر دیگر

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول:
با چشم‌های به خون نشسته به صحنه‌ی دردناک رو به روم خیره
بودم.
چقدر از این صحنه‌ تنفر داشتم!
نگاهم دردناکم روی مادرم قفل شد که به سرو صورتش می‌کوبیدو گریه می‌کرد:
-رایان مادر کجایی؟ کجایی که ببینی چی به سرمون اومده؟
بخدا تو حقت نبود بری، به‌خدا حقت نبود!
آخ که کجایی بدبختی‌مون‌رو ببینی؟ مگه قرار نبود زن بگیری؟ مگه قرار نبود من نوه‌‌ات روببینم؟ ها؟ پس چی‌شد؟
چشم‌های دریایی رنگم دوباره طوفانی شد، نمی‌تونستم این وضعیت مامان‌رو تحمل کنم.
فقط خیره به سنگ قبر بودم.
"رایان رادمهر، فرزند محمد رادمهر"
صدای گریه‌ی بقیه آزارم می‌داد، مدام صداها تو سرم اکو پیدا می‌کردن.
نگاهم به آدم‌ها افتاد، چقدر از رنگ مشکی متنفر بودم.
هنوز هم باورم نمی‌شد رایانِ من همچین کارهایی کرده باشه!
صدای هق‌هق آرومم بلند شده بود، حتی نای گریه کردن هم نداشتم!
آروم اشک‌هام‌رو با دستم پاک کردم‌، همه‌جارو زرد می‌دیدم، همه‌جا تار بود.
دنیا دور سرم می‌چرخید.
خیره به لـ*ـب‌های روناک بودم که با گریه حالم‌رو می‌پرسید، هیچی نمی‌گفتم؛
-آیحان خوبی؟
چند بار حرفش تو مغزم تکرار شد، پوزخند زدم‌و تودلم گفتم:
-وقتی عزیزت، برادر بزرگت دیگه نیست، مگه میشه خوب بود؟
ولی فقط نگاهش کردم‌و سکوتم می‌ترسوندش.
دیگه اشک نریختم، چشمه‌ی اشکم خشک شده بودو به شدت می‌سوختن.
سنگینی نگاهی رو حس کردم‌و سرم‌رو بالا آوردم، تا نگاهش کردم، نگاهش رو ازم دزدیدو به سنگ قبر خیره شد.
عینک آفتابی روی صورتش نمی‌ذاشت درست چهره‌ش رو ببینم.
نگاهم رو ازش گرفتم‌و دوباره به مردمی که مشغول گریه زاری بودن‌و بعضی‌هاهم پچ‌پچ می‌کردن دوختم، چقدر حرف‌هاشون برام سنگین تموم می‌شد.
نگاهی به زن رو به روم انداختم که آردم می‌گفت:
-معلوم نیست چیکار‌ها که نکرده که اعدامش کردن‌.
حال خوبی نداشتم، ولی مطمئنن اگر حالم خوب بود حالش‌رو جا می‌آوردم، فکم شروع به لرزش کرد، از بغض، از ناراحتی، از حرص... .
***
(ساشا)
بانفرت به عکس درون دستم خیره شدم، چقدر این بشر نفرت انگیز بود! چشم‌هایی که شرارت‌ پستی درونش شعله میزد!
نگاه نفرت‌بارم‌رو از اون عکس لعنتی گرفتم‌و کلافه از رو صندلی مشکی رنگم بلند شدم‌و به طرف پنجره‌ی اتاقم رفتم، به آسمون خیره شدم.
هنوز صحنه‌ی اون روز لعنتی جلوی چشم‌هام بود، صحنه‌ای که فراموش نشدنی بود!
سخته، خیلی سخته صحنه‌ی مردن‌و جون دادن عزیزت‌‌‌رو ببینی!
اون‌هم خواهر کوچیک‌ترت که کل عمر زندگیت‌رو در کنارش سپری کردی!
فردا حتما باید به دیدن آیحان می‌رفتم.
به افکارم پوزخندی زدم، خود به خود رایان از راهم برداشته شده بود!


در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Meysa، Leyla، Maria.na و 67 نفر دیگر

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم:
(آیحان)
خسته از کار به صندلی لم دادم‌و چشم‌هام‌رو آروم روی هم فشردم، درست ۴۷ روز از نبود رایان می‌گذشت و روز به روز سخت‌تر می‌شد نبودش!
باصدای تلفن کلافه چشم‌هام رو باز کردم‌و جواب دادم:
-بله؟
صدای منشی توی گوشم پیچید:
-سلام خانم، یه آقایی اومدن باشما کار دارن.
اخمی بین ابروهام نشست:
-فامیلش؟
-میگن؛ مستفی هستن.
همچنین کسی نمی‌شناختم ولی سرتکون دادم‌‌و گفتم:
-بگو بیاد تو.
وقطع کردم.
نگاهم به اتاقم افتاد، صندلی‌های مشکی، دیوارهایی که‌با کاغذ دیواری‌های کرم رنگ راه‌راه پوشیده شده بود، ساده اما شیک‌.
با صدای در دست از آنالیز برداشتم‌و باغروری که در محل کار داشتم گفتم:
-بفرمایید.
در باز شدو بادیدن قیافه‌ش به شدت تعجب کردم، بادیدن قیافه‌ی شوتم لبخندی زدو گفت:
-سلام، مستفی هستم.
گیج سرتکون دادم‌و گفتم:
-بله، خوش اومدین، بفرمایید.
وبه صندلی رو به روی میزم اشاره کردم.
با همون لبخندش روی صندلی نشست، لبخند چندشی زدم‌و گفتم:
-خوش اومدین!
دستی به گردنش کشیدو گفت:
-ممنونم، من ساش... .
با زنگ خوردن گوشیم حرفش نصفه موند.
زیر لـ*ـب ببخشیدی گفتم‌و گوشیم‌و برداشتم، ولی با دیدن اسمش اخمی بین ابروهای قهوه‌ای رنگم نشست.
دکمه‌ی بـ*ـغل گوشی رو زدم‌و قطعش کردم.
کنجکاو بهم زل زده بود، ولی بانگاهی که بهش انداختم خودش رو جمع کردو گفت:
-داشتم می‌گفتم؛ من ساشا دوسته رایان خدابیامرز هستم.
برای یه کاری مزاحم شدم.
سری تکون دادم‌و گفتم:
-بفرمایید.
ابروهای خوش‌فرم‌و قوه‌ای رنگش پرید بالا و گفت:
-طولانیه، این‌جا نمی‌شه حرف زد.
خواستم حرفی بزنم که عین عجل‌معلق پرید وسط حرفم‌و گفت:
-کار مهمی دارم، وگرنه مزاحم نمی‌شدم.
-باشه، خیلیه‌خوب.
بالحنی که خوش‌حالی درونش موج می‌زد گفت:
-خوبه، فردا ساعت ۵ کافی شاپ (...)
سرتکون دادم‌و قبول کردم.
-چی میل دارین؟ قهوه، چای؟
-هرچی شما می‌خورین.
سرتکون دادم‌و زنگ زدم آبدار چی قهوه بیاره.
نگاهی به سرتا پای مستفی کردم، هیکل مردونه‌‌و جسته‌ی بزرگی داشت، رگ‌ دست‌هاش بیرون زده بود، معلوم بود ورزشکاره.
تیشرت مشکی همراه با شلوار جین تنگ مشکی بیشتر هیکلش مردونه‌ش رو به نمایش گذاشته بود.
چشم‌های سبز زیبایی داشت، سبزی چشم‌هاش به زیبایی جنگل می‌خورد‌، ابروهای تمیز شده‌‌ که مشخص بود برداشته‌.
دماغی متناسب با صورتش‌و لـ*ـب‌های گوشتی.
دیدم سه ساعته همین‌جور پررو پررو زل زدم بهش زشته.
در اتاق زده شدو آقای محمدی وارد اتاق شد.
لبخند کجی‌روی لـ*ـب‌های سرخ آغشته به رژم نشست.
آقای محمدی آبدارچی شرکت بالبخند روی لـ*ـب‌هاش جلو اومدو به مستفی خوش آمد گفت؛ و بعد قهوه‌اش رو روی میزش گذاشت‌و بعد قهوه‌ی من.
لبخندی زدم‌و گفتم:
-ممنونم.
-خواهش می‌کنم دخترم.
نگاهی بهش انداختم، مردی تقریبا ۵۶ ساله‌ی خوش اخلاقی بود.
چین‌و چروک‌های روی صورتش ندا می‌داد؛ که زندگی سختی داشته!
بایه ببخشید از اتاق خارج شد.
***
همیشه به این‌که کسی میمیره نباید آهنگ گوش داد اعتقادی نداشتم‌و ندارم.
هندزفری‌رو از روی پاتختی سفید رنگ کنار تختم برداشتم‌و به گوشیم وصل کردم‌و مشغول آهنگ گوش کردن شدم.


در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Meysa، Leyla، Maria.na و 61 نفر دیگر

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم:
با تکون خوردن تـ*ـخت چشم‌های آبی رنگم رو باز کردم، بادیدن سینی چای که خدمه برام آورده بود، لبخندی رو لـ*ـب‌هام نقش بست، هندزفریم‌رو درآوردم‌و گفتم:
-دستت‌دردنکنه.
لبخندی روی لـ*ـب‌های سرخ غنچه‌ایش نقش بست:
-خواهش می‌کنم خانم‌جان.
***
با تحسین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Meysa، Leyla، Maria.na و 52 نفر دیگر

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم:
-من‌ یه کارخونه‌ی بزرگ نخ‌سازی داشتم، من به مرز ورشکسته‌گی رسیده بودم که رایان دستم‌رو گرفت‌و کمکم کرد، من کلی بهش مدیونم، اگه اون نبود الان من آواره‌ی کوچه‌خیابون بودم!
زل زدم به چشم‌های سبز رنگش‌و متفکر سرتکون دادم.
-آهان، متاسفم، کجا جوابم رو اعلام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Meysa، Leyla، Maria.na و 49 نفر دیگر

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم:
با نیش‌باز زل زدم به مامانم که درحال تی‌وی دیدن بود:
-مامان؟
سرش‌رو بالا آوردو بااون چشم‌های قهوه‌ای رنگش زل زد بهم:
-چی‌می‌خوای باز؟
لـ*ـب‌هام‌رو ورچیدم:
-وا مامان یعنی چی؟
یک‌هو که انگار چیزی یادم اومده نشستم‌روی مبل‌ سلنتطی ماننده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Meysa، Leyla، Maria.na و 48 نفر دیگر

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم:

***
تو اتاق کارم مشغول پشه پروندن بودم؛ که تلفن اتاقم به صدا در اومد، درحالی که تیکه‌م رو از صندلی مشکی رنگم می‌گرفتم؛ جواب دادم:
-بله؟
صدای نازک‌و مهربون منشی پیجید تو گوشم:
-سلام خانم، آقای تمجید اومدن،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Meysa، Leyla، Maria.na و 46 نفر دیگر

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم:
- امشب خواستم یه مهمونی بدم که؛ خبرِ پدر‌و مادر شدنمون رو بهتون بدم!
کم‌کم همه نیش‌هاشون تا پس کله‌شون باز شدو شروع به تبریک گفتن؛ کردن!
نیشم‌رو مثل همه باز کردم‌و روبه تمجیدو پانته‌آ که درحال صحبت کردن باهم بودن عین پارازیت خودم‌رو انداختم وسط بحث...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Meysa، Leyla، Maria.na و 45 نفر دیگر

~MoBiNa~

کاربر حرفه‌ای
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
1,525
امتیاز واکنش
19,361
امتیاز
263
محل سکونت
خونه تتل ؛)))
زمان حضور
54 روز 23 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم:
***
با وحشت به رو به رومون خیره بودیم، صندلی‌هامون تکون می‌خوردن‌و بهمون آب می‌پاشید، یهو از بالا یه انکبوت آویزون اومد جلو چشمم، جیغم بلند شد! روناک در حال سکته زدن بود! ولی پسرا خیلی ریلکس مشغول فیلم دیدن بودن؛ ای بمیرین!
دست‌هام‌رو، رو دسته‌ی مشکی رنگ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ریسمان عنادی | mobina .hf کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Meysa، Leyla، Maria.na و 43 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا