خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظرت راجب رمانم؟

  • افتضاح

    رای: 0 0.0%
  • بد

    رای: 0 0.0%
  • بدنیست

    رای: 0 0.0%
  • خوبه

    رای: 0 0.0%
  • برام مهم نیست

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده : .

hanane.h.f.z

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/12/20
ارسال ها
588
امتیاز واکنش
7,959
امتیاز
143
محل سکونت
دریای پیامدها
زمان حضور
15 روز 6 ساعت 28 دقیقه
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان: شیطان واعظ
نام نویسنده: hanane.h.f.z
نام ناظر:Narin_F
ژانر: جنایی-مافیایی، تراژدی، اجتماعی



***
خلاصه:
او یک کشیش است، کشیشی که وظایفش را فراموش کرده و در نفرت غرق شده است. او برخلاف تمام کشیش‌‌های دیگر نه کتابی در دست دارد و نه صلیبی، او صلاحی دارد به اسم ذهن! ذهنی که دین را به زانو در می‌آورد...! او برخلاف تمام کشیش‌های دیگر به راه یافتن به بهشت فکرنمی‌کند، تنها فکر و ذکر او انتقام است. انتقامی که از او یک شیطان واعظ ساخت! شیطانی زمینی..!

*واعظ:نصیحت کننده_اندرزگو


در حال تایپ رمان شیطان واعظ | hanane.h.f.z کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: نوازش، Ghazaleh.A، Asal_Zinati و 16 نفر دیگر

hanane.h.f.z

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/12/20
ارسال ها
588
امتیاز واکنش
7,959
امتیاز
143
محل سکونت
دریای پیامدها
زمان حضور
15 روز 6 ساعت 28 دقیقه
مقدمه:
او یک شیطان نصیحت کننده است!
جام‌های مرگ را به دستان آنها می‌سپارد و با چند حرکت کار را به اتمام می‌رساند!
در یک دست، کتاب آسمانی و در دست دیگر، جامی‌است لبریز از نفرت!
جامی که مدعی یک تاریکی بزرگ است!
خواهان سیاهی، پلیدی!
او کسی نیست جز شیطان واعظ! :)

.
.
.
*این رمان اختصاصی رمان98است!
*نکته:این رمان کاملا تخیلی است و نویسنده قصد توهین به هیچ دین و آینی را ندارد..!


در حال تایپ رمان شیطان واعظ | hanane.h.f.z کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: نوازش، fatim808، Ghazaleh.A و 16 نفر دیگر

hanane.h.f.z

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/12/20
ارسال ها
588
امتیاز واکنش
7,959
امتیاز
143
محل سکونت
دریای پیامدها
زمان حضور
15 روز 6 ساعت 28 دقیقه
پارت اول

دست‌هایش را در جیب شلوارِ پارچه‌ای‌اش فرو کرد و آرام نفسش را از سـ*ـینه‌ی به انگار آتش گرفته‌اش خارج کرد. در خاطر دارد که یک سال است سـ*ـینه‌اش می‌سوزد، دلتنگی‌اش به آتشی از جنس نفرت تبدیل شده که کم کم درحال در برگرفتن وجودش بود! آتشی که نه نشان از پاکی بود و نه نشان از خدایی! آتشی که تنها نشانه‌ی یک نفرت عظیم و بی‌پایان بود!
آتشی که در قلبش رخنه کرده بود عظیم‌تر از آن چیزی بود که دیگران توان تصورش را داشتند. کجاست آن آدریانوس خونسرد؟ کجاست آن مردِ عاشق؟!
او هنوز هم عاشق بود؛ اما تنها سهم او از آن عشق پاک، اندکی خاطره بود که حال درحال کمرنگ شدن بودند. خاطراتی که زندگی او را تشکیل داده بودند!
آن دختره زیبا، جوانه‌ی لـ*ـذت را در قلب سنگی آن به وجود آورده بود؛ اما افسوس که همان دختر با رفتنش آن جوانه را خشکانده بود! افسوس که دیگر نه همسری داشت و نه فرزندی!
فرزندانی که از برگ گل پاک‌تر و زیباتر بودند. فرزندانی که با هربار پدر گفتن، قلب پدرشان را به لرزه در می‌آوردند. آه دنیا بسی بی‌رحم بود!
آدریانوس سرش را بلند کرد و به آسمان نارنجی رنگ سوئد خیره شد، هوا سردتر از همیشه بود. صدای آواز پرندگان به گوش می‌رسید؛ اما افسوس که هیچ کدام از آنها جای خالی خانواده‌اش را پر نمی‌کرد، خانواده‌ای که راهی آسمان شده بودند. خانواده‌ای که دیگر نمی‌دانست خاک با چهره‌ی آنها چه کرده است!
دست مردانه‌اش را در موهای مشکی‌اش فرو کرد، دیگر این زندگی برای او معنایی نداشت!
حال تنها برای انتقام نفس می‌کشید، به راستی که او زندگی نمی‌کرد، فقط نفس می‌کشید.
از نفس‌هایی که از یک سـ*ـینه‌ی سوخته خارج می‌شدند چه توقعه‌ای می‌توان داشت؟!
به سمت خیابان قدم برداشت، بعد از گذشت چند دقیقه تاکسی زرد رنگی روبه‌روی او ترمز کرد! آدریانوس به سمت پنجره‌ی ماشین خم شد و با صدایی که غم خاصی در آن موج می‌زد گفت:
-کلیسای لوتری؟!
پیرمرد سوار بر تاکسی لبانش را لمس کرد و درحالی که آینه‌ی ماشین را درست می‌کرد گفت:
-سوارشو!
آن مرد به ظاهر آرام و ساکت، درب ماشین را باز کرد و سوار تاکسی شد. پیرمرد درحالی که به روبه‌رویش خیره شده بود گفت:
-کلیسای لوتری چرا؟!
به سمت او برگشت، عمیق به نیم رخ او خیره شد و چیزی نگفت! پیرمرد به سمت او برگشت و با تکان دادن ابروهای سفیدش از او پرسید"چیه؟" آدریانوس تنها سرش را آرام تکان داد و به سمت پنجره برگشت!


در حال تایپ رمان شیطان واعظ | hanane.h.f.z کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: نوازش، The Sunflower، دونه انار و 15 نفر دیگر

hanane.h.f.z

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/12/20
ارسال ها
588
امتیاز واکنش
7,959
امتیاز
143
محل سکونت
دریای پیامدها
زمان حضور
15 روز 6 ساعت 28 دقیقه
پارت دوم

دیگر حتی نای حرف زدن با انسان‌های معمولی را نداشت. شایدهم داشت؛ اما نمی‌خواست انرژی‌اش را برای کارهای جزئی از دست بدهد. باید انرژی‌اش را ذخیره می‌کرد، تا تمام آنها را برای رسیدن به آن هدفِ شوم صرف کند!
قبل از آشنایی با همسرش تنها یک کشیش بود. کشیشی که محبوبیت خاصی در کلیسا داشت؛ محبوبیتی که حال دیگر فراموش شده بود. به راستی که او محبوبیت خاصی داشت؛ اما آن محبوبیت کجا و مردِ شکسته‌ی الان کجا!؟
آرام گره‌ی مابین ابروهایش را عمیق‌تر کرد و درحالی که به فضای بیرون از ماشین خیره شده بود لـ*ـب باز کرد:
-برای تمام کردن یک کار قدیمی!
پیرمرد بینی‌اش را بالا کشید و درحالی که سیبیل‌های کم پشتش را لمس می‌کرد گفت:
-مسلما یک آدم عادی، می‌تونه چه کاری تو کلیسا داشته باشه؟!
آخ عجب پیرمرد سمج و پرحرفی بود. آدریانوس از او و امسال او متنفر بود، چگونه می‌توانست با حرف‌های آنها کنار بیاید؟! افسوس افسوس که دستانش بسته بود؛ وگرنه با مشت در دهان آن پیرمرد می‌کوباند تا دیگر جرعت فضولی کردن را نداشته باشد! کلافه نفسش را از سـ*ـینه‌اش خارج کرد و گفت:
-برای یک اعتراف کوتاه به کلیسا میرم!
پیرمرد گلویش را صاف کرد، درحالی که صدای ضبط ماشین را بیشتر می‌کرد گفت:
-موفق باشی مردجوان!
و بازهم آه سوزناکی مهمان سـ*ـینه‌ی سوخته‌ی آدریانوس شد! موفقیعت دیگر در دنیای او معنایی نداشت. او درگیر یک کینه‌ شده بود؛ کینه‌ای که دیگر برای سرکوب کردنش دیر شده بود!
به افرادی که در پیاده‌رو درحال رفت و آمد بودند خیره شد، هرکدام از آنها دغدغه‌ی خودشان را داشتند. دقدقه‌هایی که دیگر برایشان عادت شده بود. آه، در این دنیا اقدامی نکنند که شاید روزی در بهشت به آرامش رسند! قانون‌هایی که دیگر بسیار کلیشه‌ای و ضایع بودند.
پیرمرد فرمان را چرخاند و گفت:


-اسمت چیه پسرجان؟
آدریانوس چشمانش را روی هم بست و زیرلب فحشی نثارش کرد و درحالی که حلقه‌ی ازدواجه در انگشتش را لمس می‌کرد گفت:
_آدریانوس!
پیرمرد به سمت او برگشت و گفت:
-ریشه یونانی داره؟
مردجوان به بیرون از ماشین خیره شد و بی‌میل گفت:
-مادرم یونانی بوده! این اسمم انتخاب مادرمه!
پیرمرد لبخندی زد و دیگر صحبتی نکرد، شاید بی‌میلی آدریانوس را حس کرد. شایدهم ذهنش پیش دخترش بود؛ دختری که دیگر اثری از او در سوئد نبود! گمان می‌کرد او را دزدیده‌اند؛ اما افسوس که‌ دختر زیبارویش با پای خودش روانه‌ی تباهی شده است!


در حال تایپ رمان شیطان واعظ | hanane.h.f.z کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: نوازش، دونه انار، Armîtå_M و 14 نفر دیگر

hanane.h.f.z

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/12/20
ارسال ها
588
امتیاز واکنش
7,959
امتیاز
143
محل سکونت
دریای پیامدها
زمان حضور
15 روز 6 ساعت 28 دقیقه
پارت سوم
روبه‌روی کلیسای لوتری توقف کرد و درحالی که نگاهش را به سمت مردجوان هدایت می‌کرد.گفت:
-اینم از کلیسای لوتری!
آرام سرش را تکان داد، مقداری از آن کاغذهای سبز رنگی که تعیین کننده‌ی محبوبیت انسان‌ها بودند؛ را روی داشبورت قرار داد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شیطان واعظ | hanane.h.f.z کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Armîtå_M، M£R، نوازش و 11 نفر دیگر

hanane.h.f.z

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/12/20
ارسال ها
588
امتیاز واکنش
7,959
امتیاز
143
محل سکونت
دریای پیامدها
زمان حضور
15 روز 6 ساعت 28 دقیقه
پارت چهارم
انسان‌هایی که دیگر انسان نیستند! آدریانوسِ جوان بر روی یکی از آن نیمکت‌ها قرار گرفت و در صورته مجسمه‌ی عیسی مسیح خیره شد. پدر ویکتور به سمت او قدم برداشت و کنار او قرار گرفت؛ کشیش دست‌ مردانه‌اش را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شیطان واعظ | hanane.h.f.z کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Hannaneh، Kameliaparsa، Ryhwn و 8 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا