خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان هیولای رایانه‌ای | ملیکا نصیریان کاربر انجمن رمان 98

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
٭★بسم الله★٭
نام رمان: هیولای رایانه‌ای
نام نویسنده: ملیکا نصیریان
نام ناظر: haniye anoosha
ژانر: تخیلی، ترسناک

خلاصه:
رازی نهان از گذشته، که دنبال کردنش مساوی است با اتفاقات شومی که آینده‌ی
سارا را تحت تأثیر قرار می‌دهد و او چیز های زیادی را فدای این سرپوش برداشتن
از روی این راز شوم می‌کند!
انجمن رمان ۹۸
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
مقدمه:
دستی بی‌رحم از گذشته بیرون می‌جهد بر زندگیم چنگ می‌زند!
یک به یک قربانی می‌دهند و چه روزگار بی‌رحمی است
که مرا به جا می‌گذار تا با معمای شوم و هیولای نهفته در درون آن بجنگم!
تمام این سیاهی مرا فرا خواهد گرفت و ترس...
وحشتی عظیم سایه‌ خود را بر زندگیم می‌نهد!
زندگی؟!
و دیگر این زندگی نکبت، هیچ بوی زندگی نمی‌دهد!
همه چیز به دستان هیولای بی‌رحمی دریده خواهد شد؛
هیولایی که از میان جرقه‌های آتش بیدار می‌شود و زندگیم را به نابودی می‌کشد!
انجمن رمان ۹۸
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
نگران بودم، نگران این اس‌ام‌اس غیر منتظره و شوکه کننده و...
به شکمم چشم دوختم. نگران بچم هم بودم!
-سارا؟
افکارم مانند پازلی از هم پاشید و به زمان حال پرتاپ شدم. سوالی به رامین نگاه کردم.
-حالت خوبه عزیزم؟
-نه!
تو چشم‌هام موشکافانه نگاه کرد. اون دنبال چی بود؟! بی‌شک نمی‌تونست بفهمه
من کنجکاو گذشته‌ام شدم و می‌خوام دست به چه ریسک بزرگی بزنم!
-بهار؟ چی شده؟!
سرم رو به شونه‌اش تکیه کردم.
-نمی‌دونم!
انگار از رفتار عجیبم کلافه شده بود. دستش رو دور شونه‌ام حلقه کرد.
-دلت گرفته؟ دوست داری بریم بیرون حال و هوات عوض بشه؟
آره، این بهترین فکر بود! اینطوری از فکر و خیال بیهوده راحت می‌شدم!
سریع بلند شدم و تظاهر به خوشحال کردم و ذوق زده گفتم:
-آره، بریم!
دستش رو گرفتم و از تـ*ـخت بلند شد. هر دو آماده شدیم تا برای خوردن شام به رستوران بریم. وقتی با رامین از خونه بیرون رفتیم، نمی‌دونم چرا استرس بدی به دلم چنگ زد! این حس چی بود؟! اصلا من چطور به اون شخص اعتماد کردم و گفتم به اون آدرس فردا میام؟! از هر جهت هم نگاه می‌کردم کار عاقلانه‌ای نبود، اما من سال‌ها بود که کنجکاو این حقیقت بودم! حقیقت خونواده‌ام، کسایی که هرگز نفهمیدم کی هستند!
از زمانی که چشم باز کردم پیش مامان پری زندگی می‌کردم و بعد هم که پدرم بعد چندین سال برگشت؛ ناگهان غیب شد! واقعا عجیبه و هیچوقت هیچکس توضیحی برای سوال‌های من درباره‌ی خونواده‌ام نداشت!
پشت میز رستوران با غذام بازی می‌کردم و رامین در آرامش تمام غذا می‌خورد و سر صحبت رو در رابـ*ـطه با موضوع‌های مختلف باز می‌کرد. خوب بود، این‌که مدت کمی حواسم از اون اس‌ام‌اس و فردایی که هیچ چیز از اون معلوم نبود، منحرف بشه خوب بود و تنها چیزی که اون لحظه می‌خواستم دقیقا فکر نکردن به اون موضوع بود!
اما انگار کنه‌وار این اتفاق عجیب به افکارم چسبیده بود!
-سارا اسم بچمون رو اگر دختر بود بزاریم...
لـ*ـبخندی زدم و میان حرفش پریدم:
-دختر بود، صبا، پسر بود ارشیا!
تک خندی زد و گفت:
-از قبل انتخاب کردی؟!
سر تکون دادم و لـ*ـبخندم عریض‌تر شد.
-من روز خواستگاری هم به این موضوع فکر کردم عزیزم!
خنده‌اش وسعت یافت، انگار هر دو داشتیم از اون فضای سنگین میانمان بیرون می‌اومدیم و مدتی با هم خوشی می‌کردیم که...
انجمن رمان ۹۸
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
موبایل رامین زنگ خورد. به صفحه‌ی موبایل نگاهی انداخت و عذر خواهی و کرد و تماس رو وصل کرد.
بی‌خیال غذام رو تند تند خوردم تا بعد از تموم شدن مکالمه به خونه برگردیم!
نه به شوقم برای اومدن به رستوران، نه به حالا که احساس خشتگی شدیدی می‌کردم و برای رفتن به خونه لحظه شماری می‌کردم!
یکدفعه صدای «چی!» بلند رامین من رو از جا پروند! نگران اول به من نگاهی انداخت و بعد بلند شد و از رستوران بیرون رفت.
چه اتفاقی افتاده بود؟! نگران به در رستوران چشم دوختم. پنج دقیقه مکالمه‌اش زمان برد و وقتی برگشت با عجله گفت:
-عزیزم بلندشو یک کاری برام پیش اومده، تو رو می‌رسونم خونه.
از تعجب چشم‌هام گرد شده بود! کار؟! اون هم این موقع شب؟!
اخم کردم و بلند شدم و با هم از رستوران بیرون رفتیم. به محض اینکه سوار ماشین شدیم پرسیدم:
-چه کاری؟!
-با هم بعد در موردش صحبت می‌کنیم! واقعا الان نه!
به چهره‌ی پر از تشویش و چشم‌های صراصر نگرانیش چشم دوختم. یعنی چی شده؟!
دلخور دست به سـ*ـینه زدم و تا انتهای راه سکوت کردم.
وقتی رسیدیم، من رو جلوی خونه پیاده کرد و بی‌هیچ توضیحی رفت...
واقعا حرصم گرفته بود! داشت یک چیزی رو از من پنهون می‌کرد!
پا به زمین کوبیدم و بی‌خیال استرس افتاده به جون خودم شدم. تا خواستم در خونه رو باز کنم تماس گرفت.
-چی شده؟
-عزیزم حواسم نبود. تنها نری خونه‌ها، برو خونه‌ی مامانم!
پوفی کشیدم و دوباره پرسیدم:
-رامین نمی‌گی چی شده؟! نگرانم!
-بعد با هم حرف می‌زنیم، فعلا!
و بدون توضیح قطع کرد!
انجمن رمان ۹۸
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
از پله‌ها پایین رفتم و چندین در خونه‌ی مامان طوبی رو بهم کوبیدم تا در رو باز کنه. مامان طوبی گوش‌هاش درست نمی‌شنید، بابا رضا هم همیشه زودتر می‌خوابید.
-سلام مادر! بیا تو!
-سلام مامان!
با لـ*ـبخندی مصنوعی وارد شدم.
-رامین کجاست دخترکم؟
-گفت کار براش پیش اومده و رفت، زنگ زد گفت بیام اینجا امشب.
متعجب دوباره پرسید:
-چه کاری؟!
شونه‌ای بالا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
نامه رو کنار پنجره گذاشتم تا فردا که رفتم رامین بیاد و بخونش.
روی تـ*ـخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم. این‌قدر فکرم درگیر بود و خسته بودم که فراموش کردم برق اتاق رو خاموش کنم و خوابم برد.
***
با صدای قیژ در از خواب بیدار شدم و یک چشمم رو باز کردم، اما برق خاموش شد! با خیال این‌که مامان طوبی برای خاموش کردن برق به اتاق اومده دوباره...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
قدمی جلو گذاشتم و دوباره بلند گفتم:
-کسی نیست؟!
سکوت مطلق فضا رو پر کرده بود. خواستم برگردم و از اون محیط شکنجه‌آور
خلاص بشم که چشمم به کامپیوتری خورد کنج پیلوت. از میون گرد و خاک به سمتش رفتم و پشتش قرار گرفتم.
حسابی خاکی بود و روی میز چوبی قدیمی کامپیوتر پر بود از کاغذ‌های ریز شده و مچاله شده.
گرد و خاک واقعا داشت خفه‌ام می‌کرد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
چنگ روی دستش می‌کشیدم و می‌خواستم از چنگالش رهایی یابم، اما فشار لحظه به لحظه بیشتر می‌شد!
صورتم جمع شد و چشم‌هام رو به سیاهی رفت و لحظه‌ی آخر فقط کوبیده شدنم روی زمین توسط اون موجود رو احساس کردم!
***
-سارا؟ عزیزم؟
چشم بسته جیغ زدم و التماس‌گونه گفتم:
-تو رو خدا کاری با من نداشته باش! تو رو خدا!
دستانی محکم دور حلقه شد و «الهی شکر،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
چهره‌اش غمگین شد و در هم فرو رفت.
-پ...پدرم پارسال مرد و مادرم تنها شد...
-خدا بیامرزش!
لـ*ـبخند خسته‌ای زد و گفت:
-همچنین رفتگان شما!
از روی تـ*ـخت بلند شد. یک دفترچه‌ی آبی رنگ کوچولو از داخل جیبش بیرون آورد و با خودکار روی میز کنارم، چیزی داخل یک برگش نوشت و کند و گذاشت روی میز.
-این شماره‌ی من! من و مادرم تو این شهر تنهاییم، تازه امسال...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Melika Nasirian

مدیر تالار ویرایش + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر رمان
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
1,134
امتیاز واکنش
7,120
امتیاز
238
زمان حضور
44 روز 3 ساعت 24 دقیقه
دقیقا لحظه‌ای که فکر می‌کنی با خیالی آسوده می‌توانی خوشبخت زندگی کنی؛
ناگهان گذشته‌ای شوم در زندگی‌ات دخیل می‌شود و به تو می‌فهماند وحشت
می‌تواند به سرعت خوشبختی را از تو بگیرد و ترس را گریبان گیرت کند!
***
چند روزی از اون کابوس گذشت و من همه چیز رو همون کابوس پنداشتم!
بگذریم...
اصلا دوست نداشتم فکرم رو درگیر کنم؛ بی‌صبرانه منتظر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا