خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

بهترین رمانم؟


  • مجموع رای دهندگان
    36

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
نفرین.jpg نام رمان: نفرین
نام نویسنده: zahra bagheri
ژانر:فانتزی،تراژدی،عاشقانه
ناظر: Melika Nasirian
خلاصه‌ی داستان: داستان پسری که پس از غیب شدن برادرش متوجه نفرین سیاهی می شود که خانواده اش را احاطه کرده و قصد گرفتن جانشان را دارد.
شان، پسر ارشد خانواده پس از این اتفاقات ناگوار به قصد پیدا کردن برادر، و جادوگری که نفرینش را برای آن ها به جا گذاشته اقدام کرده و در این راه اتفاقات وحشتناکی را از سر می گذراند...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
فصل اول
قطره‌های درشت باران با سرعتی سرسام آور به شیشه‌ی مربعی شکل تنها پنجره‌ی اتاق برخورد می‌کردند؛ گویی تازیانه‌ای بوده و قصد تنبیه او را داشتند.
آسمان آن روزِ تعطیل نیز گرفته و ابری، و کاملا تاریک و ظلمانی بود؛ انگار نه انگار که چیزی از صبح نگذشته و ساعت‌ها به غروب خورشید مانده است‌.
شان در خواب و بیداری لرزش خفیفی کرد و در حالی که کمی جا به جا می شد تا در حالت راحت‌تری قرار بگیرد، به صدای چک چک قطره‌های باران و هوهوی ترسناک باد گوش سپرد.
اما حتی جا به جا شدن‌های مداوم نیز کمکی به فراموش کردن سرما نمی کرد.
با اینکه شب گذشته با پیش بینی وضع هوا تمامی درزها، و سوراخ سنبه های پنجره را با پلاستیک پوشانده بودند، هنوز سوز بدی با زیرکی راه خود را باز کرده و وارد فضای کوچک اتاق می شد.
شان با خشم و آزردگی بار دیگر بدن کسل و کوفته‌اش را جا به جا کرد و سرش را زیر پتوی کهنه‌اش پنهان کرد تا شاید کمی گرم شود؛ اما حتی اگر سوز سرما به او اجازه ی بیشتر خوابیدن در روز تعطیل را می‌داد، بوی نم بالشش چنان آزاردهنده بود که موجب می شد تمام تمرکزش را برای استراحت از دست بدهد.
سرانجام دریافت که تلاش برای ادامه دادن به خوابش فایده‌ای ندارد و بهترین اقدام دل کندن از تـ*ـخت و خوردن صبحانه ی مفصلی است که مادرش حاضر کرده است.
شان با دلخوری پتو را از روی خود کنار زد و روی تـ*ـخت فلزی‌اش نشست، در حالی که موهای بورش پریشان و سیخ سیخ شده بود گردنش را خاراند و بی اراده به جای خالی برادرش چشم دوخت.
تـ*ـخت هری درست برعکس تـ*ـخت او کاملا نو، و با ملحفه‌ای سفید و تمیز پوشانده شده بود. بالشش نیز بسیار نرم تر و راحت‌تر به نظر می‌رسید و یقینا بوی بهتری می‌داد زیرا هری همیشه از عطر و ادکلن برای جلوگیری از بوی نم و رطوبت استفاده می‌کرد‌.
شان نگاه حسرت آمیزی به بالش هری انداخت و بالش خود را با حالتی قهرآمیز کنار زد؛ آنگاه به سرعت از جای برخاست و لحظه ای اطرافش را از نظر گذراند.
اتاقی که متعلق به او و برادرش بود، بسیار کوچک و نقلی بوده و تمام اثاثیه‌اش شامل دو تـ*ـخت فلزی، یک فرش دستباف نخ نما، یک بخاری قدیمی و یک کمد چوبی زهوار در رفته می شد که در گوشه ی اتاق قرار داده بودند.
شان که دیگر خوابش به طور کامل از سرش پریده و برخلاف میل باطنی اش هوشیار شده بود، با غضب لگدی به بخاری که شعله‌های سوزانش هیچ تاثیری در جلوگیری از سرما نداشتند زد و به سختی راه خود را از میان فضای کوچک بین بخاری و تـ*ـخت هری باز کرد، سپس کنار پنجره ایستاد و از آنجا به خیابان خیس و لغزنده خیره ماند.
خانه‌ی آن‌ها در یکی از فقیرنشین‌ترین محله‌های شهر بود و کمتر پیش می آمد از آنجا که ایستاده بود منظره‌ی چشم نوازی را ببیند، البته اگر معتادها و ولگردهای محل را به حساب نمی آورد! با این همه او دلش را به لحظاتی خوش می کرد که شاهد عشق و علاقه ی میان یک مادر و فرزند، و یا دو برادر و خواهر بود؛ هرچند که چنین لحظاتی نیز به ندرت پیش می آمد‌ند.
والدین شان و هری، دو برادری که تنها سه سال اختلاف سنی با یکدیگر داشتند بی اندازه فقیر و تهی دست بودند، اما شعار همیشگی آن ها این بود که پول خوشبختی را به ارمغان نیاورده و تنها حضور گرم اعضای خانواده در کنار یکدیگر می تواند یک خوشبختی بزرگ محسوب شود.
البته ناگفته نماند که هری، فرزند کوچکشان به هیچ وجه با اعضای خانواده اش موافق نبوده و به قول آقای وینچستر تافته ی جدا بافته ی خانواده ی کوچک آن ها به شمار می آمد. در واقع او از هیچ تلاشی برای خلاص شدن از شر افکار قدیمی و پوسیده ی پدر و مادر و برادرش باز نمی ماند و همیشه ساز مخالفت و خشونت می زد.
شان با یادآوری رفتارهای تند و خشونت آمیز هری با مادر بیچاره اش آه کوتاهی کشید و با خود فکر کرد که برادرش حق دارد به دنبال پول و ثروت زیاد برود و زندگی بهتری داشته باشد، اما او این حق را نداشت که بر سر مادرشان فریاد بکشد و او را به خاطر زندگی حقیرانه شان سرزنش کند، زیرا این موضوع به قدر کافی برای پدر و مادرش مایه ی خجالت و شرمساری بود. او به هیچ وجه چنین حقی را نداشت!
شان که با به یاد آوردن این مسائل ناگهان از خود بی خود شده بود از شدت ناراحتی و عصبانیت مشت محکمی به دیوار زد که موجب شد مقدار زیادی خرده گچ بر روی زمین بریزد.
با اینکه در آن لحظه از دست هری بسیار خشمگین و عصبانی بود، اما با دیدن آن صحنه خشمش را به کلی فراموش کرده و با دستپاچگی قدمی به جلو برداشت که موجب شد سهوا پای راستش را روی گچ ها بگذارد.
-لعنتی!
شان کف پایش را جوری که انگار میخواهد لی لی بازی کند، با فاصله از زمین نگه داشت و ناسزای دیگری گفت. باید هر چه زودتر پاهایش را تمیز می کرد و پیش از رسیدن هری آن افتضاح را جمع می کرد، چرا که او به نظافت اهمیت ویژه ای می داد و معمولا در مواجهه با این اتفاقات واکنش بدی از خود نشان می داد. هرچند که داد و فریادهایش برای شان امری طبیعی بود و اهمیتی به آن نمی داد، اما به هیچ وجه حوصله ی بحث و دعوا با او را نداشت.
در همین زمان، درست هنگامی که شان برای به بار آوردن این افتضاح خود را لعن و نفرین می کرد و به دنبال راهی برای سر به نیست کردن خرده گچ های دیوار می گشت، به طور اتفاقی چشمش به دو پسر جوان افتاد که زیر ساختمان خانه ی آن ها ایستاده و مشغول صحبت با یکدیگر بودند.
شان که دیگر علاوه بر عصبانیتش، گچ های ریخته شده بر روی زمین را نیز فراموش کرده بود، جلوتر رفته و از آن فاصله دو پسر را زیر نظر گرفت.
در چند ثانیه ی اول اندکی تردید داشت؛ اما پس از کمی دقت اطمینان یافت که کنجکاوی اش بی مورد نبوده و پسر قد بلندی که حالت قلدرها را به خود گرفته، برادرش هری است.
شان شخصی را که در مقابل برادرش ایستاده و سرش را پایین انداخته بود نمی شناخت، اما واضح بود که آن پسر جوان در مقابل هری کاملا بی دست و پا و درمانده است.
این اولین باری نبود که شاهد رفتارهای محتاطانه ی دیگران در برابر هری بود، اما گویی این دفعه همه چیز کمی متفاوت تر بود، چرا که به نظر نمی رسید هری قصد مشت زدن به آن پسر را داشته باشد.
درواقع شان هرچه دقت می کرد اثری از عصبانیت در حالت ایستادن و حرکت دست های هری نمی دید و آن مقدار از قلدری نیز چیزی بود که از بچگی در او وجود داشت، بنابراین او نتیجه ی دیگری نمیتوانست بگیرد به جز آنکه آن دو در حال صحبت درباره ی موضوع مهمی بودند.
چند دقیقه ای گذشت و شان همچنان از پشت پنجره کشیک برادر کوچکترش را می داد، تا اینکه سرانجام پسرکی که با اشتیاق مشغول صحبت و توضیح دادن مسئله ای به هری بود راه خود را کشیده و لخ لخ کنان به طرف خیابان اصلی به راه افتاد.
شان که هنوز بی اراده ایستاده و دور شدن پسر غریبه را تماشا می کرد غرق در افکارش شد؛ آنقدر که شاید اگر مجددا پایش را بر روی گچ ها نمی گذاشت تا ساعت ها به خود نمی آمد و متوجه نمی شد که هری وارد خانه شده و به زودی وارد اتاق مشترکشان می شود.
این هول و تکان برایش چنان ناگهانی بود که نتوانست کاری بیشتر از دور شدن از پنجره انجام دهد.
او حتی فرصتی به دست نیاورد که به تختش رسیده و خود را به خواب بزند، زیرا قبل از آنکه قدم از قدم بردارد در اتاق به شدت به دیوار برخورد کرده و پسری بلند قد و خوش قیافه در چارچوب در قرار گرفت.
شان چنان از طرز ورود هری به اتاق شوکه شد که بلافاصله، با صدای بلند و غیر عادی گفت:
-سلام!
ابروهای هری با تعجب بالا رفت و در حالی که با سوءظن به چهره ی خطاکار شان نگاه می کرد، به سردی جواب داد:
-سلام!
انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
شان لـ*ـب‌هایش را برهم فشرد و به طرز نا محسوسی آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی هری را زیر نظر گرفت.
برادر کوچکش بی توجه به او ابتدا به سراغ کمد رفته و بی هیچ خجالتی شروع به تعویض لـ*ـباس هایش کرد؛ در این لحظه شان اخم هایش را در هم کشید و بی آنکه منتظر درخواست هری بماند رویش را برگرداند، سپس هری در کمد را به آرامی بسته و به طرف او رفت و با فاصله ی بسیار کمی در مقابلش ایستاد.
شان با اطمینان از آنکه دیگر با صحنه ی ناخوشایندی مواجه نمی شود به او نگاه کرد و متوجه شد که هری هنوز با شک و تردید او را می نگرد.
در آن لحظه چاره ای نداشت به جز آنکه با توپ و تشر بر اضطراب و دستپاچگی بی موردش سرپوش بگذارد؛ به همین خاطر بی مقدمه، و با صدای بلند و لحن اتهام آمیزی به او گفت:
-چیه؟
برای چند لحظه حالت چهره ی هری کاملا عوض شد، زیرا کاملا مشخص بود که از رفتار شان جا خورده است.
او لحظه ای مکث کرد و آنگاه با لحن بسیار خشکی گفت:
-هیچی، فقط میشه از سر راهم بری کنار؟ چون... اون چیه؟
در یک آن چهره‌ی هری از تعجب به خشم تغییر پیدا کرده و در حالی که به شدت عصبانی شده بود انگشت اشاره اش را به طرف پایین گرفته و فریاد زنان تکرار کرد:
-پرسیدم اون چیه؟
شان در لحظه ی اول به هیچ وجه متوجه ی دلیل عصبانیت او نشد؛ اما کمی بعد با یک نگاه گذرا به زمین زیر پایش منظور هری را دریافت: بر روی کف پوش اتاق رد چند جای پای کج و معوجِ بزرگ و سفید نمایان بود.
شان که تازه متوجه این خراب کاری شده بود، نفسش را پر حرص بیرون فرستاد و با لحن ملایم تر از آنچه در نظر داشت گفت:
-متاسفم، فقط یک اشتباه بود. الان تمیزش میکنم.
هری که تا قبل از آن با انزجار به جای پا خیره مانده بود، نگاه نفرت بارش را از زمین برداشت و در حالی که با غضب به برادر بزرگترش چشم غره می رفت، با گستاخی گفت:
-خوبه! پس بهتره تا قبل از اینکه برگردم اینجا تمیز شده باشه!
سپس عقب عقب رفته و از اتاق خارج شد و در را با تمام قدرت بهم کوبید.
شان که دیگر طاقتش تمام شده بود پشت سر او نعره زد:
-تو فکر کردی کی هستی هان؟ دیوونه ی کله گنده!
به ثانیه نکشید که در اتاق مجددا باز شده و با صدای کر کننده ای به دیوار برخورد کرد.
شان در یک لحظه با خیال بازگشت هری از جا پرید؛ اما بعد کلارا با چهره ای رنگ پریده خود را به درون اتاق پرتاب کرده و در حالی که نگاهش بین صورت سرخ و برافروخته، و قفسه ی سـ*ـینه ی شان که با شدت بالا و پایین می رفت در نوسان بود، با نگرانی پرسید:
-چی شده؟ چه خبر شده؟
شان نگاه خشمگینش را به مادرش که پیشبند آشپزخانه به تن داشته و با چهره ای رنگ پریده در چارچوب در ایستاده بود دوخته و با حرارت گفت:
-چیزی نیست.
آنگاه چند نفس عمیق کشید و سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند.
دلش نمی خواست با عصبانیتش این بحث را کش داده و جار و جنجال به راه بیندازد، زیرا خوب می دانست که در این صورت تنها کسی که از این دعواهای بی سرانجام آسیب می بیند مادرش است.
پس از چند ثانیه که احساس کرد از شدت عصبانیتش کم شده است، با صدای آرام و لحن آرامش بخشی گفت:
-خیلی خب، دیگه نگران نباش! بیا بریم توی آشپزخونه.
شان پیشانی مادرش را که هنوز رنگ پریده و دلواپس به نظر می رسید بـ*ـو*سید و در حالی او را با یک دست، همچون یک دختر بچه در حصار دستانش نگهداشته بود، به راه افتاده و وارد راهروی باریک و عریض خانه شد.
ابتدا به در سرویس بهداشتی که بی شک هری در آن بود چشم غره ای رفت و سپس فشار دستش را دور شانه ی مادرش بیشتر کرد و هر دو وارد آشپزخانه ی کوچک و دلگیر خانه شدند.
با وارد شدن به آشپزخانه، شان به نرمی شانه ی مادرش را رها کرد و بی توجه به صبحانه‌ی مفصلی که بر روی میز چیده شده و به شدت وسوسه اش می کرد و باعث می شد شکمش به قار و قور بیافتد، فورا جارو و خاک انداز را از گوشه ی دیوار برداشت.
کلارا نیز به سراغ پنکیک هایی رفت که اکنون در ماهیتابه جلز و ولز می کردند.
شان که هنوز حفظ ظاهر می کرد و در تلاش بود شدت عصبانیتش را نشان ندهد، با قدم های محکمی راه رفته را برگشت تا گچ ها را از روی کف پوش اتاقشان بردارد و جای پایش را تمیز کند.
اما قبل از آنکه به طور کامل از آشپزخانه خارج شود با صدای مادرش متوقف شد:
- خواهش می کنم فقط یک امروز رو بهش پیله نکن شان!
برای چند لحظه خیال کرد که درست نشنیده است، به همین خاطر بار دیگر کاملا وارد آشپزخانه شد و پرسید:
-چی؟ اِ، ببخشید درست نشنیدم مامان!
کلارا در حالی که با قاشق چوبی اش پنکیک ها را جا به جا می کرد، بی آنکه به طرف او برگردد، با اطمینان گفت:
-تو خوب شنیدی که چی گفتم شان! در ضمن اون جارو رو از خودت دور نگه دار، همین دیشب پدرت باهاش به خدمت یکی از موش های آشپزخونه رسید!
شان بی درنگ سر جارو را از خود دور کرد و در حالی که هنوز ناباورانه به مادرش نگاه می کرد، بار دیگر با دودلی پرسید:
-اما درمورد اون چیزی که گفتی... حتما شوخی کردی دیگه، نه؟
کلارا جوابی به پسرش نداد و همچنان سرگرم پشت و رو کردن پنکیک ها شد.
سکوت او موجب شد که شان بیشتر از پیش خشمگین و عصبی شود، چرا که این اطمینان را به او می داد که جمله ی مادرش را به درستی شنیده و منظورش را به وضوح دریافته است.
شان که از همانجا که ایستاده بود به هیکل نحیف مادرش خیره نگاه می کرد، به طور ناگهانی صبرش را از دست داد و بی توجه به لحن صحبت و تن صدای خود، فریاد زنان ادامه داد:
- تو رو خدا تمومش کن! یعنی این منم که همیشه دارم دیوونه بازی درمیارم؟ چرا یکدفعه به رفتار های اون توجه نمیکنی، هان؟
پس از این جمله اخم غلیظی بر صورت شان نشست و با حالتی طلبکارانه منتظر پاسخ ماند، اما تقریبا بلافاصله با دیدن حالت چهره ی مادرش که تازه به طرفش برگشته بود آب دهانش را قورت داد و سعی کرد اخم هایش را از هم باز کند؛ انگار تازه متوجه شده بود که در مقابل چه کسی ایستاده و بر سر چه کسی فریاد زده است.
کلارا که اکنون با اخمی سـ*ـیاست مدارانه تر از شان به او نگاه می کرد، با عصبانیت آمیخته به دلخوری گفت:
-صداتو بیار پایین شان! نکنه فکر کردی من خدمتکارتم که باهام اینجوری صحبت میکنی؟
شان که از قبل از طرز رفتار خود شرمنده شده بود، سعی کرد به هر جایی غیر از چشم های تیره ی مادرش نگاه کند و در همان حال با صدای ضعیفی گفت:
-متاسفم، من نمی خواستم...
اما چیزی به ذهنش نرسید تا با آن رفتار تندش را توجیه کند. او که همیشه در دعواهای میان برادر و مادرش مدافع مادرش بود، اکنون خودش در آشپزخانه ی خانه ایستاده و بر سر او فریاد می زد.
گویی این موضوع بیشتر از هر چیزی موجب عذابش می شد زیرا بی آنکه کلمه ای دیگر حرف بزند سرش را پایین انداخت.
سکوت سنگین و آزاردهنده ای بر فضا حاکم شده بود، اما این حالت چندان دوام نیاورد و سرانجام کلارا که خود می دانست در حق پسرش بی انصافی می کند و بی عدالتی اش باعث خشم و عصبانیت ناگهانی شان شده است، از اجاق گاز دور شده و دست های نرم و لطیفش را روی صورت زبر پسرش کشید.
شان خوشحال از این دلجویی، همچون پسر بچه ای که مورد لطف و محبت قرار گرفته باشد، فورا دستش را روی دست مادرش گذاشت و لـ*ـبخند کمرنگی زد، کلارا نیز لـ*ـبخند زد و با لحن بسیار ملایمی گفت:
-نیازی به عذرخواهی نیست، فکرکنم این روزا همه ی ما یک کم عصبی هستیم. می دونم که فشار زیادی روی تو هست و همه ی اینا تقصیر ماست...
شان به تندی گفت:
-نه! تقصیر شما نیست، همه ی اینا تقصیر هریه که نمی تونه این زندگی رو قبول...
-امروز تولدشه!
شان با شنیدن این حرف سکوت کرد و با چشم های گرد شده به مادرش خیره ماند.
نیازی به فکر کردن بیشتر نبود، زیرا با یک حساب و کتاب سریع بلافاصله دریافت که حق با مادرش است؛ آن روز بیست و چهارمین سالِ زادروز هری بود و شاید اگر صبحشان با جر و بحث شروع نمی شد او نیز زودتر از مادرش این موضوع را به یاد می آورد.
شان که از این خبر غافلگیرانه هم جا خورده، و هم گیج شده بود، در جواب گفت:
-اوه! درسته! خب... راستش... فکر کنم این طرز رفتار با کسی که تولدشه اصلا خوب نبود، نه؟
انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
سپس چشمکی زد و با دستپاچگی به صورت مادرش لـ*ـبخند زد.
کلارا که از تواضع پسرش راضی و خشنود به نظر می رسید، دستی به صورت او کشید و با مهربانی گفت:
-می دونم که مسئولیت های زیادی به گردنت افتاده، مراقبت از من و برادر کوچیکت، درس خوندن، از طرفی فشار مالی زیادی که داریم تحمل می کنیم... خب، پدرت هم که هیچ وقت خونه نیست و مجبوره صبح تا شب و برای راحتی ما کار کنه.
اما... اما فقط همین امروز و تحمل کن و نذار دلخوری بینتون به وجود بیاد، شماها برادرین؛ شاید هری اینو یادش رفته باشه اما تو نباید بذاری که اون فراموش کنه، چون تو برادر بزرگ تر اونی.
پیوند بین دو تا برادر هرگز از بین نمیره شان، هرگز! اینو هیچ وقت فراموش نکن عزیزم.
شان که با دقت به حرف های مادرش گوش می داد، احساس کرد با شنیدن این جملات همه ی دلخوری‌اش نسبت به هری از بین رفته است؛ از این رو سرش را به آرامی تکان داده و اینگونه به مادرش اطمینان خاطر داد.
در همین حین که هر دو با لـ*ـبخند به یکدیگر نگاه می کردند هری وارد آشپزخانه شد.
او ابتدا کل آشپزخانه را از نظر گذراند، آنگاه چشمش به شان افتاد که هنوز بلاتکلیف ایستاده بود و با لحن طلبکارانه ای گفت:
- تو که هنوز اینجایی، فکر کردم داری اتاق رو تمیز می کنی!
شان به طرف او برگشت و با وجود آنکه بار دیگر دلخوری شدیدی را در وجود خود حس می کرد، لـ*ـبخند زنان گفت:
- اون کار هم انجام می شه، اما قبلش...
شان به مادرش نگاه کرد و در حالی که به هیچ وجه توقع نداشت او را با یک کیک خانگی خوشمزه ببیند، به سختی لـ*ـبخندش را بر لـ*ـبش حفظ کرده و با زور و زحمت گفت:
- تولدت مبارک!
کلارا کیکی را که خودش پخته بود بر روی میز صبحانه جای داد و پسر بزرگ ترش را به آرامی کنار زد. در حالی که هنوز لـ*ـبخند دلنشینی بر ل**ب داشت به هری نگاه کرد و گفت:
- تولدت مبارک عزیزم!
شان نگاه عمیق مادرش به هری را نادیده گرفت و حس حسادتش را کنار زد، سپس با خنده ی بلندی که گویی به خودش تعلق نداشت هری را که کاملا بی حس و حال و بی تفاوت به آن ها نگاه می کرد در آغـ*ـوش کشید و چند بار محکم به پشت او ضربه زد.
اما این حالت چند ثانیه بیشتر دوام نیاورد و ناگهان به طرز عجیبی به نظر رسید که دارد از برادرش جدا می شود.
شان که بسیار متعجب شده بود، متوجه شد که هری سعی دارد او را پس بزند.
او در حالی که بازوهای شان را محکم گرفته بود و سعی داشت او را از خود دور کند، با نیشخند عصبی گفت:
- تو چه مرگت شده؟! نکنه من رو با دوست دخترت اشتباه گرفتی.
زبان شان لحظه ای از این رفتار بسیار سردِ هری بند آمد و با ناباوری به او خیره ماند، اما هری بی آنکه اهمیتی به این موضوع بدهد، به راحتی دلخوری برادرش، و چهره ی دلواپس مادرش را نادیده گرفته و با بی حوصلگی گفت:
- من میرم کمد رو مرتب کنم، تو هم بهتره به جای احساساتی شدن بیای و اتاق رو تمیز کنی.
هری که مستقیما به شان اشاره می کرد، با حالت تاسف آمیزی به کیک تولدش نگاه کرده و از آشپزخانه خارج شد.
پس از رفتن او بار دیگر سکوت مرگباری همه جا را فرا گرفت، اما این بار کمی متفاوت تر از قبل، جوری که هر دو گمان می کردند سنگینی این سکوت حتی به در و دیوارهای جرم گرفته ی آشپزخانه فشار می آورد.
شان لـ*ـبریز از ناباوری و دلخوری بود، حتی با وجود آنکه این رفتارهای هری چندان هم برایش غیرمعمول نبود، اما احساس می کرد چیزی در وجودش فرو ریخته و متلاشی و نابود شده است.
در همین لحظه فشار دستی را بر روی شانه ی خود احساس کرد و بلافاصله صدای مادرش را کنار گوشش شنید که گفت:
-شان؟ خواهش می‌کنم دلخور نباش، اون فقط...
- من میرم اتاق رو تمیز کنم!
شان حتی اجازه نداد که مادرش کلمه‌ای دیگر را برای توجیه رفتار وحشتناک هری بر زبان بیاورد و در حالی که با بی‌توجهی جارو را کنار خود نگه داشته بود، خاک انداز را در دست دیگرش گرفته و به سرعت از آشپزخانه خارج شد و در را بهم کوبید.
***
از نیمه شب گذشته بود و همه‌ی اهالی خانه در خواب عمیقی فرو رفته بودند.
بارش باران از صبح آن روز هنوز متوقف نشده و سیل کوچکی را در جویِ خیابان‌ ها به راه انداخته بود. صدای هوهوی ترسناک باد نیز از دودکش خانه و درز پنجره‌ها به گوش می‌رسید و در فضای ساکت اتاق منعکس می‌شد.
شان در خواب غلتی زد و درحالی که آب دهانش جاری شده بود زیر ل**ب حرف‌های نامفهومی را زمزمه کرد.
سکوت تمام خانه را دربرگرفته بود و هیچ نشانی از وقوع اتفاقی عجیب و غیرعادی به چشم نمی‌خورد، البته درست تا زمانی که در اتاق شان و هری به طور غیر ارادی و مرموزی کاملا باز نشده و دو پیکر تیره در آستانه ی آن قرار نگرفته بودند.
این اتفاق عجیب علاوه بر سنگین تر کردن فضا موجب شد که شان نیز از خواب عمیقش خارج شده و برای چند ثانیه وقفه‌ای در استراحتش ایجاد شود.
او که از سرما بر خود می‌لرزید پتو را تا گردنش بالا کشید و برای ادامه دادن به خوابش تمرکز کرد، اما چیزی باعث شد که اخم غلیظی بر پیشانی اش نشسته و به سختی لای پلک‌هایش را باز کرده و به اطرافش نگاه کند.
شان که هنوز گیج و سردرگم بود با رخوت و بی میلی کمی سرش را از روی بالشش را بلند کرد و نگاه چشم‌های سبز روشنش را به سراسر اتاق دوخت؛ ولی همه چیز کاملا نرمال به نظر می‌رسید.
اصلا نمی‌دانست چه چیزی باعث بیداری‌اش شده است، اما تردیدی نداشت که برای یک لحظه حضور کسی به غیر از خودش و هری را احساس کرده است.
در حالی که تمام حواسش به چارچوب درِ باز اتاق بود که اطمینان داشت قبل از خوابیدن آن را بسته است، سر جایش نشست و برگشت و به تـ*ـخت هری نگاه کرد.
در آن تاریکی و با وجود پتویی که هری به دور خود پیچیده بود صورتش قابل مشاهده نبود، اما برآمدی که بر روی تـ*ـخت ایجاد شده بود نشان می‌داد که او هنوز در خواب عمیقی فرو رفته و بر خلاف شان هیچ چیز غیر عادی را احساس نکرده است.
شان همانطور که تلاش می‌کرد صورت برادرش را در آن تاریکی تشخیص بدهد، خود را قانع کرد که اگر کسی غیر از آن ها وارد خانه و یا اتاقشان می شد بی شک هری اولین کسی بود که متوجه شده و آن ها را خبردار می‌کرد، چرا که حس ششم او از باقی اعضای خانواده بسیار قوی‌تر بود.
این فکر کمی خیالش را راحت کرد. از طرفی اینکه پس از بیدار شدنش هیچ اتفاقی رخ نداده و هیچ چیز عجیب و غریبی را با چشم خود ندیده بود باعث می شد بیشتر به این موضوع بیندیشد که چیزی که در هنگام خواب و بیداری حس کرده است صرفا یک رویا و یا یک توهم بوده است.
شان نفسش را با آسودگی بیرون فرستاده و مجددا روی تختش دراز کشید و پتو را تا روی گردنش بالا آورد، اما دیگر خوابش نمی برد.
در آن لحظه که طاق باز خوابیده بود از گوشه‌ی چشم بار دیگر متوجه ی باز شدن در اتاق شد. با اینکه دیگر از شدت نگرانی‌اش کاسته شده بود، اما از اینکه از تـ*ـخت پایین آمده و در اتاق را ببندد نیز اندکی واهمه داشت.
 
آخرین ویرایش:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
در حالی که همچنان میان دوراهی بین بستن و یا نبستن در اتاق مردد بود، نگاه زیرچشمی به راهروی تاریک انداخت و فکر کرد که شاید اینگونه بهتر باشد؛ زیرا اگر حقیقتا غریبه ای دزدکی وارد خانه می شد او می توانست با زیر نظر گرفتن راهرو متوجه شده و به موقع اقدام کند؛ هرچند که هیچ برنامه ای برای مقابله با سارقی مسلح نداشت و در تمام طول زندگیش حتی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
دلخوری و آزردگی در جمله ی آخر او کاملا محسوس بود، همین موجب شد که شان و کلارا با خشم و غضب به هری که مشغول خوردن صبحانه‌اش بود چشم غره بروند.
آن‌ها این کار را تا جایی ادامه دادند که هری نیز متوجه نگاه آن دو شده و سرش را بلند کرد و با لحن طلبکارانه ای گفت:
-چی؟
کلارا جوابی نداد؛ اما شان دهانش را باز کرد تا پاسخ دندان شکنی به او بدهد که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
شان آه عمیقی کشید و با درماندگی به مادرش نگاه کرد.

-ای کاش میتونستم بفهمم...

-چی رو بفهمی؟

این سول را کلارا پرسید که هنوز پشتش به شان بود‌، از قرار معلوم شان فکرش را با صدای بلند بیان کرده بود.

او بلافاصله گفت:

-هیچی! هیچی فقط...اون چیه؟

با این سوال ناگهانی کلارا با تعجب رویش را به سمت شان برگرداند و به اطرافش نگاه کرد.

هری نیز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
هرچند که هری نیز در گذشته اشتباهاتی در انتخاب دوست و شغل هایش داشت؛ اما هیچ گاه عمل غیرقابل جبرانی انجام نداده بود، در حالی که این بار هیچ بعید به نظر نمی رسید که آن پسر او را به سمت خلاف های بزرگ تری سوق بدهد.
دیگر راه زیادی تا رسیدن به خیابان اصلی باقی نمانده بود و کوچه ی خلوتی که هری برای گفتگو با دوست مرموزش برگزیده بود آخرین کوچه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
شان با فاصله ی تقریبا زیادی از آن پسر حرکت می کرد و کمترین توجه ممکن را به اطرافش داشت، آنقدر در فکر دیده نشدن بود که متوجه نشد پایش را روی جسم نرم و بزرگی می گذارد و آن را لگد کرد:
-آ...خ!
با شنیده شدن ناله ای ضعیف، شان بلافاصله سر جایش متوقف شد. لحظه ای به اطرافش نگاه کرد، آنگاه تازه متوجه موجودی که آن را لگد کرده بود شده و پایش را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
235
امتیاز واکنش
2,565
امتیاز
153
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 14 ساعت 53 دقیقه
[HIDE-THANKS]
جواب این سوال بسیار دشوار بود، زیرا او به هیچ طریقی نمیتوانست اطمینان پیدا کند که در آن خانه به جز فرانکی، شخص دیگری نیز زندگی می کند یا نه.
باید چه می کرد؟ ترس و احتیاط را کنار می گذاشت و به طرز احمقانه ای در دام یک یا چند پسر ولگرد می افتاد، یا اینکه صبر می کرد و در موقعیتی مناسب، و با یک نقشه ی خوب و حساب شده وارد آن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا