خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است. هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

داستان خارجی

  1. yeganeh yami

    لانه | فرانتس کافکا

    «لانه | فرانتس کافکا» با وجود این البته به کار کندن گودال می‌پردازم زیرا چارة دیگری ندارم. اما فوراَ دست به کار نمی‌شوم و اندکی کار را به عقب می‌اندازم. اگر عقلم به سرم بیاید کورکورانه دست به کار نمی‌شوم. به هرحال اول به مرمت خرابی‌هایی که به لانه‌ام وارد کرده‌ام می‌پردازم . این کار مدت مدیدی...
  2. SheRviN DoKhT

    داستان کوتاه شیوانا و مرد زحمت کش

    گاهی وقتها دلهایمان چنان تاریک می شود که حتی محبت و زحمت های کسی را که واقعآ دوستمان دارند را نمیبینیم و حتی راحت می توانیم همۀ آنچه را در حق ما کرده اند را با خواسته های غیر معقول و یک زیبایی ظاهری زیر پا گذاشته و باعث شکستن دلی می شویم در ادامه این مطلب داستان غم انگیز کوتاهی را در این باره می...
  3. ASaLi_Nh8ay

    داستان هایی از آنتوان چخوف

    اندوه غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هایی كه تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران می‌نشیند. "یوآن پوتاپوف" درشكه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حركت بالای...
  4. ASaLi_Nh8ay

    داستان هایی از فرانتس کافکا

    سفر کوتاه! پدر بزرگم میگفت:‍‌«زندگی عجیب کوتاه است.حالا که گذشته را بیاد می آورم،زندگی به نظرم چنان فشرده می آید که مثلا نمی فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیرد با اسبش به دهکده ی بعدی برود،امانترسد که مبادا-قطع نظر از اتفاقات بد-مدت زمان همین زندگی عادی و خوش و خرم،کفایت چنین سفری را نکند.»
  5. SAEEDEH.T

    داستان های کوتاه پائولو کوئلیو

    دسته گل روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا...
  6. SAEEDEH.T

    داستان های کوتاه [تو، تویی؟]

    قهوه نمکی اون (دختر) را در یک مهمانی ملاقات کرد. خیلی برجسته و خاص بود و خیلی از پسرها دنبالش بودند؛ در حالی که او(پسر) کاملا طبیعی بود و هیچ کس به او توجهی نمیکرد! آخر مهمانی،دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد. دختر شوکه شد! اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد.در یک کافی شاپ نشستند. پسر عصبی تر...
  7. Nirvana

    از پلنگ های زندگی نترسید!

    روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش...
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا