بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

دیوان اشعار عطار

شروع موضوع توسط ^moon shadow^ ‏14/8/19 در انجمن اشعار شاعران

  1. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    [​IMG]
    فهرست شعرها به ترتیب آخر حرف قافیه گردآوری شده است. برای پیدا کردن یک شعر کافی است حرف آخر قافیهٔ آن را در نظر بگیرید تا بتوانید آن را پیدا کنید.
    مثلاً برای پیدا کردن شعری که مصرع هشت جنت خاک‌بوس کوی تو مصرع دوم یکی از بیتهای آن است باید شعرهایی را نگاه کنید که آخر حرف قافیهٔ آنها «و» است.
     
    آبیش از این پست تشکر کرده است.
  2. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
    سجاده زاهدان را درد و قمار ما را
    جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان
    آن نیست جای رندان با آن چکار ما را
    گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند
    می زاهدان ره را درد و خمار ما را
    درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
    شادیش مصلحان را غم یادگار ما را
    ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی
    کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را
    آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت
    کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را
    عطار اندرین ره اندوهگین فروشد
    زیرا که او تمام است انده گسار ما را
     
    آبیش و *Ghazale* از این پست تشکر کرده اند.
  3. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را
    ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را
    سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن
    به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را
    کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
    برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
    گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی
    بسوزی خرقهٔ دعوی بیابی نور معنی را
    دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی
    چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را
    به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم
    اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را
    نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد
    نماید زینت و رونق نگارستان مانی را
    دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید
    نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را
    شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت
    اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را
     
    آبیش و *Ghazale* از این پست تشکر کرده اند.
  4. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
    من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
    جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر
    چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا
    ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
    نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
    گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
    پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
    گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
    تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
    چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست
    دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا
    جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو
    جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
     
    آبیش و *Ghazale* از این پست تشکر کرده اند.
  5. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    گفتم اندر محنت و خواری مرا
    چون ببینی نیز نگذاری مرا
    بعد از آن معلوم من شد کان حدیث
    دست ندهد جز به دشواری مرا
    از می عشقت چنان مستم که نیست
    تا قیامت روی هشیاری مرا
    گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست
    دل تو را باد و جگرخواری مرا
    از تو نتوانم که فریاد آورم
    زآنکه در فریاد می‌ناری مرا
    گر بنالم زیر بار عشق تو
    بار بفزایی به سر باری مرا
    گر زمن بیزار گردد هرچه هست
    نیست از تو روی بیزاری مرا
    از من بیچاره بیزاری مکن
    چون همی بینی بدین زاری مرا
    گفته بودی کاخرت یاری دهم
    چون بمردم کی دهی یاری مرا
    پرده بردار و دل من شاد کن
    در غم خود تا به کی داری مرا
    چبود از بهر سگان کوی خویش
    خاک کوی خویش انگاری مرا
    مدتی خون خوردم و راهم نبود
    نیست استعداد بیزاری مرا
    نی غلط گفتم که دل خاکی شدی
    گر نبودی از تو دلداری مرا
    مانع خود هم منم در راه خویش
    تا کی از عطار و عطاری مرا
     
    آبیش و *Ghazale* از این پست تشکر کرده اند.
  6. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    سوختی جانم چه می‌سازی مرا
    بر سر افتادم چه می‌تازی مرا
    در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک
    بوک بر گیری و بنوازی مرا
    لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد
    بر نخیزم گر بیندازی مرا
    بندهٔ بیچاره گر می‌بایدت
    آمدم تا چاره‌ای سازی مرا
    چون شدم پروانهٔ شمع رخت
    همچو شمعی چند بگدازی مرا
    گرچه با جان نیست بازی درپذیر
    همچو پروانه به جانبازی مرا
    تو تمامی من نمی‌خواهم وجود
    وین نمی‌باید به انبازی مرا
    سر چو شمعم بازبر یکبارگی
    تا کی از ننگ سرافرازی مرا
    دوش وصلت نیم شب در خواب خوش
    کرد هم خلوت به دمسازی مرا
    تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای
    کرد صبح آغاز غمازی مرا
    چو ز تو آواز می‌ندهد فرید
    تا دهی قرب هم آوازی مرا
     
    آبیش و *Ghazale* از این پست تشکر کرده اند.
  7. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    گر سیر نشد تو را دل از ما
    یک لحظه مباش غافل از ما
    در آتش دل بسر همی گرد
    مانندهٔ مرغ بسمل از ما
    تر می‌گردان به خون دیده
    هر روز هزار منزل از ما
    چون ابر بهاری می‌گری زار
    تا خاک ز خون کنی گل از ما
    آخر به چه میل همچو خامان
    که گاه بگیردت دل از ما
    یا در غم ما تمام پیوند
    یا رشتهٔ عشق بگسل از ما
    مگریز ز ما اگرچه نامد
    جز رنج و بلات حاصل از ما
    کز هر رنجی گشاده گردد
    صد گنج طلسم مشکل از ما
    عطار در این مقام چون است
    دیوانهٔ عشق و عاقل از ما
     
    آبیش و *Ghazale* از این پست تشکر کرده اند.
  8. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را
    صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما
    چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد
    در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما
    پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس
    دایم یکی گوییم وبس تا شد دو عالم رام ما
    بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد
    از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام را
    پس شد چون مردان مرد او وز هر دو عالم فرد او
    وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما
    دل گشت چون دلداده‌ای جان شد ز کار افتاده‌ای
    تا ریخت پر هر باده‌ای از جام دل در جام ما
    جان را چون آن می نوش شد از بی‌خودی بیهوش شد
    عقل از جهان خاموش شد و از دل برفت آرام ما
    عطار در دیر مغان خون می‌کشید اندر نهان
    فریاد برخاست از جهان کای رند درد آشام ما
     
    آبیش و *Ghazale* از این پست تشکر کرده اند.
  9. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    چون شدستی ز من جدا صنما
    ملتقی لم ترکت فی ندما
    حق میان من و تو آگاه است
    هو یکفی من الذی ظلما
    ور به دست تو آمده است اجلم
    قد رضیت بما جری قلما
    گشت فانی ز خویش چون عطار
    گفت غیر از وجود حق عدما
     
    آبیش و *Ghazale* از این پست تشکر کرده اند.
  10. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    3,697
    تشکر شده:
    7,279
    امتیاز دستاورد:
    333
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریــز
    در دلم افتاد آتش ساقیا
    ساقیا آخر کجائی هین بیا
    هین بیا کز آرزوی روی تو
    بر سر آتش بماندم ساقیا
    بر گیاه نفس بند آب حیات
    چند دارم نفس را همچون گیا
    چون سگ نفسم نمکساری بیافت
    پاک شد تا همچو جان شد پر ضیا
    نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت
    ذره‌ای نه روی ماند و نه ریا
    نفس ما هم رنگ جان شد گوییا
    نفس چون مس بود و جان چون کیمیا
    زان بمیرانند ما را تا کنند
    خاک ما در چشم انجم توتیا
    روز روز ماست می در جام ریز
    می می‌جان جام جام‌اولیا
    آسیا پر خون بران از خون چشم
    چند گردی گرد خون چون آسیا
    خویشتن ایثار کن عطار وار
    چند گوئی لا علی و لا لیا
     
    *Ghazale* از این پست تشکر کرده است.
بارگذاری...