خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

✎ افـتـخــاری رمان صعود ممنوع، سقوط آزاد (جلد دوم این گروه خشن) | نگار 1373 نویسنده‌ی افتخاری انجمن رمان 98

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
نام رمان: صعود ممنوع، سقوط آزاد (جلد دوم این گروه خشن)
نام نویسنده: نگار 1373 کاربر رمان 98
ژانر: پلیسی، جنایی، عاشقانه
ناظر: @The unborn
خلاصه:
در دو راهی سقوط یا صعود، سرگرد سید پارسا فدوی قرار گرفته، برای حل کردن ماجرای گنگی که مثل یه کلاف سردرگمه.
تصمیم با خودشه که کدوم راه رو انتخاب کنه. راهی که منجر به سقوطش باشه و عاقبتش رو مثل نادر یزدان پناه کنه
یا راهی که صعودش رو منتهی بشه، صعودی که مطمئنا آسون نخواهد بود.
راهی که بتونه اون رو به عشق گمشده‌اش برسونه؛ اما کدوم راه؟
چون اینجا سقوط آسونه. سقوط، آزاده.
ولی صعود سخته. صعود، ممنوعه...

توجه: قبل از شروع این داستان، برای بیشتر آشنا شدن با موضوع، توصیه می شه جلد اول "این گروه خشن" رو بخونید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه

مقدمه:
در اوج سقوطم، یاد صعودت افتادم
بالهایم شکسته بود
چگونه می توانستم بال صعود داشته باشم
فرشته ای که بالش شکسته، محکوم شده به سقوط
اما یادت رهایم نمی کرد
با تمام وجودم اسمت را فریاد کشیدم
صدایت زدم
نوری ظاهر شد، بالهایی گشوده شدند
دستی دستم را گرفت و کسی زمزمه کنان گفت:
"در مسلک "ما" معنی پرواز چنین است
با بال شکسته به هوای "او" پریدن..."
***

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
«پارسا»
از پشت شیشه‌های یخ زده‌ی پنجره می‌دیدم که دونه‌های برف، با بی احتیاطی روی هم سُر می‌خوردن و یکی یکی از دست آسمون پایین می‌افتادن. از بچگی یادم میاد که تماشا کردن بارش برف رو یه طور دیگه دوست داشتم، در واقع می‌شه گفت بر خلاف بقیه دوست داشتم چند ساعت زیر برف قدم بزنم تا زیر بارون. سوز و سرماش برام اهمیتی نداشت، چون معتقد بودم بعضی چیزا تو زندگی هست که می‌ارزه به خاطرشون به مریضی بیفتی! حتی برای یه سری اتفاقات کوچیک، ولی لذت‌بخش.
مثل همیشه، نرسیده، بهترین نقطه‌ی خونه رو برای تماشای خیابون شکار کرده بودم و انقدر دیدن بارش و نشستن دونه‌های برف روی زمین من رو توی عوالم خودم فرو برده بود که متوجه نشدم کنارم ایستاده. صداش باعث شد که از اعماق خیالات به بیرون پرتاب شم و تازه متوجه بشم که اطرافم چه خبره.
-یه فنجون قهوه میل داری؟
چشم از پنجره گرفتم. سرم رو بالا گرفتم تا نگاهش کنم و با لبخندی که به نظر خودم بی‌روح بود، گفتم:
-نه، ممنون. به قدر کافی کامم تلخ هست که بخوام تلخ‌ترش کنم!
در جوابم چیزی نگفت و فقط شونه بالا انداخت؛ بعد هم بدون این که صدای پاش بیاد، راهش رو از بین وسایل پیدا کرد و رفت داخل آشپزخونه.
تا لحظه‌ای که پشت ستون از نظرم ناپدید شد نگاهش کردم. نفس عمیقی کشیدم و جای این که دوباره بیرون رو از پنجره ببینم، به در و دیوار خونه‌اش نگاهی انداختم. طرز چیدمان خونه کاملا فریاد می‌زد که حضور یه زن واسه این‌جا، واقعا احتیاجه. خونه‌ی مجردی کوچیک و جمع و جوری داشت که با دکوراسیون زیادی مردونش، یه کم تو ذوق می‌زد. مبلای قهوه‌ای تیره با دیوارای قهوه‌ای روشن احساس یکنواختی زیادی رو به آدم منتقل می‌کردن و نبود هیچ تزئیناتی، یه مقدار فضا رو کسالت‌آور نشون می‌داد. باز حداقل جای شکرش باقی که محمد اصلا آدم شلخته‌ای نبود و برای هر کار و حرکتش، برنامه‌ریزی داشت؛ حتی تمیز کردن خونه!
دست از کار تکراریم برداشتم و با این که نمی‌دیدمش، رو به سمت جای فرضی‌ای که حدس می‌زدم ایستاده باشه کردم و پرسیدم:
-محمد جواد؟ تو چرا زن نمی‌گیری تا از این تنهایی در بیای؟ وقتش گذشته‌ها!
از آشپزخونه سر و صدای به هم خوردن ظرفا می‌اومد. صدای خندیدنش با اون سر و صدا مخلوط شد و جواب داد:
-می‌بینم که هنوز بیداری پارسا خان! شما که انقدر عالی لالایی بلدی، واسه خودت بخون تا خوابت ببره مجرد گرامی!
منم خندیدم و تو دلم تایید کردم که داره راست می‌گه. حرفی که مادرم بارها و بارها، روز و شب برام تکرار کرده بود و از این طرف هم کار من شده بود خودم رو به کوچه‌ی علی چپ زدن و گوش ندادن به حرفای همیشگی. ولی کسی چه می‌دونست تو یه برهه از زندگی من چی گذشته که چرا زن نمی‌گرفتم. تو صورت هر زنی که نگاه می‌کردم، نگاهم ناخودآگاه دنبال چشمای بلوطی رنگ المیرا می‌گشت؛ انگار که منتظر باشه تا به اذن خدا رنگ چشمای اون زن عوض شن؛ ولی هیچ نتیجه‌ای در بر نداشت. انگاری خدا المیرا رو واسه من آفریده بود تا تو کل عالم تک باشه و لنگش پیدا نشه، تا این‌که انقدر دنبال رد پای نامرئیش بگردم تا عمرم به سر برسه.
-کجایی پسر؟ با منی یا در یمنی؟
بازم افکارم حواسم رو پرت کرده بود. تکون مختصری خوردم و دوباره سرم رو بالا گرفتم. محمد رو دیدم که با دو تا فنجون قهوه برگشته، مقابلم ایستاده و یکی از معدود لبخندای گرمی که می‌زد رو نثارم کرده بود. یه فنجون رو سمتم گرفت و با لحن آمرانه‌ای گفت:
-این رو از من می‌گیری، نق و نوق هم نداریم!
تازه می‌فهمیدم چرا وقتی گفتم میل ندارم، چیزی نگفت، چون می‌خواسته سرخود عمل کنه! معترضانه غر زدم:
-آقا من که گفتم نمی...
فنجون رو دستم داد، دستش رو هم تکون داد که بگه نمی‌خواد حرفام رو گوش کنه و مقابلم، گوشه‌ی مبل دو نفره نشست. موذیانه چشمک سریعی زد و بهم اشاره کرد:
-زهر هلاهل که ندادمت! بخور، آرومت می‌کنه.
طبق عادت دوست نداشت برای کسی جای اعتراض باقی بذاره، منم واسه همین دیگه چیزی نگفتم. محمد ذهن خوان خوبی بود، حتما می دونست چقدر داغونم که به زور می خواست با قهوه، یه کم آرومم کنه. شایدم چهره ی من بود که تا این حد مضطرب و شکسته نشون می داد که به این کار وادار شه. یه پوزخند، بی دلیل و آهسته گوشه ی لبم جا خوش کرد و به فنجون تو دستم خیره شدم. فنجونش یه مقدار زیادی داغ بود، ولی حرارتش دست یخ زده از درموندگیم رو گرم می کرد و باعث می شد تا از روی میز گذاشتنش پشیمون بشم.
محمد بر خلاف من با علاقه مشغول مزه کردن قهوه اش شد و پرسید:
-خب، تعریف کن ببینم؛ چی شد که یادی از ما کردی؟
حواسم به نقش و نگار شطرنجی زرد و سورمه ای روی فنجون بود که گفتم:
-راستش رو بخوای، همین هم که اومدم این جا، فکر نمی کردم خونه باشی.
بر خلاف چند لحظه پیشش، نگاهش خیره به من بود و دیگه لبخند نمی زد. تو چشمای محمد، می شد یه نادر دیگه رو تشخیص داد که تنها فرقش با نگاه سرد نادر، گرمای نامحسوس نگاه محمد بود. این جا بود که همیشه با خودم می گفتم قدیمیا یه چیزی می دونستن که می گفتن حلال زاده، به داییش می ره. محمد بی خبر از افکار آشفته ی من، با همون طرز نگاه رو به من گفت:
-تو که وضعیت من رو می دونی. بدتر از خودت، همیشه درگیر ماموریتم؛ مخصوصا ماموریتای بیرون از شهر.
خیلی جدی و از سر دلسوزی بهش هشدار دادم:
-تو که واقعا داری خودت رو با کار کردن می کشی! آخرش که چی؟
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
فنجونش رو روی میز گذاشت، دست چپش رو تا حدی بالا آورد که مقابل چشمم باشه و با جدیت توضیح داد:
-یادت نره که همه ی ما برای مراقبت از جون مردم این وطن قسم خوردیم. شاید تو یه ارگان با هم همکار نباشیم، ولی همه ی ما یه هدف مشترک رو دنبال می کنیم؛ مگه جز اینه؟ البته باید بگم تو هم تازگیا کم از من نداری که داری من رو منع می کنی!
جای خالی چهار تا انگشت دست چپش، وادارم کرد تا سکوت کنم. چطوری می خواست من رو با خودش مقایسه کنه؟ فداکاریای اون کجا، و خرابکاریای من کجا؟ سکوتم رو دید، ولی شرمندگی تو چشمام رو نه. به خاطر سکوتم بود که ادامه داد:
-نادر هم داشت با جون و دل به وطنش خدمت می کرد، و من شاهدش بودم. تو هم بودی! ولی دیدی که آخرش بدجوری مرتکب اشتباه شد.
-آره، در خدمتش که شکی ندارم، ولی نه به اندازه ی تو.
معلوم بود که حرفای من هیچ تحولی براش ایجاد نکردن و چشمای قهوه ای رنگش، بی تفاوت به نظر می رسیدن:
-من کار به خصوصی انجام ندادم.
به دستش چپش با انگشت اشاره زدم و محکم گفتم:
-تو انگشتات رو توی یه انفجار، تو سوریه از دست دادی!
خونسرد و سریع جواب داد:
-و نادر هم دو تا عزیزاش رو از دست داد. می خوای چی رو ثابت کنی پارسا جان؟ ای کاش اون با خودش لج نمی کرد که از کارش دست بکشه. از دست دادن چیزی که برات اهمیت داشته، باید به تو درس بده محکم تر از قبل عمل کنی؛ نه این که پس بکشی و به صورت معکوس پیش بری!
باز هم مثل همیشه من رو قانع کرده بود و نمی ذاشت جوابی در مقابل حرفای کاملا قانع کننده اش داشته باشم. سری تکون داد و در ادامه حرفاش گفت:
-نادر اگه دندون رو جیگر می گذاشت و از کارش استعفاء نمی داد، قول می دادم که به بهترین نحو ممکن کمکش کنم. ولی این که استعفاء داد و خودش هم خواه ناخواه به راه بد کشیده شد، دستم رو برای انجام هر کاری بست.
-آخه چه کمکی؟ تو که پلیس نیستی.
ابروهاش بالا پریدن و حالت متعجبی به خودش گرفت:
-یعنی می خوای بگی سپاه رو دست کم می گیری؟
و باز هم جواب من، سکوت! غرغر کرد:
-خواهر زاده ی لجوج من، وقتی می بینی نمی تونی جواب من رو بدی، پس اصلا چرا حرف می زنی؟! من روش خودم رو برای کمک به اوضاع ناراحت کننده ی نادر داشتم. خودش همه ی پلای پشت سرش رو خراب کرد و رفت. تو بگو من چی کار می کردم؟
کلافه و عصبی، سرم رو تو دستام گرفتم و چشمام رو بستم. انگار یه سری "کاش" توی سرم مدام تکرار می شد. این که کاش اون اتفاق لعنتی نمی افتاد، کاش نادر لجباز نبود، یا کاش از ایران نمی رفت.
سرم داشت از حجم بی نهایت بزرگی از خلاء می ترکید. خلاء بزرگی از عدم داشتن جواب برای بی نهایت سوال. محمد حالم رو که دید، تک خنده ی سرحالی زد و شکلک متفکری به خودش گرفت:
-باز که غمبرک زدی؟ پارسا، به خدا آدم یکی مثل تو رو داشته باشه ها، دیگه غم و غصه واسه چیشه؟ مرد مومن، تو که خودت غصه ی دو عالمی!
از شنیدن طعنه اش، خنده ام گرفت و وقتی صدای خندیدن آهسته ام رو شنید، از جاش بلند شد، جلو اومد و دستم رو گرفت و گفت:
-پاشو پهلوون، دنیا که به آخر نرسیده. نادر کله شق بود، درست؛ تو دیگه کله شقی نکن ارواح خاک خواهرم. شما دو تا هر آدمی رو خسته می کنید!
کند و بی حال، دستش رو گرفتم تا سر پا بایستم و مقابلش که ایستادم، با دقت اجزای صورتش رو وارسی کردم. خسته، ولی محکم بود. درسته هم سن و سال نادر بود، ولی پخته تر به نظر می رسید و دنیا دیده. از وقتی که نادر از ایران رفت و اون عملیات تموم شد، بیشتر به محمد سر می زدم. شاید چون محمد تجسم دیگه ای بود از نادر، ولی ملایم تر و کم هیاهوتر. در کل آدم ساکتی بود ولی وقتی دهن باز می کرد، آدم شیفته ی حرفاش می شد. به خاطر اختلاف سنی کم، کمتر وقتی بود که پیش می اومد به چشم یه "دایی" نگاهش کنم؛ ولی الان از اون وقتایی بود که واقعا یه دایی می دیدمش، با تجربه و دلسوز. دستش رو که هنوز رها نکرده بودم، صمیمانه و با محبت فشردم:
-ای به چشم خان دایی، من یکی حرف گوش کن می شم!
***
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
[HIDE-THANKS]«نادر»
به پله های آخر رسیده بودم که احساس می‌کردم دیگه هیچ رمقی تو پاهام برای بالا رفتن باقی نمونده. دستم رو به نرده ی زنگ زده گرفتم و به مسیرم تو راه پله ی باریک ساختمون ادامه دادم.
به پاگرد طبقه‌ی مورد نظرم که رسیدم، نفسم با رضایت از اعماق ریه هام رها شد و خسته و کوفته، دستی به جیبای پالتوم کشیدم تا ببینم که کلید همراهم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
[HIDE-THANKS]«پارسا»
چشمام رو با خستگی باز نگه داشته بودم و بدون پلک زدن، تماشا می‌کردمش. اصلا متوجه نمی‌شدم که داره چی تعریف می‌کنه، فقط می‌دیدم که فکش مدام داره تکون می‌خوره و حرف می‌زنه. دل و دماغ گوش کردن به هیچی رو نداشتم، ولی انگار متوجه نمی‌شد که پکرم. شایدم می‌شد و نمی‌خواست به روی خودش بیاره!
با دستم طوری که توهین آمیز به نظر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
[HIDE-THANKS]دستم رو روی فرمون گذاشتم و بوق کوتاهی زدم تا شاید ماشین مقابلم حرکت کنه. تا به حال این حجم ماشین رو تو خیابونا ندیده بودم. مثل همیشه ترافیک بود و منم مثل همیشه، خیلی عجله داشتم. همه کلافه به نظر می رسیدن، صدای بوق زدن ممتد راننده ها و حرکت خیلی کند ماشینا، دیوانه کننده شده بود. تو این گیر و دار، دوباره صدای زنگ موبایلم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
[HIDE-THANKS]«باربد»
پیشونیم خیس شده بود و ازش قطره قطره عرق می چکید. چشم تو چشمش بودم و حواسم به رگ کنار شقیقش بود که برجسته شده و با شدت نبض می زد. به مچ دستش فشار بیشتری آوردم و احساس کردم هر لحظه داره قدرتش کمتر و کمتر می شه.
لحظه ی حساسی بود، همه داشتن با ذوق و هیجان تشویق می کردن و هر بار اسم کسی به نشانه ی تشویق فریاد زده می...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
[HIDE-THANKS]«پارسا»
سرم داشت با تمام قدرت تیر می کشید. معده ی بیچارم دوباره عصبی شده بود و حالت تهوع امونم نمی داد. دردسر جدیدم همین مریضی بود که الان با بوی غذایی که اون جا پیچیده بود، داشت شدت می گرفت. به دیوار سرد پشت سرم تکیه کرده بودم و چشمام رو بسته بودم. سر و صداهای بی معنی اطرافم حتی یه لحظه هم قطع نمی شد.
-سید، حالت خوبه؟...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
[HIDE-THANKS]وقتی از اون جا برگشتم خونه که دیگه ساعت یک شب شده بود. می دونستم چه چیزی انتظارم رو می کشه و همین باعث می شد رغبتی به این که پام رو داخل خونه بذارم نداشته باشم. جلوی در خونه پارک کردم و از ماشینم پیاده شدم. حین زدن ریموت، به اطراف سرک کشیدم ولی کسی اون جا نبود. همه ی ماشینای همسایه ها رو می شناختم؛ ماشین غریبه ای ندیدم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا