بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

وان شات اویی که هرگز نشناختم | DENIRA کاربر انجمن رمان98

شروع موضوع توسط DENIRA ‏4/8/19 در انجمن وان شات کاربران

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.
  1. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    نام وان شات: اویی که هرگز نشناختم
    نویسنده وان شات: DENIRA کاربر انجمن رمان 98
    ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی
    برگرفته از رمان: بیا و کمی آسمانم باش
    نویسنده رمان: DENIRA
    توضیحات: رمان بیا و کمی آسمانم باش، هنوز منتشر نشده و نیاز به یه ویرایش کُلی داره؛ اما من تصمیم گرفتم که یه وان شات ازش بذارم؛ یه جورایی به عنوان معرفی رمان!
    بیا و کمی آسمانم باش، داستانِ تکرارِ اشتباهات بیتاست که بدون درس گرفتن از گذشته، راه نادرست رو طِی می کنه و وقتی به خودش میاد که آسمون دنیاش سیاه شده.
    به عنوان یه منتقد که به آثارهام نگاه می کنم، بیا و کمی آسمانم باش قلم قوی تری نسبت به بقیه داره، دلیلش هم زحمتیه که طِی دو سال دارم می کشم تا به طور دقیق و بر اساس اون چه که واقعیته، این داستان رو بنویسم.
    این اولین تجربه وان شات نویسی منه، امیدوارم که خوب از آب در بیاد!:)
     
    آخرین ویرایش: ‏9/8/19
    Ayt@z، حبیب.آ، .SARISA. و 23 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    داخل ماشین نشستم و خودم را انداختم بر روی روکش های چرم گران قیمت مشکی‌اش. بوی قهوه به مشامم خورد، عاشق قهوه بود. زنش این را می دانست؟ زنش می دانست که اگر یک روز قهوه نخورد تا شب بدخلقی می کند؟ نه نمی دانست! زنش هیچ چیز در مورد او نمی دانست وگرنه با من نمی رفت که قهوه مورد علاقه اش را بخریم، برایش درست کنم و آن قدر به به و چه چه کند که از خوشحالی بال در بیاورم.
    کنارم نشست و ماشین را روشن کرد. بوی عطرش هنوز برایم دلنشین بود با آنکه اسمش را نمی دانستم. با سرعت دیوانه وار خیابان ها را طی می کرد و من فقط اشک می ریختم، هق هق می کردم و این اشک های من کِی تمام می شوند؟ خسته شده بودم از ریختن این اشک ها که هیچ دردی از من درمان نمی کرد!
    هر دو دستش را مشت کرد؛ مطمئن بودم که اگر فرمان ماشین نبود، آن مشت ها را به من میزد. دست بزن نداشت؛ شاید هم داشت و من نمی دانستم.
    - زندگیم رو نابود کردی لعنتی، حالا گریه می کنی؟ اشک تمساح می ریزی؟
    من زندگی اش را نابود کرده بودم؟ خودش بود که به دنبالم راه افتاد و مرا خواست! جریان اشک هایم شدت پیدا کردند با حرف هایش. جوری حرف میزد انگار فقط زندگی خودش نابود شده بود، زندگی من نابود که نه، خُردِ خاکشیر شد! زندگی من قبل از آمدن او ویران بود، حال همان ویرانه ها ویران شدند!
    فرمان را پیچاند و کنار یک پارک ایستاد. همان پارک همیشگی، خلوت و بدون هیچ هیاهویی! گاهی اوقات فکر می کردم که در این پارک بذر مرگ پاشیده‌اند. نه من پیاده شدم نه او، پیاده می شدیم که چه؟ بدبختی مان را جار می زدیم در خیابان و کولی بازی در می آوردیم که چه شود؟ هیچ!
    برف پاک کن ماشین با صدای گوش خراشش باران را از روی شیشه پاک می کرد. می دانستم او هم مانند این برف پاک کن که شیشه را پاک می کند تا هیچ اثری از باران نماند، مرا از زندگی اش محو می کند. من برایش مزاحم بودم، خودش اسمم را در گوشی اش مزاحم سیو کرد؛ البته با پسوند دوست داشتنی! برایش مزاحم دوست داشتنی بودم؛ حال چه؟
    دستانش دور فرمان قفل شده بود و نفس های عمیق می کشید تا خودش را آرام کند. سرم را دستانم پنهان کردم، دلم می خواست از شدت سردرد جیغ بکشم. ای کاش می توانستم با نفس عمیق کشیدن خودم را آرام کنم؛ اما نمی توانستم! باید آن قدر اشک می ریختم و گریه می کردم که از حال بروم. چشمانم همه جا را تار می دید، گوش هایم سوت می کشید و یه دیوار بتنی می خواستم برای کوباندن سرم!
    صدای برف پاک کن اعصابم را بهم می ریخت. باید پیاده می شدم و آن را می شکاندم. شاید هم باید پیاده می شدم و می رفتم، از این شهر... فرار می کردم از دست این مردم که تنها ضررشان به من رسید! هیچ وقت خوبی نکردند و انتظار خوبی داشتند!
    صدای عصبی اش را شنیدم:
    -گند زدی... خراب کردی بیتا، بدبختم کردی... رسوایی مون به گوش همه رسیده.
    دیوار کوتاه تر از من پیدا نکرده بود. همه ی تقصیرات را می انداخت گردن من. من نابود نشدم؟ غرق نشدم در این دریای هـوس؟ من بدبخت نشدم؟ چرا فکر می کرد که فقط خودش بدبخت شده است؟ دیدگاه جامعه به یک زن را نمی دانست و این گونه حرف از بدبختی میزد؟
    با زندگی ام قمار کردم برای آنکه به او برسم، فکر می کردم که می تواند مرا خوشبخت کند؛ اما در آخر تبدیل شد پتکی برای ویران کردن ویرانه های این منِ بیتا نام! او که خوب می دانست در این زندگی لعنتی هیچ چیزی ندارم، پس در میز قمار زندگی ام را وسط گذاشتم و باختم.
    چرا صدایم در نمی آمد؟ چرا هیچ چیز نمی گفتم؟
     
    آخرین ویرایش: ‏5/8/19
    Ayt@z، .SARISA.، آبیش و 20 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    تا به حال شده که احساس کنید دنیا دور سرتان می چرخد؟ فکر کنید که فلج شده اید و حتی نمی توانید یک قدم بردارید؟ یا آنکه حس کنید دنیایی که دور سرتان می چرخید، حال آوار شده بر روی سرتان؟
    دقیقا به این حس دچار شده بودم! یک سردرگمی عجیب و غریب! چشمانم به سختی جایی را می دیدند و مطمئن بودم که تا چند لحظه دیگر، در همین ماشین بیهوش خواهم شد!
    نفسم گرفته بود و تنها از پنجره ماشین به بیرون نگریستم. باران به شدت می بارید و من فکر کردم که دقیقا باید همچین روزی، همچین بارانی ببارد و دل مرا بیشتر از قبل خون کند؟ هیچ وقت این موقع سال در مشهد باران نمی بارید و حال باید ببارد؟
    سرش را بر روی فرمان ماشین قرار داده بود. از گوشه ی چشم نگاهش کردم، جرئت نداشتم حتی حرف بزنم! شده بودم همان بیتای احمق و بی عرضه! همان بیتایی که تمام عمرش را در حماقت به سر برده و با بی عرضگی، حتی آن نیمچه خوشبختی را هم نابود کرد! خاک بر سرِ این بیتای ویران کنند.
    با همان صدای خسته و بی روحش گفت:
    -زندگیم نابود شد بیتا! تو نابودش کردی... وارد زندگی هرکسی که میشی گند می زنی بهش! من، مهراس، علی‌رضا... سرتاسر وجودت پر از گناهه بیتا...
    دلم می خواست بگویم اگر من پر از گناهم، شما دیگر چه هستید؟ شماهایی که از مردانگی هیچ چیزی نمی دانید! تنها اسمتان را گذاشته اند مرد و فکر کرده اید می توانید هر غلطی که دلتان خواست انجام دهید! حرف زیاد داشتم؛ ولی امان از این لال بازی های من! حتی نمی توانستم حرف بزنم!
    شوکه شده بودم، مانند همان بچگی هایم که حاج بابا مرا در زیرزمین زندانی می کرد و از ترس صدایم هم در نمی آمد. مرا با کمربندش میزد و حتی ناله هم نمی کردم! مرا به سر سفره عقد برد و از شدت شوک به زور توانستم بله را بگویم! مانند همان موقع ها، حتی صدای نفس کشیدنم به گوش نمی رسید!
    همه ی مردهای زندگی من همین را می خواستند، یک زن تو سری خور و احمق که هر کثافت کاری هم بکنند صدایش در نیاید، به جز چشم و بله هیچ نگوید! مردهای زندگی ام همین بودند، اسما مرد ولی رسما نامرد!
    اما فکر می کردم آرش فرق دارد، فکر می کردم او یک تافته جدا بافته است و بود! تا همین دیروز، تا قبل از آنکه همه چیز بهم بریزد.
    و حال آرش، اویی بود که هرگز نشناختم. آرش شده بود مانند همان مردهای زندگی ام که مرا به نابودی کشاندند. مردهایی که زورشان فقط به من رسید.
    چشمانم به ساعت ماشینش خورد؛ یک ربع به دوازده! آخرین بار کِی این قدر از خانه ام دور مانده بودم؟ آخرین بار کِی تا ساعت دوازده شب با یک مرد غریبه در خیابان بودم؟ چه بلایی بر سر من آمده بود؟ چه کرده ای با خودت بیتا؟
    دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای هق هقم پخش نشود. نمی خواستم به یاد بیاورم که چگونه این آدم ها و سرنوشت مرا عوض کردند. من همچین آدمی نبودم، هیچ وقت نمی خواستم این گونه شوم. رویاهایم چه غریبانه تبدیل به آرزوهای دست نیافتنی شدند. دندان پزشکی شهید بهشتی، رویایی که تمام تلاشم را می کردم تا به دستش آورم و حال چه شدم؟ حاج بابا آن قدر با زندگی من قمار کرد که الان بیتا فقط یک زن بیست و سه ساله‌ی مطلقه است. یک زن که از دار دنیا، هیچ چیزی ندارد! یک زن که حتی مردی را هم ندارد که کنارش بماند و خوشبختش کند.
    اشک هایم بر روی گونه هایم می ریختند و هق هق می کردم. بدم می آمد از ضعیف بودن، از اشک ریختن، از زن بودن؛ اما حتی اختیار اشک هایم را هم نداشتم!
    فقط بریده برید توانستم بگویم:
    -خی...خیلی...نا...مردی...آر...ش...
    و بعد با صدای بلند برای خودم گریه کردم، به حالم تاسف خوردم و لعنت کردم آن روزی را که به دنیا آمدم! لعنت کردم و لعنت کردم؛ زیرا هیچ کاری از دستم برنمی آمد.
    هیچ عکس العملی نشان نداد. تنها سرش را به پشتی صندلی ماشینش تکیه داد و به روبه رو خیره شد. تنها من با شانه های خم شده و کمر شکسته به حال خودم گریه می کردم.
     
    Ayt@z، .SARISA.، romina81 و 12 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    همه چیزم را از دست داده بودم، همه چیزم را! دیگر چیزی از منِ بیتا نام نمانده بود. عملا تبدیل شده بودم به یک فرد تهی و خسته. کسی که برای فرار، قفسش را رها کرد و حال محکم بر روی زمین افتاده است. هیچ کس نمی توانست کمکم کند، هیچ کس!
    خودم باید دوباره این بیتای نابود شده را می ساختم؛ اما مگر می توانستم؟ دستم را به سمت هرکسی دراز کردم که کمکم کند، مرا پس زد. تنها آرش بود که مرا یاری کرد و اکنون... او هم تبدیل به درد شده!
    بی آنکه نگاهش را از آن نقطه نامعلوم بردارد گفت:
    -نامرد؟ من نامردم؟ لعنتی من نمی دونستم تو...
    سرش را در حصار دستانش پنهان و زیر لب زمزمه کرد:
    -وای... وای... بیتا تو چرا تا این حد توی کثافت غرق شدی؟ چرا منو قاطی این بازیا کردی؟ چرا از زندگیم نمیری بیرون بیتا؟
    مشت هایش را چند بار بر روی فرمان کوباند و دوباره سرش را در دستانش گرفت. غرق شده در کثافت... آه آرش! آه... من حتی غرق هم نشدم، این باتلاق مرا در خود بلعید! مرا تکه تکه کرد و حال از من چه مانده؟ هیچ! عملا هیچ چیزی نمانده که بتوانم با آن خودم را به زندگی امیدوار کنم.
    هیچکس را در زندگی نشناختم، هیچکس!
    از شدت گریه، چشمانم می سوخت و احساس می کردم که حتی نمی توانم نفس بکشم! نمی توانم حرف بزنم، نمی توانم جوابش را بدهم! فقط دلم می خواست کسی اینجا بود و از من دفاع می کرد. کسی اینجا بود و مرا در آغوش می گرفت. کسی اینجا بود تا من تنها نبودم.
    جایی خوانده بودم که زن به معنای ضعیف نیست! آن شخص که حال و روز مرا ندیده بود. من، خودِ ضعیف هستم که حتی نمی توانم در این مواقع از خودم دفاع کنم! ضعیف منم که گذاشتم همه برایم تصمیم بگیرند و تنها نظاره گر باشم که چگونه زندگی ام را به آتش می کشانند.
    سه مرد در زندگی ام بود و هر سه مرا نحس خواندند. چه مرگ این زندگی شده بود؟ چرا با من خوب تا نمی کرد این وامانده؟ چه مشکلی با من داشت؟ چرا جانم را نمی گرفت و مرا خلاص نمی کرد؟ تک و تنها باید با این همه مشکل می جنگیدم.
    تلفنم یک سره زنگ میزد، حتی نمی توانستم جواب بدهم. می دانستم که مامان است، می خواهد بپرسد که حرف های مهراس درست است یا نه. دامادش را خیلی دوست داشت، دلش نمی خواست که مهراس را از دست بدهم و سیاه بخت تر از اینی که هستم بشوم.
    آه مامان، آه! خبر نداری که دخترت تا چه حد بدبخت شده است. خبر نداری و به امید روزهای سپید نشسته ای! روزهای سپید بیاید که چه بشود؟ روز سپیدی در کار نیست. همه روزهای این زندگی سیاه تر از روز قبل است و ما نشسته ایم تا روز سپید بیاید.
    نمی‌آید! هیچ روز سپیدی در کار نیست. هیچ خورشیدی قرار نیست نور خوشبختی را بر روی سر ما بتاباند. ما فقط می توانیم با یک آسمان سیاه، زندگی کنیم!
    پایان

    1398/6/1
     
    Ayt@z، .SARISA.، دختر بازیگوش و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
بارگذاری...
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.