خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان جیغِ مُمتَد | Es_shima کاربر انجمن رمان 98

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه

بُتِ منی... شکستمت... وقتی خدای من شدی...



نام رمان: جیغِ مُنتَد
ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه
ناظر: the unborn
سبک: رئالیسم


این رمان از 10 سال پیش نصفه مونده! باید دید طلسم ده ساله میشکنه یا نه!
فضای رمان نه رنگیه و نه سیاه..‌ خاکستریه این یعنی رنگ واقعیت!

قسمت‌هایی از رمان به شدت اجتماعی و گاهی فلسفی هست. توقع ندارم همه خوشتون بیاد؛ اما لطفاً شکیبا باشید.
جیغِ ممتد، شاید برای هر گوش و چشمی نباشد!

"با احتیاط خوانده شود".




خلاصه:
شمیم به تازگی پدرش را از دست داده و در این حین، یک دفعه با کوهی از مشکلات روبرو می‌شود که راه فراری از آن ها ندارد.
دختر جوان و بی تجربه سعی می‌کند تسلیم نشود؛ اما مشکلات هر روز بیش‌تر می‌شود.



قسمت‌هایی از رمان:
لعنتی، حالم از این به ظاهر مردهای جامعه بهم می‌خورد؛ چرا این‌ها فقط به فکر منافع خودشان هستند؟!
اصلاً از این نظم جهان هم حالم بهم می‌خورد. کاش نه زنی بود؛ نه مردی، نه بچه‌ای و مهم تر از همه نه هوسی!
واقعاً دنیا بدون انسان چه قدر بهتر بود!


فقط به بن بست می‌خورم. من حتی به اتوبان هم بروم آخرش بن بست می‌شود!
از این همه دست انداز خسته ام؛ پس دیگر کی قرار است جاده کمی هموار شود؟!

کاش ما انسان‌ها اندکی کار سنگین قضاوت و حکم صادر کردن را رها می‌کردیم و به پیشرفت یک دیگر می‌کوشیدیم.

کاش کمی با کفش فردی راه برویم و سپس در مورد نوع راه رفتنش حرف بزنیم؛ هر چند، اصلا به ما چه که او چه گونه راه می‌رود؟! ما راه رفتن خودمان را درست کنیم کافی است!
امر به معروف و نهی از منکر را زمانی می‌توان اجرا کرد که خودت مردِ عمل باشی نه حرف!
کاش اگر به کسی یاری نمی‌رسانیم لااقل باری هم بر دوشش اضافه نمی‌کردیم.

کاش به جای زخم زبان زدن و تذکر به دیگری خودمان را اصلاح می‌کردیم.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه




یک جیغ ممتد و بی اختیار... یک جیغ ممتد و دردی شدید... اعدام یک زن زیر پتو... یک جیغ آخر و خودکشی...


مقدمه
:
باران شدیدی می‌بارد؛ قطره‌های باران از صورتم پایین می‌چکد؛ تمام لباس‌هایم خیس است؛ کلافه با دستم سرم را می‌گیرم؛ خسته‌ام... دیگر نمی‌توانم...
اختیار، آزادی، کنترل این‌ها توهمی بیش نیست؛ زندگیِ واقعی که داستانِ عاشقانه نیست.
دستی روی گلویم قرار گرفته و همه چیز را، حتی کوچک‌ترین کنش و رفتارم را، حتی نفس کشیدنم را، زیر نظر دارد و با کوچک‌ترین تکانِ انحرافی خفه می‌شوم...
دختر بودن سخت است؛ اما بی تکیه گاه بودن... از محالات است؛ هیچ کس نمی‌‌تواند‌.
تمام دنیا برای جنگ با منِ تنها، بسیج شده اند؛ واقعاً هیچ کسی پشتم نیست؛ توهم و واقعیت با هم در آمیخته است؛ خفقان، ذره ذره خفه‌ام می‌کند؛ دیگر نایی نمانده است؛ نفس کشیدنم هر ثانیه سخت‌تر می‌شود؛ بوق ممتدی در گوشم می‌پیچد؛ بوق ممتدی همانند دردِ مطلق یا رهایی... و شاید همانند مرگ...
دلم، یک جیغ می‌خواهد؛یک جیغِ ممتد و بی انتها...
 
آخرین ویرایش:

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه
_اگه فکر کردی می‌ذارم مراسم داداشم مثل گداگشنه‌ها برگزار شه کور خوندی دختر! کوروش قبلِ این‌ که پدرِ تو باشه برادرِ من بوده.
می‌خواستم بی سر و صدا حرف‌هایم را بزنم؛ اما، داریوش فکر کرد که از سر و صدا می‌ترسم و از عمد صدایش را بالا برد. سعی کردم لرزش بدنم را که از عصبانیت بود، کنترل کنم و با لحنی آرام‌تر از او، جوابش را دادم:
_جناب عالی اصلاً کی هستی؟ چه داداشم برادرم هم می‌کنه! برو این سیاستای احمقانه و کارای پر از تظاهرت رو جای دیگه انجام بده‌. این جا من نمی‌ذارم داریوش خان!
پروین اخم غلیظی کرد و حق به جانب از روی مبل سلطنتی که با بی خیالی روی آن نشسته بود، بلند شد. اشک‌های نداشته‌اش را نمایشی با دستمال پاک کرد و به حمایت از شوهرش برخواست:
-احترام بزرگ‌ترت رو نگه دار بی شعور، مگه تو تربیت نداری؟! داریوش بزرگ‌ترِته، الان دیگه سرپرست خانوادتون می‌شه. هر چی بگه باید بگی چشم! حیا هم خوب چیزیه دختره‌ی سلیطه، واقعاً که! هر چی باشه عموته و الان برادرش مُرده. اون حق داره نه تو. آخه بچه چرا حرفای بزرگ‌تر از دهنت می‌زنی؟!
من هم همانند خودش اخمی کردم و میان صحبت‌هایش پریدم:
-هه، چیزی نگو که خندم بگیره! تا دیروز که من و بابام می‌اومدیم درِ خونه‌ی شما و حقمون رو می‌خواسیم که کوروش داداشش نبود؛ حالا که کشتینش دایه مهربون‌تر از مادر شدین؟!
صدایم را بالاتر بردم و ادامه دادم:
-داریوش خان خوب بدون که از آخرین باری که اومدیم در خونت و تو بیرونمون کردی برادرِ پدرِ من مرد. من و خانوادمَم عمو نداریم. حالا هم گم‌ شید بیرون قاتلا.
سوزشی را روی صورتم احساس کردم . قطره‌ای خون از لبم به روی زمین چکید. جای انگشتر عقیق داریوش را روی لبم حس کردم. بعد از چند ثانیه به خودم آمدم.
داریوش واقعاً من را زد؟!
آن قدر عصبانی شدم که به جنون رسیدم. با داد گفتم:
_آره حرف راست تلخه جناب داریوش، بابام روی من دست بلند نمی‌کرد! تو که اصلاً آدم نیستی که بخوای دست بلند کنی.
با تمام توانم سیلی محکمی به صورتش زدم که با جیغ پروین همراه شد. دستم درد گرفت. تمام تنم آشکارا از خشم می‌لرزید. سعی کردم خشمم مانع از حرف زدنم نشود؛ با لحن بسیار خشنی گفتم:
-در ضمن تا من زندم نمی‌ذارم هیچ پولی به ما بدی و با پولای خودمون بهمون ترحم کنی. اینم بدون که من هیچ وقت طلبکار یا بدهکار کسی نمی‌مونم. سیلی هم که بهت زدم تلافی کارِ خودت بود.
پروین جیغ می‌کشید و داد می‌زد:
-اگه بابات زنده بود و می‌دید چه طوری هار شدی سکته می‌کرد. با این کارات تنش رو می‌لرزونی.
با این حرفش کاملاً کنترلم را از دست دادم و فریاد زدم:
_اسم بابای من رو به اون زبون کثیفت نیار حرومی!
پروین که عصبی شده بود خواست به سمتم حمله کند که با آرامشِ محض نگاهش کردم و با پا ضربه‌ای به شکمش زدم‌. تقریباً ۹۰ کیلویی می‌شد و بلند قد و هیکلی بود; اما، با ضربه‌ی من روی زمین افتاد و شروع به گریه و زاری کرد و کولی بازی درآورد.
_مردم، می‌بینین چه قدر هار شده؟
ساسان سریع به سمتم آمد و با لحن بدی گفت:
-تو چی کار کردی دختره‌ی بی شرف؟
دستش را بلند کرد و خواست سیلی به صورتم بزند که دستش را در هوا محکم گرفتم.
-بی شرف شمایید نه من! گم شید بیرون قاتلای پست!
دستش را انداخت و با تعجب به من زل زد. توقع عکس العمل مرا نداشت.
سارا را زیر نظر داشتم و آماده‌ی هر عکس العملی بودم.
سارا اخم و تعجب را با هم داشت و از ترس نمی‌توانست تکان بخورد.
من را آن شمیم گذشته تصور کرده بودند؟! گاهی آدم می‌تواند در یک روز، با یک اتفاق و حتی در یک ثانیه عوض شود‌. من دیگر آن شمیم نبودم. این ماده گرگ وحشی که به شدت زخمی شده هیچ شباهتی به شمیم نداشت. تنها می‌دانستم که اگر گورشان را گم نکنند همه‌شان را همین جا می دَرَم. زخم‌هایم باعث طغیان شدید نیروهایم شده بود.
دست‌هایم را محکم مشت کردم و با خشم غریدم:
_برین بیرون قاتلا... بیرون...
داریوش: خودت خواستی!
-هری.‌
همه‌ی اقوام در سالن جمع بودند و ساکت به بحث ما نگاه می‌کردند. بالاخره اقوام به خودشان آمدند و در حالی که نمی‌توانستند تعجبشان را پنهان کنند داریوش را کناری بردند و پچ‌ پچ‌ها زیاد شد. احتمالاً از الان حرف‌های پشت سرم صد برابر شده بود; اما، دیگر برایم اهمیتی نداشت.
داریوش بی صدا به زنش پروین اشاره‌ای کرد و از خانه بیرون رفت. پروین، ساسان و سارا با اخم و ایش گفتن همراه داریوش می‌رفتند و زیر لب ناسزا می‌گفتند.
این سکوت از داریوش عجیب بود!
شاید واقعاً فهمیده بود که خیلی عصبی هستم. شاید هم برعکس، این سکوتش یک تهدید بود و یا شاید، این هم از سیاست‌های مسخره‌ی خودش جلوی اقوام بوده تا مرا بد کند و خودش را خوب نشان دهد‌. به هر حال دیگر برایم مهم نبود در واقع، دیگر هیچ چیزی مهم نبود.
خاله سیما به سمتم آمد و دستش را روی کمرم گذاشت. لبانش را با زبان تر کرد. مشخص بود که به دنبال واژه‌ای می‌گردد. بالاخره واژه‌ها را پیدا کرد:
-حالا تو آروم باش. آخه چیزی که نشده. تو نباید عصبی می‌شدی. اون فقط می‌خواد مراسم داداشش آبرومندانه باشه. بده که می‌خواد کمکتون کنه؟ خوب نیست کسی رو از مراسم ختم بیرون کنی.
پوزخند عمیقی زدم و نگاهم را از چشم‌های قهوه‌ای‌اش گرفتم. واژه‌های مناسبی را پیدا نکرده بود و مزخرفاتش حالم را بدتر کرد. کوچک‌ترین توجه‌ای به چرت و پرت‌های خاله‌ ام و یا سایرِ جمع نکردم. آن‌ها خودشان را دانای کل تصور می‌کردند و مرا هم تنها بچه‌ی خامی می‌دیدند که جدیداً سرکش هم شده بود!
به اطراف نگاه کردم. بعد از نگاهی گذرا به آدم‌هایی سیاه‌پوش که حوصله‌ی هیچ کدامشان را نداشتم مادرم را پیدا کردم که روی مبل راحتی که پدرم دیوانه‌وار دوستش داشت افتاده بود و اشک‌های بی صدایش دلم را به لرزه انداخت.
آرام همه را پس زدم و کنار مادرم رفتم. جلوی مبل زانو زدم و سرم را روی پایش گذاشتم.
توانایی حرکت نداشت. کاملاً خشکش زده بود و بی صدا اشک می‌ریخت. دلم به حالش سوخت. آبرویش را جلوی همه ریخته‌ بودم؟ اما مگر من مقصر بودم؟ می‌دانم که نمی‌خواست مراسم شوهرش این چنین شود. اما، راه دیگری نداشتم. من اگر الان سکوت می‌کردم قاتل پدرم با ترحم و چهره‌ای فداکارانه در مراسم شرکت می‌کرد. هیچ وقت نباید او پول مراسم را می‌داد.
آرام لبام‌هایم را کنار گوش مادرم بردم و طوری که کسی متوجه نشود زمزمه کردم:
_اگه ببینم پول یا هر چیزی، چه مادی و چه معنوی از داریوش بگیری دیگه دختری به اسم شمیم نداری!
می‌دانستم که باید دل‌داری‌اش می‌دادم اما، تنها توانستم تهدیدش کنم...
آهی کشیدم و از جایم بلند شدم. چیزی درونم سنگینی می‌کرد. تحمل جو خانه، نصیحت و نگرانی مضحک و متظاهرانه‌ی اقوام را نداشتم. نگاه شماتت بار همه را روی خودم احساس می‌کردم.
به اتاقم رفتم. چشمم به آیینه‌ی سراسری اتاقم افتاد. لباس‌های سراسر سیاهم توی ذوق می‌زد. حتی تحمل این اتاق و این آیینه را هم نداشتم! از اتاق خارج شدم. با یک تصمیم آنی به سمت در رفتم.
_شمیم کجا؟!
دقت نکردم که چه کسی این سوال را پرسید و بدون توجه به پرسش‌ها و نگاه‌های سنگین و پر از حرف بقیه به حیاط رفتم و از خانه خارج شدم.
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه
قدم زنان از کنار خیابان گذشتم. حتی نمی‌دانستم که مقصد من کجا باید باشد و یا اصلاً می‌خواهم به کجا بروم. فقط می‌خواستم بروم و دور شوم.
در تمامی تاریخ، به جز رفتن کار دیگری هم برای انجام بوده؟ همه باید بروند. کاش می‌شد با رفتن همه چیز تمام شود. کاش می‌شد از همه چیز فرار کرد و فقط رفت. کاش زمان در همین‌جا متوقف می‌شد؛ نه که همیشه همین باشد، نه! کاش زمان، زندگی و هر چیزی تمام می‌شد. آدم‌ها زمانی که نمی‌دانند چه کار کنند چه می‌کنند؟ نفس کشیدن همیشه این قدر سخت بوده؟
هندزفری را داخل گوش‌هایم گذاشتم و آهنگی را پخش کردم تا جلوی افکار مزخرفم را بگیرم.
"رفتم و می‌رم باز هر چند... خسته و داغون شده پام"
اولین قطره‌ی اشکِ من چکید. این آهنگ چه قدر مناسب حالم بود. از زمانی که خبر سکته و فوت پدرم را شنیده بودم تا به الان، این اولین قطره‌ی اشک من بود که بالاخره از چشم‌هایم پایین آمد. با افتادن اولین قطره روی صورتم، چشمه‌ی راکد اشک‌هایم جاری شد و صورتم را پر کرد.
حس کردم که با تعجب نگاهم می‌کردند. شاید حق داشتند. یک دختر جوان و سراپا مشکی پوش که در وسط خیابان راه می‌رفت و گریه می‌کرد، باعث زل زدن مردم و تعجب مردم می‌شد.
مغزم دیگر توان تفکر، خصوصاً در مورد مردمی که نمی‌شناختم را نداشت. دلم گریه می‌خواست. تنم گریه می‌خواست. حتی زندگی‌ام گریه می‌خواست.
با تمام وجودم درک کردم که در زندگی دردهایی وجود دارد که دیگر زل زدن و حرف‌های مردم آشنا و غریبه را بی معنی کند. گاهی آن قدر بی حس می‌شوی که حتی خودت را هم احساس نمی‌کنی...
سرم را پایین انداختم و به رفتن ادامه دادم و آهنگ را از اول پخش کردم.
"رفتم و می‌رم باز هر چند... خسته و داغون شده پام... هر چند از این دُویدن ابدی... توو این جاده‌ی بی فرجام... حالم بهم می‌خوره... حالم بهم می‌خوره... ببین حالم بهم می‌خوره"
زندگی حالم را بهم می‌زد. تمام وجودم بهم می‌خورد.
جلوی یک عابر بانک ایستادم و کارتم را از کیفم بیرون آوردم و وارد کردم. رمز را زدم و موجودی حساب را گرفتم. صفر ها را سه بار شمردم. شاید خطای دید بود؟!
پسری از کنارم رد می‌شد.
_ببخشید آقا این جا چند تا صفر نوشته؟
پسر موهایش را با ناز کنار زد. تازه متوجه تیپ مضحک و شلوار ضایع‌اش شدم. این روزها هر کس که حتی عضله و اندام مناسبی هم نداشت، شلوار ورزشی و پیراهن تنگ می‌پوشید!
بی حوصله نگاهش کردم. با خنده صفرها را نگاه کرد.
_دوربین مخفیه؟
اخمی کردم و با جدیت تمام به چشم‌هایش قهوه‌ای‌اش خیره شدم.
_چند تا صفر داره؟
_با سی تومن؟ واقعاً؟ خیلی خوبی بابا، هستم. بریم امشب رو.
چند روز پیش مجبور شده بودم پول‌هایم را برای تعمیر گوشی‌ام بردارم و الان فقط سی هزار تومان در حسابم مانده بود.. طلب‌کار‌ها، حساب‌های پدرم را توقیف کردند و نمی‌شد از آن‌ها پولی برداشت. تنها طلاهایمان می‌ماند که تمامش برای صاف کردن بدهی می‌رفت و از آن‌‌ها چیزی‌ نمی‌ماند.
حرف‌های پسر را نمی‌شنیدم. کارتم را برداشتم و راه افتادم.
_آهای با تو هستما. خوش می‌گذره..
گوشی‌ام زنگ خورد. اولش خواستم حتی به شماره هم نگاه نکنم؛ اما، زنگ خوردن باعث قطع آهنگ شده بود. به اجبار گوشی را از جیبم بیرون آوردم و با دیدن نام وکیل سریع پاسخ دادم:
-بله، بفرمایید.
-سلام خانم شایگان ببخشید بد موقع مزاحم می‌شم.
-سلام آقای مظفری! بفرمایید.
-باید با مامانتون صحبت می‌کردم؛ ولی، ترسیدم خیلی ناراحت بشن.
بی اختیار ایستادم.
_چیه نظرت عوض شد؟
نیشخند پسر را با اخم جواب دادم. تمام توجهم را به تماس دادم و سعی کردم به پسر اعتنایی نکنم. مشخص بود که خبر خوشی در راه نخواهد بود. آرام گفتم:
-چی‌شده؟
به جای وکیل پسر با خنده گفت:
_هیچی فقط خیلی کلاس می‌ذاری‌. خوبه خودت پا دادی.
_خفه شو!
_بله؟
_ببخشید آقای مظفری با شما نبودم. نگفتید چی شده؟
_برو با همون مظفر جونت... گه خوردی به من پا دادی! تا کیس بهتر جور شد پریدی؟ باشه‌. خلایق خر چه لایق..‌
پسرک پشت چشمی نازک کرد و رفت. صدای مظفری را شنیدم:
-باید ببینمتون.
نمی‌توانستم منتظر بمانم. باید همین الان جریان را می‌فهمیدم.
آب دهانم را خوردم و با صدای آرامی گفتم:
-اصلاً امکانش نیست‌. نمی‌تونم بیام. همین‌ جا بگین.
-حرفم رو نمی‌‌تونم پای تلفن بزنم.
-چرا؟!
-خب...
-خب؟
-اتفاق خوشایندی نیست.
آه خسته‌ای کشیدم. از ابتدا هم مشخص بود که چیز خوش آیندی نیست. سعی کردم صدایم نلرزد. خسته‌تر از قبل گفتم:
-این روزها مگه اتفاق خوشایندی هم افتاده؟! مشکلی نیست بهم بگین.
-خب خونتون الان توقیف و فروخته شده.‌‌.. باید هر چه سریع‌تر تخلیه بشه.
در جا خشک شدم! خانه‌ی ما، این تنها دارایی ما بود.‌‌.‌


 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه

من به تاریخ جهان پیش از تو شک دارم...

شین_ی_میم_آ


پ.ن: دارم سعی می‌کنم فرهنگ زیبا نویسی رو جا بندازم! اگه حرفی با خواننده داریم و یا متن کوتاه زیبایی هست رو می‌شه ابتدا و انتهای رمان و به حالت زیبا و برای رفع خستگی خواننده قرار داد!
البته قرار...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه

آهنگ استفاده شده در رمان آهنگ سوز از آلبوم اشتباه خوب بهرام نورایی بود!


درد شدیدی در دلم احساس کردم. وای، چه قدر شکمم درد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه

رهایی ممکن است از زندگی، اما از او هرگز...


شین_ی_میم_آ...​

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه

که می‌ترسم از این آرامش ما قبل طوفانی که ما داریم...

که می‌ترسم زِ طوفانِ همین شب‌های مهتابی

شین.ی.میم.آ

[FONT=B...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه
لازمه بگم که بین دو تا *** فلش بک به گذشته‌هاییه که....

چون *** دوم در پست بعده لازم شد این رو توضیح بدم!
در ادامه شما رو به متن اهنگ مورد علاقم دعوت می‌کنم!


(:


[FONT=B...​

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
399
امتیاز واکنش
17,101
امتیاز
328
زمان حضور
11 روز 19 ساعت 48 دقیقه
یادگرفتنش سبب تفریحم می‌شد. می‌توانستم با آن هر کسی را اذیت کنم. از این جالب‌تر نمی‌شد. نباید هم چنین فرصتی را از دست می‌دادم. کنجکاوی که بدانم شهاب از کجا یاد گرفته رهایم نمی‌کرد. با ذوق پرسیدم:
-چه جوری یاد گرفتی؟
-تو یه مهمونی با یکی آشنا شدم. طرف قبلاً یکی از ماهرترین دزدا بود؛ ولی، دوستاش نامردی می‌کنند و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا