بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

داستان کوتاه بی‌آبان دنیا بیابان می شود | DENIRA کاربر انجمن رمان98

شروع موضوع توسط DENIRA ‏29/7/19 در انجمن داستان کوتاه

  1. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    به نام خدایی که همیشه با من است!
    نام رمان: بی‌آبان دنیا بیابان می شود
    نویسنده: DENIRA

    ژانر:تراژدی، اجتماعی، عاشقانه
    خلاصه:
    آذر، دختر بد شانس روزگار، پس از پنج سال از بند اسارت رها شده و پا به سرنوشت جدید خود می گذارد. سرنوشت تلخش او را محکوم به تنهایی اجباری می کند.
    حال که آذر از بند آزاد شده به سختی به هر ریسمانی چنگ می زند تا بتواند خود را نجات دهد و تنها امیدش با رفتن مهرنوش از بین می رود. آذر داستان زندگی خود را از گذشته تا به حال حکایت می کند، قصه عشقش به بنیامین، چگونگی حضور پررنگ مهرنوش در صفحه صفحه های زندگی اش و با آبانی همراه می شود که از او خواسته های بی حد و مرزی دارد.
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    مقدمه:
    پاییز چمدانش را بسته...
    انتهای جاده آذر به انتظار نشسته...
    نگاهش ابری...
    رد پاهایش خیس...
    و کوله بازش لبریز از این همه..
    برگی که از درختان تکانده است...
    مهر...
    آبان...
    و آذر...
    با پاهایی خسته به راه افتاده اند...
    دیگر مهر و محبتی نیست...
    آبانی نیست که دنیا را بیابان نکند...
    و آذر...
    شکست خورده تر از همیشه...
    دنیا را به دست زمستان می سپارد...
    *******
    پست اول
    قسمتی از رمان:
    نفس نفس می زدم. دستم را به دیوار گرفتم و به آن تکیه دادم. او هم مرا ترک کرده بود، حال به چه کسی تکیه کنم؟ به همین دیوار که ممکن است فردا رویم آوار شود؟
    صدایی در مغزم، ذهنم و افکارم فریاد های بلند می کشید تا به من پیام مهمی را برساند؛ اما من ابلهانه سعی می کردم که آن پیام را نادیده بگیرم. یک دستم به دیوار است تا تعادلم را حفظ کنم و دست دیگرم روی قلبی است که آرزو دارم دیگر نزند. دیگر نمی توانستم جلوی آن صدای درونم را بگیرم تا حرفش را نزند و مانند من سکوت کند. صدا درون مغزم مانند ناقوس کلیسا می پیچید.
    -اون تکیه گاه نبود، پرتگاه بود!
    هجوم قطره های شور را بر روی گونه هایم حس می کردم؛ اما دیگر توانی برای پاک کردن شان نداشتم. تکیه گاهی که قرار بود مرا همیشه حفظ کند حال....حتی فکر کردن به آن هم سخت بود! دست هایم لرزش مشهودی داشت. به خودم فکر کردم، به او...به مانعی که سر راهم بود؛ من آدم پستی بودم! خیلی پست! اما دیگر نمی توانستم به هم خونم صدمه بزنم. خوشبختی من در گرو بدبختی او نبود. حقیقت ها مانند سیلی مرا از خواب زمستانی که رفته بودم بیدار می کردند. با صدایی وحشتناک جیغ زدم:
    -آبان!
    فصل اول:
    "عشق، احساسی ناشناخته است"
    دستش را محکم به دیوار می کوبد. چشم هایم را بستم و گذاشتم تا حرص درونش که مانند شیری خشمگین زبانه می کشید را بروز دهد.
    -مگه مرده بودم که بذارم زنم بره و آواره خیابون بشه؟ هان؟ تا وقتی که من هستم، زنمم پیشم می مونه.
    پوزخندی روی لب های رژ خورده ام نقش بست. می دانستم که تمام حرف هایش پوچ است و وقتی به عمل برسد باز آن نامه نحس از دادگاه به دستم می رسد. مگر تا به حال این کار را انجام نداده بود؟ کم به دادگاه رفتیم و حرف شنیدیم؟ دستم را آهسته روی کت خوشرنگ آبی اش گذاشتم. به چشم های قهوه ای پر از حرصش نگاه کردم و لب زدم:
    -زنده یا مرده رو نمی دونم؛ اما برای مهرنوش مردی!
    همین یک جمله ام کافی بود تا ابرویش را بالا ببرد و به آذر جدید خیره شود. به آذری که ساخته بودند نگاه کند و ابرویش را از تعجب بالا بیندازد. مُرد آن آذری که بازیچه ای بیش نبود و اطرافیانش به سادگی او می خندیدند. آذر مرده بود و من جایش آمده بودم، من جدید!
    چشمان بی حسم را به او دوختم و بی رحمانه ادامه دادم:
    -وقتی که تو زندان از شدت صدای گریه های زنت نمی تونستیم بخوابیم کجا بودی؟ وقتی که آدم اجیر کردن تا زنت رو اذیت کنن کجا بودی؟ وقتی اون معشـ*ـوقه‌ات هر روز میومد و یه زخم به زخم های مهرنوش می زد کجا بودی؟ حالا اومدی و زنم زنم می کنی؟ تو این پنج سال که مهرنوش هر شب می مُرد و زنده می شد کجا بودی آقا؟
    نفسی کشیدم و به در مشکی اتاق بسته اشاره کردم. اتاقی که مهرنوش درونش بود و مطمئنم که داشت به بحث و جدال های من و او گوش می کرد.
    -مهرنوش مرده! شاید هنوز نفس بکشه؛ اما مرده! آدمه! بدون رویا و امید می میره! به کدوم امید دلخوش کنه وقتی تنها امیدش به دست شوهرش تیکه تیکه شد؟ به کدوم امید دلخوش کنه وقتی شوهرش رو با منشی شرکتش دید؟ می خوای براش امید بشی؟ آرزو بشی؟ همسر بشی؟ اول برو آدم شو بعد!
    نفسم گرفته بود، لعنت به این نفس تنگی که همیشه همراه من است! در اتاق باز شد و چهره رنگ پریده و ضعیف مهرنوش روبه رویم نمایان شد. به سختی شال مشکی را دور صورت استخوانی اش کشیده بود و دستانش می لرزیدند. چشم های خوش حالت قهوه ای رنگش را به او دوخت و بعد سرش را پایین انداخت. با صدای ضعیفی گفت:
    -سلام آقا!
    مبهوت به مهرنوش نگاه کردم. با آن همه اتفاق باز هم این مردک را آقا صدا می زد؟ من که عارم می آمد به او حتی نیم نگاهی بیندازم چه برسد به گفتن کلمه آقا! نگاه بهت زده مرا که دید لبخند زیبایی زد و گفت:
    -تو هم حتما خیلی خسته شدی، از صبح دنبال کارای بیمارستان بودی. برو استراحت کن!
    استراحت کردن در فرق سرم بخورد! نکند بخواهد با این مردک برود و همه بلاهایی که سرش آمده را فراموش کند؟ صدای جدی و رسایی به گوشم رسید:
    -برو وسایلت رو جمع کن، می ریم عمارت تجریش!
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    مهرنوش سرش را پایین انداخت و با قدم های سست شده به سمت اتاقش حرکت کرد. بله آقایی که گفته بود را نشنیده گرفتم و به سمت آن مردک برگشتم. با لبخندی پیروز نگاهم می کرد. اخمی میان ابروهایم آوردم و با حرص گفتم
    -شاید مهرنوش دیوونه شده باشه و بخواد باهات بیاد؛ اما...
    میان حرفم پرید و با ریشخند گفت
    -اما چی؟ می خوای جلوی من رو بگیری؟
    آهی در دل کشیدم. این جماعت سنگ نبودند! سنگ تر از سنگ بودند. جماعتی که پول از پارویشان بالا می رفت و آن پوزخند روی لب هایشان و تمسخر درون چشم هایشان هرگز از بین نمی رفت. عقب گرد کردم و به اتاق شش متری که مهرنوش درونش بود حرکت کردم. دوئل را باخته بودم؛ اما نمی گذارم فکر کند که بـرده، کاری می کنم به برد اش شک کند. در مشکی رنگ را باز کردم و وارد اتاق شدم. با وسواس خاصی مشغول حاضر کردن خود بود. موهای مشکی رنگش را بالای سرش بسته بود، شال سبز رنگی بر روی موهایش قرار داد. مانتویی تمیز؛ اما کهنه ای بر تن کرده بود و پایین شلوار سفیدش هم کمی کثیف شده بود که با یک بار آب زدن از بین می رفت. به صورت پر از بهت من خیره شد و لبخندی زد
    -تو اون عمارت حتما خیلیا هستن، به نظرت خوب شدم؟
    دلم می خواست با صدای بلند بپرسم واقعا احمقی یا خودت را به احمق بودن زده ای؟ یا شاید هم تیکه کلام یکتا که فاذا ماذا بود را بر زبان می آوردم. البته به درستی به یاد نمی آوردم که فاذا ماذا بود یا ماذا فاذا! هرچندکه الان تنها چیزی که اهمیت ندارد تیکه کلام یکتا است. پلک هایم را چند بار بر هم زدم و گفتم
    -واقعا می خوای با دانیال بری؟
    چشم های غمگینش را به من دوخت و لبخند تلخی صورتش را پر کرد. دوباره به آینه ترک برداشته نگاه کرد و با وسواس دستی به مو و شالش کشید. سوالم را به طرز دیگری پرسیدم
    -دلت باهاشه که می خوای بیخیال تموم اتفاقای گذشته و بچه از دست رفته و خــ ـیانـت شوهرت بشی؟ به خاطر پولش داری می ری یا به خاطر دلت؟ مهرنوش ازم خسته شدی؟ از این زندگی خسته شدی؟
    لبخند تلخی زدم و با یک قدم به عقب از مهرنوش فاصله گرفتم. مهرنوش به پول و زندگی مرفه عادت داشت، مانند من نبود که از همان اول با حسرت به خانه های مجلل نگاه کند و آه بکشد که چرا نتوانست یکی از آن دخترهای پولدار باشد که پسرها برایش سر و گردن بشکنند؛ اما مهرنوش خاکی بود. پول داشت، در قشر مرفه بود و هر کاری هم کند نمی تواند منکر این بشود که یک پاکزاد است! خاکی بودنش در میان این همه فاصله بین من و او نمی تواند درمانی برای دردهایم باشد.
    با حیرت به چشم های پر از غمم نگاه کرد و فاصله بین مان را طی کرد و دستم را گرفت. ای کاش فاصله طبقاتی مان هم با چند قدم حل می شد. نگاهی به چشمانم انداخت و تند و با عجله گفت
    -کی گفته من از تو خسته شدم؟
    صدایش آب برای خاموش کردن آتش درونم نبود. نمی توانستم درکش کنم. می دانستم برگشتنش به عمارتی که همیشه جز تعریف چیزی از آن نشنیده بودم آغاز بدبختی های گذشته اش است. صدای بلند و محکم دانیال لرزه بر اندام نحیفش انداخت.
    -مهرنوش؟ سریع تر لطفا!
    تمایل به اشک ریختن را درون چشمانش دیدم. آهسته زمزمه کرد
    -این خونه نقلی که با زحمت های تو به دست اومده رو به صدتا از اون ویلا ها نمی دم. یه تار موی تو شرف داره به هزارتا از اون ویلاها؛ اما دلی که حرف حالیش نیست رو چیکار کنم؟ این قلب رو که با دیدنش می زنه، این نفس که بدون اون دیگه نفس نیست و اکسیژن حروم کردنه رو چیکار کنم آذر؟ جای من اینجا نیست، حتی تو اون ویلاهای گرون قیمت هم نیست. جای من همون جاییه که دانیاله.
    چانه ام لرزید. اگر قبلا بود با شنیدن این حرف ها اشک هایم سرازیر می شدند؛ اما من آذر قبلی نیستم و شرایط الان هم مانند قبل نیست. دست هایش را سفت فشردم و با بغضی که قصد خفه کردنم را داشت به سختی گفتم
    -چطور می تونی بعد این همه اتفاق بازم دوسش داشته باشی؟
    در جوابم لبخندی زد و سرش را خم کرد. دم گوشم به آرامی زمزمه کرد
    -تو در مورد دلتنگی چی می دونی؟ از حفره های دردناک توی دل آدم ها خبر داری؟ از سایه ای که تمام روز ازش فرار می کنی و قبل از خواب پشت پلکت می بینیش شنیدی؟ از فلسفه ی درناک کلمه ی سه حرفی کاش کسی برات حرف زده؟
    به چشم هایش نگاه کردم و به سختی زمزمه کردم
    -دلتنگی یه زخم پنهونه..یه سرطانه بی نشونه...آدمای دلتنگ شبیه بقیه آدمان! راه می رن، می خندن، لـ*ـذت می برن...
    آرام و با لبخند زیبایی که بر روی لبش جاخوش کرده بود زمزمه کرد
    -و تو هیچ وقت از ظاهر آروم شون نمی تونی بفهمی پشت این رد پاها و ته این خنده ی بلند چه ای کاش بزرگی جا مونده!
    و همان طور با آن لبخند روی لب هایش ازم فاصله گرفت و چمدان به دست از اتاق دوازده متری خارج شد. روی زمین نشستم و در آینه ترک خورده به خودم خیره شدم.
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    به چشم های قهوه ایم، به موهای عـریـ*ـان و مشکی ام. مهرنوش بخشید. پس چرا من نمی توانم ببخشم؟ مهرنوش دارد سر زندگی اش می رود، پس زندگی من کجاست؟
    صدای پر ابهت دانیال را که شنیدم از جایم بلند شدم و با قدم های محکم، دست های مشت شده و چشم هایی لبریز از نفرت به سمت در اتاق رفتم. دانیال لیاقت بخشش مهرنوش را نداشت! به در اتاق تکیه کردم و با چشم هایی ریز شده به دانیال نگاه کردم. مهرنوش برای این مردک زیادی بود! به سمتم که حرکت کرد شدم همان آذر پر از نفرت و درد کشیده!
    -نمی خوام دیگه مهرنوش رو ببینی!
    پوزخند روی لبانم را به رخش کشاندم
    -به خواستن تو نیست!
    خوب می فهمیدم که دلش به اندازه همان پسرعموی عوضی اش از من پر است! هیچ وقت نگفت که از من نفرت دارد؛ اما انکار هم نکرد. چشم هایش حقیقت را به وضوح بازگو می کردند. دلم می خواست همین چشم ها را با دستان خودم در می آوردم. به تلخی ادامه دادم
    -به بهونه عمارت تجریش می بریش جایی که دستم بهش نرسه، اما این رو بدون که دنیا کوچیک تر از مغز و قوی تر از پولای به ارث رسیدته! مهرنوش برای من هم خواهره هم مادر! بخوای کاری کنی دوباره جسد نیمه جونش به دستم برسه به همون خدایی که شک دارم حتی بشناسیش قسم که دنیا رو برای جهنم می کنم.
    مکثی کردم تا تاثیر حرف هایم را در چهره اش ببینم. با دیدن چشم های سرد و بی روحش و لب هایی که کم کم به پوزخند کج می شدند حرصم بیشتر شد و گفتم
    -من یه بار به خاطر پاپوش های پسرعموت افتادم زندان اونم به خاطر کار غیر عمد. برای مهرنوش اتفاقی بیفته دوباره می رم زندان اما به خاطر کار عمد!
    بی هیچ عکس العملی جلویم ایستاده بود و به سخنرانی ام گوش می کرد.عقب گرد کرد و همان طور که به سمت در خانه کوچکم می رفت پرسید
    -مشکلت با من چیه؟
    و بعد از مکث کوتاهی با پوزخند و برقی در چشمانش اضافه کرد
    -خانم آذر مهرمنش!
    انگار هیزم در آتش درونم ریخته باشند. با نفرتی بی سابقه به چشم هایش که برق می زدند خیره شدم. با عصبانیت به سمتش قدم برداشتم و گفتم
    -مشکلم این جاست که همیشه آدمای تنوع طلب و بی قید دست می ذارن رو آدمای وفادار!
    خوب می دانست چگونه مرا عصبی کند تا کنترلم را از دست بدهم. هنوز بعد از چندین سال نمی توانستم بر روی اعصابم مسلط باشم! برق چشمانش از بین رفت و باز هم به حالت سرد و بی روح برگشت. صدایش را انگار در کنار گوشم می شنیدم.
    -اونقدر مردونگی تو وجودم هست که برای انجام کارام از مهرنوش استفاده نکنم.
    مردانگی؟ خنده ام می گرفت وقتی این حرف را از کسی می شنیدم!دلم می خواست با صدای بلند بخندم؛ اما تنها کلمات بودند که بدون هیچ فکر کردنی بر زبانم جاری می شدند
    -مردونگی اینه که کسی رو به گریه نندازی، وگرنه مرد هم گریه می کنه.
    حوصله بگو و مگو با من را نداشت؛ برای همین در خانه کوچکم که تا همین چند ساعت پیش خانه کوچک مان بود را بست و من ماندم سکوت بی انتهای خانه....
    *********
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    شالم را عقب بردم و موهایم را بیرون ریختم. آدامس را در دهانم چرخاندم و به پذیرایی نگاهی انداختم و گفتم

    -مهرنوش من می رم بیرون، دیر میا...
    حرفم را نصفه و نیمه قطع کردم و شوکه دوباره به پذیرایی نگاه کردم. تازه یادم آمده بود که مهرنوش رفته است؛ اما نمی دانم چرا مهرنوش را تکیه زده به تکیه گاه در دیدم. دستم را مشت کردم و سریع از خانه بیرون زدم.
    صد در صد داشتم دیوانه می شدم! مشکلات خودم کم بود، این بیماری توهم هم به سراغم آمده بود. هر چند لحظه ای به خودم دلداری می دادم که فقط یک اشتباه بوده؛ ولی با فکر مادربزرگ خدابیامرزم آرزو تمام موهای بدنم سیخ می شدند. وقتی به سرنوشت دردناکش کمی می اندیشم مطمئن می شوم که بدبختی در خانواده ارثی است! بعضی اوقات احساس می کردم که خانواده ما به نفرینی عجیب دچار است. البته که هر وقت این را با اعضای خانواده ام درمیان می گذاشتم تا ساعت ها می خندیدند؛ اما من مطمئن بودم که این حجم از بدبختی در خانواده ما بی دلیل نیست! و همچنین این حجم از بدشانسی! مادربزرگم به طرز فجیعی زمانی که فلج بود از ویلچرش افتاد بر روی پله ها و ساعت ها درد کشید تا مادرم از خانه فرخی ها بازگردد؛ هر چند هم زمانی که مادرم برگشت با کوهی از ناسزا از طرف مادرم روبه رو شدم و من فکر می کردم که غر زدن های مادرم خیلی بدتر از افتادن از پله های سوییت ته باغ فرخی ها است. بعد از دو روز در زمانی که ویلای فرخی ها آتش گرفت و به سوییت کوچک ما رسید مادربزرگم ذره ذره و آرام آرام سوخت! همه از این اتفاق ناراحت بودند؛ اما من به شدت خوش حال بودم. زیرا مادر بزرگم آنقدر آه و ناله می کرد که حوصله ام را سر می برد و سواد نداشت و نمی توانست برایم کتاب بخواند. داستان زیادی هم بلد نبود تا برایم تعریف کند و همیشه هم از سختی هایی که درون خانه مادرشوهرش کشیده بود برایم تعریف می کرد که باعث شده بود تا نوزده سالگی از ازدواج بترسم! خیلی طول کشید تا فهمیدم همه چیز مانند گفته های مادربزرگم نیست! ای کاش به جای آنکه مرا از مادرشوهر می ترساند از آدم های دو رو و پست می ترساند.
    در افکارم غرق بودم که صدای مسعود را از پشت سرم شنیدم
    -مهری رفت نه؟با اون مرده که عطرش تو کل محله پیچیده بود؟
    آدامسم را در دهانم چرخاندم و به چشم های خمـار شده اش نگاه کردم. لبانش کج شده بود و اگر پولدار بود و لباس هایش درست و حسابی بود می گفتند این کج شدگی لب هایش پوزخند از روی غرور است؛ اما این لب ها فقط از سر بی حالی کج شده بودند. مسعود حتی نمی توانست لب هایش را جمع کند؛ چه برسد به آنکه مهرنوش را خوشبخت کند.
    -آره، با همون رفت.
    -کی بود حالا؟ همون مرده....
    از کنارم رد شد و روی سنگ های پیاده رو نشست. نمی دانستم که چند روز است که حمام نرفته؛ هرچند اهمیتی هم نداشت! من که مجبور نبودم مانند زنش او را در خانه تحمل کنم. دلم به حال زنش سوخت؛ بیچاره مجبور بود چه آدم پست و عوضی را تحمل کند! روبه رویش زانو زدم و با لحن پر تمسخری گفتم
    -نمی شناسم، خیلی وقته که دیگه نمی شناسمشون!
    خواست یقه ام را بگیرد، دستش را پس زدم. می دانست که اگر دستش به تنم بخورد جمشید سر می رسد و قیامتی برپا می شود که هیچ کس نمی تواند جمعش کند. به قول هم محلی های مان، جمشید به جای آنکه اشکش لب مشکش باشد، خشمش لب مشکش است. زیر لب غرید:
    -بگو کی بود!
    لبخند کجم حاکی از خاطرات تلخ روزگار نوجوانی ام است. زمانی که به اجبار تن به خواسته های بنیامین دادم و تنها نتیجه اش شد یک سلول و افسردگی شدید و طرد شدن از همه افراد خانواده. امروز بیشتر از قبل به یاد گذشته پر از سختی و نحسم می افتم. گذشته ای که همیشه از آن فرار می کردم و از هر چیزی که مرا به یاد آن بیندازد به شدت بیزار بودم. این گذشته لعنتی نه تنها خانواده ام را از من گرفت؛ بلکه آینده ام را هم آتش زد و سوزاند. خوب می دانستم که با این گذشته بسیار درخشانم هیچ کس نمی تواند مرا بپذیرد. خانواده ام مرا ترک کرده اند؛ چه برسد به دیگران که از همان اول به نحسی من اشاره می کردند. از جایم بلند شدم و با دستم بر روی مانتو کهنه ام ضربه زدم تا هر چقدر خاکی که رویش است بریزد.
    - گفتم نمی شناسمشون! حالا هم دست از سرم بردار تا جمشید رو خبر نکردم.
    با آوردن اسم جمشید اخمی نثار صورتم کرد و از جایش بلند شد. مطمئن بودم می رود و تمام حرصش را سر زن و مادرش خالی می کند. آهی کشیدم و دستانم را در هم قلاب کردم. دلم بیش از حد برای مهرنوش تنگ شده بود. حال کجا بود؟ چه می کرد؟ سوالی که از همه بیشتر در ذهنم چرخ می خورد بازگشتن ناگهانی دانیال بود. او که سال ها به دنبال دَک کردن مهرنوش بود؛ چگونه اینقدر راحت راضی به بازگشت مهرنوش شد؟
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    سوالات در ذهنم چرخ می خورد و من ناتوان از جواب دادن به همه مجهولات زندگی ام در خیابان ها تاب می خوردم تا بتوانم اندکی به ذهن آشفته ام سر و سامان بدهم. گاهی برای خودم خیال بافی می کردم. آدم های خیال باف همیشه حال شان خوب است. با کسی که دوستش دارند به مهمانی می روند، چای می نوشند و با شادی می رقصند. آدم های خیال باف شادِ شاد هستند. کسی را که دوست دارند همیشه هست. نه می رود، نه می میرد و نه خــ ـیانـت بلد است. آدم های خیال باف خوشبخت تر از آدم های عادی هستند. آنقدر فکر می کنند تا باورشان شود و بالاخره هم روزی آنچه را که می خواهند جذب می کنند. اما من که خیال باف نبودم؛ شاید هم بودم. من هزاران خیال در ذهن خود پرورش داده بودم؛ با آن ها زندگی کردم اما کسی آمد. دنیای پر از گل و شکوفه ام را سوزاند، دنیایم را بیابان کرد. رویاها و خیال هایم را از من گرفت. من حتی در خیال بافی هم خوش شانس نبودم. تا نوزده سالگی برای خودم خیال بافی کردم؛ خیال کردم که حس من و بنیامین یکی است. رابـ ـطه مان دوطرفه است؛ اما بعد از خنجرهایی که پی در پی خوردم دنیا را بهتر و بیشتر شناختم، عاقل تر شدم، کمتر رویا بافتم و دیرتر آدم ها را باور کردم. بیشتر احساسم را نادیده گرفتم؛ انگار که اصلا وجود نداشته باشد. آخر همین احساس لعنتی بود که مرا نابود کرد. روزها و سال ها از زمانی که نوزده ساله بودم می گذرد و من هر روز بیشتر از سادگی ام فاصله گرفتم. از پاکی که مادرم اصرار می ورزید تا آن را جزوی از خودم بدانم؛ ولی من بهتر از هر کسی می دانستم که من پاک نیستم، عادی نیستم. آخر چه طور ممکن است دختری که هر روز با خیال هایش سر می کند عادی باشد؟ چه طور ممکن است دختری که در نوزده سالگی تن به خواسته های پسری بیست و هشت ساله بدهد پاک باشد؟ من مهرنوش نبودم، پاکزاد نبودم. من آذر بودم. آذری که با دستان خودش دنیایش را سرد و نابود کرد. آذری که در خزان های پاییزی به سرنوشتی تلخ محکوم شد.

    من از جایی به بعد یاد گرفتم که دیگر خودم را درگیر دوست دارم های بی سر و ته هیچ آدمی نکنم. دوست دارم هایی که مثل تیکه کلام؛ دائم ورد زبان اند و مخاطب هایش هر روز عوض می شوند. از جایی به بعد فهمیدم فکر کردن به آدمی که خودش هم تکلیفش را با دل امروز عاشق و فردا فارغ اش نمی داند، حماقت است!
    اینکه هنوز گاهی درگیر عشق بی سرانجامم باشم و او غرق خوشی ها و سرگرم آدم های رنگ و وارنگ اطرافش، وفاداری نیست! خــ ـیانـت به خودمم است.
    فکر کردن به آدمی که هیچ وقت ماندن را یاد نگرفت و عشق را نفهمید، اشتباه محض است. بالاخره به خودم آمدم و فهمیدم می توانم با هر کسی خوشبخت بشوم؛ به جز همین آدمی که یک روز فکر می کردم بودنش در کنار خوشبختی محض است.
    آنقدر فکر کردم و غرق در خیالات و افکارم شدم که صدای جمشید را کنار گوشم نشنیدم. آخر آنقدر بازویم را تکان داد تا به خود آمدم و با نگاهی مات و بی حس به اویی خیره شدم که در این ماه ها همیشه به بهترین نحو از من و مهرنوش مراقبت کرد. جمشیدی که ریسمان های رابـ ـطه مان پر از رازهای نهفته ای بود که فقط من و خودش می دانستیم؛ فقط من و او!
    - کجایی دختر؟ می دونی چقدر صدات کردم؟ تو هپروت بودی؟!
    از کنارش بی هیچ حرفی رد شدم و به سمت خانه کوچک مان راه افتادم دستش را روی شانه ام گذاشت که سریع پسش زدم و با تندی به او گفتم
    - من و تو محرمیم درست! اما بقیه که نمی دونن ما محرمیم؛ همین الان هم اسمامون ورد زبون خاله زنکاست! زودتر با مامانت حرف بزن تا دیگه مجبور نباشم هی حرف این و اون رو بشنوم.
    جلویم را گرفت و همان طور که تمام کوچه را با چشمانش می پایید به سرعت گفت
    - ببین آذر؛ مامانم قلبش مشکل داره. بفهمه سکته رو شاخشه!
    در این موقعیت که خاطرات مانند سیلی بر صورتم می زدند این دست دست کردن های جمشید بیش از حد برایم سنگین بود. اخمی میان ابروهایم آوردم و با عصبانیت داد کشیدم
    - هی امروز، هی فردا! جمشید یا خودت میری به مامانت همه چیز رو میگی یا خودم میرم در خونه تون و میگم. به من چه که مامانت مریضه؟ من چند ماهه که دارم حرف این و اون رو تحمل می کنم. حالا یکی هم مامانته که هی به این حاشیه ها دامن میزنه طعم تلخ این سختی ها رو بچشه به جایی برنمی خوره.
    کلید را به سختی داخل قفل در ساختمان فرو بردم و با همان صدای بلند ادامه دادم:
    -والسلام، نامه تمام!
    در فلزی ساختمان را بستم و نفسی عمیق کشیدم. کمی عذاب وجدان داشتم، نباید بر سر جمشید فریاد می کشیدم. به هر حال او تقصیری نداشت. جمشید هم مانند من قربانی بازی های سرنوشت لعنتی شده بود. ما همه یک قربانی بودیم؛ قربانی بازی های دیگران.
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    حال و روزم چند روزی بود که تعریفی نداشت. این پا و آن پا کردن جمشید، رفتن مهرنوش، کُری خواندن های دانیال و سکوت خانه همگی باعث نابودی ام شده بودند. از طرفی دیگر خاطرات به مغزم هجوم می آوردند و تلخی شان کام و اوقاتم را تلخ می کرد. همه آدم های دور و برم فقط تا یک جا و یک روز خاص در کنارم ماندند. یکی چند سال دبیرستان، یکی چند ماهی از سال، یکی تا روز تولدش، یک هم مانند بنیامین که وقتی شب خوابیدم و در خوابم رویای با او بودن را می دیدم و صبح که بیدار شدم دیدم رفته. آنی ماندنی بود که عاشقم باشد؛ اما کسی نبود که عاشقم باشد. من تنها بودم. شاید مهرنوش زمانی در کنارم می بود؛ اما حال به جز جمشید کس دیگری را ندارم. جمشیدی که این بلاتکلیفی اش اعصابم را نابود می کرد و دلم یک سیلی یا مشتی بر روی گونه اش می خواست.

    در این سکوت تلخ خانه قلبم بیشتر از قبل درد می گرفت. حس می کردم مهرنوش در همه جای این خانه قدم بر می دارد و بعد از چند ثانیه غرغر می کند که دختر شلخته ای هستم. حسم درست نبود، مهرنوشی در خانه نبود. من تک و تنها در میان خاطراتم حَل می شدم و کسی به دادم نمی رسید، هیچ کس!
    از رفتن مهرنوش پنج روز گذشته بود، پنج روزی که قلبم را به درد می آورد. خانه کوچکم که مهرنوش فکر می کرد با پول های من خریده شده در این پنج روز بیشتر از گذشته شلخته و کثیف شده بود. این خانه هم متعلق به من نبود. هیچ چیزی به من تعلق ندارد؛ من هم به هیچ چیزی تعلق ندارم. صدای زنگ در خانه و فریاد هایی از بیرون مرا از فکر و خیال در می آورد. سوال هایی در ذهنم چرخ می خورد. آرام و آهسته به سمت پنجره می روم و پرده سفید را کمی کنار می زنم تا بفهمم که در بیرون چه خبر است. زنی با صدای بلند و با چشم هایی که از آن ها اشک می بارید بر در خانه می زد و اصواتی نامفهوم که از دهانش در می آمدند به گوشم می رسید. زن و کودک های دیگری دورش را گرفته بودند، یک نفر آب می آورد. یک نفر گلاب می آورد و یک نفر مانند من مبهوت به زن نگاه می کرد.
    زن را می شناختم؛ اما ربطش به اینجا... با یادآوری چند شب پیش سرم تیر کشید! من چه کرده بودم؟ به جمشید گفته بودم... سریع و با دو به سمت گوشی موبایلم رفتم و با دستانی لرزان شماره را گرفتم. لعنتی جواب هم نمی داد! بعد از چند ثانیه صدای بوق قطع شد و بعد صدای جمشید به گوشم رسید
    - آذر از خونه برو بیرون، مامانم همه چیز رو فهمیده. الانه که محله رو روی سرت خراب کنه.
    صدایم را بالا بردم و با عصبانیتی که به خاطر آن همه شوک بود گفتم
    - احمق! یه احمقی جمشید! مادرت اینجاست. تموم آبروی نداشته‌ام رو توی محله بـرده! می فهمی؟ قرار نبود این طوری به مامانت بگی.
    صدای ای وای گفتنش به گوشم رسید. حتی دیگر جمشید را هم نمی خواستم. همان طور که گوشی را کنار گوشم گذاشته بودم دنبال شال و مانتویم گشتم. شلوار مشکی ام را برداشتم و سریع با لباس های خانگی ام عوض کردم. همان طور پشت سر هم کلمه ها را ردیف می کردم تا جمشید را سرزنش کنم.
    -حالا کجا برم؟ همش به خاطر حماقت تو احمقه! خدا بگم چیکارت نکنه جمشید! الو جمشید؟! جمشید؟! گوشِت با منه؟
    صدای آرامش به گوشم رسید
    - نمی دونم چی بگم آذر...حماقت های بابا باعث این...
    حرفش را قطع کردم و با فریاد گفتم
    - معلومه که نمی تونی چیزی بگی! لطفا کارای خودت رو گردن...
    حرفم را خوردم و تماس را قطع کردم. می توانستم چند روزی را خانه یکتا بمانم و بعدش هم برگردم. حتما تا آن موقع جمشید می توانست محله را آرام کند. از پله ها پایین رفتم و از در دیگر خانه که از طریق انباری به بیرون راه داشت و به کوچه پشتی می خورد از خانه خارج شدم.
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    یکتا طره ای از موهایش را پشت گوشش فرستاد و با خستگی گفت
    - جمشید عوضی! از همون اولش هم می دونستم که فقط می خواد تو رو بازی بده. همش چرته! چی بهت گفته؟ گفته که مامانش فهمیده که شما دوتا... آره جون عمه سومیش!
    از حرص خوردن های یکتا خنده ام گرفت. این دختر را هم اندازه مهرنوش دوست داشتم. حیف که سرنوشت با او هم بازی های خطرناکی کرده بود؛ وگرنه می توانست زندگی خوبی داشته باشد؛ اما ما طبق دستور اطرافیان مان حق خوشبختی را نداشتیم و باید تا ابد زجر می کشیدیم. ماهایی که فقط اسیر دست سرنوشت و تقدیر شدیم باید تا ابد با مهری سیاه بر روی پیشانی زندگی می کردیم. ما آرزوی داشتن یک خانواده و آرامش همیشگی را به گور می بریم؛ با آن گذشته نحس مان!
    یکتا با خستگی پلک هایش را باز و بسته کرد و همان طور گیج و منگ روی کاناپه دراز کشید. حدس زدم که به خواب رفته؛ برای همین پتوی نازکی رویش انداختم و خودم به سمت تنها اتاق خانه رفتم تا بتوانم جایی برای خودم پهن کنم. حال بیشتر از قبل احساس کمبود می کنم. نبودن مهرنوش در این وضعیت مرا چنان آشفته ساخته که چیزی تا نابودی ام نمانده. جمشید و مادرش به درک! من فقط یک بغـ*ـل پر از آرامش می خواستم. دروغ چرا؟ من مهرنوش را می خواستم که هم درد بود. دردم را چشیده بود و مرهمش را به خوبی می دانست. ما دخترها در سختی به یک آغـ*ـوش و یک تا همیشه می مانم محتاجیم. اهی کشیدم و روی تخت یک نفره دراز کشیدم. اتاق شش متری یکتا بیش از حد دلگیر بود. شاید به خاطر دکور قهوه ای تیره ای که داشت دلگیر به نظر می رسید؛ یا شاید هم به خاطر کوتاه بودن سقفش، یا به خاطر ریخته شدن گچ های دیوار و یا شاید به خاطر ناراحتی من بود که اتاق دلگیر به نظر می رسید. با خستگی چشم هایم را بستم. در آغـ*ـوش خواب غوطه خوردم و خودم را به خواب و رویا سپردم که صدای زنگ موبایلم مرا هوشیار کرد. چند ناسزایی زیر لبی به آن مزاحم دادم و گوشی را از داخل کیفم بیرون کشیدم. با دیدن شماره جمشید پلک هایم را کامل باز کردم و با صدای دورگه ام جواب دادم

    - باز چیه؟

    صدایش به سختی به گوشم رسید، حدس می زدم در خیابان باشد. یعنی به دنبال من بود؟ احمق است دیگر!
    - کجایی آذر؟ مامان رو بردم بیمارستان، دوباره قلبش گرفته. با هزار تا بدبختی و پول قرض کردن از در و همسایه گذاشتن تا تو بیمارستان بمونه؛ وگرنه با اون حالش پرتش می کردن گوشه خیابون تا بمیره. دکترامون هم پول پرست شدن!
    آهی در دل کشیدم. کجایی که ببینی حتی عشق هم پول سرش می شود؟ کجایی تا ببینی پول می تواند بر دنیا حکومت کند؟ دوره حکم فرمایی عشق به پایان رسید زمانی که عشق های مان هم پولکی شد! تلخ گفتم:
    - خونه یکتا! ای کاش می ذاشتی بمیره! یا حداقل یکم درد بکشه و بفهمه که اگه اسمش رو گذاشتن سلطان معنیش این نیست که می تونه به کل محل حکم فرمایی کنه. یکم درد کشیدن براش خوبه!
    صدای عصبی اش حال مرا خوب می کرد. میل عجیبی به عصبی کردن جمشید داشتم! می دانستم که بخواهد هر بلایی سر هر کسی بیاورد سر من یکی نمی تواند! آخر من مَحرَمش بودم.
    -بسه آذر! یکم احترام نگه دار. اون هر چی باشه مادرمه، حق نداری باهاش این طوری رفتار کنی. تازه الان شوکه ست و اعصابش یکم بهم ریخته!
    پوفی کردم و بی حوصله گفتم
    - خوب...قطع می کنی یا قطع کنم؟
    صدای نفس هایش از پشت گوشی به گوشم رسید. کمی نرم شدم. دلم برایش سوخت، قلبم لحظه ای دست از بد بودن کشید؛ اما فقط لحظه ای! من سال ها نقش سیندرلا را بازی کردم تا شاهزاده رویاهایم برسد و رسید! اما فقط برای کارهای خودش مرا می خواست. نه برای عشق! حقم نبود کمی نقش نامادری سیندرلا را بازی کنم؟ حقم نبود بعد از این همه بدی دیدن بد باشم؟ حقی نداشتم؟ بد بودن را بیشتر دوست داشتم، شاید با بد بودن می توانستم خودم را از این باتلاق نجات دهم. خوب بودم مگر چه شد؟ خوب بودم و سوختم و او خندید. نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی دکمه قرمز رنگ فشار دادم. دلم نمی خواست قطع کنم؛ اما باید کمی به فکر پول قبض موبایلش باشم، نه؟

    ******
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    دکمه های لباسم را با آرامش بستم. خونسرد هستم و این خونسردی در این موقع کاملا بی جاست! یکتا با نگاهی موشکافانه خیره ام است و خوب می دانم که چه چیزی در آن مغزش می چرخد. برای همین پاسخش را به راحتی دادم

    -امروز میرم پیش سلطان خانم! باید حقیقت رو از زبون من بشنوه.
    نگاه بهت زده اش صورتم را نشانه می گیرد. قدمی به سمتم بر می دارد و روبه رویم، می ایستد. کمی قدش از من کوتاه است، برای همین مجبور می شود سرش را بالا بگیرد تا بتواند به چشم هایم نگاه کند. چشم های مشکی رنگش در چشم هایم سرگردان است. چشم هایش پر از امید و زندگی است؛ اما چشم های من... بی روح و بی هیچ امید! آرام، جوری که بتواند لحنش را تاثیر گذار کند لب می زند
    -چرا دیگه هیچی از چشمات نمی تونم بخونم؟
    نگاه از نگاهش گرفتم. از کنارش رد شدم که با ناخن هایش به بازویم چنگ انداخت و مرا مجبور به ایستادن کرد. سرم را برنگرداندم تا رخ به رخ شویم. بدون نگاه به چشم هایش بهتر می توانستم جواب بدهم. چند لحظه نگاهم کرد و بعد زمزمه اش را کنار گوشم می شنوم
    - دلت از سنگ شده، دیگه هیچی از اون آذر گذشته نمونده. آذر گذشته مرده! بنیامین و دانیال و بقیه نکشتنش. تو خودت آذر رو کشتی. تو سنگش کردی؛ اما چرا؟ چرا خواستی سرد باشی؟ چرا از همه فاصله گرفتی به جز من و مهرنوش؟ چرا اینقدر به همه بی اعتماد شدی؟ همه آدما رو داری با یه چشم می بینی. اون چشمت که تفاوت ها رو تشخیص میده کور شده، تو کورش کردی!
    قدمی به جلو برداشتم و چشم هایم را بستم. جواب داشتم، دندان شکن هم بود! اما یکتا ارزشش برایم بیشتر از یک جواب دندان شکن بود. به سمت در رفتم که صدای ملایم یکتا را شنیدم که با آرامش قصد داشت مرا آرام کند؛ اما فایده ای نداشت. من سال ها بود که رنگ آرامش را به خود ندیده بودم.
    - چرا از آدما اینقدر دور شدی؟
    نفسی گرفتم و دستم را به تکیه گاه فلزی در گرفتم. میله بارفیکس بالای سرم بود و آرزو می کردم ای کاش روی سرم بیفتد تا اینقدر از همه طرف در فشار نباشم. پاهایم را روی موکت قهوه ای رنگ تکان دادم. نمی توانستم بدون توضیح دادن به یکتا از اینجا بروم. با جواب ندادن به او بی ارزشی اش را ثابت می کنم؛ در حالی که ارزش یکتا به اندازه ارزش مهرنوش است. این دختر برای من حتی از خواهرم هم عزیز تر است. از همه عزیز تر است!
    - بچه که بودم، از ارواح خیلی می ترسیدم یکتا. شب که می شد از شدت ترس خوابم نمی برد؛ خونه مون هم ته باغ بود و سایه درختا همیشه میوفتاد روی وسایل. همیشه نصفه شبا می رفتم کنار مامانم می خوابیدم. برام مهم نبود که ممکنه بدخواب بشه؛ من می ترسیدم. از همه چیز می ترسیدم. از اون سایه ها، از ارواح، از درختایی که روزا بهترین مکان برای بازی بودن و شب ها می شدن کابوس، از همه و همه کس می ترسیدم. بزرگ که شدم فهمیدم آدما ترسناک ترن. خیلی طول نکشید تا سرنوشت این ترس از آدم ها رو بهم یاد بده. حاضرم با ارواح زندگی کنم؛ اما با آدم نه!
    بغضم را قورت دادم و با سرعت از خانه خارج شدم. کفش هایم را به سختی در پله ها پایم کردم و بندهایش را گذاشتم تا در ماشین ببندم. از ساختمان بیرون زدم و دستم را برای اولین تاکسی بلند کردم. به جایش کس دیگری جلوی پایم ترمز کرد. جمشید بود!
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. DENIRA

    DENIRA مدیر بازنشسته تالار +نویسنده انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/19
    ارسال ها:
    1,162
    تشکر شده:
    4,266
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه کار دیدید سلام منم بهش برسونید!:)
    محل سکونت:
    تهران
    نگاهی به صورت خسته ام انداخت و بی هیچ حرفی پیاده شد و در را برایم باز کرد. خیلی دیر شده بود برای این جنتلمن بازی ها! خیلی دیر...من هم متقابلا حرفی نزدم و در پراید نقره ای رنگش جا خوش کردم. کنارم نشست و به روبه رو خیره شد. نه او حرفی می زد و نه من! سکوت بود که بازی را در دست گرفته بود. آرام زمزمه کرد

    -به خاطر دیروز...
    حرفش را به سرعت قطع کردم و با لحن تندی گفتم
    -به خاطر دیروز چی؟ به خاطر دیروز ببخشم؟ اتفاقات دیروز غیر قابل بخششه! به خاطر کاری که نه سر و نه تهش هیچ دخلی بهم نداره مجبور شدم از خونه برم بیرون و به یکتا پناه ببرم.
    نفسی کشیدم؛ اما خشم درونم که میزانش هی بالا و بالاتر می رفت به این سادگی ها خاموش نمی شد.
    - همیشه قرار نیست که بخشیده بشید، همیشه قرار نیست که ببخشم، همیشه قرار نیست یه زخم به هزارتا زخم روی تنم بزنید و بعد با یه ببخشید سر و تهش رو بهم بدوزید و به سلامت! هم روی صحبتم با توئه و هم با مادرت!
    بدان آنکه مهلتی به او بدم تا بتواند حرفی بزند از ماشین خارج شدم و با قدم های بلندم به سمت ایستگاه اتوبوس که چند کوچه بالاتر از خانه یکتا بود حرکت کردم. همیشه قرار نیست که بخشیده شوند، قرار نیست آب های ریخته شده به کوزه بازگردند. ماهی از آب گرفته شده هم همیشه تازه نیست؛ اتفاقا ماهی مرده دیگر مرده! قبل از مردنش باید فکری به حالش کرد. وقتی می زنند و می شکنند و می روند و همه چیز را بهم می ریزند باید انتظار داشته باشند که آدمی که روبه روی شان است دیگر آدم سابق نیست!
    باید مراقب رفتارشان می بودند. اگر می روند ممکن است هیچ وقت، هیچ برگشتی جای حضور سابقشان را نگیرد. گاهی وقت ها اگر قدم در راهی بگذارند، تمام راه های برگشت مسدود می شود.
    رابـ ـطه من و جمشید شاید روبه اتمام بود؛ اما هیچ وقت تمام نمی شد. ما هر کاری می کردیم، به هر دری می زدیم نمی توانستیم این رابـ ـطه را پنهان کنیم. کاری که چندین سال سعی کردند؛ اما سرنوشت....
    آهی کشیدم و خود را در ایستگاه اتوبوس پنهان کردم. تا زمانی که سوار اتوبوس شدم و به بیمارستان رسیدم باز هم حضور یک حامی را کنار خود احساس کردم، حضور یک مَحرَم!
    فضای بیمارستان را هیچ وقت دوست نداشتم؛ اینکه امکان دارد در تخت بغلی ات، هم اتاقی ات، کسی در اتاق بغلی ات همین الان جان بدهد مو را بر تن آدم سیخ می کرد. به سمت پذیرش حرکت کردم و انگشتان بلندم را روی سطح شیشه پیشخوان تکان دادم و سعی کردم بر خود خونسرد باشم.
    -ببخشید خانم؟!
    پرستار سرش را بلند کرد و نفس در سـ*ـینه ام حبس شد. خودش بود! مطمئن بودم که خودش بود. قلبم حرکت نمی کرد. مطمئن بودم که تا چند دقیقه دیگر مرا هم به کنار سلطان خانم می برند و بستری می کنند. همان چشم های درشت و کشیده سبز رنگ که همیشه باعث برانگیختن حسادتم بود، موهای مشکی که چند تارش روی پیشانی بلندش ریخته شده بود و دماغی که یک بار شکسته شده بود. منتظر نگاهم کرد. به زور زبانم را در دهانم حرکت دادم و به سختی گفتم
    -می..می خواستم بدونم سلطان شریف...شریفی توی ک..کدوم اتاقن؟
    نگاهی به لیست کرد و بعد صدایش به گوشم رسید
    -اتاق دویست و پونزده.
    نفس حبس شده ام آزاد شد. اشتباه فکر می کردم. او که نمی توانست حرف بزند، باز به یاد بدبختی به ارث رسیده مان افتادم. مطمئن بودم که او نمی توانست حرف بزند. خودم تا نوزده سالگی پیشش بودم، خودم زمانی که مامان به ویلای فرخی ها می رفت کنارش بودم. به سرعت به سمت پله ها حرکت کردم و از آن پذیرش که مانند بختم، نفرین شده بود دور شدم.
    با چشم دنبال شماره اتاق می گشتم. قدم هایم را بلند بر می داشتم. دلم می خواست سریع تر این عذاب را تمام کنم. با دیدن شماره دویست و پانزده نفسم را به بیرون فوت کردم و دستگیره در را گرفتم. به پایین کشیدم و وارد اتاق شدم. فقط خودش بود و یک زن حدود پنجاه ساله. گلویم را صاف کردم و وارد اتاق شدم. سلطان به سمتم برگشت و پوزخندی بر روی لب هایش نشست. من نمی توانستم به درستی پوزخند بزنم، بعد این زن چهل و اندی سال می توانست! باز به حال خودم تاسف خوردم و به سمتش قدم دیگری برداشتم که صدایش را شنیدم
    -از همون اول می دونستم که اومدی تا زندگیم رو خراب کنی! اومدنت به محله و نزدیک شدنت به پسرم.... باید می فهمیدم! باید جلوت رو می گرفتم.
    روی صندلی کنار تختش نشستم که خودش را عقب کشید و با نفرت خاصی گفت
    -نزدیکم نشو! چجوری راهت دادن؟ حتما از سابقه درخشانت خبر ندارن!
    باز هم....باز هم این سابقه لعنتی! باز هم این انگ روی پیشانی ام بود که مرا همه جا شرمنده می کرد. الان وقت فکر کردن به این موضوعات نبود. بار دیگر گلویم را صاف کردم و گفتم
    -سلطان خانم...من... ببینید من بهتون حق میدم که از من خوشتون نیاد؛ اما نمی تونید منکر رابـ ـطه من و جمشید بشید. ببینید سلطان خانم؛ من و جمشید می خواستیم خودمون بهتون بگیم.
    اشک هایش از چشم هایش سرازیر شد. زن زیبایی نبود تا بگویم که چشم هایش با اشک زیبا می شدند. ساده و معمولی بود؛ مانند مادرم، مانند من. بغض به گلویش خراش برداشت
    -وقتی ناصر از پیشم رفت مطمئن بودم که من رو فراموش نمی کنه. چه طور می تونست من رو فراموش کنه؟ اون همه خاطره رو چه طور می تونست فراموش کنه؟ بهش گفته بودم راهت رو انتخاب کن، نمی دونستم که توی اون راه نیستم. رفت و من موندم با جمشید و یه بچه ی توی شکمم. مطمئن بودم که برمی گرده، مگه می تونست برنگرده؟ اصلا علاقه و عشقی که به من داشت به درک! ناصر دوتا بچه داشت! جمشید به پدر نیاز داشت. رفت که چی بشه؟ می خواست زندگی برامون بسازه؟ زندگی مون رو با رفتنش خراب کرد. گفت میرم تهرون و کار پیدا می کنم و برمی گردم. وضع مون خوب میشه. قرار بود برگرده؛ اما من به دنبالش راهی تهرون شدم. با یه بچه تو شکم و یکی تو بغـ*ـل! همه بهم می گفتن بشین سر خونه زندگیت؛ اما زندگی من قرار بود که به دستای ناصر ساخته شه. قرار بود بیاد تهرون تا زندگی منو بسازه. شبا تو خیابون می خوابیدیم. کسی رو تهرون نداشتیم و ناصر کجا بود تا ببینه زندگی تو تهرون که قرار بود بسازه تو خیابون و پارک خلاصه شد؟ کجا بود ببینه اون اتاقای شاهانه ای که برامون می گفت شدن نیمکت های یخ زده پارک؟یه شب حالم بد شد، یه بنده خدایی منو برد بیمارستان. گفتن بچه سقط شده. چرا؟ نمی دونم. بچه سالم تو برف و بارون و زمستون یخ می زد و می مُرد؛ چه برسه به این بچه توی شکمم که مادرش دم مرگ بود. همون بنده خدا زیر بال و پر مون رو گرفت. پدر شد برای جمشید. نذاشتم ناصر بشه؛ چون ناصر بی وفا بود. به خانوادم آدرس خونه ای که داشتیم رو دادم و گفتم اگه ناصر اومد بدید بهش؛ اما نیومد. من بیست و پنج سال خون دل خوردم، دندون رو جیـ*ـگر گذاشتم، شب گرسنه و سرما زده خوابیدم تا جمشید بزرگ بشه. حالا تو اومدی و بهم میگی که...که...
     
    آخرین ویرایش: ‏30/7/19
    نگین نوروزی، سوگند.د، فروغ ارکانی و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
بارگذاری...
برخی موضوعات مشابه
  1. *Ghazale*
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    53