بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

نقد و بررسی نقد رمان مرد سوخته من| آیدا رستمی کاربر انجمن رمان ۹۸

شروع موضوع توسط آیدا رستمی ‏22/7/19 در انجمن نقد کتب در حال تایپ

برچسب‌ها:
?

رمانم رو می‌پسندید؟

  1. آره

    0 رای
    0.0%
  2. نه

    0 رای
    0.0%
  1. آیدا رستمی

    آیدا رستمی نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/18
    ارسال ها:
    328
    تشکر شده:
    5,958
    امتیاز دستاورد:
    238
    جنسیت:
    زن
    به نام خدا
    نام رمان:مرد سوخته ی من
    نویسنده: آیدا رستمی
    ژانر: عاشقانه، تراژدی
    ناظر: @mahaflaki
    خلاصه:
    وقتی در ایینه نگاه می کنم، چه کسی را باید ببینم؟ هیولایی ترسناک با چهره ای خشن یا مردی که خود را فدای عشقش کرد؟
    حال که از هم دور شده ایم داستانمان چگونه خواهد بود لیلی من؟ من را به یاد می اوری یا بازهم خودم را برایت، به اب و اتش بزنم؟
    #پایان خوش
     
    ☙zAHRa❧، ❁کوکے❁، mohamad_h و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ailaaaa

    ailaaaa حامی انجمن رمان 98 کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏25/10/18
    ارسال ها:
    206
    تشکر شده:
    1,008
    امتیاز دستاورد:
    138
    جنسیت:
    زن
    این نقد براساس پست‌های ارائه شده توسط نویسنده می‌باشد.

    رمان مرد سوخته‌ی من، نوید یک داستان عاشقانه و تراژدی را می‌دهد و انتظار خواننده را به شدت در به تصویر کشیدن زندگی هایکا بالا می‌برد.
    هایکا توانست در ذهن مخاطب یکی از تم‌های رمان را توسط سوما به نمایش بگذارد. این تم می‌آموزد که نباید براساس ظاهر کسی از او فرار یا قضاوتش کرد؛ همچنین بازگو می‌کند این افراد هم می‌توانند زندگی جدیدی را با شخصی که دوست دارند آغاز کنند.
    زندگی گذشته‌ی نامعلوم هایکا، ممکن است باعث حال و احوال کنونی او شده باشد.
    در رمان تم‌های متفاوتی وجود دارد که در روند رمان موثر واقع شد.
    مادربزرگ مرتضی، برای بچه‌دار شدنش سختی‌های زیادی را تحمل می‌کند؛ تا بعد از بیست‌سال صاحب فرزندی فلج بشود. این تم کاملا اتصال خواسته‌های انسان از خداوند را آشکار می‌کند. مادربزرگ مرتضی با خودخواهی خود، هرکاری برای بچه‌دار شدنش انجام می‌دهد، که فقط نسلش حفظ بشود؛ اما تاوانش به دنیا آوردن بچه‌ای به اسم مصطفی بود که حتی نمی‌تواند در مقابل مادرش، از پسرش مرتضی دفاع کند. در اجتماعی که هر روز درحال پیشرفت و تکاپو است؛ متاسفانه افکار پوچ و ناعادلانه‌ای هنوز هم پا برجا است. ارباب زاده باید حتماً با ارباب زاده‌ای اصیل تن به ازدواج دهد و مردم فقیر یا رعیت‌شان را حقیر بشمارند. نادیده گرفتن و شکستن حرمت بزرگ‌ترها کاملا در برتری خود از دیگران می‌پندارند. حال که مرتضی با دستور به پدر هلیا، می‌گوید قصد ازدواج با دخترش را دارد. هرچقدر هم عاشقش باشد؛ او با شناخت از مادربزرگش نباید این‌کار را انجام می‌داد. اما نکته جالب‌تر این است که به زودی شاهد کشمکش‌ها و اتفاقات زیادی در روند این قسمت خواهیم بود.
    سیر رمان با توجه به ایده رمان در حال طی شدن است؛ اما پرش زمانی گذشته و حال نیاز به زمینه سازی دارد، گرنه مخاطب گیج می‌شود و نمی‌تواند راحت با گذشته ارتباط برقرار کند. کشمکش شخصیت سوما، هایکا قابل توجه‌ است.
    سوما در همان ابتدای رمان از پدرش یاد می‌کند که به او هشدار داده است؛ او نیز تابع حرف پدرش است تا جایی که حتی برای گرفتن دفترچه‌اش به یکی از همکلاسی‌های مردش به نام شاهین نگاه نمی‌کند و در لحظه‌ای دفترچه را از دستانش پس می‌گیرد. اما هر چه از رمان بیشتر طی می‌شود، این سخن‌هم به طبعش کم‌‌رنگ‌تر می‌شود.
    شخصیت سوما نباید راحت تغییر کند و در آن شب، هر چند تنها و بی‌کس بوده باشد؛ نباید خود را در آغوش مردی بیاندازد. این لوکشین که نویسنده سعی بر نشان دادن تنهایی و بی‌کسی دختر بود؛ بیشتر ایده رمان را به سمت تکرار و کلیشه سوق داده است. حال اگر این اتفاق نمی‌افتاد آیا روند رمان به‌هم می‌ریخت و چیزی از ارزش‌های رمان کم می‌شد؟ مسلماً خیر.

    در صحنه‌ای از رمان سوما بازگو می‌کند که زمان خروجش از شرکت خیاطی، ساعت پنج است. اگر شخصیت سوما خجالتی است، بدون استثنا تا ساعت هشت شب صبر نمی‌کند؛ زیرا ممکن است دیگر به خوابگاهش راه ندهند و این برای یک دختر خجالتی در شهر غریب از هر چیزی بدتر است. هر چند بخواهیم با در نظر گرفتن حرفی که سوما در دانشکده زده است و برای کم کردن عذاب وجدانش، تا این موقع شب مانده باشد. کمی غیر منطقی به نظر می‌رسد. حال اگر سوما در یک برگه معذرت خواهی می‌نوشت و تحویل منشی هایکا می‌داد، شخصیت خجالتی‌اش زیر سوال می‌رفت؟
    هم‌خونه شدن یک شب هایکا و سوما کاملا کلیشه‌ای و متاسفانه قدیمی بود. نویسنده خلاق می‌تواند این صحنه را به گونه‌ای دیگر بازگو کند و جلوه خاصی به رمانش ببخشد.
    در بعضی مواقع انسان‌ها مجبور می‌شوند برای نجات جان فردی هر کاری انجام دهند. مانند هایکا که وقتی حال سوما را دید، نامحرمی را در نظر نگرفت و او را بغل کرد و در ماشین گذاشت. هایکا قصدش بردن سوما به خونه‌اش را داشته یا خیلی ساده بوده است؛ که با گفتن این‌که سوما چه نسبتی با او دارد، به رفتن از بیمارستان و جواب‌سوال شدن اجتناب می‌کند. بعد از آن رفتنش از اتاق به دلیل نامحرم بودنش با سوما منطقی است. حال که احساس کمی پشیمانی در هایکا به دلیل دست گذاشتن به نامحرم باید گریبانگیرش باشد.
    ایده رمان با توجه به اتفاقات، کمی کلیشه‌ دارد؛ اگر کلیشه‌ها حذف شوند، رمان باور پذیرتری را نویسنده ارائه کرده است.
    توصیف‌های‌چهارگانه زیاد و پشت‌ سرهم بیان شده بود؛ به گونه‌ای که چیزی در ذهن مخاطب از توصیفات باقی نمانده و محو شده است. نثر رمان با توجه به دیدگاه‌های سوم شخص و سوما، هایکا مناسب بود. کماکان که می‌شد از دیدگاه جامع‌تر دانای کل بهره‌مند شد؛ هرچند این دیدگاه نویسنده قابل قبول است و خرده‌ای بر آن وارد نیست.
    نثر رمان بدون هیچ نوع دخالت حروف شکسته، کلمه‌های عربی و خارجی و... بود. در رمان نویسنده نتوانسته صحنه‌ای را براساس نوشته‌ها تصویر سازی کند؛ بلکه با پرسیدن سوال‌هایی از خواننده، یا خود سعی بر جذاب کردن رمانش را دارد.
    متاسفانه این‌گونه نوشته‌ها کاربرد زیادی ندارد.
    هدف رمان همچنان پرده‌ برداری نشده است. اما طبق پست‌های فعلی امید این‌که هدف قضاوت نکردن سریع افراد باشد، را می‌توان حدس زد. سوما با دیدن مرد سوخته، ترسید که امکان دارد هایکا بلایی سرش بیاورد؛ اما بعد از آن متوجه شد مرد مهربون و خوش قلبی هست. با توجه به راز نیاز هایکا با خداوند و اعتراف سوما پیش خودش، نیز این هدف بیشتر قوت گرفته است. هر چند که تا پایان رمان طبعا ممکن است هدف و نوع روند داستان نیز تغییر کند.


    خسته نباشید.

    تیم‌نقدانجمن۹۸
     
    ☙zAHRa❧، ❁کوکے❁، Nirvana و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. آیدا رستمی

    آیدا رستمی نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/18
    ارسال ها:
    328
    تشکر شده:
    5,958
    امتیاز دستاورد:
    238
    جنسیت:
    زن
    ممنونم بخاطر نقد زیبات بله سعی میکنم مشکلاتم رو رفع کنم و قسمت هایی رو ویرایش کنم ولی بعضی از قسمت ها رو نفهمیدم و سعی میکنم دوباره بخونم ولی اگه متوجه نشدم کمکم مییکنی؟
    بازم ممنونم:big_grin::rose:
     
    حبیب.آ، ☙zAHRa❧، ❁کوکے❁ و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Nirvana

    Nirvana سرپرست بخش کتاب +مدیر تالار سرگرمی +گوینده انجمن عضو کادر مدیریت سرپرست بخش گوینده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏16/7/18
    ارسال ها:
    4,206
    تشکر شده:
    28,999
    امتیاز دستاورد:
    418
    محل سکونت:
    ⁦☁️⁩
    نقد رمان"مرد سوخته ی من": جذاب اما پیچیده!
    رمانی با ژانر تراژدی و رمانتیک!
    همونطور که همه میدونن اولین چیزی ک خواننده رو جذب یک رمان میکنه، عنوان یا اسم رمان هست!اسم رمان یکی از مهمترین و شایدم مهمترین عنصر نوشتن یک رمانِ تاپ هست! و نکته اینه که باید بهش توجه بشه، مثلا ترکیبات متناقض نما، مفهوم کلیدی واژه ها، پارادوکس دار و یا باعث انکسار ذهن بشه! یه مثال خوب، یکی از رمان های همین انجمن که نویسندش هم شیما هست اسمش هست"سی عاصی" که در واقع همه ی مارو یاد کلمه ی " سیاسی" میندازه و مفهوم رو میرسونه ک این رمان راجع به سیاسته!
    من قبل از خوندن " مرد سوخته ی من" فکرا هایی راجع به موضوعش کردم و پیش بینی کردم که ممکنه درباره چی باشه و خوشبختانه یه سری از حدسیاتم درست از آب در اومد چون اسم رمان ب موضوع نزدیک بود.


    و اما رمان...!
    _می‌بخشید ناگهان از زمین بازی به این طرف پرتاب شد، عمدی نبود...میشه توپ رو لطف کنید؟
    _عیبی نداره

    بووم!!
    !
    !
    !
    چرا قیمه هارو می‌ریزید تو ماستا؟ :))
    درسته گفتیم "متناقض نما" ولی منظور عنوان بود، نه تناقض تو سبک جملات!
    ادبی محاوره ای قاطی شد که!هرچند که الان رمان هایی مجازی اکثرا محاوره ای شدن و اینکه شما تونستید قسمت هایی رو ادبی بنویسید ستودنیه، و ما فهمیدیم هنوزم مفهوم "ادبیات" ماندگاره، اما حداقل توی دیالوگ ها یکیش رو استفاده کنید. که البته دیگه متن اصلی ادبی و دیالوگ ها محاوره ای باشند بیشتر توی نویسنده های مجازی و خواننده مورد پسنده، اما هرکدوم که خودتون دوست دارید، فقط خواهشا یکی رو انتخاب کنید.
    _ببخشید/شرمنده یهو از زمین بازی به این طرف پرت شد، عمدی نبود...میشه توپ رو لطف کنید؟!

    _عیبی نداره!
    این جمله اولین جمله ای بود که توی ذوق میزد! :))
    و نکته ی مثبت این هست که متفاوته و مثل خیلی از رمان های آبکی دیگه نیومد بیوگرافی از خودش بده و یا ظاهرشو توصیف کنه! مثلا برای آشکار کردن اسمش از حضور غیاب استاد استفاده کرد، برای توصیف ظاهرش، خودش از خودش تعریف نکرد، طی اتفاقاتی مشخص شد دختر قد بلندی بود با موهای بلند و چشما و ابروهای مشکی!
    نیومد بگه: من فلانی هستم توی فلان شهر زندگی میکنم،n تا خواهر یا برادر دارم ووو...
    خوشحالم ک این نکته رعایت شد!*-*

    ایده پردازی فوق العاده ای داشتید واقعا جریان‌های زیادی رو جا دادید، رمان اصلا خسته کننده نمی‌شد و آدم از این همه برنامه ریزی و اتفاقات جزیی و کلی می‌موند و تبریک به ایده قوی، ولی بپذیرید ک یه سری اتفاقات کلیشه ای تکراری و یه سری نقص هایی داشت!
    ______________________________________________________________

    • به آخرین آگهی داخل روزنامه نگاهی انداختم.

    روز بعد...
    • به ساختمان روبروم نگاهی می اندازم.
    حالا ماست و قیمه هارو ریختید تو چیپسا! :))
    به زمان افعال توجه بشه بی زحمت! اینکه زاویه های دید رو توی رمان عوض میکنی و یه بار سوما میگه و یه بار دانای کل، خب چیزی هست که اکثر رمان های مجازی دارند اما"یک زمان" رو برا افعالتون از اول تا آخر رمان در نظر بگیرید!

    اینکه از یه جای داستان میپری یه جای دیگه، ناواضح و مبهمه، ایده ی قشنگی هست و خواننده رو کنجکاو میکنه اما فقط 30% رو، 70 % خواننده ها گیج میشن، خواهش من اینه که حداقل مشخص کنید کدوم قسمت حالِ و کدوم قسمت گذشته!
    نکته بعدی اینه که انگار رمان رو گذاشتن رو سرعت تند، همه چیز خیلی سریع پیش میره انگار، خیلی زود در عرض یه مدت کوتاه این دوتا عاشق هم شدن، اونم دختری با خصوصیات سوما!گاماس گاماس پیش برین! :)
    و اینم بگم که سوما اصلا تعادل اخلاقی نداشت و یا انقد خجالتی میشد نمیتونست به چشمای طرف نگاه کنه و یا خیلی یهویی پررو میشد، اولش که اصلا نمیتونست با هایکا توی اتاق مدیریت تنها بمونه و معذرت خواهی کنه چون پدرش گفته بود مبادا دست از پا خطا کنی اما بعدش اصلا از اینکه با هایکا و یه سگ بره تنها بخوابه تو یه خونه و یه اتاق خجالت نمیکشید و نمیترسید! :))
    و همچنین خیلی آرایه های قشنگی به کار بردین توی یه قسمت که واقعا شگفت زده شدم اما کاش این آرایه ها مختص یه قسمت نبود و توی کل رمان ازش استفاده میشد!^^

    ________________________________________________________________

    موضوع کلی رمان
    درباره دختر خجالتی و سالمی هست که از درون شیطون و پرروئه که بخاطر دانشگاه از خانوادش دور میشه و مجبور میشه بره یه شهر دیگه و اونجا پزشکی بخونه! دنبال کار میگرده و توی یه شرکت مد و فشن کار خیاطی پیدا میکنه. مدیر شرکت پسر خوشگلی هست که نصف صورتش برای نجات جون یه دختر سوخته و با سوما توی یه رشته و دانشگاه هستن، اما این بین داستان دیگه ای از گذشته وارد ماجرا میشه تا ربط گره خوردن این دوتارو مشخص کنه. در واقع رمانی روی دور تند هستش امادر کل رمان جذاب و جدیدی بود با ایده ای نو!
    * برای کسایی که دیگه از رمان های آبکی کلیشه ای با موضوعات تکراری خسته شدن این رمان توصیه میشه! ^^



    خسته نباشد، قلمتون سبز:rose:

    |Nirvana|
    تیم‌نقدانجمن۹۸
     
    آخرین ویرایش: ‏19/8/19
    حبیب.آ، ☙zAHRa❧، آیدا رستمی و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. آیدا رستمی

    آیدا رستمی نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/18
    ارسال ها:
    328
    تشکر شده:
    5,958
    امتیاز دستاورد:
    238
    جنسیت:
    زن
    اول از همه از رنگی نوشتنت ممنونم چون باعث شد چشمام اذیت نشه
    این ادبی محاوره ای نوشتنم رو می دونم و دارم سعی میکنم خوب بنویسم ولی خب نمیشه شایدم مربوط به دیر به دیر پست گذاشتنمه:i_dont_know:
    راجب زمان ها هم همینطوره
    ولی واسه رفتن تو گذشته و حال سعی کردم بالاش بنویسم و خب هنوز که اعتراف نکردن و این خودش بخشی از داستانه
    و اینم بگم سعی کردم شخصیت سوما رو شبیه به خودم درست کنم و وقتی کلمه نداشتن تعادل اخلاقی رو دیدم یه ذره به خودم شک کردم:laughting:
    اما بعد گفتی سالم و... کمی امیدوار شدم:big_grin:
    این خیلی برام جالب بود که سعی کرده بودی یه نکته مثبت بگی بعد منفی بعد مثبت و... اینجوری خواننده اذیت نمیشه:rose:
    و در اخر اینکه بخاطر نقد زیبات ممنونم و دارم سعی میکنم رمان رو کمی باز تر کنم ولی خدایی نفهمیدم کدوم یکیتون وظیفه نقد داشت!؟
    ولی این که دو نفر نقد کنن هم خیلی خوبه چون دو نظر متفاوت رو از دو دیدگاه متفاوت میشنوی
    خیلی ممنونم:love_struck::rose: خسته نباشید
     
    حبیب.آ، DENIRA، ☙zAHRa❧ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. santaclaus

    santaclaus منتقد آزمایشی انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/19
    ارسال ها:
    170
    تشکر شده:
    529
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    Student
    محل سکونت:
    MHD
    با سلام خدمت نویسنده گرامی
    نقد رمان مرد سوخته من.
    اولین چیزی که تو جلبِ نظرِ مخاطب تاثیر داره، اسم رمانه. اسم رمانتون از لحاظ جذابیت، مناسب بود و ژانر عاشقانه رو تاحدی به مخاطب منتقل میکرد و خب با متنتون و شخصیت هایکا هم که چندین بار بهش اشاره شده بود، همخونی داشت.
    خلاصه داستانتون باید بتونه تا حدی خواننده رو با سیر داستان آشنا کنه. خب شما با نوشتن این جمله: "حال که از هم دور شده ایم داستانمان چگونه خواهد شد لیلی من؟ من را به یاد می اوری یا بازهم خودم را برایت، به اب و اتش بزنم؟" تونسته بودید تا حدی نشون بدید که داستان راجع به دور شدن دو فرد عاشق هست، اما کاش کمی بیشتر به محتوای داستان هم اشاره میکردید. چون من، خودم به عنوان یک خواننده همیشه در وهله با خوندن خلاصه اون رمان تصمیم میگیرم که خوندنش رو شروع کنم یا نه! خلاصه ای که شما نوشتید، به قدری گنگه که من نمیدونم خواستید اشاره ای به زندگی مرتضی داشته باشید یا مقصودتون همین زندگی سوما و هایکا بوده.
    میتونید اشاره ای به اندکی از اتفاقاتی که در رمان رخ میده داشته باشید تا جذاب تر باشه.
    شروع رمانتون،در عین جذابیت، اونقدری پرقدرت نبود. اما از اونجایی که داستان رو به صورت کمانی پیش بردید، نمیشه ازش ایرادی گرفت (سیر کمانی= اتفاقات آروم شروع میشن؛ در وسط به اوجشون میرسن و بعد دوباره آروم میشن).
    ژانر های رمانتون با محتوای رمان همخونی داشت و به درستی انتخاب شده بودند. هرچند اگر در جلوتر قصد دارین که بیشتر به فاصله طبقاتی در زمان گذشته بپردازید، پیشنهاد میکنم ژانر اجتماعی رو هم برای رمانتون در نظر بگیرید.
    به طور کلی ایرادی که در وهله اول به چشم میومد، جمله‌بندیتون بود که ایراداتی داشت.
    ناهماهنگی نثرتون یکی از اون ایرادات بود. در بعضی جاها از نثر ادبی و ایضا در همون جمله ها از نثر محاوره استفاده کرده بودید.. این تغییر لحن بسیار در متنون مشهود بود و نقطه ضعفی براتون محسوب میشد.
    نکته بعدی که در طولِ مطالعه رمان به چشم می‌اومد ناهماهنگی زمان افعالتون بود. برای مثال به این پاراگراف دقت کنید: به زیر زمین می رسم که با چشمای صد برابر شده، به اطراف نگاه می کنم. یه عالمه زن و مرد که پشت چرخ خیاطی نشسته بودند و داشتند به سختی تلاش می کردند. با ورود من، بعضیاشون سرشون و بالا گرفتند و بقیه اشون حتی یه نیم نگاه هم بهم ننداختند لابد، کارشون براشون از هرچیزی مهم تره.
    می رسم فعل مضارع هستش و بقیه افعالتون به جز جمله اخر، همه ماضی هستند. بهتر بود که با توجه به داستان، همونطور که اکثرا از افعال ماضی استفاده کردید، در این چند جمله هم اون نظم رو رعایت می‌کردید.
    اما اگه کمی عمقی‌تر به رمان نگاه کنیم، یک‌سری ایرادات دیگه هم به چشم میاد.
    کلی می‌گم یک رمان وقتی ارزش خوندن داره که حرف‌های نویی برای گفتن داشته باشه. شما در پردازش ایده‌تون تا حد بسیار زیادی خلاقیت داشتید و این خلاقیت واقعا قابل تحسینه اما در بعضی جاها ضعیف‌تر عمل کرده بودی.
    ایده ای که برای نوشتن انتخاب کرده بودید، تا حد بسیار زیادی نو بود.. روایت دو زمانِ گذشته و حال و اتفاقاتی که در داستان رخ می‌داد، کنجکاوی خواننده رو برانگیخته میکرد و به طور کلی موجب میشد تا خواننده جذب داستان بشه.

    بعضی جاها هم، داستان به سمت کلیشه حرکت می‌کرد. برای مثال شبی که سوما به خونه هایکا رفت،یا اصلا آشنایی خود سوما و هایکا اتفاقاتی که میون اون دو رخ داد تا حدی کلیشه ای بودن و این کلیشه ها موجب میشدن تا از باورپذیری متنتون کاسته بشه. بهتره به اتفاقات محکم‌تری فکر کنید که از کلیشه ها به دور باشن تا ایده ای که برای نوشتن انتخاب کردید، بی‌جهت حروم نشه چرا که اتفاقاتِ نو بیشتر در ذهن خواننده ماندگار میشن.
    شخصیت پردازی داستان کمی ضعف داشت. تا حدی تونسته بودید سوما رو ترسو نشون بدید، اما فقط در اول داستان. دختری که به خاطرِ حرف‌های پدرش در ابتدا حتی به خودش اجازه نمی‌داد کم‌ترین تماس فیزیکی با پسرِ نامحرم داشته باشه، در انتها به راحتی در خونه هایکا می‌گشت.. بهتره رو ثبات شخصیتی اون بیشتر کار میکردید و اگر قصد داشتید که اون رو دچار تضاد های شخصیتی بکنید دلایلِ واضحی می‌آوردید تا این حجم از تغییرات شخصیتی ملموس‌تر بشه.
    به طور کلی، نکته بارزی راجع به شخصیت‌هاتون وجود نداشت که بخوام بهش اشاره کنم، اما این که در شخصیت پردازیتون سعی نکرده بودید از کلیشه ها پیروی کنید و پسر داستان رو یه مرد غد و دختر رو به شدت لجباز نشون بدید، خودش نکته مثبتی بود که نمیشه ازش گذشت.
    هرچند که سعی کرده بودی تو دعوا بین امیر و رضا و سوما، قدرتِ هایکا رو به تصویر بکشی ک چندان موفق نبودید، چرا؟ چون از قبل اون رو تا حدی متین و با شخصیت نشون داده بودید و در دعوا هم اون شخصیت رو حفظ کرده بودید و بیشتر به منِ خواننده این حس القا میشد که شخصیت هایکا، یه بچه مثبته که برای اینکه جلوی سوما خودش رو به نمایش بزاره داره با بقیه دعوا میکنه و هیچ قدرتی هم نداره!
    اما به عنوان یه خواننده و شاید یک منتقد بهتون پیشنهاد میکنم سعی کنید عادات رفتاری مشخصی(مثل دندون قروچه کردن هنگام عصانیت و...) یا تیکه کلام خاصی رو برای کاراکترهاتون درنظر بگیرید، اینطوری با کوچک ترین اشاره ای خواننده متوجه میشه که منظور شما کدوم شخصیته و به سادگی در ذهنش حالات هرکاراکتر نقش میبنده.
    نکته بعدی که به نظرم کمی بیشتر نیاز به کار داشت توصیفاتتون بود. به طور کلی تونسته بودید احساسات سوما رو به عنوان یک دخترِ جوان به خواننده منتقل کنید و از این بابت بهتون تبریک میگم. اما از طرفی در بیان احساسات شخصیت مرتضی به گونه ای عمل کرده بودید که من اون رو بیشتر از یک کاراکتر 10-12 ساله نمیتونستم تصور کنم. چرا؟ چون شما در دیالوگی مثل : تو خیلی قشنگی...این و می دونستی؟ و گریه هایی که در برابر حرفِ مادربزرگش کرد، اونو به خواننده نشون دادید و خب بعد، تصمیم اون به ازدواج به شدت دور از ذهن به نظر می رسید.
    در مورد توصیف حالات باید بگم که عموما تونسته بودید خوب اون رو به تصویر بکشید، هرچند بعضی جاها حالاتی که ذکر کرده بودید، به هیچ عنوان ملموس نبودند. برای مثال به این قسمت توجه کنید:
    من از روی کتاب های دیگه خوندم...

    چشمای استاد رنگ غم به خودشون گرفتند. متعجب به سوما خیره شدم، چرا همچین حرفی زد؟

    استاد با غم روبه‌ش گفت:
    __________
    به نظر خودتون اینکه دانشجویی از روی کتاب هایی به جز جزوه‌های استاد، درس بخونه، تا این حد میتونه استاد رو مغموم کنه؟
    اما نسبتا تونسته بودید مکان و چهره ها رو خوب توصیف کنید و مهم‌ترین نکته ای که در این باره رعایت شده بود، این بود که توصیفات رو پشتِ سر هم نیاورده بودید و یک جا اطلاعات زیادی از چهره و مکان رو به خواننده منتقل نکرده بودید و سعی کرده بودید به آرامی همه این موارد رو در متن ذکر کنید تا بهتر در ذهن خواننده ثبت بشه.
    به طور کلی باورپذیری رمانتون خوب بود اما باید بگم شما زمانی که زمانِ گذشته رو روایت میکردید، گفته بودید اون زمان شناسنامه ای وجود نداشته و در کاغذ عقد ها رو ثبت میکردند، خب این ذهنیت ما رو حتی از چهار-پنج دهه هم عقب تر میبره، اما شما جلو تر گفته بودید که مرتضی روی صندلی نشسته بوده و شاهد عروسی بوده، که این ذهنیت ما رو به نهایتا دو یا سه دهه گذشته میبره و خب با توجه به اینکه جو روستایی بوده خیلی عقب تر حتی! بنابراین این دو تا اتفاقی که در متن نوشته بودید از لحاظ زمانی با هم، همخونی نداشتند و بهتره که ویرایش بشن.
    اما به عنوان نکته آخر، بعضی جاها در متن، جلوی کلماتی که از نظر املایی یا مشابهش اطمینان نداشتید داخل پرانتز سوالاتی رو آورده بودید که داخلِ متن تو ذوق میزد. مثلا: ا خوشحالی غیرقابل وصفی (فک کنم) به طرف عمارت حرکت کرد..
    بهتره اگه عبارتی رو نمیدونید داخل نت سرچ کنید و یا از چند نویسنده دیگه پرس و جو کنید تا اینکه بنویسید: فک کنم (:
    رفتارهای کاراکتراتون به طور کلی ملموس بود، هرچند متذکر شدم که رفتارهای شخصیت مرتضی کمی از سنش کمتر بود، اما تونسته بودید هایکا رو شبیه یک مرد و سوما رو هم یک دختر نشون بدید و این واقعا نقطه مثبتی برای شما بود.
    به طور کلی قلمِ پرباری داشتید و مطمئنا میتونید مطالب بسیار جالبی رو در داستان روایات کنید به طوری که هر خواننده ای میخ‌کوب داستان بشه. به نظر میاد هدفتون از نوشتن این رمان روایت کردنِ داستان زندگی سوما باشه و البته با گریزی که به گذشته میزنید به نظر میرسه زندگی هلیا و مرتضی اونقدرا هم بی ربط به داستان زندگی سوما نیست. در طی داستان تونسته بودید، فاصله طبقاتی ای که درگذشته در روستا ها وجود داشته و متاسفانه همچنان هم دیده میشه، اشاره کنید و باورهای نادرست رو به تصویر بکشید که بسیار جذاب بود.
    اما با توجه به سبک نوشتارِ شما و قلمِ مخاطب‌پسندتون این انتظار میره که بتونید مشکلات بسیار زیادی رو در رمان به تصویر بشکید و از اونجایی که هنوز هدفتون اونقدرها برای مخاطب واضح نیست، امیدوارم در ادامه با روایت ادامه رمان بتونید اهداف زیرپوستی ای که در رمان وجود داره رو برای خواننده آشکار کنید.
    باآرزوی موفقیت برای شما
     
    آخرین ویرایش: ‏8/9/19
    Nirvana و آیدا رستمی از این پست تشکر کرده اند.
  7. آیدا رستمی

    آیدا رستمی نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/18
    ارسال ها:
    328
    تشکر شده:
    5,958
    امتیاز دستاورد:
    238
    جنسیت:
    زن
    سلام
    ممنونم از وقتی که برای رمانم گذاشتید نظرتون قابل احترام با اجازه به نقدتتون جواب میدم.
    اول خلاصه: بنظر من باید رمان تموم بشه بعد نقد بشه هرچند لو دادن رمان کار درستی نیست ولی هلیا و مرتضی هیچ وقت همو گم نمی کنن پس این قسمت از خلاصه راجب افراد دیگه ایه
    راجب افعال بله من با این قسمت از ادبیات همیشه مشکل داشتم و وقتی غرق نوشتن می شم همه قانون ها یادم می ره.
    راجب شخصیت پردازی خب من خودم به حرف های بابام گوش می دم ولی وقتی کنجکاو بشم متأسفم!
    خب راجب هایکا اون یه ادم تنهاس و تمام تلاشش رو می کنه که یه دوست پیدا کنه مثل همه همسن و سالاش و اینکه فقط یک جنتلمن واقعی میدونه کی آروم باشه کی تهاجمی.
    احساسات شخصیت مرتضی: خب من تمام سعی‌م رو کردم که اون رو فردی لوس و گوش به فرمان و ترسو نشان بدم و اینکه اون ۱۷ یا ۱۸ سال بیشتر نداره و چون ارباب زاده بود تونست اون وصلت رو انجام بده
    راجب شناسنامه روستای ایستا شناسنامه ندارند! توی یه سایت خوندم بنده تحقیق می کنم بعد می نویسم مثلا قسمت هایی از مجبوری با من بمانی واقعیی هستند
    خب راجب حالت این اتفاق به همین شکل برای بنده افتاده اگرچه من دانشجو نیستم و معلمم دانشگاه تدریس نمی کنه ولی مطمئنا این حالات برای یه معلم هم عجیبه بخصوص من چشمای غمگین معلمم رو بخوبی تشخیص دادم یه جورایی انگاری بهش برخورد
    بخاطر وقتی که برای رمانم گذاشتید ممنونم:rose::big_grin:
     
    santaclaus از این پست تشکر کرده است.
بارگذاری...