خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

ویژه رمان۹۸ رمان در تقاطع یک نفس (جلد دوم سرنوشت مرا بازی داد) | The unborn کاربر انجمن رمان 98

به نظر شما رمان در چه سطحی قرار دارد؟

  • عالی

    رای: 27 87.1%
  • خوب

    رای: 4 12.9%
  • متوسط

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    31

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
بسم رب الشهدا و الصدیقین
نام اثر: در تقاطع یک نفس (جلد دومِ رمان سرنوشت مرا بازی داد)
نام نویسنده: The unborn کاربر انجمن رمان 98
ژانر: جنایی-پلیسی، عاشقانه، تراژدی
زاویه دید: دانای کل
جلد: 2
ناظر رمان: Asal_Zinati
سطح رمان: ویـژه
خلاصه: در جلد قبل خواندیم که سوگند زمانی، دخترکِ سرگرد زمانی و ستوان یکم آیین صداقت توانستند با متحمل شدن سختی‌های فراوان، در کنار یکدیگر قرار بگیرند. و حالا قرار است مشکلات دیگری در برابر آن‌ها قرار بگیرند که توانایی فاصله انداختن بین این دو را دارند. حال این مشکلات می‌توانند به مقاصد شوم و نحس خود برسند یا نه... باید دید!

#در_تقاطع_یک_نفس
#تاریخ_می‌بلعد
#دختر_گیلکان_جیران
 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
تقاطع یک نفس.jpg
مقدمه:

ای همزاد پاک اطلسی‌ها
با تو، هیچ کجای این دنیا غریب نیست.
تو باش، من دگر هیچ نمی‌خواهم.
با تو، شجاع‌ترین عاشق دنیا خواهم شد.
حتی شجاع‌ترین معشوق!
کسی که هیچ چیز مانع او نمی‌شود و متوقفش نمی‌کند.
با شاعرانه‌ترین کلمات، بهترین شعرهای عاشقانه را برایت خواهم نوشت تا نگاه تابناک و چشم‌های فروزان تو به لبخند باز شود.
هیچ می‌دانی حضور پر صلابت تو قوت این قلب خسته است؟
می‌دانی ترنم معـاشقه‌ی تو، بی باکی قلب مرا جلا می‌بخشد؟
بمان و بگذار ماندنت ریشه کند در خیال من. تا از رفتنی که هرگز رخ نمی‌دهد، هراسی نیابد.
من تو را برای یک عمر دیوانگی می‌خواهم...!

شاعر: شقایق مهرلوس
پ.ن1:
با سلام خدمت دوستان عزیز؛
این رمان دو جلد داره. جلد اول در سایت موجود هست و می‌تونید از طریق لینک دانلود مطالعه کنید. پیشنهاد می‌کنم در صورت تمایل به خواندن رمان، جلد اول رو مطالعه کنید.
لینک دانلود جلد اول:
دانلود رمان سرنوشت مرا بازی داد ویژه رمان ۹۸
پ.ن2:
زمانی که جلد اول این رمان (سرنوشت مرا بازی داد) برای اولین بار در اسفند 96 منتشر شد، نقدهای زیادی مبنی بر برگشت علیرضا مطرح شد. خوانندگان عزیز می‌گفتند که اگر دو نفر تا مدتی از هم دور باشند، عقد فسخ می‌شود. در صورتی این گونه نیست! رها کردن زندگی موجب انفساخ خطبه عقد نمی‌شود.
دو طرف تنها در موارد زیر به صورت شرعی از هم جدا می‌شوند:
1- طلاق
2- فسخ عقد توسط یکی از زوجین
3- بخشیده شدن زمان عقد موقت (در صورتی که عقد دائمی نبوده و موقت باشد.)
4- مرگ یکی از طرفین
برگرفته از سخنان بنیان گذار کبیر انقلاب، امام خمینی (ره)
مهم: توجه داشته باشید که مریم از مرگ علیرضا هیچ مدرکی نداشته و تنها به دانسته های خودش و حرف های سازمان‌های مربوطه مبنی بر مفقود شدن و شاید به شهادت رسیدن همسرش، بسنده کرده. همچنین در سال‌های اولیه بعد از پایان جنگ تحمیلی، اوضاع کشور چنگی به دل نمی‌زده و در بسیاری از مواقع، مفقود شدن رو با شهید شدن برابر می‌دونستن؛ چرا که اگر کسی مفقود می‌شد به احتمال زیاد به منافقین ربط می‌دادند و بر این عقیده بودن که اگه کسی به دست اونا بیوفته، دیگه زنده برنمی‌گرده!
شروع تایپ در انجمن رمان98: 1398.3.28
"با کمک و راهنمایی سه تن از پرسنل نیروی انتظامی"

#در_تقاطع_یک_نفس
#تاریخ_می‌بلعد
#دختر_گیلکان_جیران
 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت 1
سقف زمین که از جنس آسمان بود، سرمه‌ای شده بود و ستارگان در میانش در حال خودنمایی! ماشین‌های کوچک و بزرگ، سیاه و سفید، ارزان و گران‌قیمت از خیابان عبور کرده و برای درختان بلند و زیبای آن‌جا و گنجشکان مزاحمت ایجاد می‌کردند. فضای خیابان از پشه پر بود و از هوا، تهی! از ماشین پیاده شد و به خانه نگاهی انداخت. قرار شده بود امشب دور همدیگر جمع شوند و از حالا به بعد هم، با خیال راحت و بدون نگرانی از فردا که مبادا سر و کلۀ سودابه پیدا شود، به زندگی عادی‌شان ادامه دهند. به همراه آیین از ماشین فاصله گرفته و به طرف خانه رفتند.
شال مشکی‌اش را با اخم آیین جلوتر کشید، کلید انداخت و وارد خانه شد. آیین نیز دست‌ به جیب پشتِ سوگند به راه افتاد. حیاط خانه سرسبز بود و زیبا، چند درخت در دو طرف حیاط قرار داشت که منشاء این هوای پاک و سبک آن‌جا بود. سوگند درب ورودیِ فضایِ خانه را باز کرد و داخل شد؛ اما با دیدن توقف آیین در کنار درب ورودی، ابرویش را بالا انداخت:
- بیا تو دیگه!
لبۀ کتِ تکِ مشکی رنگش را مرتب کرد و لـ*ـبش را به دندان گرفت:
- زشته؛ شاید مادرجون چیزی سرشون نباشه.
دست به کمر و مشکوک به نامزدش نگاهی کرد. به طرفش رفت، آستین کتش را گرفت و او را به داخل خانه کشید:
- شما نگران مادر خانومتون نباشید.
آرام به این حسادت کودکانه خندید و همان‌طور که توسط سوگند کشیده می‌شد، صدایش را بالا برد:
- یا الله!
صدای زیبایِ مریم خانم از آشپزخانه شنیده شد:
- بیا تو پسرم، راحت باش.
با ملحق شدن علیرضا به آن‌ها، سوگند به طرف آشپزخانه رفته و به مادرش پیوست. با نیشِ باز گونۀ مادرش را بـ*ـو*سید:
- فدای مامانم بشم که این‌قدر عشقه و می‌خواد بزاره من به غذاها ناخونک بزنم!
و بلافاصله به سمت قابلمه‌های داغِ روی گاز، هجوم برد. قبل از این‌ که دستش به محتویات قابلمۀ حاویِ خورشت قیمه بخورد، کفگیر چوبی، محکم به روی دستش خورد:
- بشین ببینم، فضولی ممنوع!
با "چشمِ" بلندی از مادرش فاصله گرفت و دو خلال از سیب‌ زمینی‌های سرخ شدۀ داخل ظرف شیشه‌ای کش رفت که آخر هم چشم غرۀ مادرش نصیبش شد:
- دختر که نیست؛ بلایِ جونه!
سنگین خندید. شال مشکی‌اش را از دور گردنش آزاد کرد و به اپن آشپزخانه تکیه داد:
- قربونت برم که این‌قدر غر می‌زنی. خب چیکار کنم؟ تو که انتظار نداری از این خلال‌های خوشمزه بگذرم؟!
مریم زیرِگاز را کم کرد و به تبعیت از سوگند، به خلال‌های سیب زمینی سرخ کرده حمله‌ور شد:
- نه والا، منم بودم نمی‌گذشتم.
دلبرانه خندید و منتظر به مادرش چشم دوخت.
- راستی سوگند، چی‌شد امروز؟
بی‌رمق صندلی را عقب کشید و روی آن نشست؛ بی‌هوا خیاری را از داخل ظرف میوۀ شکیل و زیبایِ رویِ میز قاپید و گاز زد:
- هیچی، دختره رو گرفتند.
قاشق را بر روی بشقاب رها کرد و متعجب، از پشت به یخچال تکیه داد:
- جدی؟!
متفکر، لـ*ـبش را به طرف پایین سوق داد:
- اوهوم...
سپس هیجان‌زده ادامه داد:
- وای مامان نمی‌دونی این دختره چقدر به من شباهت داشت؛ دقیقا عین گلابیِ که از وسط نصفش کرده باشند.
از حرف دخترش قهقهه‌ای سر داد؛ بریده بریده سخن می‌گفت:
- دختر...دختر اون سیبِ، نه گلابی!
همان‌طور که حرص می‌خورد، کشیده جواب مادرش را داد:
- حالا همون. چه فرقی می‌کنه؟ یکی گردِ یکی کشیده. تمام!
حرفش با کمی خنده درآمیخته شد:
- کم آوردی نمی‌خواد فلسفه ببافی!
به مادرش لبخند دندان‌نمایی زد و همان‌طور که خیار خوش‌طعمش را کوچک‌تر می‌ساخت، مشغول سرک کشیدن در لابه‌لای محتویاتِ گوشی‌اش شد. بعد از اتمام کارش، به قصد تهیه یک سالاد شیرازیِ لذیذ از میز دور شد و سینی طلایی رنگ را شامل 7 خیار، 4 گوجه و 2 پیاز پوست‌کنده متوسط بود، به دست گرفت. مشغول آماده کردن سالاد بود که با صدایِ مریم از جا پرید:
- عجبا، سه تکه می‌خوره... یه تکه می‌ندازه تو ظرف. زود باش آماده کن دیگه دختر!
با عجله سری تکان داد و دوباره مشغول شد؛ اما این‌بار با دقت بیشتر!
سالاد را حاضر کرده بود اما چشمان وحشی‌اش در بین تکه‌های ریز و نگینی گوجه پرسه می‌زد تا بتواند شکاری خوب پیدا کند و به نیش دندان کشد! قبل از این‌که دستش به آن دانه‌های سرخ برسد، دستی محکم به روی دستش خورد:
- نکن، سرِ سفره می‌خوری.
ناراحت از ضد‌حالی که نوشِ جان کرده بود، به آشپزخانه نگاهی اجمالی انداخت.
تمام آشپزخانه متشکل از رنگ‌های سفید، شیری و قهوه‌ای روشن و تیره بود، این هماهنگی زیبایی خاصی به فضایِ آشپزخانه پیشکش می‌کرد. میز غذاخوری قهوه‌ای رنگ و 4 نفره چسبیده به اپن و در دو متریِ یخچال بود. آشپزخانه نیز توسط پرده پلاستیکی و بلندی که از بالای اپن آویخته شده بود، از دید هر فردی در امان بود.
از گوشه ورودیِ آشپزخانه، زیرچشمی آیین را پایید. او را که مشغول صحبت با علیرضا دید، به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست:

-‌ خدایا برام حفظش کن.
#ستاره_فروغی
#دختر_گیلکان_جیران
#تاریخ_می‌بلعد
#در_تقاطع_یک_نفس
 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت 2
او امیدوار بود که بتواند آینده را به همراه آیین و بدون هیچ مزاحمی سپری کند؛ بدون این‌که ترسی از سودابه و امثال او داشته شد. به آیین خیره شد، نمی‌دانست چرا هر وقت به او چشم می‌دوزد، بی اراده لبخندی کنج لـ*ـبش ساکن می‌شود. ناگهان اتفاقات صبح در ذهنِ مشوشش تداعی شد، شیطنت های آیین در محوطۀ عملیات و شنیدن کلمه‌ی "عاشقتم" از زبان او! دوباره به دیوار تکیه و نفس عمیقی سر داد:
- منم عاشقتم.
با صدای مادرش به خود آمد. کفگیر به دست به سوگند چشم دوخته بود:
- کجایی تو دختر؟ یک ساعته دارم صدات می‌کنم.
مبهوت، چشمان عسلی مریم را نشانه گرفت:
- جانم مامان، چی‌شده؟
مریم که از این چشم‌های از جا درآمده تعجب کرده بود، آرام خندید و با سر به آیفون اشاره کرد:
- برو ببین کیه، خودش رو کشت!
سری تکان داد و با مرتب کردن شال زیبایش، به سرعت از جلوی چشمان آیین و پدرش گذشت. گوشی آیفون را برداشت و سریعاً دکمه‌اش را فشرد:
- بفرمایید داخل، خوش اومدید. ببخشید دیر شد.
بعد از ورود سمانه خانم و محسن _پدر آیین_ به اتاق خود رفت تا لباسی عوض کند و روحیه‌ای چاق. روی تـ*ـخت خوابش نشست و خجل، سرش را به زیر انداخت. از این نگاه‌ها و لبخندهایی که به سمت او حواله می‌شد، شرم داشت؛ اما چه کاری می‌توانست بکند؟ تازه عروس بود و باید به این واکنش‌هایِ سرشار از محبت عادت می‌کرد. نگاهی به دیوار سفید اتاقش انداخت و با نفس عمیق و لرزانی از جا بلند شد. روبه‌روی آینه ایستاد، سوگندِ داخل آینه عجیب خجالتی بود! دستی به گونه‌های سرخش کشید، از آتش درون سوگند داغ و سرخ شده بودند. آرام خندید و دستانش را چند بار به گونه‌هایش زد. شال مشکی‌اش را از روی سر برداشت؛ موهای قهوه‌ای برنزۀ مجعدش در کمال بی‌رحمی عاشق‌کشی می‌کردند. لحظاتی بعد شال سفیدی موهایش را پوشاند؛ به این تغییر کوچک اما چشم‌گیر لبخند دندان‌نمایی زد و با آرامش از اتاق خارج شد.
سمانه‌خانم او را با هزار قربان صدقه کنار آیین و در یک وجبیِ او نشاند. سوگند خجالت زده بود و آیین بیش از اندازه، خوشحال! می‌دانست این خنده‌ها آخر سر کار دستش می‌دهند و سوگند هیچ‌کدام از این خنده‌ها و لبخندها را بی‌جواب نخواهد گذاشت اما چه کند که توانایی مخفی کردن آن‌ها را نداشت!
ساعتی بعد همه‌ی آن‌ها دور میزی قهوه‌ای رنگ حلقه زده، روی صندلی‌هایی به همین رنگ نشسته و شام می‌خوردند. آن خورشتِ قیمه با پلوهای مختلف و آن مخلفات خوش‌رنگ و لعابش، دل هر بدبختی را آب می‌کرد! آیین که قصد داشت پته‌ی سوگند را در آب غرق کند، بعد قورت دادن لقمۀ چرب و چیلی‌اش، شروع به سخنرانی کرد:
- نمی‌دونید امروز صبح چه اتفاقی افتاد. قرار بود عملیات انجام بدیم. سوگند هم اصرار پشت اصرار که چی؟ من هم میام! من و چند تا از بچه ها وارد محوطه شدیم و کار رو یکسره کردیم...
همه به دقت به حرف‌هایش گوش‌ می‌دادند و هیچ‌کس چشمانش را از روی این طوطی خوش سر و زبان برنمی‌داشت. سرفه‌ای کرد و با اشاره‌ی کوچکی به علیرضا، ادامه داد:
- وقتی همه چی حل شد، به جناب سرگرد گفتم شما برید من نمیام. هر چی هم سوگند سراغم رو گرفت، بگید ازش خبری ندارم و ندیدمش!
صدای خنده‌ی علیرضا بلند شد:
- خیلی نقشه‌ی ناجوانمردانه‌ای بود!
سوگند دلخور به چشمان مشکی پدرش خیره شد:
- بابا شما هم؟
بحث با خنده‌ی آیین به اتمام رسید:
- نمی‌دونید وقتی من رو مثلا غرق در خون دیدی، چه اشک‌هایی ریخت!
عصبی به طرف آیین چرخید:
- اگه جرئت داری اون تیکه‌ی آخرش رو بگو.
همان‌طور که می‌خندید خود را غرق در غذا خوردن نشان داد و از گفتن ادامه‌ی ماجرا طفره رفت:

- نه دیگه، اون تیکه رو خط بزن!
#ستاره_فروغی
#دختر_گیلکان_جیران
#تاریخ_می‌بلعد
#در_تقاطع_یک_نفس
 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت 3
ساعت از 12 شب گذشته و میهمانی پایان پذیرفته بود. خسته و خمیازه‌‌کشان وارد اتاقش شد. شال سفید را از موهای مجعدش جدا، و خودش را روی تـ*ـخت انداخت. چشمانش را بارها روی هم انداخت و باز کرد اما با وجود بی‌رمقی فراوان، خواب میهمان چشمان مشکی‌اش نمی‌گشت. سلول...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت 4
تیغه‌ی دندانش را بر روی زبانش کشید و ال 90 مشکیِ بی‌خط و خشش را در پارکینگ کلانتری و در همسایه‌گریِ یک پراید متوقف کرد. کلاه سبز رنگش را از روی صندلی برداشته و سرش را به آن، زینت داد. با یک "بسم الله"، ماشین را ترک و با غروری مالامال از قدرت، وارد سالن کلانتری شد. نگاه دلخوری به قاب عکسِ مهدی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت 5
به تندی دستی به موهایش کشید و همان‌گونه که به صورت ضربی، کلاهش را به پایش می‌زد، از اتاق بازجویی خارج شد.
خودش را روی صندلی انداخت که باعث تکان خوردن شدید آن شد. به میز نزدیک‌تر شد و خودکاری به دست گرفت، آن را بی‌رحمانه بر در و دیوارِ کف دستانش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت 6
سر تا پایِ ساختمان سفید بود و نورانی، صندلی‌ها به ردیف بودند و بخش‌های اداری، پر! دلش برای این فضا آشنا پر می‌زد، فضایی که ماه‌ها از آن دور بود!
با شنیدن صدایی لبخند معناداری زد:
- آقای دکتر فرهادی لطفاً به بخش!
وارد اتاق کوچکی شد و مانتویِ مشکی‌اش را با لباس سفیدی عوض کرد. مقنعه سیاهش را مرتب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت 7
دستانش را تکاند تا قطرات آب از انگشتانش جدا شوند. بی‌حوصله حوله سرمه‌ای کنار ظرف‌شویی را برداشته و دستانش را خشک کرد. با روشن شدن صفحه گوشی و افتادن اسم آیین به روی آن، از حوله دل کند و بعد از در دست گرفتن گوشیِ مشکی رنگش، تماس را برقرار کرد.
بدون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت 8
مقتدرانه و با قدم‌های ثابت کاشی‌ها را زیر پا می‌گذاشت و هر لحظه به اتاق خود نزدیک‌تر می‌شد. با دیدن سربازی، رو به او کرد:
- سودابه، برزوخان و هاشم رو ببرید داخل اتاق بازجویی؛ باهاشون کار دارم.
بعد از دیدن مطیع بودن سرباز، به راه خود ادامه ‌داد اما با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا