خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظرتون راجب این رمان چیه؟

  • عالی

    رای: 15 71.4%
  • متوسط

    رای: 6 28.6%
  • بد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    21

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
Screenshot_2019-08-02-21-38-01-1.png
به نام خدا
نام رمان: مرد سوخته ی من
نویسنده: آیدا رستمی
ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی
موضوع:
ارباب_ رعیتی. انتقامی
ناظر: The unborn
خلاصه:
وقتی که درآیینه نگاه می کنم، چه کسی را باید ببینم؟ هیولایی ترسناک با چهره ای خشن، یا مردی که خود را فدای عشقش کرد؟!
حال که از هم دور شده‌ایم، داستانمان چگونه خواهد شد لیلی من؟ من را به یاد می آوری یا بازهم خود را برایت به آب و اتش بزنم؟
کپی از این رمان بدون اجازه نویسنده ممنوع می‌باشد و پیگرد قانونی دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
دانای کل
دخترک سربه زیر از اتوبوس پیاده شد، هرکه او را می‌دید، به او پوزخندی می‌زد و یا مسخره می‌کرد.
گاهی بخاطر لباس و ظاهر ساده‌اش، تازه به دوران رسیده یا امل خطاب می‌شد ولی این ها، مهم نبود. مهم قولی بود که به پدرش داده بود، قول داده بود مراقب خود و آبرویش باشد و این دختر چقدر وفادار بود!
چشمانش را بر روی کفش‌های قدیمی ولی برق انداخته‌اش انداخت و به طرف حیاط حرکت کرد. گاهی به اطراف نگاهی می‌انداخت و سعی می‌کرد چشمش در چشم نا‌محرمی نیفتد، داشت به راه‌ش ادامه می‌داد که شیءی، با سرعت در دستانش فرود امد و کیف چرم‌ش، از دستان‌ش افتاد و صدای بدی ایجاد کرد. توجه همه به دخترک و شیئی در دستانش جلب شد و معدود افرادی به این موضوع بی‌توجه بودند که یا در حال گفت و گو بودند یا به سختی از الان در حال درس خواندن بودند.
با صدای نا‌آشنایی، که او را خطاب قرار داده بود، سرش را بالا آورد که غرق در چشمان پسری شد. پسر هم در حال آنالیز چهره او بود و در دل خود اعتراف می‌کرد که تابحال موجودی به این زیبایی، ندیده است. دخترک غرق در چشمان آبی رنگ پسر شده بو‌د و کسی چه می‌داند، شاید با همین یک نگاه، عاشق یک‌دیگر شده باشند. بعد از دقایق‌ی دخترک به خود امد و سرش را پایین انداخت و خیره توپ در دستانش شد، پسرک که انگار از این رفتار دختر خوشش نیامده به خود امد و به مروارید های سیاه دختر خیره شد:
_می‌بخشید، ناگهان از زمین بازی به این طرف پرتاب شد، عمدی نبود...می‌شه توپ رو لطف کنید؟
دخترک سری تکان داد و توپ‌ها را با احتیاط در استان پسر گذاشت، دوست نداشت دست‌ش به دستان پسر برخورد کند و بدون هیچ نگاه‌ی،ارام و ملایم زمزمه کرد:
_عیبی نداره
و خم شد و وسایل‌ش را از روی زمین برداشت، چیزی جز یک کیف چرم قرمز رنگ و برگه هایی که در بین راه با خود اورده بود و هنوز داخل کیف‌ش نگذاشته بود، نبود که آنها را از روی زمین جمع کرد و به مسیرش ادامه داد و اما پسر، هنوز خیره دختر و صدای نازک‌ش و موهای بلندی که از مقنعه بلندش زده بود بیرون، شده بود. چشمان وحشی‌اش ، هنوز که هنوزه دنبال دختری بود که اولین بار، نسبت به او واکنشی نشان نداد، مگر می‌شد کسی از چشمان آسمانی و صورت همچون برف‌ش با موهای طلایی، بگذرد!؟
دخترک با افزودن سرعت به قدم هایش، راه کلاس‌ش را در پیش گرفت؛ به تابلوی روی در نگاهی انداخت،۱۰۳ کلاس مورد نظرش بود، وارد شد و بی‌صدا به طرف گوشه‌ای از اتاق مربعی شکل حرکت کرد، دفترش را در اورد و منتظر ماند تا استاد بیاید و درس را شروع کند.
آرام، آرام کلاس شلوغ و شلوغ‌تر می‌شد، گاهی صدای قهقهه دخترها، توجه‌ش را به خود جلب می‌کرد و سرش را به طرف‌شان می‌چرخاند و دختر‌ها با غرور به او نگاه می‌انداختند و با گفتن ایشی، روی‌شان را بر می‌گرداندند.
او هم بلد بود بخندد یا ناز کند یا حتی شیطنت کند ولی زمزمه های پدرش در گوش‌ش تکرار می‌شد.
بالاخره استاد امد و همگی سرجای‌شان نشستند، استاد شروع به خواندن اسامی کرد:
_محمد ریاحی
طوبی آزادی
سوما مهران‌فر
با گفتن بله اعلام حضور کرد و افراد حواس جمع، متعجب از اسم دخترک یکی یکی بله می‌گفتند.
استاد درس را شروع کرد و سومای قصه شروع کرد به سریع نوشتن، استاد با تعجب به دخترک سربه زیر گوشه اتاق، نگاه‌ی انداخت:
_شما دارید چی می‌نویسید؟
سوما، وقتی فهمید کسی او را صدا زده، سرش را بلند کرد و به چشمان منتظر استاد خیره شد:
_من!؟
_بله شما!؟ دارید چیکار می‌کنید؟
_دارم هر چیزی رو که می‌گید، می‌نویسم.
_من که هنوز درسی ندادم!
و با گفتن این جمله صدای قهقه دانشجویان بلند شد که با داد استاد ساکت شدند.

(سوما)
وقتی همه بهم خندیدند، احساس کردم الان اب می‌شم و می‌رم تو زمین، همیشه موقع خجالت، قرمز می‌شدم و حتما الان شبیه گوجه شدم، تا اخر زنگ چیزی نگفتم و فقط نوشتم حتی، یه بار هم سرم رو بالا نگرفتم.
همین که استاد رفت بیرون منم به سرعت رفتم، نه سرم و بالا گرفتم نه به پشت سرم نگاهی انداختم، داشتم به سرعت به راه‌م ادامه می‌دادم که صدایی متوقف‌م کرد:
_خانم مهران‌فر؟
ایستادم ولی برنگشتم، بعد از چند دقیقه جلوم ظاهر شد، سرم را پایین انداختم و به کفش‌‌های براق و واکس زده‌ش، خیره شدم.
_این از تو کیف‌تون افتاد...
کمی سرم را بالاتر گرفتم و به دفترچه کوچولو و چرم سوخته‌ام خیره شدم، چطور حواسم بهش نبود؟
با اینکه اینجوری رفتار کردن و تو چشمای طرف خیره نشدن، برام سخت بود ولی همون‌طور که به دفترچه خیره شده بودم، گفتم:
_مرسی، لطف کردید
و دستم را به طرفش دراز کردم ولی، دستش و عقب کشید و با صدایی که شیطنت و کنجکاوی توش موج می‌زد، گفت:
_چرا تو چشمام نگاه نمی‌کنی تا ازم تشکر کنی؟
_من...من نمی‌تونم...
_شاید این‌جوری بتونی لطف‌م رو جبران کنی هوم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]توی منگنه قرار گرفته بودم و ازطرف‌ی، به ان دفترچه نیاز داشتم ولی، زمزمه‌های پدرم مثل زنگ هشدار توی گوش‌م پیچید:
_سوما،نکنه خطایی کنی که نتونی جبرانش کنی؟
_ تو قول دادی دختر...
با صدای آرامی زمزمه می‌کنم:
_لطفا اون و بهم پس بدید...
_نه دیگه، اگه کاری رو که گفتم نکنی، این و می‌برم و دیگه بر نمی‌گردونم
و به دفترچه چرم قهوه ای سوخته در دستان‌ش، اشاره کرد. چاره‌ای جز قبول کردن شرط‌ش نداشتم هرچند، این اخر بی‌رحمی بود پس، ناچارا سرم را بالا گرفتم و به چشمان آبی‌اش، خیره شدم:
_بخاطر لطف‌تون ممنونم، لطفاً اون و بهم پس بدید...
چشمانش را در چشمانم چرخاند و با حیرت گفت:
_گوی های مشکی شفافت و تا به حال هیچ جا ندیده بودم، مشکین طوری که خودم و توشون می‌بینم!
همین را که گفت، زنگ خطر در گوش‌م به صدا در امد و در یک حرکت شجاعانه و سریع دفترچه را از دستانش کشیدم و به طرف اوتوبوس دویدم....
#پارت4
داشتم روزنامه‌ها را ورق می‌زدم و به نیازمندی‌ها نگاه می‌کردم، اکثرشان شرایط‌ی که من داشتم را قبول نداشتند، دوتا پیشنهاد مانده بود، اولی‌اش که کار در یک بوتیک لباس فروشی بود که دورش را خط کشیدم و به شماره‌ای که زده بودند، زنگ زدم:
_الو، سلام.
_سلام، بفرمایید؟
اب دهانم را با صدا قورت دادم:
__برای آگهی‌تون تماس گرفتم.
_بله، ما به یک کارگر مرد و یک کارگر زن نیاز داشتیم که کارگر مرد، جور شد. اگه شرایط رو قبول کردید، شما با اون مرد توی یه فروشگاه کار می‌کنید، حاضرید؟
با یک مرد؟ نه نمی‌توانم این ریسک را بکنم، اصلا کار درستی نیست، نه...
_نه مرسی.
_هر طور راحتید، خداحافظ.
_خدا...
قبل از گفتن خداحافظ، قطع کرد. چه ادم بی‌ادبی بود!
به اخرین آگهی روزنامه نگاه‌ی انداختم، یک شرکت تجاری مد و فشن بود. امیدوارم این یکی دیگر قبول کند:
_سلام برای آگهی‌تون تماس گرفتم.
_بله.
_لطفا شرایط رو بگید.
_شما تو یکی از بخش‌های ما همراه با همکار‌های دیگه، کار می‌کنید. سواد تا دیپلم کافیه البته پایین‌تر هم مشکلی نیست، فقط باید خیاطی بلد باشید.
_خیاطی بلدم. ببخشید، همکارها مردن یا زن؟
_قاطی ان، قبول می‌کنید؟
_بله.
_پس فردا شما رو توی این ادرسی که ارسال می‌کنم، می‌بینیم.
_باشه.
_روز خوش.
_همچنین.
اره، لبخند پت و پهنی به پهنای صورت همراه با سی و دوتا دندان زدم...
 
آخرین ویرایش:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
[HIDE-THANKS]به ساختمان بزرگ روبه روم نگاهی می ندازم، دهنم دو متری باز می شه، میرم داخل و به مرد روبه در سلامی می کنم که متقابلاً جواب سلامم رو میده، با اسانسور میرم بخش مدیریت...
بعد از امضا کردن و اینجور چیزا ازشون می خوام که از همین حالا بزارن کار کنم، نمی تونم برم خوابگاه و تا فردا صبر کنم.
راستش، تابحال کار نکردم و دوست دارم بدونم کار کردن و نون زحمت خودت رو خوردن چه مزه ای میده البته بابام مقداری پول برام می‌فرسته ولی نصفش و خرج می کنم و نصف دیگه‌ش رو توی بانک برای آینده پس انداز می کنم.
به زیر زمین می رسم که با چشمای صد برابر شده، به اطراف نگاه می کنم. یه عالمه زن و مرد که پشت چرخ خیاطی نشسته بودند و داشتند به سختی تلاش می کردند. با ورود من، بعضیاشون سرشون و بالا گرفتند و بقیه اشون حتی یه نیم نگاه هم بهم ننداختند لابد، کارشون براشون از هرچیزی مهم تره.
به طرف زنی که پشت یه میز نشسته بود، رفتم. کارتی که بهم داده بودند را بهش نشون دادم که به خودش زحمت داد و از پشت میزش بلند شد و منو به طرف یکی از میزهایی که چرخ خیاطی داشت، راهنمایی کرد.
پشت میز نشستم و دستی به چرخ خیاطی مشکی رنگ کشیدم، به لطف مادرم، آشپز و آرایشگر و خیاط ماهری بودم:
_کار با چرخ خیاطی رو که بلدی؟
_بله.
_خوبه، حالا شروع کن.
_چشم.
حرف گوش کن بودن و چشم گفتن تو کار من نبود ولی نباید شیطنت می کردم چون ممکن بود برام دردسر ساز بشه.
به ساعت مچی ساده و ظریف رو دستم نگاهی انداختم، ساعت پنج بود و ساعت کاری داشت تموم می شد، بخاطر همین به موقع تموم شدن کارشون بود که قبول کردم، چون شب می شد و برای دختری مثل من خطرناک بود.
شونه هام و چرخشی دادم و از روی میز بلند شدم. تشنه‌م بود و این اطراف ابی ندیده بودم پس ،تصمیم گرفتم برم و از خانوم پشت میز سراغش را بگیرم:
_ببخشید
_بله؟
_اینجا اب سرد کنی چیزی هست؟ هرچی نگاه کردم، چیزی ندیدم.
_اوه بله، برو اونجا
و به یه در اشاره کرد، تشکر کردم و به طرف در حرکت کردم...
وقتی رسیدم، اول به اطراف نگاهی انداختم و بعد خم شدم و شروع به اب خوردن کردم،
همین که سرم و بلند کردم و به چپ نگاه کردم، چشمام چهارتا شد و جیغ بنفشی کشیدم...[/HIDE-THANKS]


برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
[HIDE-THANKS]مردی رو دیدم که اطراف یکی از چشماش سوخته و پوسته پوسته شده بود. انگار از این نگاه خیره‌م و اون جیغی که کشیدم فهمید ازش ترسیدم چون، سرش و پایین انداخت.
اهمی کردم و روبهش با خونسردی گفتم:
_ببخشید که جیغ زدم ولی باید قبول کنید که یهویی پیداتون شد و منم حواسم پرت بود...بازم ببخشید...
با این حرفم سرش وبالا گرفت با امید بهم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
به ساعت نگاهی انداختم، ساعت سه بود و از ساعت دوازده یه ریز خونده بودم. هر چند این دختر غر غر و همه‌ش می گفت چراغ و خاموش کن، فردا باید یه چراغ قوه ای چیزی می خریدم هرچند گوشی‌م چراغ قوه داشت ولی خب سنگین بود که بگیرمش، هرچند که خرج زیادی روی دستم می ذاشت ولی این بنده خدا هم حق داشت. باید شب ها راحت بخوابه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]همون پسری بود که اون روز منو حسابی اذیت کرد...بهم خیره شده بود که بی توجه سرم و پایین انداختم و خواستم برم که جلوم و گرفت:
_می بخشید، میشه برید اون طرف؟ می خوام رد بشم.
_چرا داشتی گریه می کردی سوما؟
از این همه پروییش چشمام اندازه نعلبکی شده بود، هم منو سوما صدا زده بود هم، تو زندگی شخصیم دخالت کرده بود...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS] شاهین و شاهرخ...
شاهرخ، از همون بچگی مهربون بود و با ادب، پسر مثبت خانواده اما شاهین اون همیشه اذیتم می کرد، اون و مادرم، مادری که هیچ وقت دلیل رفتاراش رو نفهمیدم ، در نبود اقا بی دلیل منو می زد، مجبورم می کرد کار کنم ولی وقتی آقا بودش اون نمی تونست دست از پا خطا کنه، من هیچ وقت نفهمیدم چرا این کارا رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]به طرف جایی که صدا می اومد چرخیدم و اون مرد سوخته رو دیدم، متعجب به طرفش حرکت کردم، امروز کمی تغییر کرده بود، دیگه تو چشمام زل نمی زد:
_بله با من کاری داشتید؟
_سلام.
این تو این موقعیت خیلی خوششه ها، مترسک سوخته ی زشت، با بداخلاقی تمام گفتم:
_علیک، کارم داشتید؟
نفسی کشید و بعد گفت:
_دیدم اون پسره نذاشت جزوتون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]#پارت۱۲

سری براش تکون دادم و به طرف میزم حرکت کردم، بیشتر از زمانی که باید کار کنم، کار کردم و این خیلی بد بود. با غم به بیرون نگاهی انداختم، آسمان تاریک تاریک بود، به خودم دلداری دادم و با گفتن خاک تو سرت تو دیگه بزرگ شدی به طرف درب خروجی، حرکت کردم...

هایکا

با اینکه هنوز دلخور بودم ولی توی دلم داشتم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا