ویژه رمان۹۸ رمان کریستال ها| ℳelissa کاربر انجمن رمان 98

کدوم قسمت رمان از همه بهتره؟

  • توصیفات

    رای: 2 3.8%
  • روند داستان

    رای: 12 23.1%
  • موضوع داستان

    رای: 27 51.9%
  • شخصیت پردازی

    رای: 37 71.2%

  • مجموع رای دهندگان
    52

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
نام: کریستال ها
نام نویسنده: ℳelissa
ژانر: تخیلی، فانتزی
تایید کننده: @^moon shadow^
ناظر: @haniye anoosha
خلاصه: داستان در مورد دختریه که برای نجات سرزمینش از دست سه جادوگر به نام های ( لولییا، لولیکا و لولیلا) تصمیم میگیره تا پنج کریستال افسانه ای رو پیدا کنه و در این راه چهار دوست پیدا می کنه که...


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
مقدمه
پیشگوییِ شوم...
پیشوایی سخن راند
از پنج کریستالِ جنون
یکی درون چهار فصل
نه نزد عموم!
همان جایی‌ست
که دل پاک آغازگر کاری‌ست
ساحره سیاه کرد آب را وای به حال او!
موجوداتی ساخت با باران خون
یکی درون آب تاریک
و دیگری اشک شد و چکید!
به دست آمد کریستال با کمک یک دوست
درختان دادند جون
شد آغاز کار جنگل بی‌جون
گذشت و گذشت...
تا آغاز شد مرحله‌ی فسون
فریب و مکر شدند حریف عفیف
به راستی چه می‌شود،
عاقبت افراد سخیف؟
این داستانی‌ست از آغاز شجاعت
برای پنج رفاقت
و آخرش چه می‌شود؟
کسی چه داند؟
شاعر Sepideh.bhz
 
آخرین ویرایش:

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
پست۱

( ملیسا )
زنگ زدم به ریحانه خیلی وقت بود که خبری ازش نداشتم . بعد از حدود پنج بوق جواب داد، ولی با صدای گریون.
ریحانه: الو
ـ الو، سلام ریحانه چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟
ریحانه : یعنی تو نمی دونی ؟! نه معلومه که نمی دونی، بعد از مرگ پدرت رفتی تو اون خونه کوفتی خودت رو زندانی کردی. دو ماهه که از بیرون خبر نداری. (دوباره زد زیر گریه)
ریحانه دوست صمیمی من تو دانشگاه بود و از زندگیم خبر داشت راست میگفت بعد از مرگ پدرم نتونستم با موضوع کنار بیام و خودم رو زندانی کردم ولی باورم نمیشه یعنی دو ماه گذشت به این سرعت، یعنی واقعاً دو ماه بدون بابام گذشت. دوباره چشمه اشکم جوشید و بغض کردم ولی بغضم رو خوردم.
ریحانه: الو ... ملیسا هستی ... الو
ـ الو آره هستم. میگی نمی دونم خوب بگو تا بدونم، بگو تا بفهمم، بگو تا از این بی خبری نجات پیدا کنم.
ریحانه: باشه میگم فقط خوب گوش کن این سه تا جادوگر اومدن تو سرزمین ما و کریستال ها رو دزدیدند بعد غــریـ ـزه مرد ها رو به اختیار خودشون در اوردند، این به کنار اون ها تونستند اختیار کامل بعضی دختر ها رو هم بدست بگیرند.
ـ وایی ای که خیلی بده. حالا چرا تو گریه میکنی ؟
ریحانه: به خاطر نیما (نامزدش) ملی من نمی تونم ببینم نیما هر روز با یکیه، ملی دارم از بی محلی هاش نابود میشم.
ـ مطمئنم یه راهی هست که نیما از اون وضعیت نجات پیدا کنه تو گریه نکن.
ریحانه : دیگه راهی نیست چون کریستالی نیست چون کسی نیست که توان مقابله با اون جادوگر ها رو داشته باشه. من باید یه کاری بکنم، این طوری نمیشه.
ـ چه کار بکنی؟ یه وقت دیوونه بازی نکنی ها!
ریحانه: نه ملیسا دیگه تصمیمم رو گرفتم می خوام برم و به لولیکا اعتراض کنم.
ـ نه ریحانه ای کار رو نکنی ها ... ریحانه
ریحانه: خداحافظ
و بدون این که به من فرصت حرف زدن بده قطع کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
پست ۲

وایــی خدا چی کار کنم داره دستی دستی خودش رو نابود میکنه چند بار دیگه شمارش رو گرفتم ولی جواب نداد. باید یه کاری می کردم. بابام یه پیشگو بود یه پیشگوی ماهر قبل از فوتش خیلی نگران بود، به تازگی یه پیشگویی کرده بود و این دلیل نگرانی ها و ناراحتیش بود.
می دونستم که همه ی پیش گویی هاش رو داخل یه کتاب قدیمی می نویسه پس راه افتادم سمت اتاقش با باز کردن در خاطرات به مغزم هجوم اوردند و همین باعث شد تا چشمم از اشک پر بشه . ولی سریع جلوش رو گرفتم فعلاً کار های خیلی مهم تری دارم.
شروع کردم به گشتن اتاق، بعد حدود بیست دقیقه کتاب رو پیدا کردم. بازش کردم و از روی فهرست آخرین پیشگویی رو پیدا کردم و شروع به خوندن کردم.
« سلام دخترم الآن که داری این پیشگویی رو می خونی من پیشت نیستم، سه جادوگر خیلی قوی به سرزمینمون اومده و با ورود این سه جادوگر کریستال ها خودشون رو پنهان کردند ولی همه فکر می کنند کریستال ها دست جادوگر هاست اما فقط کریستال سفید دست اون هاست.
خصوصیت های جادوی هر جادوگر :
لولیلا: این جادوگر از رنگ بنفش خیلی خوشش میاد و از طبیعت و افراد قدرتمند هم متنفره و معمولاً اشخاصی رو جادو میکنه که می خواند باهاش بجنگند. اگر شخصی رو جادو کنه پوست اون شخص بنفش تیره میشه ، بالای گوش هاش تیز و چشم هاش کامل سفید میشه وهیبت یک غول رو به خودش میگیره. برای شکستن طلسمش باید به معماهاش جواب صحیح بدی.
لولییا: این جادوگر از رنگ آبی تیره خیلی خوشش میاد. از افراد شجاع وطبیعت متنفره و معمولاً اشخاصی رو جادو می کنه که در مقابلش قرار می گیرند و شجاعت به خرج می دهند. اگر شخصی رو جادو کنه پوست اون شخص آبی تیره، میشه نرمه گوش دو الی سه سانت پایین میاد و چشم هاش سرمه ای میشه .برای شکستن طلسمش باد به خواستش عمل کنی.
لولیکا: این جادوگر از رنگ مشکی خیلی خوشش میاد. از عشق و طبیعت متنفره و معمولاً اشخاصی رو جادو می کنه که به قوانینی که میزاره احترام نذارند. اگر شخصی رو جادو کنه پوست اون شخص خاکستری میشه، چشماش به سرخی خون میشه و گوش ها از بین میره. برای شکستن طلسمش هم باید زندگی نامش رو کامل بگی.
دخترم تو برای چیره شدن به جادوگر ها باید تمامی کریستال ها رو در بازو بند مخصوص خودش قرار بدی تو باید کریستال آبی رو از کوه چهار فصل، کریستال سبز رو از دریای بنفش، کریستال زرد رو از جنگل مرگ، کریستال قرمز رو از قصر برعکس و کریستال سفید رو از چنگ سه جادوگر نجات بدی.
و در آخر برات هدیه ای دارم . امیدوارم موفق باشی چون تو باید همراه با چهار دوستت این سرزمین رو نجات بدی.
دخترم برای این کار باید قلب پاکی داشته باشی و نذاری سیاهی ها وارد قلبت بشند.»
تمام متن همین بود و در آخر یه بازوبند چرم که روش پنج تا لوزی وجود داشت که لوزی وسط یه مقدار از بقیه بزرگ تر بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
[HIDE-THANKS]پست۳[/HIDE-THANKS]​
[HIDE-THANKS]

وا پس بقیه متن کو؟ یعنی چی که من باید این سرزمین رو نجات بدم؟ چرا من؟ کدوم چهار تا دوست؟ چرا درباره کریستال ها ننوشته؟ من از کجا باید شروع کنم؟ چطور مقابل جادوگر ها دووم بیارم؟
این ها سوال هایی بود که ذهن من رو مشغول خودش کرده بود و من جواب هیچ کدوم از سوال ها رو نمی دونستم.
ه ساعت نگاه کردم یا خدا! زمان چه زود گذشت حدود یک ساعت که دارم فکر می کنم.
یه دفعه صدای قار و قور شکمم راه افتاد. خوب من برای فکر کردن و به جواب رسیدن سوال هام باید از سلول های خاکستری مغزم استفاده کنم و برای استفاده از اون ها باید انرژی داشته باشم و انرژی رو هم از غذا بدست میارم.
یاد بابا افتادم همیشه این فلسفه چینی ها رو برای بابا می کردم و خودم رو پیش بابا لوس می کردم.
دوباره غمگین شدم . کم که نیست بابام دیگه پیشم نیست. بابایی که از بچگی هم برام مادر بوده هم پدر من الآن یه دختر بیست ساله تک و تنها تو این جامعه پر از گرگ و جادوگر و.... چه کار می تونم بکنم.
دوباره صدای قار و قور شکمم بلند شد. راه افتادم سمت آشپزخونه در یخچال رو باز کردم که آه از نهادم بلند شد. یخچال پر بود از خالی، بعله وقتی دو ماه می خوری و می خوابی انتظار داری یخچال پر بمونه. باید برم یه چیزی بخرم.
رفتم تو اتاقم روسریم رو برداشتم و مدل یونانی بستمش شنل مشکیم رو که تا روی زانوم بود پوشیدم یه شلوار دم پا مشکی هم پام کردم. کیفم رو برداشتم و بدون آرایش از خونه زدم بیرون.
وا چرا اینجا هیچ کس نیست؟ ولش کن این چیزا به من چه ربطی داره، وارد سوپری که شدم فروشنده با چشم های گرد نگاهم کرد. وا این چرا همچینیه.
ـ نیم کیلو تخم مرغ لطفاً
فروشنده : بـ ...بـ.... بله .... بفـ ...بفر ....بفرمایید.
گرفتم پولشو دادم و اومدم بیرون. ولی این چرا همچین کرد؟ چرا اینقدر ترسید؟
همون موقع سه تا پسر با یه لبخند خیلی چندش جلوم ضاهر شدند.
بهشون نگاه کردم چشماشون سرخ بود و این یعنی اصلاً نیت خوبی نداشتند.
[/HIDE-THANKS]

برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
[HIDE-THANKS]پست۴[/HIDE-THANKS]​
[HIDE-THANKS]

پسر اولی: کجا کوچولو بودی حالا؟
ـ برو داش اشتب گرفتی برو که خیلی کار دارم.
پسر دومی: سام این از اوناس که آدم خیلی باش حال میکنه.
پسر اولی که همون سام بود گفت: آره و من وقعاً دلم هـ*ـوس یه حال حسابی کرده.
ـ می رید کنار یا بزنم همه تون رو شت و پت کنم؟
پسر سومی: تیام ببین این جوجه چی میگه.
بعد رو کرد به من و گفت: بیا عمویی بیا ببینم چیکار میتونی بکنی؟
ـ باشه خودت خواستی.
آروم تخم مرغ ها رو کنار گزاشتم رو کردم سمت اون سه تا و ...
و بی هوا مشتمو فرو کردم تو چشمش و یه بادمجون خوشگل پا چشمش کاشتم. الکی که کلی کلاس رزمی نرفتم .
تیام یا همون پسر اولی گفت: حسام حالت خوبه.
حسام: آره نگران نباش، سریع تر بگیریدش باید ببریمش پیش لولیکا.
سام: مثل این که قرار نیست حال کنیم.
بعد این جمله حمله کرد طرف من چند تا ضربه زد که همه رو دفع کردم ولی یه دفعه مچ دو تا دستم رو گرفت و یه سیلی به صورتم زد و گفت: حالا می خوای چی کار کنی کوچولو.
یه لبخند ملیح زدم و گفتم: این کار.
بعد پامو با شدت اوردم بالا از شدت ضربه خم شد که با آرنج زدم تو کمرش و اون هم پهن زمین شد.
تیام: زنگ کمک رو بزنم.
حسام: نه اونوقت می گند نتونستید از پس یه دختر کوچولو بر بیایدو ببریدش پیش لولیکا.
تا داشتند بحث میکردند تخم مرغ ها رو برداشتم و الفرار من که قدرت مبارزه با سه تا غول پیکر از طرف لولیکا رو ندارم که این یکی هم غافلگیر شد و خورد زمین.
[/HIDE-THANKS]


برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
[HIDE-THANKS]پست۵[/HIDE-THANKS]​
[HIDE-THANKS]

وای ننه نفسم برید، چند دقیقه تنفس دوباره راه افتادم در رو با کلید باز کردم و رفتم تو، تخم مرغ رو گذاشتم توی یخچال و نشستم رو زمین. اشتهام کور شده بود و دیگه گشنم نبود.
اگه بابام گفته من این سرزمین رو نجان میدم پس حتماً من نجات میدم ولی من هنوز نمی دونم چه طوری باید از خونه برم بیرون اونم وقتی که لولیکا حجاب رو ممنوع کرده و من از هر چی بگذرم از دین و ایمانم نمی گذرم. من باید بدون حجاب برم بیرون تا بتونم به راحتی از مامور های لولیکا بگذرم و اون ها با من کاری نداشته باشند .
چی کار کنم؟ خدا خودت کمکم کن. یهو یه چراغ بالای سرم روشن شد. آخ جون راهش همینه یه بشکن زدم بعد رو به آسمون گفتم - خدا جون دمت گرم.
باید پسر ها رو گول میزدم و تنها راه گول زدن پسر ها اینه که بی حجاب تقلبی باشم.
می پرسید یعنی چی؟ الان بهتون میگم. سریع رفتم سمت اتاقم یه کلاه گیس داشتم همون رو گزاشتم رو سرم ساق دست و پای رنگ پوست برنز پوشیدم، برای لباس هم یه نصف آستینی پوشیدم، یه شلوار لی نود سانتی هم پوشیدم، به پوستم کرم زدم تا رنگش برنز بشه و در آخر یه لنز آبی هم گزاشتم. به خودم توی آینه نگاه کردم اصلاً شخص توی آینه من نبودم، به جای یه دختر با موهای خرمایی، پوست سفید و چشم های عسلی که همیشه لباس هاش پوشیده بود یه دختر با پوست برنز، موهای طلایی بلند و چشم های آبی که لباس های باز پوشیده و حجاب هم اصلا براش مهم نیست رو دیدم.
خوبه این طوری قابل شناسایی نیستم. ولی بابا گفت چهار تا همراه دیگه هم دارم پس باید واسه ی اونا هم وسایل گریم بردارم.
کولم رو برداشتم کرم، لوازم گریم، شلاقم و خنجرم رو به همراه چند دست لباس برداشتم بازو بند، شلاق و خنجرم رو هم توی جیب مخفی کوله گذاشتم . فقط باید برم چهار تا کلاگیس دیگه به همراه چهار دست ساق دست و پا بگیرم.
یه ثانیه جلوی آینه مکث کردم ،یعنی من می تونم؟ آیا من از پس این ماموریت سخت بر میام؟
همون لحظه انگار یه چیزی از اعماق وجودم داد زد: تو می تونی ملیسا، تو می تونی به خودت اعتماد داشته باش، خدا همراهت توست، تا خدا رو داری مطمئن باش که از پس مشکلات بر میای.
با این جملات که نمی دونم از کجا اومد به خودم امیدوار شدم، من ملیسام پس می تونم.
بابا امید وارم نا امیدت نکنم، امیدوارم بتونم سر افراز نگهت دارم.
[/HIDE-THANKS]


برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
[HIDE-THANKS]پست۶[/HIDE-THANKS]​
[HIDE-THANKS]

وسایل رو گذاشتم گوشه اتاق و به سمت آشپز خونه حرکت کردم . دو تا تخم مرغ درست کردم و نوش جان کردم بعد از اون هم با همون قیافه جعلی از خونه خارج شدم .
به آسمون نگاه کردم خورشید در حال غروب بود و منظره رویایی رو بوجود اورده بود، به خیابون نگاه کردم خلوت بود، نه خالی خالی ولی نسبت به همیشه که این موقع روز تو خیابون و کوچه ها همهمه بود الان خلوت به حساب می اومد. تو همون پیاده رو شروع به قدم زدن کردم و نگاهم رو روی چهره دختر هایی که به راحتی بیرون اومدند دوختم . چشم بعضی از اونا سرخ بود و این نشون دهنده این بود که اختیارشون دست خودشون نیست ولی بعی ها هم خودشون بیرون اومده بودند.
راهم رو سمت مغازه مورد نظرم کج کردم و همون موقع اکیپ دخترایی رو دیدم که همیشه من رو مسخره میکردند و به خاطر چادرم و حجابم به من میگفتند (امل) باید حدس می زدم که این دسته حتما با اینوضعیت بیرون میاند . اما با دیدن شخصی که توی اون گروه بود چشمام گرد شد .
بیتا ، اون چرا توی اون گروه بود به چشماش نگاه کردم و دعا کردم که چشماش سرخ باشه ولی در کمال تعجب رنگ چشماش همون رنگ قهوه ای درخشان بود و این یعنی اون با اختیار خودش به بیرون از خونه اومده، به لباس هاش نگاه کردم یه تاپ گردنی و یه شلوارک جین که اندازش تا دو وجب بالای زانو بود .
دیگه چشمام گرد تر از این نمی شد این واقعا بیتا بود همون بیتایی که تو دانشگاه چادرش از سرش نمی افتاد؟ همون بیتایی که من و حنانه به با ایمان بودنش قبطه می خوردیم ؟ همون بیتایی عضو گروه من و حنانه بود ؟؟ این واقعا بیتایی بود که ما می شناختیم ؟
قطعا نه این اون بیتا نبود ولی شاید بود شاید جلوی ما ظاهر سازی می کرد همیشه میدیدم برق چشماش رو زمانی که یه پسر بهش در خواست دوستی میداد همیشه می دیدم چه با جزئیات اخلاق پسر هایی خوشتیپ کلاسمون رو برامون می گفت و من چه ساده فکر می کردم که اون مسخره بازی در می آره و دوست ماست نه دشمن ما اما حالا ...
راسته که می گند دوست رو موقع سختی باید شناخت . هه من رو باش که فکر می کردم بیتا یه دختر فوق العادست و با همه دختر های جهان فرق داره، هه چه فکر هایی که نمی کردم.
دیگه رسیدم سریع وارد مغازه شدم و به فروشنده که غرق در افکارش بود نگاه کردم، زمان خوبی برای برداشتن کلاگیس بود سریع چهار تا کلاگیس با رنگ و اندازه متفاوت برداشتم گذاشتم تو پاکت چند دست لباس هم انتخواب کردم و به فروشنده گفتم: آقا چقدر میشه ؟؟
فروشنده یه نگاه سر سری به لباسا کردو گفت : دویست و پنجاه تومن
من دزد نبودم و دیدم که هرکلاگیس بیست و پنج تومن بود پس سیصد و پنجاه تومن گذاشتم رو میز و سمت در خروجی راه افتادم که گفت : خانوم صد تومن اضافه گذاشتید.
ـ بقیش برا خودت
و از مغازه زدم بیرون اما شنیدم که فروشنده گفت: حتما از اون خر پولا بوده که الکی صد تومن به من داد.
هه نمی دونه پول کلاگیس هاییبود که برداشتم.
همین طور سرم پایین بود و داشتم از خیابون رد میشدم که یه آقا محکم بهم خورد و باعث شد پرت شم روی زمین. فورا به پاکت نگاه کردم که دیدم خودا رو شکر کلاگیس ها از پاکت بیرون نیومده.
ـ آقا ببخشید...
با دیدن شخص روبه روم جمله (ببخشید بلد نیستین ) یادم رفت. اون پسر حسام یکی از پسر های دختر باز کلاسمون بود.[/HIDE-THANKS]

برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
پست۷

[HIDE-THANKS]خدا خدا می کردم من رو نشناسه چون تو دانشگاه زیاد مزاحمم میشد و امیدوارم با این تغییر چهره کم من رو نشناسه. یه ابروش رو انداخت بالا و گفت:تو میگی ببخشید ؟؟ وای اصلا حواسم نبود جمله رو کامل کنم. این سه جادوگر می خواند هیچ ادبی تو دنیا وجود نداشته باشه . همون طور که داشتم دنبال یه جواب مناسب واسه ماس مالی کردن میگشتم چشمم خورد به سه تا ستاره خیلی خیلی ریزی که روی کتش بود . اونقدر ریز بودند که من خودم موندم چه طوری اون رو دیدم. یه دفعه به ذهنم خطور کرد که شاید یکی از افراد سه جادوگر باشه واسه همین بی اختیار گفتم : عالیجناب من باید از شما عذر خواهی کنم نه شما با این درجتون با چشمای گرد گفت :چی میگی تو ؟ چرا الکی حرف می زنی؟
- یعنی شما درجه سوم رو پیش ملکه ندارید؟؟ حسام من رو کشید کنار دیوار و به لباسم نگاه کرد بعد به من نگاه کرد و آروم گفت : تو که تو قصر درجه نداری پس چطور فهمیدی من اینقدر به ملکه نزدیکم؟؟
مثل خودش آروم گفتم :از روی ستاره های لباستون فهمیدم .
با چشمای گرد به من نگاه کرد، بعد یه نگاه به ستاره ها انداخت و گفت: چجوری اینا رو دیدی؟
-وا خیلی راحت!!
حسام:بعد بر چه اساسی گفتی من درجه دارم؟؟ و درجه سومم؟
- اول با خودم گفتم همه از این ستاره ها ندارند بعد گفتم وقتی سه تا ستاره داره یعنی درجه سوم رو داره .
حسام : تو دختر باهوشی هستی .
بعد یه دور دور من زد و گفت:قیافه و صدات خیلی آشناس ولی هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد کجا دیدمت .
یه دفعه رنگم پرید، یا خدا من رو نشناسه.
حسام:خونتون کجاست؟؟
وایی ننه چی جوابش رو بدم . همین جور داشتم فکر می کردم که گفت:چیه داری ناز می کنی؟؟
سریع گفتم :نـــــــــه
حسام :پس چی ؟؟
- راستش ... راستش ...ام
حسام :پس چرا حرف نمی زنی؟؟
-آخه میدونید من تو محله ای زندگی می کنم که هنوز افرادش با این موضوع کنار نیومدند بعد اگه شما از اونجا رد بشین شما رو یا با میوه جات یا با سنگ می زنند و من نمی خوام شما آسیبی ببینید.
وایی عجب دروغی گفتم . ولی مثل این که باور کرد چون گفت: فردا این ساعت این جا باش باهم میریم خونه من .
بعد از کنار من رفت.
یه درصد فکر کن بیام وویی حتی از فکرشم بدنم مور مور میشه چه برسه به عملش .
راه افتادم سمت خونه ولی حس کردم یکی داره دنبالم می کنه اولش فکر کردم توهم زدم برا همین هی پیچیدم تو کوچه پس کوچه ها ولی دیدم نه واقعا یکی داره دنبالم می کنه !به احتمال زیاد از طرف حسام بودند. به سرعتم اضافه کردم و تند تر پیچیدم، اینقدر پیچ تو پیچ رفتم که مطمئن شدم گمم کردند.
سریع رفتم سمت خونه در رو باز کردم و داخل شدم ، کوله رو برداشتم کلاگیس ها رو تو جیب مخفیش گذاشتم و لباس ها رو هم داخل کیف گزاشتم یه لباس بهتر پوشیدم و راه افتادم سمت دروازه تو راه به این فکر می کردم که چطوری از دروازه رد بشم اونم با وجود دو نگهبان قلچماق، ولی با دیدن نگهبان ها که از فرط خستگی خوابشون بـرده بود نزدیک بود یه جیغ فرا بنفش بزنم که جلوی خودم رو گرفتم.
با آرامش از کنار اون دو تا گوریل رد شدم و به سمت کوه چهار فصل راه افتادم ، این کوه خیلی بهمون نزدیک تر بود به طوری که اگه من نصف روز رو یکسره پیاده می رفتم به کوه می رسیدم.
وایی ن.ن.ه مردم از خستگی حدود سه ساعت که بی وقفه دارم راه میرم به بالا سرم نگاه کردم، سیب های سرخ روی درخت عجیب چشمک می زد. از درخت بالا رفتم و سیب رو چیدم ، همون جا یه گاز به سیب خوشمزه زدم و شروع کردم به گاز زدن وایی عجب مزه ای داره یه گاز دیگه زدم که نگاهم به رو به روم افتاد یه کوه بزرگ بنفش رنگ قد علم کرده بود و زیبایی خودش رو به رخ می کشید.
از درخت پریدم پایین و با سرعت هر چه تمام تر دویدم سمت کوه ولی دم کوه یه دختر و دو تا مرد وایساده بودند . پشت سنگ ایستادم و به حرفاشون گوش کردم.
[/HIDE-THANKS]


برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ℳelissa

مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل
مدیر آزمایشی
عضویت
26/7/18
ارسال ها
1,184
امتیاز واکنش
8,242
امتیاز
258
محل سکونت
به تو چه من از کجام
پست ۸


[HIDE-THANKS]دختر: اذیت نکنید دیگه
پسر اولی: راتین مثل این که امشب خانوم با ما قهره
دختر:اِ آبتین ؟؟!
آبتین: اوه راتی راه بیوفت مثل این که امشب اصلا رو دور نیستیم
دختر: برید نبینمتون
راتین: ترانه خانوم ما که فردا هم رو می بینیم .
ترانه: حالا تا فردا
پسرا هم خدافطی کردند و رفتند .
به ترانه نگاه کردم یه پیرهن یقه قایقی آستین سه رب و یه شلوا دمپا چسبون مشکی.
ترانه بعد از رفتن پسرا یه سرک این طرف کشید یه سرک اون طرف بعد یه چادر مشکی که پر از گرد و خاک بود رو انداخت رو سرش .
ناخود آگاه ابروهام پرید بالا،مگه نباید جلو پسرا چادر سر کنه وقتی کسی نیست آزاد باشه؟ پس چرا این برعکسه؟
بلند شدم و رفتم نزدیک که ترانه با دیدن من اخماش رو کشید تو هم و گارد گرفت .
ترانه : کی هستی از طرف کی میای؟
- خودمم و از طرف هیچ کس نمیام .
ابرو هاش رو بیشتر کشید تو هم و گفت: چشمات که نشون نمیده تلسم شده باشی پس خودت خودت رو این شکلی کردی.
- خودم رو چه شکلی کردم؟؟
ترانه: هه، این که با لباس های باز میای بیرون و ایمانت برات مهم نیست.
- کی گفته ایمانم برام مهم نیست؟ حتما تو که خودت جلوی دو تا پسر حجابت رو رعایت نمی کنی ولی وقتی آزاد شدی چادر سرت می کنی؟؟
عصبانی شد و حمله کرد، منم فقط ضربه هاش رو دفع می کردم. یه حسی بهم می گفت بهش ضربه نزنم و بهش آسیب نرسونم. همون طور که ضربه میزد شروع کرد حرف زدن.
ترانه: زود قضاوت نکن .اصلا تو کی هستی که اومدی بازپرسی می کنی؟؟
- من کسی ام که قرار این جهان رو نجات بده
ترانه: هه نه بابا . چجوری ؟ از دست کی؟
یه نگاه عاقل اندر سفیهانه بهش انداختم و گفتم : چجوریش مهم نیست ، من می خوام این سرزمین رو از دست اون جادو گرای بدجنس نجات بدم.
ترانه دست از ضربه زدن برداشت و با گیجی پرسید: تو خودت حجاب نداری و این یعنی طرف جادوگر هایی پس چطور می خوای اون ها رو از بین ببری؟؟ من که نمی فهمم¿
همون موقع دستش رو گرفتم و پیچوندم که دیگه ضربه نزنه.
ترانه : آخ دستم، ول کن دستمو!
یه مقدار فشار دستم رو کمتر کردم تا دردش نیاد. همون موقع سر و کله پسرا پیدا شد.
چادر ترانه موقعی که داشت ضربه میزد افتاد.
راتین: سلا...
با دیدن ما سلامش رو خورد و گفت: ترانه این جا چه خبره؟
دست ترانه رو ول کردم و گفتم : خبری نیست من و ترانه جون داشتیم یکم رزم تمرین می کردیم! مگه نه ترانه؟؟
ترانه بر عکس فکر من گفت: آره. اصلا شما چرا برگشتید؟
آبتین: گوشیم رو جا گذاشته بودم اومدم برش دارم.
ترانه: باشه بیاید بردارید برید.
راتین: معرفی نمی کنی؟
ترانه خیلی بی حوصله گفت: دوستم.
آبتین: و اسمش؟؟
می دونستم ترانه اسمم رو نمی دونه برا همین سریع گفتم: ملیسا هستم، ملیسا پایدار.
آبتین و راتین: خوشبختیم.
بعد هر دوشون دست دراز کردند که باهاشون دست بدم. منم الکی پشت چشمی نازک کردم و رو برگردوندم.
راتین: چه کلاسیم دارن خانوم.
آبتین: خوب اگه با این همه خوشگلیش کلاس نزاره چی کار کنه؟
راتین: راستم میگی خیلی خوشگله!
آبتین: هر دو شون خوشگلند.
البته این ها رو زیر لبی می گفتند که من نشنوم ولی به لطف شنوایی قوییم شنیدم.
ترانه: وایسادین چی پچ پچ می کنید؟ گوشیت رو برداشتی حالا زود برو.
از برخورد ترانه خیلی تعجب کرده بودم و همین طوری تو شک بودم، چطور از من طرف داری کرد؟ چرا با پسرا بد برخورد می کنه؟ چرا گفت زود قضاوت نکنم؟
همه این سؤال ها یه دفعه به ذهنم هجوم اورد. این دختر خیلی عجیبه باید سر از کارش در می اوردم. اصلا چرا من ماموریتم رو به یه غریبه لو دادم؟ وایی خدا من چرا اینقدر خنگم.
اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی پسرا خدافظی کردند و رفتند و کی ترانه جلوم ایستاد و شروع به حرف زدن کرد.
با سیلی که خوردم از شوک در اومدم و با تعجب به ترانه نگاه کردم.
[/HIDE-THANKS]


برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین