خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: رقص بید
نام نویسنده: آرال کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: فانتزی، عاشقانه، اجتماعی
ناظر: YeGaNeH
خلاصه: محکم اما دل‌رحم، سرسخت و محتاط! اویی که وجودش مبارزه‌ طلبی می‌کند. بر تنش خنجر می‌زنند آنان‌که ادعای دوستی دارند؛ چه می‌شود که روح خسته‌اش ترک کند پیکر زخم خورده‌اش را؟ آن‌که پذیرای روح سرکشش می‌شود کیست؟ کدام مرهم داغ دلش را التیام می‌دهد؟


در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Essence، Nafiseh00، Tiralin و 8 نفر دیگر

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام اویی که جان است


مقدمه:
کجاست آن‌که خون به دل‌ها کرد؟
آن خجسته دلی که بوی نفس‌هایش هنوز در یادم است کو؟
می‌آید روزی که از شوق دیدارش دل گریستن خواهد؟
دل هوای او را دارد؛ حتی به صرف یک فنجان چای تلخ!
دل که این حرف‌ها را نمی‌فهمد؛ عطرش را می‌خواهد و بس!
دل، تنگ شده برای پیچ و تاب گیسوانش در زیر بید.
راستی قرارمان که یادت هست؟ تا ابد در انتظارت زیر بید... .


در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Essence، Nafiseh00، Tiralin و 6 نفر دیگر

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
صدای چکش قاضی بین همهمه‌ی حاضران گم شد، چه خوب که ختم جلسه رو اعلام کرد. کلافه از گرما‌ی خفه کننده‌ی سالن رو به آقای وثوقی گفتم:
- کِی این ماجرا قراره تموم شه؟
آقای وثوقی که انگار از روند پرونده راضی بود با غرور گفت:
- همه چی عالیه، جای نگرانی نیست خانم ملکان.
بی‌حوصله سری تکون دادم. ناگهان صدای فریادی بلند شد، با کنجکاوی صدا رو دنبال کردم. رو به وثوقی گفتم:
- اون کیه که هوار می‌زنه؟
- معید مهروز. پسر کوچک حاج جعفر مهروز.
خودش رو بهم نزدیک‌تر کرد و ادامه داد:
- سرش باد داره نمی‌دونه چی‌کار می‌کنه؛ از اولم کارای جعفر دست پسر بزرگش بود.
به پسر قد بلند و لاغری که دو تا سرباز مهارش کرده بودن نگاه کردم، به پدرم اشاره کردم به سمتم بیاد. از کنار عمو که روی صندلی نشسته بود بلند شد و کنارم ایستاد. با عصبانیت مختص خودش گفت:
- این مردک ادب نداره صدا برای بزرگ‌ترش بلند می‌کنه؟
با ابروی بالا رفته پوزخندی زدم.
- پدر جان فکر نمی‌کنید یکم بی‌انصافیه؟برادرتون به تمام دارو ندار حاجی چوب حراج زده.
همونط‌طور که نگاهم رو از صندلی نارنجی رنگ دادگاه می‌گرفتم، پوزخندم رو پررنگ‌تر کردم و ادامه دادم:
- حالا هم اصرار دارید با پول از هلفدونی درش بیارید، الان شما حرف از چی می‌زنید دقیقا؟
- این چه حرفیه آوا؟ تو می‌خوای عموت بمونه پشت میله‌ها؟ کل ماجرا قرارداد کاری بود و بس!
با کلافگی جواب دادم:
- نه نمی‌خوام کسی بمونه پشت میله، اما اونی که اشتباه می‌کنه باید درس بگیره.
صدای وثوقی ما رو به خودمون آورد. با شادی گفت:
- همه چی روی روال افتاده، آقای ملکان تا فردا آزادن.
بابا با غرور گفت:
- می‌دونستم بهترین وکیل شهر رو برای کوروش گرفتم!
در سکوت تماشاگر بودم با تاسف سری تکون دادم، دیگه تحمل فضای دادگاه رو نداشتم. از قاضی تشکری کردم و از اتاقی که برای دادرسی بود خارج شدم.
محیط دادگاه بیشتر از اون‌چه که فکر می‌کردم خفقان‌آور بود و تحمل جو و سر و صدای وحشتناکش رو نداشتم.
از ساختمون بزرگ مرکز شهر که برای دادگاه بود بیرون اومدم و با سوار شدن توی ماشینم شماره‌ی جعفر مهروز رو گرفتم. من، آوا ملکان، تحت هیچ شرایطی زیر دین هیچ کس نمی‌موندم.
با صدای زنی که توی گوشم پیچید با تحکم همیشگی گفتم:
- سلام خانم، آوا ملکان هستم. امکانش هست با آقای مهروز صحبت کنم؟
زن با صدای جیغ مانندش گفت:
- دیگه چی؟ بابامو انداختین روی تـ*ـخت بیمارستان، الان تازه می‌خوای صحبت کنی؟
ولوم صداش رو بالاتر برد:
- خجالت سرتون نمی‌شه؟حیوون انقدر پست نیست که شما ملکان‌ها پستین.
اخمام شدیدا توی هم رفتن صبر کردم حرفای مزخرفش تموم بشه بعد با آرامش گفتم:
- خانم مهروز من به اندازه کافی از کار عمو شرمنده‌ام، ولی همه رو نباید با یه چوب زد.
با خونسردی ادامه دادم:
- همه چی با حرف زدن حل می‌شه. درضمن توهین‌تون رو نشنیده می‌گیرم.
قبل از این‌که بتونه جواب بده صدای مردانه‌ای در تلفن پیچید:
- انسیه؟ با کی حرف می‌زنی؟
- شخص مهمی نیست فقط با بابا کار داره.
و بلافاصله تلفن به روم قطع شد. عصبی خندیدم و پلکام رو به هم فشردم، عجب زبون نفهمی بود. البته منم آوا بودم، می‌دونستم چی‌کارش کنم.
یادم رفته بود حاج مهروز تو بیمارستان بسـ*ـتری شده، بیچاره سکته کرده بود. مرد با خدایی بود و آرامش از چهره‌اش تراوش می‌شد. توی راسته‌ی فرش فروش‌های قدیمی بود و خودم برای کار با اونها قرار داد بستم.
با دیدن اولین گل فروشی ماشین را پارک کردم، بیمارستانی که تو اون حاج جعفر بسـ*ـتری بود رو بلد بودم.
چند دقیقه بعد توی راهروی بیمارستان بودم، بیمارستان دولتی با فضای نسبتا شلوغی بود و از بدو ورود بوی الکل بود که توی بینیم پیچید. هوای داخل سالن خنک‌تر از بیرون بود، اتاق حاجی در چند قدمی‌ام قرار داشت، لعنت به کوروش که این نون رو توی دامن‌مون انداخته بود.
تقه‌ای به در زدم و وارد شدم. خوش‌شانس بودم که وقت ملاقات بود.
اتاق کوچکی با دو تـ*ـخت بود که فقط یکی از تـ*ـخت‌ها توسط حاجی اشغال شده بود. دیوارهای اتاق سفید بودن و تنها یخچال کوچکی انتهای اتاق خودنمایی می‌کرد، جزو امکانات اتاق بود! زنی که کنار دست حاجی بود با دیدن من سوالی نگاهی به حاجی انداخت، حاجی با چهره‌ای زرد و رنگ پریده لبخند بی‌جونی زد. با دست اشاره کرد جلوتر بروم. همون‌طور که گل‌ها رو رو میز فلزی مقابل حاجی می‌گذاشتم، لـ*ـب باز کردم:
- سلام. حال‌تون بهتره؟ من واقعا شرمنده‌ام از وضع پیش اومده.
حاجی لبخند پدرانه و مهربونی به روم زد و گفت:
- دشمنت شرمنده تو بی‌تقصیر بودی باباجان.
سرم رو پایین انداختم. امیدوارم کوروش شرمندگی الان من رو با تمام وجود روزی حس کنه. مردی به اتاق وارد شد، قد بلند و چهارشونه بود. غلط نکنم از پسرای حاجیه. حاجی من رو معرفی کرد و مرد برخلاف زن کنار دستش بدون برق نفرت تو چشماش احوال‌پرسی کرد.


در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Essence، Nafiseh00، Tiralin و 6 نفر دیگر

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
زن کنار حاجی که فهمیدم اسم‌ش انسیه‌س، همونی که گستاخانه بهم پشت تلفن توهین کرد، با لحن بدی گفت:
- تو چرا الان اینجایی؟ باید به چه زبونی بگیم عامل بیچارگی‌مون شماهایین؟
صدای پر هشدار حاجی که انسیه رو صدا می‌زد بلند شد. انسیه با دلخوری ابروهای هشتی‌ش رو تو هم کشید و گفت:
- جانم حاجی؟ بد می‌گم؟ ناحق می‌گم؟ اگه اشتباه می‌کنم چرا شما اینجایین؟
اشک های احتمالی‌ش رو پاک کرد و ادامه داد:
- چرا یه داداشم تو داداگاه‌ها می‌چرخه تا حق‌مون ناحق نشه؟ یک داداش دیگه‌م دنبال درمون بابامه؟!
با صدای گرفته چادر مشکی توری‌ش رو محکم‌تر زیر بـ*ـغلش زد و رو به حاجی گفت:
- اینا تقصیر کیه حاج بابا؟
بلافاصله گفتم:
- حاجی شما برام آدم محترمی هستین، من نمی‌دونستم چنین پیشامدی رخ می‌ده.
با مکث اضافه کردم:
- حالا هم اومدم تا جبران کنم، من نمی‌خوام زیر دین باشم.
صدای پر تمسخر انسیه به وضوح اومد:
- نوش دارو بعد از مرگ سهراب؟!
مرد ناشناس که در سکوت نظاره‌گر بود به حرف اومد:
- انسیه جان؟ لطفا یکم مراعات کن.
سپس رو به من گفت:
- ما از شما توقعی نداریم، طرف حساب‌مون هم شما نیستید پس خیال‌تون راحت خانم.
از همون اول متوجه بمی صداش شدم، همیشه آرزو داشتم صدای همسر آینده‌م بم باشه!
با نکته‌سنجی گفتم:
- این بزرگواری شما رو می‌رسونه، اما من قول می‌دم تمام اعتبار شما بهتون برگرده، مثل قبل!
پیرمرد رنگ پریده‌ای که روی تـ*ـخت فلزی و سِفت بیمارستان خوابیده بود و به زورِ ماسک اکسیژن نفس می‌کشید، خیلی صبور و بزرگوار بود. وقتی اون روز رو یادم میاد، دلم می‌خواد کوروش سر به نیست شه.
سه ماه پیش برای راه‌اندازی شعبه‌ی مرکزی کارخونه نیاز به حمایت داشتیم. با این‌که بچه کف بازار نبودم، اما منم آدمای خودمو داشتم تا بتونم کیس مورد نظرم رو پیدا کنم.
رو به حاج آقا گفتم:
- حساب منو با عمو یکی نکنید، حاج آقا چه اتفاقی باعث این کینه بین‌تون شده؟
سوال‌م بی‌جواب موند. انگار حاجی داشت عمیق فکر می‌کرد. صدای مرد رو شنیدم:
- ما قرار داد نخ سه ساله رو با شما بستیم، اما هنوز یه سال هم از موعد قرار دادمون نگذشته که این اتفاق افتاد.
انسیه خواست حرف بزنه که با دست اشاره کرد و ادامه داد:
- حقیقت اینه که کار شما عالیه! نخ تولیدی شما بسیار مرغوبه، رنگ بندی خاصی داره و خوراک فرش‌های دست‌بافه ماست.
مکثی کرد و ادامه داد:
- شراکت ما بر این عهد بود که ما از شما سه سال نخ بگیریم و در عوض شما تو صادرات پشتیبان ما باشین.
به چشم های مشکی‌ش زل زدم و گفتم:
- تا قبل این اتفاق مگه غیر از این بوده؟
سرش رو پایین انداخت، با متانت گفت:
- خیر، هر دو طرف کاملا از وضع راضی بودن.
انسیه طاقت نیاورد و همان‌طور که دسته‌ی کیفش را می‌چِلوند، گفت:
- بله اما شما زدین زیر حرفتون، بار نخ رو فرستادین برای یکی دیگه. چرا؟چون پول بیشتر می‌دادن؟
متاسفانه درست حدس زده بود. کوروش با حماقت تموم دور از چشم من، زیر آبی رفته بود و به کسی با قیمت بیشتر نخ ها رو فروخته بود. توجه‌م به ادامه‌ی حرف های‌ش جلب شد.
- پای آبروی حاجی در میون بود، کلی فرش نیمه تموم داشتیم که با بدبختی تونستیم نخ براشون پیدا کنیم.
همه‌ی این‌ها رو می‌دانستم. خودم زیر زیرکی براشون از کارخونه‌ی دیگه‌ای به سختی نخ پیدا کردم.
- می‌دونی یک ماه جون کندن برای چند تا تخته فرش یعنی چی؟
جوابی ندادم و فقط نگاه‌ش کردم.
- نمی‌دونی! اما من می‌دونم، بدتر از همه، اینه که یکی بیاد نتیجه‌ی زحماتت رو آتیش بده.
نمی‌دونم چی باعث شد کوروشی که بیشتر از همه سرش تو کار خودش بود چنین ضرری به این‌ها بزنه، دو هفته پیش، به خاطره مریضی آقابزرگ دو روز درگیر بیمارستان بودم، نگرانی برای حال آقابررگ جای هیچ مشغله‌ای برام نذاشته بود. روز بعد وقتی با سیل پیام‌ها و تماس‌های از دست رفته مواجه شدم فهمیدم کارگاه حاجی آتش گرفته و این خراب‌کاری دست گل کوروشه.
به بخار چایی که مرد برای‌م از فلاکس داخل لیوان کاغذی ریخت، خیره شدم و انسیه که انگار ترمزی برای بریدن نداشت گفت:
- همه‌ی اینا به کنار، اما چرا خان عموی شما رفت آدم اجیر کرد که تو بازار بچرخن و آبروی ما مزحکه مردم بشه؟
با حرص ادامه داد:
- این حقه حاجیه که آدمای شما، چو بندازن که بابای مقید من مال یتیم خورده که به این‌جا رسیده؟
صدای بوق دستگاهی که بالاس سر حاجی بود ترمز زن را کشید. هول شده گفتم:
- چی شده؟ خوبین؟
حاجی همون‌طور که ماسک اکسیژن. سبز رنگ رو برمی‌داشت با صدای زیری گفت:
- وقتی فشارم بالا پایین می‌شه صداش در میاد، نگران نباش دخترم.
نگاه‌م رو از برچسب سفیدی که روی دست حاجی چسبیده بود، درحالی که با ماژیک قرمز روی‌ش نوشته بود«بسـ*ـتری بخش قلب» گرفتم.


در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Essence، Nafiseh00، Tiralin و 6 نفر دیگر

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
با تحکم گفتم:
- من مرد جا زدن نیستم، تموم تلاشمو می‌کنم تا آبروی رفته‌ی حاج آقا برگرده.
تعارف چای و شیرینی رو رد کردم، بوی الکل تو بینی‌م اعصابمو علاقه‌مند می‌کرد. رو به مرد گفتم:
- هفته‌ی بعد مهمونی ترتیب می‌دم بین تموم سهام‌دار‌ها و تاجرای فرش، شما هم لطف کنید و بیاید.
زن ابرویی بالا انداخت و من ادامه دادم:
- قراره تموم اتهام ها از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Essence، Nafiseh00، Tiralin و 5 نفر دیگر

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
مامان سرد گفت:
- آوا این باغ به نام تو نیست، پس در این مورد دخالت نکن و به بزرگ‌ترت احترام بذار.
سری تکون دادم و مثل خودش سرد گفتم:
- من مثل بقیه دنبال پولی که از اون باغ به دست میارم نیستم، چهار باغ برای آقابزرگ مهمه، برای منم هست!
آقا محمود شوهر عمه توران دستی به ریش مشکی‌ش کشید. برخلاف صورتش که ریش آنکارد شده‌ای داشت، موهای سرش رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Essence، Nafiseh00، Tiralin و 5 نفر دیگر

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
سامان با لودگی گفت:
- محمود خان پیر شدی زور قبل رو نداری.
- بشین پسر جون، بچه که زدن نداره نمی‌خوام بهت سخت بگیرم.
عمه از جا بلند شد و با کفش های پاشنه ده سانتی که با رنگ شرابی موهایش ست کرده بود، با حرص سمت در رفت. پشت سرش مامان و بابا هم بیرون رفتن. سامان رو به محمود آقا با بی‌خیالی گفت:
- چرا می‌خوای جدا شی؟
صورت محمود آقا در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
Reactions: Essence، Tiralin، _HediyeH_ و 4 نفر دیگر

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
کمی خودش رو سمتم مایل کرد.
- میگم آوا...
چشمامو بهش دوختم.
- قضیه‌ی اون آشی که گفتی با توران برام پختین جدیه؟
قهقهه‌م رو با گاز گرفتن لُپَم از داخل، پنهون کردم. با حالت جدی و اخم‌های درهم گفتم:
- پارمیدا رو می‌شناسی؟
زودی گفت:
- همون نوه عمه‌ی باباتو می‌گی؟
- آره همون‌که باباش کارخونه پِپسی داره.
کنجکاو خبی گفت و من شونه بالا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Essence، Tiralin، _HediyeH_ و 4 نفر دیگر

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
به طرف اتاق کارم رفتم. شیدا اونجا مشغول گردگیری بود گفتم:
- می‌تونی بری. لطفا کسی مزاحمم نشه. دست به گوشی بردم و شماره‌ی پرستار آقا بزرگ رو گرفتم.
- سلام خانم ملکان.
- سلام خانم توتونچی. اوضاع رو به راهه؟
- حال نادرخان بهتره فقط دیشب معده درد داشتن.
- بسیار خب کوچک‌ترین اتفاقی رو به من گزارش بده.
- حتما خانم.
به کار های کارخونه مشغول...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
Reactions: Essence، Tiralin، ~MobinA~ و 5 نفر دیگر

آرال

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/6/24
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
215
امتیاز
33
سن
18
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
- اون گل رو بیارید این طرف سالن. پسر جان، جای مبل‌های تک نفره که اونجا نیست. آهای تو گفتم سرامیک‌ رو تمیز کن بذارشون کنار شومینه...
صدای فهیمه خانم تو عمارت پیچیده بود. یک هفته از روز دادگاه گذشته و امروز همان روز مهمونی تعیین شده بود و فهیمه خانم مشغول آماده‌سازی عمارت. همون‌طور که از پله‌های سرسرای مرمری پایین می‌رفتم، چشمم به عکس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان رقص بید | آرال کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Essence، Tiralin، Della࿐ و 5 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا