خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: حریر روی خاکستر
نام نویسنده: کیانا میرزاپور کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: Mitra_Mohammadi
ژانر: جنایی-مافیایی، اجتماعی، عاشقانه
خلاصه: رهام آریا مردی‌ست که به علت دیدن صحنه‌ای دلخراش در کودکی از مشکلات روانی متعددی رنج میبرد. حال او را برای جبران گذشته بازی جدیدی راه می‌اندازد که بر خلاف همیشه برد با او نیست. باختی سنگین که برای تمام عمرش برد به حساب می‌آید و....


در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Whisper، _nazanin_، Mitra_Mohammadi و 7 نفر دیگر

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه: دیدمش که بی تعلل راه خود را گرفته و می‌رود.

قلب من در دستانش و شادمان می‌دود.

روحم را به دوش برده و خرامان_خرامان از تن بی جانم می‌گذرد.

آه ای آینه‌ تصویر حقیقی‌اش را به من نشان مده.

این خیـ*ـانت تا ابدیت تا آخرین لحظه در این تن می‌دمد.

و چه بیچاره‌است حریری که روی خاکستر ظالم را پوشانده و در نهایت با معشـ*ـوقه‌اش می‌میرد.


در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Whisper، _nazanin_، Mitra_Mohammadi و 8 نفر دیگر

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت_1

نگاهش به نگاه آسمان گره خورد. باران با شدت بیشتری می‌بارید و او تنها در زیر درخت اکالیپتوس کنار کافه ایستاده بود. با این حال قطرات باران او را بی بهره نگذاشته بودند و این برای دختری لوس چون او که به خاطر بیماری‌اش در پر قو بزرگ شده بود، نوید یک سرما خوردگی درست و حسابی در روزهای آینده می‌داد. در آن لحظه دعا کرد هرچه سریعتر محمد سر برسد تا قبل از آنکه باران شدیدتر ببارد. ای کاش در خود کافه می‌ماند، اما اتفاقات صبح او را تشویق می‌کرد تا بلائی بر سر خود بیاورد و کمی آن موجود منحوس را بیازارد. خوب می‌دانست باز هم رگ دیوانگی‌اش باد می‌کند اگر بفهمد فرار کرده است، اما دیگر برایش هیچ چیز اهمیت نداشت و تنها می‌خواست زودتر به آ*غو*ش امن پدرش پناه ببرد.
- رزا خانم.
درحالی که به خاطر سرما خودش را در آ*غو*ش گرفته بود و دندان‌هایش به هم سابیده می‌شدند به عقب برگشت. با دیدن فرهاد لـ*ـبش را گاز گرفت و نگاه از او برداشت، فرهاد با چتر سیاهی در دستش به او رسید و آن‌ را بالای سرش قرار داد.
- لطفا ببخشش رزا، به خدا اون تقصیری نداره، از همه چیزش به خاطر تو گذشته از خانواده و پدر بزرگش دل کنده و حتی با منم در افتاده، لطفا همراه من بیا. همین الانم دیوونه شده دیده که نیستی.
رزا لـ*ـبش را با زبان تر کرد و نگاه از او گرفت. موهایش روی صورتش چسبیده بودند و آشفتگی‌شان از زیر شال قرمز کاموایی هم معلوم بود.
- من دیگه با اون آدم کاری ندارم.
جدی و قاطع بیان کرد. فرهاد باز هم از در مهربانی وارد شد.
- خودش میدونه اشتباه کرده، ولی حرکاتش دست خودش نیست.
رزا پوزخندی زد و نگاهی به ساعت اپل واچش انداخت، همانی که او ردیابی رویش نصب کرده بود و می‌توانست هرجا که می‌خواهد برود پیدایش کند، چطور آنقدر بی دقت شده بود که آن ساعت را هنوز در دست داشته و فرار کرده بود؟
ساعت را از مچ دستش جدا کرد و به طرف فرهاد گرفت.
- بهش بگو محمد میاد دنبالم.
فرهاد بهت زده به او زل زد، رزا دقیقا روی نقطه ضعف آن مرد دست گذاشته بود.
- دیوونه شدی رزا؟ اگه بفهمه گورت رو میکنه.
پوزخندش عمیق تر شد.
- همین امروز هم تا زنده به گور شدنم فاصله‌ی چندانی نداشتم.
فرهاد سکوت کرد، هردویشان مانند موش آب کشیده خیس شده بودند.
- برو فرهاد، برو.
مرد نفسش را سرد بیرون فرستاد. همان موقع موتوری در فاصله صد متری آنها ایستاده بود و در حالی که با تلفن صحبت می‌کرد گفت:
- فقط پای من گیر نباشه، حوصله زندان رفتن ندارم، بکشمش یا زخمی شه؟
سری تکان داد و بعد از قطع تلفن بدون اتلاف وقت با سرعت زیاد به آنها نزدیک شد و در یک لحظه‌ی کوتاه به شدت با رزا برخورد کرد و موجب شد تعادلش را از دست بدهد و روی زمین بیفتد، درد در تمام وجودش پیچید. چشمانش روی هم افتادند و دیگر هیچ چیز را به جز فریادهای فرهاد متوجه نشد.


در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mystery، Whisper، masera و 9 نفر دیگر

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت 2

[ سه سال قبل ]

کش و قوسی به بدنش داد و نگاه به تابلوی روبه رویش انداخت. شاهکاری بی‌نظیر که از خلق کردنش احساس غرور وصف ناپذیری به او دست می‌داد، دختری با صورتی خاکستری که با دست گل رز کوچکی را زیر گونه‌اش نگه داشته بود و خارهایش در صورت او فرو رفته و با این حال لبخند پر دردش حس غم را به دیگران منتقل می‌کرد.
- رزا جان کارت تموم شد؟
لبخند ملیحی زد و به عقب برگشت، نگاهی به پدرش انداخت و سپس دوباره به تابلو چشم دوخت.
- چطور شده؟
پدرش که با دیدن چشمان ذوق زده رزا بیشتر از قبل لبانش کش آمده بود سری تکان داد و با شادی جواب داد:
- خیلی قشنگ شده دخترم.
رزا لبخند پر غروری زد و پشت چشمی نازک کرد.
- چقدر میخریش حالا؟
اصلان که از دلال بازی‌های گاه و بی گاه دخترش خنده‌اش گرفته بود دستش را روی موهای او قرار داد و رزا مانند همیشه خود را لوس در آ*غو*ش او انداخت.
- بزار توی نمایشگاهت بمونه، نفروشش.
رزا آرام سری تکان داد و چیزی نگفت.
- بریم؟
از پدرش جدا شد و شال دور گردنش را روی سرش انداخت و در حالی که دور تا دور میز دنبال کیفش می‌گشت پرسید:
- میشه بگم محمدم بیاد؟
اصلان دست در جیب شلوار مشکی با رگه های خاکستری‌اش فرو برد و مستاصل سرش را تکان داد:
- فقط همین امشب اجازه میدم بیاد، پس دفعه‌های بعدی سواستفاده نکن.
رزا با صدای بلند خندید. مرد میانسال روبه رویش تقصیری نداشت، این دختر آنقدر سرش را شیره مالیده بود و زیر قول‌هایش زده بود که گویا دیگر حنایش پیش او رنگی نداشت.
- بابای جذاب من، آخه تو کی از من بد قولی دیدی؟
اصلان ابرویی بالا انداخت و همان‌طور که دستش را درهوا تکان می‌داد، عقب گرد کرد و گفت:
- سوال خوبی پرسیدی بچه، تقریبا سی روز هر ماه جنابعالی من و سر کار می‌زاری و به موقع هم بهم حقوق میدی.
رزا لبخند دندان نمایی زد و دندان‌های یک دست سفیدش را به نمایش گذاشت.
- من میرم بیرون، توام زود بیا.
رزا چشم بلند بالایی به او تحویل داد و با رفتن اصلان، سریعاً گوشی‌اش را از جیب مانتوی کاربنی کوتاهش بیرون آورد و شماره محمد را گرفت، به دو بوق نرسیده صدای جذاب و دلنشینش که این روزها مرحمی برای تنهایی های او شده بود را شنید.
- جانم خانومم؟
رزا لـ*ـب گزید تا از شدت ذوق تابلوی چهره محمد را که دقیقا روبه‌رویش قرار داشت را در آ*غو*ش نگیرد.


در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Whisper، masera، _nazanin_ و 9 نفر دیگر

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت 3

طره‌ای از موهای مشکی‌اش را دور انگشتانش پیچاند و با لبخند محوی گفت:
- بالاخره قبول کرد.
محمد همان اول منظورش را گرفت چون با شادی وصف ناپذیری زمزمه کرد:
- واقعا؟! بابات راضی شده امشب توی مهمونی حانوادگیتون باشم؟
رزا که از شنیدن صدای پر ذوق محمد حسابی خوشحال شده بود با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
- تقصیر من چیه رزا؟ خب خوشحال...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Whisper، Essence، Tiralin و 8 نفر دیگر

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت 4

اصلان بعد از مکثی طولانی لـ*ـبش را با زبان تر کرد و بدون اینکه به دخترش نگاه کند گفت:
- باید چند روزی رو خونه نیلا بمونی تا من یکم کارام رو درست کنم.
رزا متعجب پرسید:
- یعنی چی بابا؟ میشه بهم بگی اینجا چه خبره؟
اصلان دنده عوض کرد و میدان را دور زد.
- این موضوع به گذشته من ربط داره و ازت میخوام بیشتر ازم نپرسی چون نمی‌تونم جواب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Whisper، Essence، Tiralin و 8 نفر دیگر

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پدرام آب دهانش را قورت داد:
- داداش بگم بیاد تا باهاش حرف بزنی؟
دستش را به نشانه اینکه ساکت باشد بالا آورد:
- به نیما بگو لوکیشن دقیقش رو می‌خوام، البته که به خاطر عشقش مجبور میشه باهام راه بیاد.
بعد از گفتن این حرف به کت روی صندلی چنگ زد و همان‌طور که به طرف در می‌رفت آن را پوشید و خطاب به او گفت:
- شب می‌خوام خونه‌م باشه.
پدرام سری...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Whisper، -FãTéMęH-، Essence و 8 نفر دیگر

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت6

**
پوف کلافه‌ای کشید و روی صندلی گهواره‌ای کنار پنجره نشست و گفت:
- می‌دونم محمدم، ولی به خدا دارم میگم که خود منم نمی‌رم، اصلا می‌خوای بریم بیرون؟
محمد با خستگی جواب داد:
- بس کن رزا تو رو خدا بس کن، چقدر بهت گفتم من جنبه این و ندارم که هی بابات به خاطر وضع مالی خانوادم من رو خرد کنه؟
رزا چشم‌هایش را روی هم گذاشت و گوشی را از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Whisper، Tiralin، -FãTéMęH- و 7 نفر دیگر

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت7

نیلا آیفون را برداشت و گفت:
- بله بفرمایید؟
صدای سرد مردی به گوشش رسید:
- با خانم رزا مسرور کار دارم.
نیلا اخم‌هایش را در هم کشید و به طرف رزا برگشت:
- شما کی هستید؟
مرد با کلافگی و لحنی خشدار زمزمه کرد:
- بهش بگو در مورد محمد می‌خوام حرف بزنم.
نیلا با تعجب آیفون را از خود فاصله داد و رو به او کرد و گفت:
- یه مردی اومده و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Whisper، Tiralin، -FãTéMęH- و 7 نفر دیگر

نویسنده خسته

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/24
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
260
امتیاز
48
سن
19
زمان حضور
1 روز 6 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
.
پارت 8

اشک‌های روی صورتش را پاک کرد و حرف‌های پدرش را در ذهن به یاد آورد. یادش افتاد که این قضیه به اشتباه مجهول پدرش برمی‌گردد. خودش هم کنجکاو شده بود تا ببیند قضیه از چه قرار است و منظور بهروز از اینکه شخصی امانتی مهمی نزد پدرش دارد چیست؟
زمانی به خود آمد و دید مشغول بستن بند کفشش است و نیلا با صورتی مملو از اشک در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حریر روی خاکستر | نویسنده خسته کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Whisper، Tiralin، -FãTéMęH- و 7 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا