خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم تعالی

نام رمان: شینیگامی
نویسنده: نگار سالاری کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: اجتماعی، تراژدی، جنایی-پلیسی
ناظر: YeGaNeH
خلاصه:
سیاهی ژرف اعماقم منو در بر گرفته بود؛ تا روزی که اون اومد...
و منی که جز آبی آسمون و سیاهی دریا رنگی رو ندیده بودم، سرخی خونی که از دست‌هاش می‌چکید زیباترین رنگ بود و من، غافل از همه‌جا اون رو به حریمم راه دادم...
و نفهمیدم قرمزی که از دست‌هاش جاری بود، به سیاهی قلبش ختم می‌شد و من، ندونسته به سیاهی وجودش تن دادم..!


در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: daryam1، Leily nik، ZaHRa و 7 نفر دیگر

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خداوندگار جنگل یخ زده چشم‌هایش

شینیگامی اثر نگار سالاری

مقدمه:
هیش...
داد نزن
دینگ دانگ!
بهت گفتم فریاد نزنی
حالا اون بیدار شده...
بوی خون و صدای آواز زجه‌هات... اونو بیدار کرد!
حالا فقط زمانی دوباره به خواب میره... که تو به خواب ابدی بری!




در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: daryam1، Whisper، Leily nik و 7 نفر دیگر

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_اول
#شینیگامی

برق اشک چشم‌هایش را در بر‌گرفت و کوبش سریع قلبش کاملا به گوشش می‌رسید.
باز هم مثل همیشه، همان اتاق، همان لباس، همان آرایش... همه چیز مانند هم...
حتی با گذشت چند روز و عوض کردن خانه‌اش
باز هم همین اتفاق برایش تکرار می‌شد...
شب ها میخوابید و روز بعد با لباس حریر سفید و آرایش ملایم و موهای بافته شده بیدار می‌شد
روی تختی پر شده از گل‌های صورتی و سفید و یادداشتی با یک مظنون...
با تابش نور سپیده دم چشم‌هایش را باز کرد،
با وحشت از روی تـ*ـخت یک نفره‌ی گوشه‌ی اتاق کنار رفت و روی موکت کهنه‌ی پایین تـ*ـخت جای گرفت و طبق معمول یاداشت را با ترس و لرز باز کرد و طبق معمول همان جمله‌ی همیشگی را دید:
-وقتی چشمات بازه، بیشتر دوسش دارم.
لرزان و گریان پشتش را به بدنه‌ی تـ*ـخت تکیه داد و اشک صورتش را قاب گرفت و بی‌صدا هق زد. این تکرار کابوس و بازی مسخره تاب و توان او را گرفته بود.
چه کسی بود؟ اصلا از او چه می‌خواست؟

#پارت_دوم
#شینیگامی

چه کسی بود که هر بار در پی یافتن سرنخ و ردی از او ناامیدتر می‌شد و حتی از پیش پلیس هم دست خالی برگشت.
کلافه دست روی چشم‌هایش کشید تا رد اشک‌هایش را پاک کند و دستش را در موهایش چنگ کرد و ذهنش به چند روز قبل سفر کرد:
-خانم، شمارو درک میکنم، اما هیچ شواهدی از ورود و خروج شخص دومی توی خونه‌ی شما پیدا نشده...
پلیس‌های احمق، فکر می‌کردند که او دیوانه شده و حرف‌هایش توهمی بیش نیستند.
هیچ کس درکش نمی‌کرد‌ و قرار نبود به او کمکی کنند و او هر روز رنجورتر و نالان‌تر می‌شد و هیچ کاری جز ترسیدن و گریه و زاری ازش برنمی‌آمد.
احساس کرد دیوار های خانه کوچکش هر لحظه تنگ و تنگ میشود. طاقت خانه ماندن را نداشت پس دستی به چشم های پف کرده‌اش کشید و با خودش تکرار کرد:
-درست میشه، آره این‌هم درست میشه...
نگاهی به خانه کوچکش انداخت، سر جمع یک اتاق 50متری بیش نبود. در ورودی درست روبروی تـ*ـخت زهوار در رفته‌اش قرار داشت سمت چپ آشپزخانه کوچک و جمع و جورش بود که با یک اُپن از بقیه خانه جدا میشد و درست روبروی آن سمت راست دیوار، دری رنگ و رو رفته بود که سرویس بهداشتی آن الونگ را تشکیل میداد.


در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: daryam1، Whisper، Leily nik و 9 نفر دیگر

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#شینیگامی
#پارت_سوم

از روی تـ*ـخت قدیمی بلند شد و به سمت کمد دراور کنار تـ*ـخت رفت و کشوی اول آن را باز کرد. تیشرت سفید ساده‌اش را به همراه شلوار جین آبی رنگی از داخل آن برداشت و با حرص یقه لباس خواب حریری را که به تن داشت پاره کرد و آن را گوشه‌ای پرت کرد.
بعد از پوشیدن لباس‌هایش به سمت در ورودی حرکت کرد و سوییشرتش را به همراه کلید از آویز کنار در چنگ زد.
لحظه آخر پوزخندی به کلید درون دست هایش زد
احساس میکرد تمام بدنش سر شده و دست‌هایش به طور عصبی میلرزید، سوییشرت را با حرص تن کرد و از خانه بیرون زد
زیر لـ*ـب با حرص غرید:
-هرکی که هستی، تقاصشو پس میدی...
خیابان های شهر نیویورک زیادی خلوت به نظر می‌رسید
هرچه نباشد روز یکشنبه بود و بیشتر فروشگاه ها تعطیل...
در آن موقع روز محله‌ای که در آن زندگی میکرد به طرز شگفت‌آوری ترسناک میشد. مهی از سرما تمام خیابان را پوشانده بود و هوا از باران پاییزی شب قبل هنوز مرطوب بود گودال‌های آب هرجا درگوشه کنار آن خیابان لعنتی به چشم میخورد. دست‌هایش را در آ*غو*ش گرفت و به سمت سوپر مارکت شبانه روزی که همیشه از آن خرید میکرد به راه افتاد
حس بدی داشت، کاش اصلا از خانه بیرون نمی آمد.
-گندش بزنن، این چه حسیه!
احساس می‌کرد میان آن مه چشم‌هایی او را زیر نظر دارند. شاید چشم‌هایی به رنگ شب با درخششی به زیبایی ستاره که به آن خیره شده...
سرش را به شدت به طرفین تکان داد و لـ*ـب هایش را محکم گاز گرفت تا این افکار عذاب آور را از خودش دور کند...
وقتی سرش را بالا اورد خودش را روبروی ورودی شیشه‌ای سوپر مارکت دید، قدمی به جلو برداشت .در خود به خود باز شد،با ورود به سوپر مارکت موج عظیمی از گرمای لـ*ـذت‌بخش پوست قرمز شده اش را نوازش کرد.
آسوده نفس عمیقی کشید و به سمت قفسه های پر از خوراکی قدم برداشت. مثل همیشه یک بسته نان باگت به همراه یک نوتلای سایز متوسط واسپاگتی کنسروی تنها چیزی بود که از بین قفسه ها انتخاب میکرد.
با نگاهی یخی و بدنی بی حس به سمت باجه قدم برداشت تا پول آن‌ها را حساب کند، پسر جوان پشت باجه فوری از دیدن دختر زیبایی که مشتری همیشگی‌شان بود لبخندش کش آمد اما نگاه دختر روبرو هیج انعطافی نداشت.سرد،خشک،جدی و... غمگین
چند بار سعی کرد سر صحبت را باز کند اما هر بار فقط نگاهی سرد از دختر دریافت کرد نه کمتر و نه بیشتر...!
بعد از حساب کردن از فروشگاه بیرون زد، درحالی که کیسه خریدش را محکم به سـ*ـینه‌اش چسپانده بود و با قدم‌هایی بزرگ به سمت خانه‌اش در حرکت بود.


در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: daryam1، Whisper، Leily nik و 7 نفر دیگر

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#شینیگامی
#پارت_چهارم


نفهمید چطور اما وقتی به خودش آمد روبروی در خانه‌اش قرار داشت، احساس میکرد کسی او را زیر نظر گرفته و احساسش هرگز دروغ نمی‌گفت.
کلید را توی قفل چرخاند و وارد خانه اش شد خرید‌هایش را روی اپن گذاشت و سوییشرتش را همان طور که به سمت تختش قدم بر میداشت از تنش بیرون آورد و گوشه‌ای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: daryam1، Whisper، Leily nik و 6 نفر دیگر

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#شینیگامی
#پارت_پنجم

با دیدن صحنه مقابل چشم‌هایش درشت شد و با تمام توانش جیغ کشید.
چه میدید؟ هنوز خواب بود؟ مقابل چشم‌هایش کابوسی وحشتناک از جنس حقیقت تدارک دیده شده بود و او مانند یک مهره بی حرکت نظاره‌گر آن بود ...
آنقدری شوکه بود که نشنید و ندید صدای کسی را که با چشم‌های مشتاق در چند متری‌اش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: daryam1، Whisper، Leily nik و 6 نفر دیگر

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#شینیگامی
#پارت_ششم
همه چیز مانند یک فیلم جلوی پلک‌هایش گذشت
دست های خونی اش، میخی که در قلب پسر جای گرفته بود و در اخر لبخند سایکو‌وار پسر در حالی که از دره پرت شد...
هنوز در حال کند و کاو خاطرات بود که دست‌هایی با گرمای آشنا پهلو‌هایش را در بر گرفت:
-هیولاها همیشه زیر تـ*ـخت قایم نمیشن عزیزم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: daryam1، Whisper، Leily nik و 5 نفر دیگر

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#شینیگامی
#پارت_هفتم

فقط‌ دوماه گذشته...
تو شکست خوردی و حالا... همه چیزت مال منه!
جرعت پس زدنش را نداشت،جرعت صحبت کردن نداشت گویی کسی به تار های صوتی‌اش چنگ زده و صدایش در دم خفه شده بود، انگشت‌های دست راست مرد فکش را در بر گرفتند و سرش را به بالا مایل کردند. نفس های دیووانه کننده‌اش را در نزدیک‌...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: daryam1، Whisper، Leily nik و 5 نفر دیگر

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#شینیگامی
#پارت_هشتم

-از کجا شروع شد؟
سوالی بود که از خود میپرسید و جوابش را بهتر از هر کسی می‌دانست!
درست یک سال پیش در کافه کوچکی نزدیک به مرکز دایره جنایی نیویورک کار میکرد
زندگی مملو از یاس و ناامیدی داشت و افسردگی جانش را به لـ*ـبش رسانده بود، اما تمام این حالت های بد در خانه کوچک و تنهایی‌اش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: daryam1، Whisper، Tiralin و 3 نفر دیگر

misti

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/23
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
105
امتیاز
38
سن
18
زمان حضور
1 روز 7 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#شینیگامی
#پارت_نهم

او دیگر که بود؟ چرا هیچ واکنشی نشان نمی‌داد
-اون... اون یه شیطانه
صدای لرزان مرد او را به خودش آورد
انگار وخامت اوضاع روی او تاثیر خودش را گذاشت که انگار قدرتش چند برابر شد یقه مرد را گرفت و با پا به گودی پشت پایش ضربه زد همین که دست‌هایش شل شد و از تن مرد فاصله گرد او را محکم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شینیگامی | misti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
Reactions: daryam1، Whisper، -FãTéMęH- و 2 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا