خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
{به نام خدا }

نام رمان: داهل
نام نویسنده: میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: YeGaNeH

خلاصه:
در شبی سرنوشت‌ساز، دنیای کوچک پسرک دست‌خوش تغییراتی بزرگ می‌شود که زندگیش را دگرگون کرده و روزگار برایش جور دیگر رقم می‌خورد.
پسرکی که یک شبه تنها حامی‌ و همراهش را از دست داده و با فرار از خانه در یک شب نحس، دیگر قرار نیست همان پسرک پاک و معصوم باشد...
و هیچ فکر نمی‌کرد آخر راهش به دخترکی مو طلایی ختم شود... .


در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Thr، نویسنده خسته، zhina- و 16 نفر دیگر

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
کتاب داستان ماه پیشانی را که دیگر رنگش به زردی و کاغذهایش به طرز عجیبی از هم جدا شده بود را بست و چشمکی حواله‌اش کرد:
- قصه‌ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌ش نرسید.
طاهر دست‌های لاغرش را زیر چانه‌ش زده بود و خیره به صورت طاهره غرق در افکارش بود. چشم‌های مشکی طاهره دیگر خندان نبود. پوست سبزه‌ش رو به زردی و کدری می‌زد. موهای خرمایی بلندش برای اولین بار از زیر روسریش ژولیده بیرون آمده بود. چیزی در سمت چپ سـ*ـینه‌ش سنگینی می‌کرد. طاهره همیشه می‌گفت:
- زندگی زیباست؛ چون هر روز می‌توانیم طلوع و غروب خورشید را ببینیم. زندگی زیباست؛ چون...
طاهر، اما نظر دیگری داشت. از نظر او زندگی زیبا بود؛ چون هر روز طاهره او را با لبخند بیدار می‌کرد و با دستان ظریفش در آ*غو*ش می‌کشید و می‌بـ*ـو*سید.
این... این یعنی طاهره هست و جایی نرفته! این یعنی طاهره دوستش دارد و او را ترک نمی‌کند. مثل مادرش ماهرخ، همان زنی که همیشه صورتش در قاب چادر بود و یک شب بی‌صدا رفت و برنگشت.
حال طاهره هم دست کمی از طاهر نداشت. صبح که بیدار شده بود با صورت رنگ پریده و چشم‌های متورمش در آینه روبه‌رو شده بود.
طاهر پسر آرامی بود به دور از شیطنت و هیاهو و همین شخصیتی آرام جلوه می‌داد. از وقتی به یاد داشت، مادرش از چشم‌های طاهر نفرت داشت، زیرا چشم‌های عسلی و خمار طاهر همیشه او را به یاد هووی خانه‌خراب‌کنش می‌انداخت. اما این چند روزه گویا حرف زدن هم برایش اجباری شده بود. هر گاه به چشم‌های عسلی طاهر نگاه کرده بود، اشک دیده بود، غم دیده بود. چه می‌کرد برای برادر یتیمش؟
برای سرنوشت شوم برادرش به خدا گله می‌کرد یا دل شکسته‌ی خودش؟
از پنجره نسیمی به داخل اتاق وزید و موهای طاهره را زیر روسری به بازی گرفت. با این حال طاهره سعی کرد لبخند بزند. خم شد و دستی روی موهای طاهر کشید.
چشم‌های طاهر آرام بسته شد. اجازه داد نسیم صورتش را و طاهره موهایش را نوازش کند. پسرک ساده لوح فکر می کرد می‌تواند نوازش‌های طاهره را در گوشه‌ای از ذهنش ذخیره کند که هر گاه دلتنگ شد آن را روی موهایش احساس کند. طاهر با تمام کودکیش می‌دانست چند روز دیگر همین هم برایش حسرت می‌شود. طاهره سنی نداشت. با این حال برای طاهر یک تنه هم پدری کرده بود، هم مادری، هم برادری و در کنارش هم خواهری!
دستش را نوازش‌وار از روی موهای ماشین شده‌ی طاهر برداشت و روی صورتش کشید:
- دارم دق می‌کنم از این حالت قربونت برم.
طاهر چشم باز کرد. با فکر این‌که طاهره رفتنی‌ست؛ بغضی در گلویش نشست. خواهر دردانه‌ش لـ*ـبش را به دندان کشید:
- مگه نه این‌که تازه عروسا باید صدای خنده‌شون کل خونه رو پُر کنه؟ پس چرا من یه چشمم اشکه، یه چشمم خون؟ هان؟
طاهر اشکی که از گوشه‌ی چشم خواهرش چکید را با دست پاک کرد:
- گفته بودی هیچ‌کس نمی‌تونه جدامون کنه... توام مثل مامان ماهرخ رفتنی شدی؟


در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: حوری، Thr، امیری ز و 19 نفر دیگر

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
طاهره بینی‌اش را با روسری آبی فیروزه‌ای ساده‌اش پاک کرد و موهای مشکی حالت دارش را زیر روسری فرستاد:
- خدا می دونه مرگ رو به دوری از تو ترجیح می‌دم، ولی چه کنم که بیچاره‌ام!
طاهر با دیدن اشک‌های غلتان خواهرش، عجزش را با گوشت و استخوانش درک کرد. از جایش بلند شد و خودش را به آ*غو*ش طاهره رساند. سرش را زیر گلوی طاهره پنهان کرد:
- کاش... می‌شد عمو... بیژن، تو رو با خودش نبره.
لرزش صدای طاهر قلب طاهره را طوری سوزاند که ناخواسته آهی از بین لـ*ـب‌هایش بیرون پرید. حصار دست‌هایش را برای برادرش تنگ تر کرد. در دل هزاران بار پدرش را لعنت کرد.
منوچهری که اسم و رسمش را یک محله نمی‌کشید، تنها خیرش به ماهرخ و پسرش رسیده بود. منوچهر با آن هیبت درشت و سیبیل‌ها و ابروهای کلفتش و آن بریدگی عمیق کنار ابروی چپش برای او و برادرانش آقا بود و برای طاهر، بابا!
بانی این لحظه‌ی منوچهر، بزرگ پارچه فروشان بازار حکمت بود. همانی که حرفش دوتا نمی‌شد و از خشمش خواب شب حرام می‌شد. ای کاش در جهنم بسوزد.
شبیه طاهره که زیر آتش آرزوهایش سوخت و خاکستر شد. خانوم معلمی که در خیالش مرد و تمام شد!
- می‌گذره طاهر، این روزا هم تموم می‌شن... بهت قول می‌دم یه روزی این‌قدر غرق زندگی خودت بشی که حتی صفتمم یادت بره.
سرش را بالا گرفت تا بتواند طاهری را که مثله یک بچه گربه پناه گرفته بود را بهتر ببیند. چشم‌های سرخ طاهر طوری بود که انگار عسل را داخل شربت آلبالو حل کرده باشند. اخم‌هایش در هم رفت:
- تو بدون منم بزرگ میشی... یه روزی حکم آزادی توام از این زندان صادر می‌شه و توام راهی میشی.
- نفس می‌کشی، زندگی می‌کنی... تازه روی خوش دنیا رو می‌بینی.
صدای زنگ کلاغی در حیاط بلند شد. طاهر نگاه از طاهره گرفت و به پای لنگ طاهره خیره شد:
- دلت... برام... تنگ می‌شه؟
طاهره آب دهانش را به سختی بلعید:
- این‌قدر زیاد که بعید می‌دونم بعد از تو دلم دیگه واسه‌ی کسی تنگ بشه.
اصغر دیگر طاقت ایستادن پشت دیوار اتاق را نداشت. وارد اتاق شد. با دیدن چانه‌ی لرزان طاهره و سر پایین طاهر پوزخندی روی لـ*ـبش نشست. سیگار بین لـ*ـب‌هایش را روشن کرد و کامی گرفت:
- دل و قلوه‌ دادنتون تموم شد خاله سوسکه؟
طاهر و طاهره تازه متوجه‌ی حضور اصغر شدند که با آن شلوار کردی قهوه‌ای و آن رکابی سفید شبیه عزرائیل در چارچوب در ایستاده بود:
- پای چلاغت کم بود، الحمدلله گوشای کرتم بهش اضاف شد... نمی‌شنُفی صدای زنگو؟
طاهره خودش را عقب کشید. دست به زمین گرفت تا بلند شود که طاهر مانع شد:
- تو بشین آبجی، من باز می‌کنم.
اصغر طوری خندید که سرش به عقب خم شد. با آن موهای ماشین شده و پوست تیره‌اش و سیبیل‌هایی که به تازگی پشت لـ*ـبش سبز شده بود، کمی چندش به نظر می‌رسید. کام دیگری از سیگارش گرفت. دلش می‌خواست پسرک را بین پنجه‌هایش خفه کند:
- همی مونده تحفه‌ی اون زنیکه بشه وکیل وصی چار دیواری ما!
بعد صورتش را منقبض کرد و ادامه داد:
- بشین سر جات نفله! لنگ چلاغش دیگه تا در یاری می‌کنه؛ مگه نه طاهره؟
خیلی وقت بود دیگر از حرف‌های بی سر و ته اصغر، برادر تنی‌اش نمی‌رنجید.


در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Thr، نویسنده خسته، zhina- و 14 نفر دیگر

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
طاهره دستش را به زانوی علیلش گرفت و یاعلی گویان از جایش بلند شد. لنگان‌لنگان خودش را به چهارچوب در رساند. درد پایش تا مغز استخوانش رسید، اما نخواست جلوی عزرائیلش کم بیاورد. از کنار او طوری عبور کرد که بدنش با اصغر برخوردی نداشته باشد. طاهر آب دهانش را به سختی بلعید. تشنه‌اش بود. نگاه نافذ و مشکی اصغر او را نشانه گرفته بود. طاهر این نگاه را خوب می‌شناخت. آرام‌آرام خودش را عقب کشید تا این‌که گوشه‌ی دیوار در خودش مچاله شد. اصغر بی‌تفاوت نشست و سیگارش را کنار چهارچوب در خاموش کرد. از طاهر بیزار بود. پسرک خوش شانس نیامده مهر پدر و خواهرش را از او ربوده بود. هجده سالش بود و با آن بدن لاغر و قد بلندی که از منوچهر خان به ارث برده بود، مردی بود، اما ناپدرش تمام او را پُر از عقده کرده بود. از رنگ و روی پریده و چشم‌های متورم شده و آن نگاه خیره‌ی طاهر لـ*ـذت می‌برد و درد می‌کشید. برادرش بود، اما روزگار برای اصغر خواب‌های بدی دیده بود:
- هم سن‌و‌سال تو که بودم، از خروس خون تا بوق سگ آقام ازم کار می‌کشید. دم حجره از حمالی تا بارکشی!
خندید و زبانش را روی لـ*ـب خشکیده‌ی بالایش کشید:
- فقط می‌گفتم چَش، تهش می‌دونی چی نصیبم می‌شد؟
از به یادآوری روزهای تلخی که ظاهرا گذشته بود، چشم‌هایش سوخت:
- یه پس گردنی و یه اُردنگی!
دستی به چشم‌هایش کشید:
-حالیت نی چی می‌گم نه؟توئه تحفه فقط می‌خوری می‌خوابی! چی می‌دونی من چی می‌گم آخه؟
طاهر با ترس خودش را به دیوار چسبانده بود. اصغر دستی به سیبیل‌های تازه جوانه‌زده‌اش کشید:
- آق جونت رو خیلی دوس داری مگه نه؟
طاهر با نفسی حبس شده سر تکان داد. اصغر دست‌هایش را پشتش برد و مشت کرد:
- ولی من هیچ‌وقت دوسش نداشتم‌؛ ازش بدم میومد. همون‌طور که از تو و ننت بدم میاد.
به یک‌باره از جایش خیز برداشت و به سمت طاهر رفت. پسرک بیچاره از ترس دست‌هایش را حائل صورتش قرار داد. اصغر از بازوی طاهر گرفت و همزمان با او بلند شد. ناله‌ای پُر درد از میان لـ*ـب‌های طاهر بیرون آمد:
- شنفتم دلت واس زیر زمین تنگیده؛ ها؟ ننم می‌گفت باز دیشب شلوار وامونده‌ت رو خیس کردی دردونه‌ی منوچهر گور‌به‌گوری!


در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Thr، zhina-، -DELI- و 13 نفر دیگر

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
طاهر دست از بی‌صدا اشک ریختن برداشت. دست راستش را روی صورت خیسش کشید. صدایش گرفته بود:
- ببخشید داداش، تکرار نمی‌شه.
اصغر تک خنده‌ای گوشه‌ی لـ*ـب ترک خورده‌ش نشست. از پشت گردن طاهر گرفت و او را به راحتی بلند کرد. صدای فریاد ناشی از درد پسرک نُه ساله در اتاق پیچید. دست و پا می‌زد و صدای گریه‌ش بلند شده بود...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Thr، zhina-، -DELI- و 13 نفر دیگر

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
اصغر که از نگاه تیره و کدر و بی‌روح مادرش همه‌چیز را خوانده بود، گوشه‌ی پیشانی‌اش را خاراند. طاهر با قدم‌های آرام پشت شمسی و طاهره راه افتاد که به آنی اصغر سد راهش شد:
- حالا حالاها در خدمت بودیم؛ کج با این عجله؟
طاهر از دهان نفس می‌کشید و صدای نفس‌هایش در فضا پیچیده بود. تا به خودش بیاید، اصغر او را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Thr، امیری ز، zhina- و 13 نفر دیگر

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
فکر طاهره داغ دلش را تازه کرد. همه‌ی این‌ها تقصیر بچه‌های مزاحم محل بود. دم ظهر که می‌شد، به رسم سرگرمی زنگ خانه‌ها را می‌زدند و فرار می‌کردند.
سرما باعث شد تا بیش‌تر پتو را دور خودش بپیچد. چشم‌هایش گرم شد و به اجبار به خواب رفت. هوا تاریک شده بود و تنها نور گرسوز و چراغ‌های حیاط کمی فضای زیرزمین را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Thr، امیری ز، zhina- و 11 نفر دیگر

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
طاهر از جایش بلند شد. آرام به طاهره نزدیک شد. طاهره هنوز با ماساژ دستش مشغول بود. شک نداشت سرخی دایره شکلی چند روزی مهمان شانه‌ش خواهد بود. قدم‌های آهسته‌ی طاهر توجه شمسی را جلب کرد. طاهره لبخندی تصنعی به روی طاهر پاشید. قبل از این‌که شمسی واکنش تندی نشان دهد، طاهر روی دو پایش نشست و بازوی طاهره را بـ*ـو*سید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Thr، امیری ز، نویسنده خسته و 12 نفر دیگر

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
تمام مهمان ها رفته بودند‌. بعد از آن همه هیاهو، خانه در سکوت تلخی فرو رفته بود. بیژن و طاهره روی صندلی هایی که با گل‌های سفید تزیین شده بود، کنار هم در زیر نور ماه نشسته بودند. چشم های بیژن از ذوق می‌درخشید و چشم های طاهره در سیاهی نا‌امیدی غرق بود. بیژن با هیجان یک بند از خانه‌شان برای طاهره حرف می‌زد:
- وسایل خونه رو با مادرم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Thr، امیری ز، zhina- و 11 نفر دیگر

Mitra_Mohammadi

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
30/9/23
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
798
امتیاز
168
سن
21
زمان حضور
18 روز 12 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
اصغر دندان‌هایش را روی هم سابید. آن روز را خوب به یاد داشت. مثله همیشه منوچهر در حالت عادی نبود و مادرشان را به باد کتک گرفته بود. محمود دم حجره زحمت می‌کشید و اصغر و طاهره هر دو شبیه به بچه‌گربه ها پشت دیواری پناه گرفته و شاهد فریاد‌های پر‌درد مادرشان بودند. طاهره خیلی کوچک بود. همه چیز آن‌قدر یهویی اتفاق افتاد که در لحظه همه مات...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهل | میترا محمدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Thr، امیری ز، zhina- و 11 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا