بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

مجموعه داستان های کودکانه

شروع موضوع توسط ℳelissa ‏27/1/19 در انجمن داستان کودکانه

  1. ℳelissa

    ℳelissa مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل مدیر آزمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/18
    ارسال ها:
    1,179
    تشکر شده:
    7,755
    امتیاز دستاورد:
    258
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه تو این بی کاری کار پیدا کردین منم خبر کنین
    محل سکونت:
    به تو چه من از کجام
    نــام: مجموعه داستــانهاے کودکانه


    نآم داستان: گنجشک فراموش کار


    سال ها پیش در جنگلی بزرگ و سرسبز،

    روی بالاترین شاخه ی بزرگ ترین و بلندترین درخت،

    گنجشکی زندگی می کرد.


    گنجشک قصه ما؛ روزی تصمیم گرفت

    که برای دیدن دوستش به خانه ی او برود.

    صبح زود به راه افتاد. از جاهای زیادی عبور کرد.

    اما گنجشک کوچک قصه ی ما یک مشکل داشت؛ و آن هم این بود که ” فراموش کار ” بود.

    او در راه متوجه شد که خانه دوستش را فراموش کرده کرده است.



    او از بالای رودی عبور کرد که آن جا یک قو در حال آب تنی بود . او از قو آدرس خانه دوستش را پرسید

    اما قو نمی دانست.


    او رفت و رفت تا به یک روستا رسید .

    خیلی خسته شده بود . روی پشت بام خانه ای نشست تا استراحت کند.

    تصمیم گرفت به خانه ی خودش برگردد.

    ولی او آنقدر فاصله اش از خانه زیاد شده بود که راه خانه ی خودش را هم فراموش کرده بود.

    احساس کرد یک نفربه طرف او می آید. ترسید و به آسمان پرید .



    از بالا دید دختر بچه ای با یک نوشیدنی(مشت) دانه به طرف او می آید .

    دخترک به او گفت: « چی شده گنجشک کوچولو؟ »

    از من نترس. من می خواهم با تو دوست بشوم برایت غذا آورده ام.

    گنجشک گفت : « یعنی تو نمی خواهی مرا در قفس زندانی کنی ؟ »


    دخترک گفت : « معلوم است که نمی خواهم! »

    گنجشک گفت : « من راه خانه ام را گم کرده ام.

    دخترک گفت : « من به تو کمک می کنم تا راه خانه ات را پیدا کنی،

    سپس از گنجشک پرسید : « آیا یادت می آید که خانه ات کجا بود؟ »


    گنجشک جواب داد : در جنگل بزرگ روی درختی بسیار بزرگ .

    دخترک گفت : « با من به جنگل بیا من به تو کمک می کنم تا آن درخت را پیدا کنی .

    دخترک و گنجشک کوچولو باهم وارد جنگل بزرگ شدند.


    و بعد از ساعت ها تلاش و جست و جو دخترک توانست خانه ی گنجشک کوچولو را پیدا کند.

    گنجشک کوچولو پرواز کرد و روی بالاترین شاخه رفت و نشست و به دختر کوچولو قول داد که از این به بعد، حواسش را بیشتر جمع کند تا دیگرگم نشود.
     
    .Mahdieh و mohamad_h از این پست تشکر کرده اند.
  2. ℳelissa

    ℳelissa مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل مدیر آزمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/18
    ارسال ها:
    1,179
    تشکر شده:
    7,755
    امتیاز دستاورد:
    258
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه تو این بی کاری کار پیدا کردین منم خبر کنین
    محل سکونت:
    به تو چه من از کجام
    نـام: مجموعه داستـانهاے کودکانه

    نام داستان : جوجه اردک زشـت


    یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده ،خانم اردکه لانه اش را کنار دریاچه ساخته بود.




    اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند .




    کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند.


    بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرها یشان خشک شد خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت : اوه نه هنوز یکی از تخم ها اینجاست اردک پیری کنار خانم اردک آمد .




    به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد این اتفاق یکبار برای من هم رخ داده است اون جوجه حتی نمی توانست به آب نزدیک شود. چرا ناراحتی ؟ من پیشنهاد می کنم که او را ول کنی . سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت.




    خانم اردکه فکر کرد کمی بیشتر روی این تخم بنشیند . بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و بزودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد.




    مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او با پرهای خاکستریش ظاهر عجیبی داشت و مادر را نگران کرد. اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه ی بوقلمون نیست.




    اما جوجه ی بزرگ و زشتی بود روز بعد مادر جوجه هایش را به کنار دریاچه برد . جوجه ها یکی یکی داخل آب پریدند . بزودی همه آنها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند.




    سپس مادر جوجه هایش را به حیاط طویله برد .سرش در برابر اردک پیر به نشانه ی احترام خم کرد و گفت : نوار بین پاهای این جوجه نشان می دهد که یک جوجه بوقلمون نیست بوقلمونی که در نزدیکی آنها راه می رفت سرش را بالا آورد و گفت : تا حالا چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیده ام این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود .




    حیوانات با او رفتار دوستانه ای نداشتند چون اوخیلی زشت بود . جوجه اردکهای دیگر با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند . مرغها به او نوک می زدند و همه حیوانات به او می خندیدند.




    جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها بود . و با گذشت زمان بیشتر ناراحت می شد . هرچند که مادرش سعی می کرد به او دلداری بدهد احساس می کرد کسی او را دوست ندارد و فکر می کرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد .






    یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می توانست دوید . بزودی به جنگل رسید . هر چه جلوتر می رفت پیدا کردن راه سخت تر می شد .




    اما او به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردکهای وحشی در آنجا زندگی می کردند . جوجه اردک پشت درختی پنهان شد . احساس می کرد که خیلی تنها و خسته است صبح هنگامیکه تعدادی از اردکها پرواز میکردند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند به او سلام کردند .




    از او پرسیدند: تو کی هستی ؟ جوجه اردک زشت گفت : من اردک مزرعه هستم آیا تا حالا جوجه اردکی مثل من دیده اید که پرهای خاکستری داشته باشد. او مدت طولانی به اردکهای وحشی که با اردک های مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد آنها گفتند : یک اردک ؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیده ایم . اما مهم نیست . تو می توانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد .






    جوجه اردک زشت خوشحال بود که می توانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بیرحم مزرعه دور باشد هوا سرد بود جوجه اردک زشت به برگ های درختها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند . همانطور که او میان نیزار برای پیدا کردن غذا می گشت دو غاز وحشی جوان از آسمان کنار او به زمین نشستند.




    سلام دوست داری از ما باشی. ما داریم به مرداب دیگری پرواز می کنیم که کمی از اینجا دورتر است جائیکه غازهای جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی می کنند .




    جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد . یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد .




    اسلحه ها شروع به شکلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزارها بطرف جوجه اردک آمد سگ لحظه ای به او نگاه کرد و سپس از آنجا دور شد .




    جوجه اردک در حالیکه از ترس نفس نفس می زد گفت : خدایا متشکرم . من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی خواهد . او تمام روز در میان نیزار ماند .بالاخره زمانیکه خورشید غروب کرد سگها رفتند و شلیک ها قطع شد .




    او آشفته خودش را از کناره دریاچه به میان جنگل رساند همانطور که او در تاریکی راه می رفت باد شدیدی می وزید .ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید . نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده می شد . جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم .بنابر این بزور از سوراخی وارد خانه شد و در گوشه ای شب را گذراند.

    زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی می کرد . صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید : این دیگه چیه ؟ از کجا آمده ؟ اردک آنجا ماند .




    اما جوجه بیچاره در گوشه ای غمگین نشسته بود لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد . به مرغ گفت من می خواهم به دنیای وحشی بروم مرغ به او گفت : تو دیوانه هستی . اما من نمی توانم تو را اینجا نگه دارم .




    جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد . و در زیر نور خورشید شناور شد . روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی رابا گردنها دراز و جذاب در حال پرواز دید .






    او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود . او پیش خودش فکر کرد ، کاش می توانستم با آنها دوست شوم .




    این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت می کردن باد سرد زمستان شروع به وزیدن کرد . جوجه اردک مجبور بود برای محافظت از یخ زدگی به سختی با پاهایش پارو بزند .




    یک روز صبح پاهایش یخ زد کشاورزی که از آنجا عبور می کرد او را نجات داد . او پرنده بیچاره را به خانه گرمش برد .اما بعد بچه های کشاورز جوجه اردک را ترساندن و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید و چیزهای مختلفی برخورد کرد و وقتی که در برای لحظه ای باز شد او بیرون پرید.




    خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد . کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد . او بطرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت پرواز کرد .




    او سه پرنده سفید زیبا راروی آب دید که خیلی با جذبه و نرم شنا می کردند . آنها قو بودند ولی او این را نمی دانست او خیلی نرم بدون آنکه بال بزند بالای سر قوها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد .




    در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید . دو بچه کوچک به سمت باغ می دویدند فریاد زدند ، نگاه کن یکی دیگه . این یکی از بقیه زیباتر است آن جوجه اردک زشت حالا یک قو بود . قلب او پر از عشق به قوها دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است . و قبلا که یک جوجه زشت بود فکرنمی کرد روزی چنین اتفاقی بیافتد.
     
    .Mahdieh از این پست تشکر کرده است.
  3. ℳelissa

    ℳelissa مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل مدیر آزمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/18
    ارسال ها:
    1,179
    تشکر شده:
    7,755
    امتیاز دستاورد:
    258
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه تو این بی کاری کار پیدا کردین منم خبر کنین
    محل سکونت:
    به تو چه من از کجام
    نام : مجموعه داستانہاے کودکانه


    نان داستــان : دردسر خانوم عنکبوته


    در گوشه ی حیاطی یک خانه کوچک و نقلی بود. خانه خالی بود و عنکبوت های زیادی در آن به خوبی و خوشی زندگی می کردند. کسی هم به آن ها کاری نداشت تا این که…

    یک روز گلی خانم آن خانه را خرید و به آنجا آمد. او داخل خانه شد. به در و دیوارها نگاه کرد. دست هایش را به کمرش زد و با صدای بلند گفت: وای … چه گرد و خاکی! چه قدر هم تار عنکبوت! باید حسابی این جا را تمیز کنم.

    بعد جاروی دسته بلندش را آورد و مشغول گرد گیری شد. عنکبوت ها با وحشت این طرف و آن طرف فرار کردند. خیلی زود خانه هایشان جارو شد و از بین رفت. حتی بعضی از عنکبوت ها هم همراه خانه هایشان از بین رفتند.

    در میان عنکبوت ها خانم عنکبوتی بود به نام نقره. او هم دختر کوچکش را به روی پشتش گذاشت و با عجله به گوشه ی تاریکی رفت.

    گلی خانم دست بردار نبود. هر روز صبح جارو را به دست می گرفت و خانه را گردگیری می کرد. اگر کوچک ترین تار عنکبوتی می دید آن را جارو می کرد. یک هفته گذشت، نقره صبرش تمام شد. فریاد زد: خسته شدم، این دیگر چه وضعی است؟ هر جا خانه می سازم این زن آن را جارو می کند.

    هر روز یک خانه. از خستگی دارم می میرم. از بس تار تنیدم، هلاک شدم. بعد به هفتمین تار عنکبوتی که درست کرده بود، نگاه کرد و گفت: چه خانه قشنگی! چه تارهای زیبا و براقی، چرا این خانه های زیبا را جارو می کند؟ بعد دخترش را پشتش گذاشت و گفت: من که می روم. اینجا دیگر جای عنکبوت ها نیست.

    عنکبوت هایی که در گوشه و کنار مخفی شده بودند، فریاد زدند: ترسو… ترسو. تو خیلی ترسویی. ما عنکبوت ها نباید بترسیم. هر چه قدر خانه مان خراب شد، باز هم باید خانه بسازیم. نقره به طرف در رفت و گفت: من دیگر خسته شدم. نمی توانم هر روز یک خانه بسازم.

    در این موقع گلی خانم با جاروی دسته بلندش وارد اتاق شد. نقره با عجله از خانه بیرون رفت و گفت: دیگر به حرف این عنکبوت ها گوش نمی کنم. به یک خانه ی راحت احتیاج دارم.

    او راهش را گرفت و رفت. رفت و رفت تا به انباری گوشه ی حیاط رسید. در یک طرف انباری، درخت گیلاسی بود. نقره به دیوار چوبی انباری نگاهی کرد، بعد هم به درخت گیلاس. آن وقت گفت: یک جای عالی برای یک خانه ی تار عنکبوتی.

    بعد به آن جا رفت و مشغول تار تنیدن شد. خیلی زود یک خانه ی تار عنکبوتی بزرگ و زیبا بین دیوار انباری و درخت گیلاس درست شد. نقره دختر کوچولویش را روی تار خواباند و گفت: راحت شدیم حالا دیگر هر وقت چشم هایمان را روی هم می گذاریم، خواب جارو را نمی بینیم.

    بعد روی تاری نشست. به درخت ها و خانه ها نگاه کرد. گلی خانم باز هم مشغول گردگیری بود. چند روز گذشت . یک روز صبح نقره با صدای عجیبی از خواب بیدار شد. با وحشت به دور و بر نگاه کرد صدا از طرف خانه ی گلی خانم می آمد. او با یک جارو برقی بزرگ مشغول گردگیری بود. نقره با دقت نگاه کرد. او می دید که آن دستگاه عجیب چه طور همه ی آشغال ها و گردو خاک ها را می بلعد. نقره با دست و پاهایش به سرش کوبید و گفت: و اااای. این دیگر چیست؟ عنکبوت های بیچاره دیگر راه فراری ندارند.

    در داخل خانه عنکبوت ها از هر طرف می دویدند و لوله ی جاروبرقی به دنبالشان بود. ولی بعضی ها توانستند فرار کنند و خودشان را به خارج از خانه برسانند. عنکبوت هایی که نجات پیدا کرده بودند از ترس می لرزیدند. خانم عنکبوته به آنجا رفت همه را دلداری داد. آنها را به خانه شان دعوت کرد.

    عنکبوت ها به خانه ی خانم عنکبوته رفتند. مدتی در آن جا استراحت کردند. کم کم حالشان بهتر شد. خانم عنکبوته گفت: حالا فهمیدید که کار من درست بود؟

    عنکبوت سیاه سرش را تکان داد و گفت: بله. حق با تو بود. نباید آن قدر اصرار و لجبازی می کردیم. چند روز بعد دور و بر انباری و درخت گیلاس پر از تارهای زیبا و براق عنکبوت ها شده بود
     
    .Mahdieh از این پست تشکر کرده است.
  4. ℳelissa

    ℳelissa مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل مدیر آزمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/18
    ارسال ها:
    1,179
    تشکر شده:
    7,755
    امتیاز دستاورد:
    258
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه تو این بی کاری کار پیدا کردین منم خبر کنین
    محل سکونت:
    به تو چه من از کجام
    نام : مجموعه داستانہاے کودکانه


    نام داستــان: سیاره سرد


    هزاران مایل دور از زمین، آنطرف دنیا سیاره کوچکی بنام فلیپتون قرار داشت. این سیاره خیلی تاریک و سرد بود،بخاطر اینکه خیلی از خورشید دور بود و یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود.

    در این سیاره موجودات عجیب سبز رنگی زندگی می کردند.

    آنها برای اینکه بتوانند اطراف خود را ببینند از چراغ قوه استفاده می کردند.

    یک روز اتفاق عجیبی افتاد. یکی از این موجودات عجیب که اسمش نیلا بود، باطری چراغ قوه اش را برعکس درون چراغ قوه گذاشت.

    ناگهان نور خیره کننده ای تابید و به آسمان رفت ، از کنار خورشید گذشت و به سیاره ی زمین برخورد کرد.

    آن نور در روی سیاره ی زمین به یک پسر بنام بیلی و سگش برخورد کرد. نیلا بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش کرد ولی آن دو موجود زمینی بوسیله نور به بالا یعنی سیاره ی فلیپتون کشیده شدند. آنها در فضا به پرواز در آمدند و روی سیاره ی فلیپتون فرود آمدند.

    بیلی سلام گفت و نیلا هم دستش را تکان داد.

    بیلی گفت: وای، اینجا همه چیز از بستنی درست شده شده است.

    سگ بیلی هم پاهایش را که به بستنی آغشته شده بود ، لیس می زد.

    نیلا با ناراحتی گفت: ولی هیچ کس اینجا بستنی نمی خورد چون هوا خیلی سرد است.

    نیلا خیلی غمگین به نظر می رسید. او پرسید: آیا شما می توانید به ما کمک کنید، ما به نور خورشید احتیاج داریم تا گیاهان در سیاره ما رشد کنند؟

    بیلی گفت: من یک فکری دارم. آیا می توانی ما را به خانه امان برگردانی؟

    نیلا گفت: یک دقیقه صبر کن. سپس او باطریهای چراغش را برعکس قرار داد. زووووووووووم. بیلی و سگش به کره زمین برگشتند

    بیلی به حمام رفت و آینه را برداشت. او به حیاط آمد و آینه را طوری قرار داد که اشعه خورشید که به آینه می خورد اشعه هایش به سیاره فلیپتون برگردد

    با این فکر بیلی، سیاره فلیپتون دیگر سرد نبود. هر روز سگ بیلی آینه را در زیر نور خورشید قرار می داد تا نور و گرمای کافی به سیاره کوچک برسد.

    حالا دیگر نیلا و دوستانش می توانستند در زیر نور خورشید از خوردن بستنی لذت ببرند
     
    .Mahdieh از این پست تشکر کرده است.
  5. ℳelissa

    ℳelissa مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل مدیر آزمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/18
    ارسال ها:
    1,179
    تشکر شده:
    7,755
    امتیاز دستاورد:
    258
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه تو این بی کاری کار پیدا کردین منم خبر کنین
    محل سکونت:
    به تو چه من از کجام
    نام : مجموعه داستانهاے کودکان


    نام داستان: پلیس جنگل


    اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن.

    زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها و بارها خونه ی پرنده هایی که روی شاخه های درختا بودند رو خراب می کرد و فرار می کرد.

    روباه پیر، با کلک زدن چندین بار سر حیوونای بیچاره کلاه گذاشته بود و غذاهاشونو خورده بود.

    میمون بازیگوش هم هر وقت می رفت بالای درخت موز ،چند تا موز می خورد و پوستشونو توی راه پرت می کرد و با همین کارش باعث می شد بعضی از حیوونا در حال دویدن زمین بخورن .

    خلاصه مدتی بود که جنگل سبز شلوغ شده بود و بی انضباطی همه جا رو پر کرده بود.تقریبا همه ی حیوونای جنگل از این وضعیت خسته شده بودند. اینجوری جنگل دیگه جای زندگی نبود .

    حیوونا فهمیده بودن که باید برای بازگشتن آسایش و آرامش به جنگل یه تصمیمی بگیرن .اونا با هم تصمیم گرفتن برای جنگل یه کلانتری بسازن .اما کلانتری بدون پلیسه نمی شه.حالا چه کسی باید پلیس جنگل بشه ؟

    چاره ی کار قرعه کشی بود .ده تا از حیوونا داوطلب شدن تا پلیس جنگل باشن .قرعه کشی شروع شد و بعد از دوساعت نتایج اون اعلام شد .

    ۱- مار خالخالی

    ۲- یوزپلنگ تیزپا

    ۳- کلاغ راستگو

    اشکال این قرعه کشی این بود که به جای یه نفر، سه نفر انتخاب شده بودند چون هر سه نفرشون به اندازه ی مساوی رأی آورده بودند.از طرفی، هر سه نفرشون برای پلیس بودن مناسب بودن.

    اما حیونا اصرار داشتن بین این سه نفر یکی رو انتخاب کنن.می خواستن دوباره برای قرعه کشی آماده بشن که یه دفعه صدای جیغ خرگوشه حواس همه رو پرت کرد.آخه یه حیوون بدجنس که نقاب به صورتش زده بود تا کسی اونو نشناسه ،کیف پول خرگوشه رو برداشت و پا به فرار گذاشت .خرگوشه داد می زد :آی دزد ،دزد .کمکم کنید،دزد همه ی پولامو برد، بدبخت شدم.

    یوزپلنگ با شنیدن صدای خرگوشه، انداخت دنبال دزده تا بالاخره کنار برکه اونو دستگیر کرد .مار خالخالی خیلی سریع رسید و مثل یه طناب محکم اون حیوون بدجنس رو به درخت بست و جلوی فرار کردنشو گرفت. کلاغه خبر دستگیر شدن دزد رو به حیونای جنگل رسوند و همه ی حیوونارو برد کنار برکه .

    نقاب رو که از چهره ی اون برداشتند دیدن کسی نیست جز سنجاب قهوه ای، که دوست صمیمی خرگوشه است .

    قضیه این بود که سنجاب قهوه ای و خرگوشه نقشه کشیده بودن تا به حیونای جنگل نشون بدن که این سه نفر می تونن با همدیگه یک کارگاه پلیسی تشکیل بدن و هر سه نفرشون پلیسای جنگل باشن.

    همه، از این فکر خوب،خوششون اومد و کلانتری جنگل رو به سه پلیس تازه کار تحویل دادند.
     
    .Mahdieh از این پست تشکر کرده است.
  6. ℳelissa

    ℳelissa مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل مدیر آزمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/18
    ارسال ها:
    1,179
    تشکر شده:
    7,755
    امتیاز دستاورد:
    258
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه تو این بی کاری کار پیدا کردین منم خبر کنین
    محل سکونت:
    به تو چه من از کجام
    نـام: مجموعه داستانہاے کودکانه


    نام داستان: پری کوچولو


    پری کوچولو، دختری خوب و مهربان و با سلیقه بود که اتاق مرتّب و منظمی داشت. اتاقش صندلی خیلی خوشگلی داشت و گل های قشنگی روی میزش گذاشته بود. او کتاب هایش را منظّم می چید و لباس و کیف و کفش مدرسه اش را تمیز نگه می داشت و حتّی اسباب بازی هایش را تمیز و مرتّب نگه می داشت.

    پری کوچولو، عروسک زیبایی داشت که خیلی آن را دوست داشت و همیشه با عروسکش صحبت می کرد. اگر کسی عروسکش را دست می زد، به او می گفت که عروسکم را خراب نکنی.

    روزی دوستانش را به خانه شان دعوت کرد. آنان به اتاق پری کوچولو رفتند و شروع کردند به بازی کردن. مادر پری کوچولو برای دوستانش کیک پخته بود، به پری کوچولو گفت: بیا به من کمک کن میوه ها و کیک را به اتاقت ببریم تا از دوستانت پذیرایی کنی.

    پری کوچولو به مادرش کمک کرد کیک و میوه ها را به اتاق آورد و از دوستانش پذیرایی کرد. یکی از دوستان پری کوچولو گفت: پری جان! عروسکت چقدر قشنگ است، آن را بیاور بازی کنیم.

    پری گفت: مواظب باشید عروسکم خراب نشود؛ چون من به این عروسکم خیلی علاقه دارم. او همیشه با من صحبت می کند و خیلی مهربان است. او عروسک را از کمد برداشت و به دوستش داد، ناگهان عروسک از دست دوستش افتاد و شکست. پری خیلی ناراحت و عصبانی شد، گفت: چرا این کار را کردی؟ من عروسک زیبایم را از دست دادم. پری شروع کرد به گریه کردن، دوستش خیلی خجالت کشید و از او معذرت خواهی کرد.

    مادر پری به اتاق آمد و گفت: دخترم! چرا گریه می کنی؟ پری مادرش را بغل کرد و گفت: مادرجان! عروسک شیشه ای زیبایم شکست. من چه کار کنم؟ مادر پری گفت: دخترم! اشکالی ندارد. دوست تو که قصد بدی نداشت. تو نباید این قدرنگران باشی، من برایت یک عروسک دیگر می خرم، برو از دوستانت عذر خواهی کن؛ زیرا آنان مهمان تو هستند. تو باید با آنان با مهربانی رفتار کنی؛ زیرا مهمان حبیب خدا است.

    پری از دوستانش عذرخواهی کرد و گفت: مرا ببخشید! آخه من خیلی به این عروسکم وابسته بودم، بعد شروع کردند به خوردن میوه و کیک. دوستان پری بعد از مهمانی خداحافظی کردند و به خانه های شان رفتند.

    آن دوست پری که عروسک را شکسته بود خیلی چهره اش نگران بود. وقتی به خانه شان رفت مادرش پرسید: دخترم! مهمانی به شما خوش گذشت یا نه؟ چرا ناراحتی؟ دختر شروع کرد به گریه کردن، گفت: مادر امروز مهمانی برای من خیلی غم انگیز بود؛ من یکی از بهترین عروسک های پری را شکستم.

    مادرش گفت: دخترم! نگران نباش، بلند شو با هم به بازار برویم.

    آنها تمام مغازه های عروسک فروشی را نگاه کردند تا عروسکی مثل عروسک پری پیدا کنند، ناگهان دوست پری عروسکی شبیه عروسک پری دید، مادرش فوراً آن عروسک را خرید و کادو کرد، آن گاه به طرف خانه پری رفتند.

    وقتی به خانه پری رسیدند مادر پری از دیدن آنها خیلی خوشحال شد و گفت: خوش آمدید! پری کادو را از دست دوستش گرفت و باز کرد و از دیدن آن عروسک خیلی خوشحال شد و گفت: خدایا! این عروسک مثل عروسک خودم زیبا و دلنشین است دستت درد نکند، چرا زحمت کشیدی؟

    پری از مادر دوستش تشکر کرد و گفت: خانم! خیلی از شما ممنونم، شما خیلی خوب و مهربان هستید. من به عروسکم خیلی علاقه داشتم، به خاطر همین، آن روز رفتار خوبی با دوستانم نداشتم.

    امیدوارم دوستانم مرا ببخشند. آن وقت دوست پری او را بوسید و خداحافظی کردند و رفتند. بچه ها! نباید به خاطر یک اتفاق کوچک دوستی تان را به هم بزنید.
     
    .Mahdieh از این پست تشکر کرده است.
  7. ℳelissa

    ℳelissa مدیر آزمایشی تالار گردشگری جهان +خون‌اشام اصیل مدیر آزمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/18
    ارسال ها:
    1,179
    تشکر شده:
    7,755
    امتیاز دستاورد:
    258
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    اگه تو این بی کاری کار پیدا کردین منم خبر کنین
    محل سکونت:
    به تو چه من از کجام
    نام: مجموعه داستانہای کودکانه


    نام داستان: روباه و کلاغ


    یكي بود يكي نبود . در يك روز آفتابي آقا كلاغه يك قالب پنير ديد ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ،پرواز كرد و روي درختي نشست تا آسوده ، پنيرشو بخوره .




    کلاغ


    روباه كه مواظب كلاغ بود ، پيش خودش فكر كرد كاري كند تا قالب پنيررا بدست بياورد . روباه نزديك درختي كه آقاكلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعريف از آقا كلاغه كرد : "


    به به چه بال و پر زيبا و خوش رنگي داري ، پر و بال سياه رنگ تو در دنيا بي نظير است .


    عجب سر و دم قشنگي داري و چه پاهاي زيبائي داري ،‌ حيف كه صدايت خوب نيست اگر صداي قشنگي داشتي از همه پرندگان بهتر بودي .




    روباه


    كلاغه كه با تعريفهاي روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صداي قشنگي داره ، ولي پنير از منقـارش مي افتـد و آقـا روبـاه اونو برمي داره و فـرار مي كنه .



    كلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولي ديگر سودي نداشت . خوب بچه هاي عزيز من چه نتيجه اي از اين داستان گرفتيد . بايد مواظب باشيد ، اگر كسي تعريف زياد وبيجا از چيزي يا كسي مي كنه ، حتمأ منظوري داره .


    اميدوارم كه شما هيچ وقت گول نخوريد.




    زاغكـي قـالب پنيـري ديـد


    به دهان بر گرفت و زود پريد


    بر درختي نشست در راهي


    كه از آن مي گـذشت روباهـي


    روبه پر فريـب وحيلت ساز


    رفـت پـاي درخـت كـرد آواز


    گـفت بـه بـه چقـدر زيبائي


    چـه سـري چه دمي عجب پائي


    پرو بالت سياه رنگ و قشنگ


    نيست بـالاتر از سيـاهـي رنگ


    گرخوش آواز بودي و خوش خوان


    نبودي بهتر از تو در مرغان


    زاغ مي خواسـت قارقار كند


    تـا كـه آوازش آشـكـار كنـد


    طعمه افتاد چون دهان بگشود


    روبهك جست و طعمه را بربود​
     
    .Mahdieh از این پست تشکر کرده است.
بارگذاری...