خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
اسم رمان: نیهان
اسم نویسنده: آدرینا کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
ناظر: -FãTéMęH-
خلاصه:
او همانند یک بختک بر زندگی‌ام فرو‌د آمد و تمام وجودم را آزار داد. با وجودش نفس کشیدن روز به روز برایم سخت‌تر از دیروز می‌شد؛ با این وجود، سعی داشتم خود را با شرایط وفق دهم؛ اما نشد.
در این هیاهوی مشکلات، به صورت غیرعمد، پرده از رازی برداشته شد که آشوبی در زندگی‌ام به پا کرد؛ آشوبی که باعث تصمیماتی شد که به کل، زندگی‌ام را زیر و رو کرد.


در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، SelmA و 9 نفر دیگر

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
چه‌قدر قربانی کردن خوشی‌هایت به خاطر خوشحالی دیگران، سخت است. بله گفتن به کسی که انتخاب تو نیست؛ بلکه حکمی است که برایت بریده‌ و دوخته‌اند و تو راهی جز پذیرفتنش نداری.


در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، ~ĤaŊaŊeĤ~ و 8 نفر دیگر

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۱
سه روز دیگه عروسیمه. خانواده‌م همه در تلاطم مقدمات عروسین؛ ولی من، عروس خانوم، کسی که باید بیشتر از همه در تلاطم و استرس عروسی باشه؛ بیخیال، یه گوشه کز کردم، به مادرم و خواهرم که دارن راجب مدل لباسشون باهم دیگه حرف میزنن؛ نگاه می‌کنم.
به خواهرم که موهای خرمایی رنگش توی صورتش ریخته بود و رنگ چشم های عسلیش رو به رخ چهره‌ی سفیدش می‌کشید؛ خیره شدم.
بی‌نهایت شبیه مامانم بود.
چقدر بدم می اومد از اون مرد. وقتی می‌بینمش؛ ناخودآگاه خنده از رو لـ*ـبام محو می‌شه، وقتی به این فکر می‌کنم که قراره با اون شخص، تنهایی تو یه خونه سر کنم؛ از زندگی کردن سیر میشم. چقدر از خودم بدم میاد که نمی‌تونم این موضوع رو با کسی در میون بزارم. همش خودم رو راضی می‌کنم که اگه باهاش برم زیر یه سقف؛ مهرش به دلم میوفته.
همین جوری تو فکر و خیال عروسی بودم؛ داشتم وای چه کنم، وای چه کنم می‌کردم که صدای ویبره‌ی گوشیم از عالم خیال درم آورد.
کیارش بود؛ کسی که تو این چند وقت دلیل آرامشم شده بود و با فکر کردن بهش، از افسردگی عروسی بیرون می‌اومدم.
کیارش همین طور که صداش با صدای خواهر و مادرم هم نوا شده بود گفت:
- اَلو خانومی، کوشی؟ چرا جواب نمی‌دی؟
بی‌حوصله جواب دادم:
- جانم کیارش! سر صبحی باز چی شده، صداتو انداختی پس کلت؟
صدای خنده‌ی کیارش توی گوشیم پیچید و دلم رو گرمِ بودنش کرد؛ در همون حین جواب داد:
- من کی صدامو انداختم پس کلم؟ دو ساعته دارم نیهان، نیهان می‌کنم؛ جوابمو نمی‌دی! معلوم هست چته؟چرا این روزا اینقدر حواس پرت شدی؟
آهی کشیدم و چین دامنِ سفیدم رو با کلافکیِ خاصی که استرس عروسیم رو به جونم می‌انداخت؛ مرتب کردم.
- دیگه، دیگه؛ خب حالا چیکار داشتی؟
کیارش صداش رو بلند تر به گوشم رسوند.
- هیچی! زنگ زدم حالتو بپرسم و بگم که عصر گود بای پارتی فرانکه. میای دیگه؟
اخمی کردم که پیشونی‌ام را خط انداخت ودر همون حال جوابش رو با حالت عصبیم دادم:
- نه کیارش! این روزا اصلا حال و حوصله این جور مهونیا رو ندارم. خودت تنهایی برو!
کیارش پوفی کشید و همون طور که کلافگی در صداش موج می‌زد، گفت:
- می‌شه بگی چه مشکلی برات پیش اومده که این روزا همش فاز منفی میای؟
جای گوشی رو روی شونه‌ام جابه‌جا کردم.
- حالا بزار فکرام رو بکنم؛ تا ظهر بهت خبر می‌دم اگه خواستم بیام.
الانم مامانم صدام می‌زنه؛ باید تلفن رو قطع کنم.
کیارش آهی کشید که صداش توی گوشی پخش شد و جواب داد:
- باشه؛ برو منتظر خبرتم، بای.


در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، SelmA و 9 نفر دیگر

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۲
اصلا حس‌ و حالی برای رفتن به مهمونی نداشتم، از طرفی؛ از فرانک هم زیاد خوشم نمی‌اومد.
اوه اوه، آرش رو پاک فراموش کرده بودم. قرار بود شام بیاد اینجا.
با یادآوری اسمش نا‌خودآگاه ابرو‌هام در هم گره خورد.
اصلا دوست نداشتم حتی قیافه‌ش رو ببینم و حالا مجبور بودم کل شب رو تحملش کنم. برای نرفتن به مهمونی با کیارش هم مجبور بودم الکی بگم فاطیما(خواهرم) مریضه، تا کیارش دوباره گیر نده تو مهمونی همراهیش کنم.
تو بد مخمصه ای گیر کرده بودم، از یه طرف چند روز دیگه با آرش زیر یک سقف می‌رفتم، از طرف دیگه‌م دلبسته کیارش شده بودم؛ باهاش هرروز درباره برنامه‌هایی که واسه آینده داشتیم حرف می‌زدیم.
ولی دیگه بسه، تصمیم دارم فردا همه چیز رو به کیارش بگم.
اره فردا همه چیز رو بهش می‌گم و باهاش کات می‌کنم.
با فکر کات کردن باهاش، بغضی تو گلوم نشست. چطوری بهش بگم این موضوع رو؟ چه عکس العملی نشون میده اصلا؟ اگه راجبم فکر بد کنه چی؟ همین‌جور داشتم تو ذهنم با کیارش کلنجار می‌رفتم، که صدای مامان رعشه انداخت تو افکارم.
- نیهان جان، دخترم؛ آقا آرش اومدن بیا پایین عزیزم.
با حرص صدام رو بلند کردم.
- باشه، مامان جان الان میام.
دستم رو به آرومی به صورت گرد و تپلم کشیدم. نگاهم به موهای مشکی و چتریم کشیده شد که همین چند روز پیش، اونارو این مدلی کوتاه کرده بودم.
عاشق چشمای عسلی و درشتم بودم که با ریمل زیبایی خاصی به دست می آورد؛
ولی اونقدر از این بشر بدم می اومد، که اصلا حاضر نبودم ذره‌ی به چشمش بیام.
خرامان خرامان به سمت پله ها حرکت کردم. دیدم نشسته رو مبل راحتی، داره تی وی تماشا می‌کنه.
طبق معمول شلخته لباس پوشیده بود و چشمای مشکیش از خستگی دو کاسه خون شده بود.
با حالتی کاملا سرد، سلام آرومی بهش دادم و کنارش نشستم. سرسری نگاهی اجمالی بهم انداخت وبا سرش جوابم رو داد، دوباره مشغول تی‌وی تماشا کردن شد.
یادمه اوایل نامزدیمون تا این حد ازش بدم نمی‌اومد، با دیدن این رفتار خشک و سردش، روز به روز به جای زیاد کردن علاقم؛ نفرتم رو بیشتر کرد.
آرش پسر شریک بابامه و پیش پدرم از احترام بالایی برخورداره و خیلی دوسش داره؛ بخاطر همین تا اومدن خواستگاریم، مامان و بابا بدون پرسیدن نظر من، جواب بله رو بهش دادن.
هیچ وقت دلیل خواستگاریش رو متوجه نشدم؛ چون گویا اونم علاقه چندانی به من نداره. تو این دو سال نامزدی اصلا توجه ای بهم نشون نداده، اونم اندازه من نسبت بهم بی‌تفاوته.


در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، SelmA و 9 نفر دیگر

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۳
نمی‌دونم چرا امروز آرش به نظرم زیادی مشکوک می‌زنه.
همش گوشیش زنگ میخوره، این هم هی رد می‌کنه.
دیگه بیشتر از این نتونستم این موضوع رو تحملش کنم. با صدای بلندی که طعنه به همراه داشت، چشام رو طلبکارانه به صورتش دوختم و پرسیدم:
- کیه؟ چرا جواب نمی‌دی؟! شاید کار واجب داشته باشه.
خوشحال از اینکه مچش رو گرفته بودم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، SelmA و 9 نفر دیگر

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۴
آرش همون طور که چند قدم به سمت در خونه برمی‌داشت، گفت:
- باشه خدا نگهدار. از پدر جان هم از طرف من معذرت بخواید که نتونستم بمونم.
مامان با مهربونی جوابش رو داد:
- باشه عزیزم، برو خدا پشت و پناهت.
بعد رو کرد به من و گفت:
- نیهان برو آقا آرشو تا دمه در همراهیش کن.
با حرص گفتم:
- چشم مامان.
داشتم آرش رو همراهیش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، SelmA و 8 نفر دیگر

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۵
کیارش اگه بفهمه چیکار می‌کنه؟! دوساله باهاش دوستم؛ ولی بهش نگفتم نامزد دارم، جای خالی آرش رو کیارش با توجه های وقت و بی وقتش برام پر می‌کرد؛ شبا تا صبح باهم تلفنی حرف می‌زدیم، تا جایی که تلفن روشن می‌موند و ما با صدای نفسای هم دیگه به خواب می‌رفتیم.
ولی آرش تو این دو سال نامزدی واسه احوال پرسی هم باهام تماس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، SelmA و 8 نفر دیگر

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۶
مامان در حالی که داشت موهام رو نوازش می‌کرد آروم و با ملایمت گفت:
- نیهان؟ دخترم؟ عشقم؟
به آرومی یه پلکم رو باز کردم، مثلا گیج خواب بودم.
در همون حالت گفتم:
- جانم مامان چی شده؟
مامان لبخند مهربونی به روم زد و گفت:
- نفس زنگ زده بود، دختره بیچاره تنهاس؛ گفت بهت بگم شب رو بری پیشش بخوابی، ولی الان می‌بینم خیلی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، SelmA و 8 نفر دیگر

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۷
صداش چرا میلرزه، نمی‌دونم چرا جرعت اینو که برگردم نگاش کنم و به حرفاش گوش بدم رو نداشتم.
دوباره با همون لحن آروم گفت:
- نیهان؟
نمی‌دونم چرا زبونم قفل شد، نتونستم جوابش رو بدم.
با صدای لرزون و آغشته به غم گفت:
- نمیخوای نگام کنی؟
دیگه طاقت نیاوردم برگشتم بپرسم و بشنوم که دیدم رو سرش باند توری گذاشته.
با بهت و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، SelmA و 9 نفر دیگر

adrina_m25

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/10/23
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
225
امتیاز
28
سن
24
محل سکونت
تبریز
زمان حضور
2 روز 1 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
بی‌تفاوت جواب دادم:
- خب که چی؟
جدی شد و گفت:
- اومدم پیش فرانک تا از طریق دوستش، فردا من رو هم قاچاقی از ایران فراریم بده؛ تو هم باهام میای؟
از این حرفش خندم گرفت، در حالی که سعی در محار کردن لبخندم داشتم؛ رو به کیارش گفتم:
- چرت و پرت نگو، چه فراری؟ فکر کنم مغزت تاپ برداشته.
وقتی دید جدیش نگرفتم ناراحت شد و گفت:
- انتظار نداری که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیهان | adrina_m25 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: fatemeh_khanoom، YeGaNeH، SelmA و 9 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا