خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظر ارزشمند شما درباره‌ی رمان:


  • مجموع رای دهندگان
    7

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: صدای ناله‌های ویولن
نام نویسنده: ریحانه سعادت کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: عاشقانه
ناظر: -FãTéMęH-
خلاصه:
تمام ذره‌های شکسته‌ی قلبم را در آ*غو*ش گرفته و همچون آهویی گریزان از تمام موجودات نفرت انگیزی که نشانی از مرد بودن نبرده‌اند، می‌گریزم؛ اما
نمی‌دانستم شکارچی در کمین است و مرا به آسانی در تله‌ی خود به دام می‌اندازد؛ اما من یک آهوی عادی نبودم. از تله گریختم و این بار من بودم که شکارچی را
به دام انداختم.


در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: مبینا زارع، daryam1، Leily nik و 19 نفر دیگر

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
d91aa5e34ba31ca72fecc4c36d2061d9.jpeg

به نام خداوندی که ساز دل را کوک کرد.

الٰهی رخصت...

« صدای ناله های ویولن»

مقدمه:

دوباره خنده تو !

دوباره تسلیم من !

شیطنت هایت را کنار بگذار؛

دست بر رگ غیرتم مبر

اخم کردن به تو در توانم نیست.

وقتی که این چنین، شیطنت وارانه می‌خندی.:roseb:
«نورا نوری»

#صدای_ناله_های_ویولن
#ریحانه_سعادت
#کپی_ممنوع


در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: مبینا زارع، daryam1، Leily nik و 19 نفر دیگر

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
#صدای_ناله_های_ویولن
#پارت_اول
«آهو»

صدای بوق گوشخراش از هر سو به گوش می‌رسید و صدای رادیو، که اخبار عصرگاهی را پخش میکرد، در میان آن گم شده بود. راننده‌ی عصبانی، فشار اندکی به پدال گاز وارد میکرد، کمی به جلو می‌راند و باز هم ماشین های متوقف شده‌ی جلویش، راه را برایش می‌بستند. با حرص دستش را روی فرمان کوبید و زیر لـ*ـب غر زد:
- ای لعنت به این ترافیک تهرون که آسایش واس ما نذاشته.دِ واسه چی بوق میزنی مردک! مگه نمی‌بینی راه بسته‌ است.دوزاری!
خسته و کلافه از این همه زیاده گویی راننده، سرم را به شیشه تکیه دادم و همانطور که خیره شدم به ساعت مچی دور ساعدم، که صدای تیک تاک عقربه‌هایش از فاصله‌ی نزدیک قابل شنیدن بود، فکرم به نیم ساعت قبل پرواز کرد.
***
تیوپ کرم پودرم را میان دستم گرفتم تا به صورتم بمالم؛ اما همان لحظه در اتاقم ناگهانی و با صدای بدی باز شد. با ترس توأم شده با تعجب به سمت در گردن چرخاندم. با دیدن آوا نفسی از سر آسودگی و حرص فوت کردم و گفتم:
- خواهری چرا یهویی می‌یای توی اتاق؟ زهره ترک شدم.
آوا همانطور که حوله ی حمامش را روی موهای قهوه‌ای کرده‌اش می‌کشید با استرس لـ*ـب زد:
- آهو کجا داری میری؟ مگه نمی دونی امشب مهمترین شب زندگی منه؟!
ابرو بالا انداختم و متعجب نگاهش کردم. امشب قرار بود برای خواهرم خواستگار بیاید، آن هم نه یک خواستگار معمولی، خواستگاری که آوا چند وقتی می‌شد که دل در گرو عشقش داشت.
تویوپ کرمم را روی میز گذاشتم و دست‌های سرد خواهرم را در دست گرفتم وبا محبتی سر گرفته از عمق وجودم گفتم:
- قربون این خواهر استرسیم بشم، تو که باید بدونی من توی این ساعت، روزای زوج کلاس موسیقی دارم پس چراگیر میدی؟
همانطور که از تابلوهای نقاشی ردیف شده روی دیوار اتاقم چشم می‌گرفت، دست من را فشرد و با التماس گفت:
- میشه یه روز نری؟
چشمانم را در کاسه گرداندم و با سرسختی جوابش را دادم.
- نخیر نمی شه چون امروز قراره یه استاد جدید بیاد سر کلاس و من حتماً باید باشم.
چشمانش را ریز کرد و موشکافانه پرسید:
- که شیطونی کنی واون استاد جدید و بد بخت رو هم مثل بقیه عاصی کنی؟
لبخند شیطانی به لـ*ـب نشاندم.شانه‌ام را بالا انداختم و در حالی که موبایلم‌ را از شارژ بیرون می‌کشیدم، با بیخیالی گفتم:
- نمیدونم؛ شاید !
با حرص رو گرفت و چشم‌های سیاهش را ریز کرد.
- آخر با این شیطنت‌هات یه کاری دست خودت میدی ها.
شانه‌ای بالا انداختم. کاور برگه ها را داخل کوله پشتی‌ام چپاندم و بیخیال لـ*ـب جنباندم وگفتم :
- به خدا تقصیر من نیست، یه غده‌ای به اسم شیطونی تو وجودم هست که هی تحریکم می کنه واسه اذیت کردن بقیه.
آوا که مشخص بود چاره‌ای جز پذیرفتن اوضاع ندارد، حوله‌اش را روی دوشش انداخت و با نارضایتی مشهودی گفت:
- خیلی خب بابا، حالا که داری میری قول بده تا قبل از ساعت ده و نیم برگردی، قول میدی؟
با کلافگی به ساعت نگاه کردم و گفتم :
- باشه بابا، حالا به خاطر چهار نفر ببین چه علم شنگه‌ای ای راه انداخته!
آوا دست به کمر زد و طلبکارانه نگاهم کرد، آنقدر عمیق که پره‌های بینی عمل شده‌اش از هم باز و بسته می‌شد.
- اولاً که چهار نفر نیستن و پنج نفرن، دوماً ایشاالله سرخودت بیاد ببینم چی کار می کنی، سوما باید قول بدی زود بیای.
ناگهان دستم از حرکت ایستاد. کوله‌ام را روی تـ*ـخت رها کردم و در ذهنم، خانواده‌ی خواستگار آوا را سرشماری کردم.
- چهار نفرن؟ خود سروش و خواهرش و مامان و باباشن دیگه؟
نفسش را با صدا بیرون داد. مشخص بود بیش از اندازه کلافه‌اش کرده‌ام که با جدیت گفت:
- آبجی جونم، سروش یه برادر هم داره اسمش سهیله، از خودش بزرگتره.
صورت پر از سوال من را که دید، دست هایش را در هوا تاب داد و گفت:
- بابا همونی که یکبار با سروش اومد دنبالم، یادته؟واسه همین پنج نفرن.
هیچ نمی‌دانستم درباره‌ی چه کسی صحبت می کند. من حتی یادم نبود امروز درسلف دانشگاه چه خورده‌ام، آنوقت آوا توقع داشت چهره‌ی کسی را که تنها از پشت پنجره دیده بودم به یاد بیاورم!
لـ*ـب هایم‌ را کج و کوله کردم و با بی حوصلگی گفتم:
- باشه بابا حالا نمی‌خواد با این خواستگارت چشم منو کور کنی...میرم و زود بر میگردم،باشه؟
به ناچار راضی شد و لـ*ـب زد:
- از دست تو، برو به سلامت.
نیشم را شل کردم و در مقابل نگاه غضبناکش، کمی گردن کج کردم و محکم گونه‌‌اش را آبدار بـ*ـو*سیدم.آوا که تازه از حمام بیرون آمده بود، باحرص جای بـ*ـو*سه‌ام را پاک کرد و غرید:
- چه خبرته مگه داری بادکش می‌ندازی؟!یعنی تو بلد نیستی یکم با ناز بـ*ـو*س کنی؟...اه اه تفیم کردی.
قیافه‌اش را در خود جمع کرد و بعد از خروجش از اتاق در را محکم بست. هنوز هم صدای غرغرش به گوش می‌رسید! پشت سرش ادایش را در آوردم و مجدد مقابل آیینه ایستادم و مشغول مالیدن کرم پودر روی صورتم شدم.

#ریحانه_سعادت
#ممنون_که_کپی_نمیکنی


در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: moh@mad، مبینا زارع، daryam1 و 22 نفر دیگر

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
#صدای_ناله_های_ویولن
#پارت_دوم

با صدای بلند ضبط ماشین کناری که شدیداً با صدای بوق های پی در پی ادغام شده بود، احساس سردرد عجیبی کردم. چشم از آیینه بـ*ـغل تاکسی گرفتم و صورت رنگ پریده و لـ*ـب های باریک رژ خورده ام را همانجا جا گذاشتم. با عصبانیت دست داخل جیب کوله‌ام کردم و دو اسکناس ده تومانی بیرون کشیدم. دستم را دراز کردم و از فاصله‌ی میان دو صندلی، پول را به طرف راننده گرفتم.
- بفرمایید آقا.
پول را با خشونت از دستم کشید. با پشت چشم نازک کردنی دستم را پس کشیدم و در ماشین را باز کردم. مرد راننده با صدای باز شدن در، به عقب سر چرخاند و با سگرمه‌هایی درهم غرید:
- کجا خانم؟!
با این سوال، من هم همچون خودش ابرو درهم کشیدم و با پرویی گفتم:
- به شما چه مربوطه؟ کرایه‌ام رو دادم می‌خوام پیدا بشم.
مرد راننده با قلدری لُنگ پیچیده دور ساعدش را تاب داد. گوشه‌ی سیبلش را به دهان برد که لحظه‌ای حس کردم تمام محتویات معده‌ام بالا آمد و اخم‌هایم بیشتر درهم کشیده شد. با طلبکاری گفت:
- بی‌خود! دربست گرفتی که شش ساعت ما رو علاف کردی انداختی تو این ترافیک، اون‌وقت می‌خوای وسط راه پیاده شی؟ نخیر، همچین خبری نیست.
نه اعصاب کل‌کل داشتم و نه وقت اضافی؛ وگرنه خودم خوب می‌دانستم پوزه‌ی این غول بی شاخ و دم را چطور به خاک بمالم تا آداب معاشرت را یاد بگیرد. ساعت از شش و ربع هم گذشته بود و من برای رسیدن به آموزشگاه، تنها یک ربع وقت داشتم. کوله‌ و کاور ویولنم را بـ*ـغل زدم و رو به آن مرد عصبانی و بی ادب، با لحن تلخ و تندی گفتم:
- درست حرف بزن آقا.من تاکسی دربست گرفتم و این خودمم که تصمیم می‌گیرم کی و کجا پیاده بشم.
سـ*ـینه ام را صاف کردم و از قصد صدا بالا بردم و ادامه دادم:
- به قول خودتون، زَت زیاد!
دیگر نیاستادم تا ابروهای پر پشت بالا رفته‌اش را ببینم و فرصت بدهم تا بخواهد درشت دیگری بارم کند. سریع در پراید زرد رنگ را باز کردم و با یک جست بیرون پریدم.آنطور که از شواهد امر مشخص بود، باید تا خود آموزشگاه می‌دویدیم تا به موقع سر کلاس حاضر شوم.
***
با تنی لرزان و نفسی که به تلاطم افتاده بود پشت در کلاس ایستادم. حتم داشتم تا الان استاد جدید سرکلاس حاظر شده است. با این فکر، نفس عمیقی کشیدم تا شاید بتوانم تسلطم را بدست بیاورم. عزمم را جزم کردم و با انگشت تقه‌ای به در زدم. بی توجه به اذن ورود، داخل شدم.
تمام هنرجوها روی صندلی‌های خود نشسته بودند و خبری از حضور فردی، به عنوان استاد نبود. با خیالی آسوده شده، انگشتانم را که زیر فشار مشتم له شده بود باز کردم و به سمت هلیا، دوست و همدم با قدمتم راه افتادم.
هنوز کاملاً روی صندلی‌های ناراحت کلاس نشسته بودم که هلیا، از ب بسم‌الله شروع کرد به غر زدن.
- علیک سلام آهو خانم. میتونم جسارت کنم و بپرسم چرا اینقدر دیر تشریف آوردید؟! خب می‌ذاشتی یکدفعه نصف شب می‌یومدی دیگه!
بیخیال روی صندلی لم دادم. سوز سردی که از پنجره‌ی باز انتهای کلاس می‌آمد، باعث شد در خودم جمع شوم. هلیا عادتش همین بود که؛ مثل مادربزرگ‌ها فقط غر بزند، خصوصاً با آن عینک فرم گردی که به صورتش می‌زد بیشتر شبیه مادربزرگ‌ها می‌شد. با آرنجم ضربه‌ی نسبتاً محکمی به بازویش زدم و گفتم:
- خیلی خب ننه غرغرو! من که دیر نیومدم، نگاه کن، هنوز خود استاد هم نیومده. شما خیلی زود شرف‌یاب شدید خانم.
بازویش را با انگشت مالید و زیر لـ*ـب من را مورد عنایت قرار داد. در صورتش براق شدم که دخترک بیچاره ترسید، ابروهای نازکش را درهم کشید و همزمان که چال گونه‌اش پیدا می‌شد گفت:
- من زود نیومدم، سر ساعت اومدم. در ضمن، استاد این جلسه فقط دیر اومده، از جلسات دیگه سروقت می‌یاد و جنابعالی رو هم راه نمی‌ده عزیزم.
همانطور که گوشم پیش او بود دستم را داخل جیب مانتویم کردم و یک آبنبات ترش برداشتم و داخل دهانم انداختم. لـ*ـب هایم را غنچه کردم و با تمام وجودم طعم قشنگ آلبالو را به جان خریدم.
ملچ و ملوچ کنان گفتم:
- اوم. غلط می‌کنه! تو تا حالا دیدی من زیر بار حرف زور برم؟
بدون اینکه منتظر پاسخ از جانب هلیا باشم آبنباتم را قورت دادم و ادامه دادم:
- فقط از خدا می‌خوام این استاد جدیده هم مثل ترم قبل زن باشه تا من و زبانم راحت باشیم.
هلیا از پشت عینکش، طور عجیبی نگاهم کرد و گفت:
- مگه برای تو زن و مرد هم فرقی می‌کنه؟
لـ*ـب هایم کش آمد و لبخند دندان نمایی به صورتش پرتاب کردم و گفتم:
- آره تو راست می‌گی، من در هر صورت از حرف کم نمی‌یارم چون بدم میاد زور بالا سرم باشه. اما اگه زن باشه خیلی بهتره، من کلاً آبم با مذکر جماعت تو یه جوب نمی‌ره.
حتی وقتی که صحبت از جنس مخالف هم می‌شد، تن من می‌لرزید.
باز شدن بی مقدمه‌ی در کلاس و ورود خانم شریفی، مدیر آموزشگاه فرصت هر عکس‌العملی را از هلیا گرفت.

#ریحانه_سعادت
#ممنون_که_کپی_نمیکنی


در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: moh@mad، مبینا زارع، daryam1 و 22 نفر دیگر

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
#صدای_ناله_های_ویولن
#پارت_سوم

با تعجب به ورود غیر منتظره‌ی خانم شریفی و مردی که با اندکی تأخیر، بعد از او وارد کلاس شد خیره ماندم. خانم شریفی، گلویی مصلحتی صاف کرد و گفت:
- ضمن تبریک به شما هنرجوهای عزیز، براتون آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم این ترم پایانی رو با خرسندی به اتمام برسونید.
نیم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: moh@mad، مبینا زارع، daryam1 و 20 نفر دیگر

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
#صدای_ناله_های_ویولن
#پارت_چهارم

روی صندلی سیخ نشستم. نفس عمیقی کشیدم و با اعتماد به نفسی سرشار، خودم را معرفی کردم، البته کمی نامقارن با آنچه که او می‌خواست.
- من آهو صفویان هستم آقای فروغی.
خوب می‌فهمیدم پا گذاشتم روی چیزی که از آن خوشش نمی‌آید و؛ شاید هم نقطه ضعفش بود.
سرش را بالا آورد و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: moh@mad، مبینا زارع، daryam1 و 20 نفر دیگر

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
#صدای_ناله_های_ویولن
#پارت_پنجم

ناگهان زمین و زمان از حرکت ایستاد و تنها صدای روح بخشی که از آن ساز بی جان استخراج می‌شد، فضا را پر کرد.
صدایی به مانند برخورد امواج ساحل، با صخره‌ای بی دفاع. همان‌قدر ترسناک و به همان اندازه دلنشین.
حس می‌کردم در خلأ عظیمی گرفتار شدم. گویا صدای سازش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: moh@mad، مبینا زارع، daryam1 و 19 نفر دیگر

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
#صدای_ناله_های_ویولن
#پارت_ششم

از در اتاقم داخل رفتم و اولین کاری که انجام دادم، خوردن قرص‌هایم، به همراه یک لیوان آب بود. لباس‌های درون تنم را با یک بلوز و شلوار راحتی تعویض کردم و خودم را روی تـ*ـخت انداختم. از شدت سرگیجه توانایی هیچ کاری، از جمله ایستادن را نداشتم. با چشمان خمار، نگاهی به ساعت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: moh@mad، مبینا زارع، daryam1 و 18 نفر دیگر

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
#صدای_ناله_های_ویولن
#پارت_هفتم

آرام از پله‌های خانه پایین آمدم و به سمت پذیرایی راه افتادم. سرم را پایین انداختم و زمزمه وار لـ*ـب زدم:
- سلام.
زیر چشمی، مهمانانی که هیچ شناختی درباره اشان نداشتم پاییدم. همه از جا بلند شدند و سلامم را پاسخ گفتند. ناخودآگاه سرم را بالا گرفتم و تا خواستم حرفی را در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • خنده
  • عالی
Reactions: moh@mad، مبینا زارع، daryam1 و 18 نفر دیگر

reyhan banoo

ناظر برتر رمان ۹۸
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/10/23
ارسال ها
155
امتیاز واکنش
1,312
امتیاز
103
زمان حضور
12 روز 16 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
#صدای_ناله_های_ویولن
#پارت_هشتم

حاج احمد فروغی، که پدر داماد و بزرگ آن خانواده محسوب می‌شد. از صدای پیچ پیچ های ما به ستوه آمد. ابرو درهم کشید و به حالت اعتراض گفت:
- بسه دیگه خانم‌ها. بهتره بریم سر اصل مطلب. ما برای امر خیر خدمت رسیدیم نه بحث های حاشیه‌ای.
پیرمرد سر حال مقابلم را از نظر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان صدای ناله‌های ویولن | reyhan banoo کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • قهقهه
Reactions: moh@mad، مبینا زارع، daryam1 و 18 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا