خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: یورِی:خدای ارواح
ژانر: فانتزی_عاشقانه
نام نویسنده: علی عابدی(آبانی)
ناظر: *Z.A.H.R.A*
خلاصه:
حماسه با شکوهی در راه است تا تاریخ را دگرگون کند.
ولی این بار ناجیان آخرین طلوع تنها نیستند تا از دل خاکستر سرد، آتش حیات را احیاء کنند.
سفری که با یافتن روح خدا به پایان میرسد!
و به راستی که این سرآغاز افسانه برادران است!


در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Narín✿، Fatemeh Zare، ~MARJAN~ و 5 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
در روزگاری دور، نبرد عظیمی میان دو قدرت مطلق عالم هستی شکل گرفت که تاریخ از آن چیزی یاد نمیکند.
ولی آن حکیم به خوبی آکاهی داشت.

آیا او روح خدا را در او یافت؟
همانطور که شاهزاده جهنم را یافت؟
و یا فرشته ای که قلبی سرد و بی رحم داشت؟.
شاید همانند، بانوی ماه تاریک؛ سرد، بی روح و افسرده.

به راستی که سواران خورشید کجایند؟
آنانی که روزگاری شکوه و عظمت او بودند و اکنون به فراموشی سپرده شدند.

راداگاد؛ حماسه ای پرشکوه، ولی کوتاه بود!

این رمان ادامه آخرین طلوع است


در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Narín✿، Fatemeh Zare، ~MARJAN~ و 5 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل اول: برادران
صدای کفش های پاشنه بلند «وریندا» بر کف سنگی راهرو بلند شد. راهرویی تاریک، سرد و تراشیده شده از سنگ های سیاهی که از تاریکی خلق شده اند.
از میان تاریکی مطلق، زنی باوقار و زیبا نمایان شد. زلف تاریکش را که مانند شاخه های درخت بر روی چشمانش ریخته بود را بالا داد؛ سپس با عشوه خاصی خون دور لبان سرخش را لیسید.
عشوه و حوسی که همیشه بر او حکم فرما بود. سایه شیطانی او تمام دروازه جلویش را فرا گرفته بود.
دروازه بزرگ به آرامی باز شد و تالار عظیمی نمایان شد.
دو دیو تاریکی که دروازه را باز کردند و در برابر اختر تاریکی زانو زدند.
تمام هیولایان تاریکی در برابر تختی که در انتهای تالار بود، به صف شده بودند.
پرده های عظیم و ابریشمی به آرامی تکان خوردند؛ تا نور مهتاب، از پنجره های فولادین بر ستون ها و زمین کاخی بزنند، که از یاقوت تاریکی ساخته شدند.
به زیر تـ*ـخت وحشت انگیز و پلکان سنگی اش رفت.
وریندا زیر چشمی دور و برش را برسی کرد و «هوکاری» را کنار خودش دید.
او چشمان خمار و سرخش را به تـ*ـخت دوخته و سخت سکوت کرده بود. او همیشه در برابر پروردگارش، نهایت ادب و احترام را دارد.
وریندا با صدای جذابش او را صدا زد و گفت:
- چه چیزی باعث شده تو هم بیای؟
هوکاری با چهره ترسناکش به تـ*ـخت سیاه و «آرمسترانگ» که کنارش بود خیره شد و سکوت اختیار کرد؛ گویا غرورش به او اجازه نمیداد پاسخش را بدهد.
آرمسترانک نیز چشمان بنفش و تیره اش را به مهتاب دوخته بود و در تفکرات ژرف آمیـ*ـزش فرو رفته بود. گاهی یک سوال ساده او را ساعت ها و حتی روز ها در فکر عمیق فرو میبرد، مانند همان سوالی که اولین بار از خود پرسید و تبدیل به عارف تاریکی شد. یعنی «معنی زندگی چیست؟»
وریندا که او را اینچنین دید، دستانش را درهم قلاب کرد و به تـ*ـخت خیره شد. با اینکه میدانست مقام عارف تاریکی چقدر والا است، ولی اینچنین گستاخی میکرد.
تالار در سکوتی ترسناک فرو رفته بود؛ که صداهای وحشتناکی این سکوت را دریدند. همراه با صدای شیون و زجه و ناله، دودی سرخ و تاریکی اطراف تـ*ـخت را فرا گرفت؛
آرمسترانگ نگاه معناداری به دود سرخ کرد، این ورود شکوهمند، یادآور اولین ملاقاتش با شیطان جاودان بود. درست همان شبی که سخت مشغول عبادت و دعا در درگاه تاریکی بود که هنوز وجود خارجی نداشت.
پشت این دود، عالم سرخ و تاریک شیاطین قرار داشت. اهریمن وحشت آفرینی از اندرون آن بیرون آمد.
دود سرخ ارواح وحشت زده انسان هایی که درحال فرار از اعماق قلب تاریکش بودند را به دام انداخت، سپس آنها را بر شاخ های همچون تاجش کشید. نگاهی رقت آمیزی به همگان انداخت، نگاهی که به تنهایی میتوانست یک عالمی را از وحشت نابود سازد.
تمام موجودات دربار و حتی اختران تاریکی در برابرش سجده کردند و یک صدا گفتند:
- درود و ستایش بر آفریننده تاریکی، خدای بی خدا، ناظم بی نظم، پیشوای هورُلعظیم؛ باشد که تاریکی درخت حیات را نابود سازد!
هیچکس حتی جرات نمیکرد سرش را بالا بگیرد و با او چشم در چشم شود؛ بجز آرمسترانگ که با خونسردی او را تماشا میکرد.
وریندا از جایش بلند شد و به چشمان سبز و ترسناک پدر تاریکی خیره شد.
نگاهش سرشار از عشق و ستایش او بود و گلویش غرق در بغض.
تاروکیتانو، همانطور که با قدم های استواری از پلکان ها پایین می آمد گفت:
- افسوس!؛ چهار میلیارد سال پیش در آستانه پیروزی بودیم، ولی اکنون دوباره بپا خواستیم و باری دیگر کیهان را در تاریکی غرق کردیم! عالم و عالمیان باید به شکوه و کمال تاریکی پی ببرند و به سوی آن بشتابند؛ هرچند، فقط تاریکی زاده میتواند به کمالی که در تاریکی نهفته برسد!
دست سردش را بر گونه لطیف وریندا کشید و به چشمان غرق در اشکش خیره شد.
وریندا دیگر نمیتوانست این حجم از ابهت و یگانگی را تحمل کند.
- ستاره وسوسه من! از فتوحات خود بگو!
وریندا، پلکی زد و اشک هایش را محو کرد، سپس گفت:
- عالمی را نابود کردم و ارواحش را به خدمت شما آوردم!
از درون زخم ستاره شکلی که بر روی گردنش هک شده بود، گوی نورانی و کوچکی بیرون آمد؛ سپس در دستان وریندا جای گرفت.
گوی را دو دستی به سمت پدر تاریکی گرفت. شیطان جاودان، نگاهی مقتدرانه ای به گوی انداخت.
همزمان با قرار گرفتن گوی در دستان تاروکیتانو، صدای شیون و جیغی از درونش به گوش رسید. یک عالم درحال فریاد و زجر بودند.
تاروکیتانو گوی را خورد کرد و نورش را به درون قلب تاریکش کشید و به همین راحتی یک عالم را نابود کرد!
هوکاری با نگاهی غرق در نفرت و غرور، به وریندا خیره شده بود.
نگاهش، توجه «عارف عالم شیاطین» را جلب کرد.
این موضوع برایش هم جالب بود، و هم باعث تاسف؛ با خودش فکر میکرد که نظام تاریکی با این همه قدرت و ابهت، چگونه میتواند چنین ویژگی هایی داشته باشد، زیرا طبق تعلیمات او، تاریکی فاقد حیات، شروع و پایان، نیاز، حرکت و خالق است؛ ولی این رفتار ها دقیقا دارند تمام این موارد را نقض میکنند.
تاروکیتانو برای چند ثانیه به هوکاری خیره شد و گفت:
- من تو را بی دلیل احضار نکردم!
لحن و صدایش لرزه به تنش انداخت، آن هم کسی که از عصاره وجودی غرور ارباب تاریکی است!
از شرمساری، سرش را به کاشی های تاریکی دوخت که با نور مهتاب تزئین شده بودند. موهای پر پشت و لـ*ـختش بر روی چشمان سرخش ریخته بودند و آنها را پنهان کرده بودند.
مکثی کرد و ادامه داد:
- سیصد سال پیش، تو را برای ماموریتی به «سرزمین آلتوس» فرستادم تا دو چیز را برایم بیاوری؛ «جبار» و «روح آخرت»!
تاروکیتانو میتوانست از روح آخرتی که در انحصار «شاه اژدر» بود، بگذرد؛ ولی جبار، برایش از طلا نیز با ارزش تر بود؛ زیرا قوی ترین و مرگبار ترین سلاحی بود که عالم به خود دیده، سلاحی که میتواند در کنار هفت قدرت شیطان جاودان، کیهان را در چند ثانیه نابود کند.
هوکاری از این موضوع کاملا اطلاع داشت، و برای همین در طول این سیصد سال حتی یک بار هم به کاخ نیامد و در جستجوی برادران بود؛ ولی آنها دیگر وجود نداشتند!
- بدون اطلاع من، به دنبال این دو رفتی و فقط یک جمله گفتی که قدرتی مرموز مانع این شده که عملیات خودت را به اتمام برسانی!
چشمان دلهره آورش را به او دوخت، چشمانی که میتواند به تنهایی عالمی ر ا نابود سازد؛ سپس با لحنی ترسناگ گفت:
- ولی همان زمان با قدرت چشم شیطان توانستم ببینم که فرزندان ثارتان زنده هستند!
هوکاری که سعی داشت ترس خود را پنهان کند، گفت:
- ولی من یقین دارم که جسم و روح آنها را با تاریکی نابود کردم!
شیطان جاودان، دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:
- من برخلاف خالق که مخلوق توهم انسان است، مخلوقاتم را بخواتر نافرمانی عذاب نمیدهم؛ حتی اگر سزایشان این باشد!
از همان زمان که تاریکی را خلق کرد، به این درک رسید که خداوند چیزی جز توهم نیست! خالق، تنها دلیلی است که جهل انسان را نسبت به پیدایش جهان بپوشاند!
هوکاری فقط سکوت کرد.
از پلکان ها بالا رفت و بر روی تختش نشست و گفت:
_ باید به هر قیمتی آنها را بکشید و روحشان را به نیستی بسپرید!
تمام هیولایان از سجده برخواستند و یکی پس از دیگری از تالار خارج شدند.
آرمسترانگ، درحالی که نگاه خردمندانه ای به تاروکیتانو کرده بود، گفت:
- آیا ارزشش را داشت برای هفت جوان خام چنین فرمانی بدی؟
سرش را با بی حوصلگی به مشتش تکیه داد و گفت:
- خونی که در رگ هایشان میجوشد، خونی است که در «ادوارد» جریان داشته!
آرمسترانگ میتوانست بوی ترس را از حرف های او احساس کند؛ زیرا ادوارد تنها کسی بود که توانست او را به وحشت بیندازد؛ کسی که ابلیس را بلعیده و حتی چشم در چشم خالق کرده و او را توهم نامیده!


در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Narín✿، Fatemeh Zare، ~MARJAN~ و 5 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
ولی پدر تاریکی، در حال و هوای خودش بود، با چشمانی که هیچکس نداشت، تمام عالم را در یک نظر مشاهده کرد. در میان بی نهایت عالم، به هدفی که میخواست رسید. شهری کوچک و با صفا در کنار ساحل و دریایی پهناور.
نسیم تابستانی از دریای شیرین عبور کرد؛ سپس از کوچه و بازارهای شهر را رد کرد.
از میان بچه هایی که باهم بازی میکردند نیز گذر کرد و آسیاب بادی را تکانی کوچک داد.
پس از سفری نسبتا طولانی، به خانه زیبا در بالای تپه ای رسید.
پنجره اتاقی را به آرامی باز کرد و بر صورت پسری وزید که بر روی تختی خوابیده بود. نسیم، موهای طلایی او را از روی چشمان خفته اش کنار زد و بر روی بالشت سفیدش انداخت.
چشمان طلایی اش لرزید، سپس به آرامی باز شد و با آرامش خاصی به سقف سنگی خیره شد.
در همین حال بود که خاطره ای کابوس وار در ذهنش تجسم گشت.
خاطره ای کابوس وار، ولی به شدت واقعی که میتوانست آن را حس کند. وحشت زده از تختش بلند شد و چنان عربده ای کشید که خانه به لرزه درآمد!.
موهایش را چنگ کشید و فریاد زد:
- من کجام؟! من مرده بودم! چرا......
ناگهان، کتابی قطوری بر صورتش کوبانده شد و ساموئل را به سمت دیوار پرتاب کرد.
- اینجا طویله نیست که مثل شتر نعره میکشی!
ساموئل، کتاب را از جلوی صورتش کنار کشید و حیران و آشفته به جلویش خیره شد.
دختر ابروان کلفتش را درهم کشید و فریاد زد:
- همون بهتر، که تو رو رها میکردیم!
دختر با عصبانیت دامن بلندش را چنگ کشید و شروع کرد به غر غر کردن. ساموئل همانطور که با چهره آشفته و گیج غرولند های دختر را گوش میکرد، اتاقش را نیز برسی میکرد.
اتاق کف سنگی داشت، پنجره ساده ای در گوشه اتاق بود و چیزی جز میز و کمد چوبی نداشت، از روی سادگی خانه میشد پی برد که وضعیت مالی ساده ای دارند.
ساموئل نالید:
- میشه بهم بگی من کجام؟ تو کی هستی؟
دستش را بالا آورد و گفت:
- نورمن، تو میدونی.....
دستکش طلایی و زیبایش در دستش نبود که از حرف های گرانبهای نورمن بهره ببرد.
وقتی دستکش را در دستش ندید، بلند شد و به سمت دختر دوید و فریاد زد:
- دستکش رو چیکار کردین؟! شما.....
سیلی محکمی بر صورتش زد و گفت:
- آروم باش! نخوردیمش که!
ساموئل دستی بر صورتش کشید و زیر لـ*ـب گفت:
- واقعا زد؟...خب چرا؟
دختر، چشمانش را در حدقه چرخاند و در اتاقش را باز کرد.
سپس بدون توجه به اینکه ساموئل هم موجود زنده است، وارد هال خانه شد. ساموئل نیز با کوهی از سوالات بی پاسخ او را دنبال کرد.
هال بزرگ بود و سرشار از کتاب خانه!. دور تا دور و سراسر هال را کتاب و کتابخانه فرا گرفته بود. و در وسط این هال، میز بزرگی قرار داشت که مردی میانسال روی آن نشسته بود.
او با ذره بین پایه داری، درحال برسی دستکش طلایی بود.
نورمن تا متوجه حضور ساموئل شد فریاد زد:
- ساموئل! کجایی که این یارو دهن نداشته ام رو صاف کرد!
دختر فریاد زد:
- مودب باش!
- چی؟! طرف تمام سوراخ های من رو حفط شده!
دختر، اخمی کرد و رویش را به طرف دیگری برد.
ساموئل ترجیح داد که دوباره فریاد نزند، زیرا هم از کتک های دختر می‌ترسید و هم چهره پاک و نورانی پیرمرد او را جذب کرده بود.
مرد، ذره بین را کنار زد و با اشاره کردن به صندلی روبرویش ساموئل را دعوت به نشستن کرد. با تبسم خاصی، به او نگاه میکرد و برایش از کتری کنارش چای میریخت.
گرد و غبار را از روی لباس قهوه ای خود کنار زد و گفت:
- من فرگوسن هستم و اون دخترم، هیلدا هستش
هیلدا بر روی چهارپایه کوچکی نشست و با خواندن کتاب، وانمود کرد که اهمیتی نمیدهد.
ساموئل، دستکش را در دستش کرد و گفت:
- احتمالا باید بدونید که چه سوالاتی دارم؟
فرگوسن کمی چای نوشید و گفت:
- تقریبا یک هفته بیهوش بودی
هیلدا کتاب را محکم بست و فریاد زد:
- مجبورم کردی یک هفته بین کتاب ها بخوابم!
فرگوسن، بدون توجه به او ادامه داد:
- من تمام جوانی خودم رو صرف تحقیق تاریخ سیصد سال گذشته کردم؛ و در میان این میان با افسانه آخرین طلوع آشنا شدم!
«آخرین طلوع»؛ واقعه ای که انسان های شایسته قدرت های روح خدا ظهور خواهند کرد و با اتحاد یکدیگر تاریکی را نابود می‌کنند.
ساموئل همچنان که با اشتیاق گوش میکرد، کمی چای نوشید و پرسید:
- حالا میشه بگید من کجام؟
فرگوسن بلند شد و به سمت کتابخانه پشت سرش رفت و انبوهی از کتاب هایش را زیر و رو کرد. ساموئل نیز به آرامی چای مینوشید و تماشا میکرد.
پس از جستجوی بسیار، یک تکه چرم مربعی کوچک را گرفت و روی میز گذاشت.
- این چیه؟
- نقشه جهان!
دستی بر چرم کهنه آن کشید و تای آن را باز کرد. آن مربع کوچک به اندازه کل میز باز شده بود. بر روی آن، نقاشی کهن حک شده بود؛ نقاشی از نقشه جهان کنونی. نقاشی که هزاران سال طول کشید تا تکمیل شود.
سرزمین های وسیع، با جزئیات دقیق، اندازه، ارتفاع و حتی رنگ خاک و آب و هوای اقلیم ها.
انگشت اشاره اش را بر روی مرکز نقشه قرار داد.
جزیره ای بزرگ به نام «سرزمین میانه».
سرزمینی با آب و هوای معتدل که دور تا دورش را دریاچه عظیم آب شیرین احاطه کرده.
دستش را به سمت جنوب آن برد و گفت:
- ما الان در جنوب سرزمین میانه، «بندر آندرو» هستیم
- سرزمین میانه؟
- به طرز شگفت آوری در مرکز جغرافیایی زمین قرار داره، امن ترین، پر امکانات ترین و بهترین سرزمین نسبت به بقیه سرزمین هاست
تا خواست سوالی بپرسد، به یاد برادرانش و مخصوصا، آنجلا افتاد.
نگاه آشفته اش را به نقشه دوخت و گفت:
- بقیه برادرانم کجان؟
در افکارش غرق شده بود، که ناگهان احساس عجیبی در جان و تنش شکل گرفت.
حس آرامش لطیفی که قلب نگرانش را آسوده خاطر میکرد.
این احساس همانند یک عطر خوشبو، در خانه پیچید و منشاء آن به نظر از پشت در خانه می آمد.
در چوبی خانه به آرامی به صدا در آمد و صدایی شنیده شد:
- مهمان نمی‌خواهید؟
هیلدا در را باز کرد و سرجایش خشکش زد، خشکی که از لطافت و زیبایی بی نهایت پسری بود که پشت در ایستاده بود.
لبخندی لطیف بر صورت نازش بسته بود، ردای پاره و خاکستری بر تن داشت.
با برداشتن کلاه هودی مانندش چهره نورانی اش را نمایان کرد و گفت:
- اجازه هست وارد بشم؟
ساموئل که محو زیبایی بی همتایش بود سوال کرد:
- تو کی هستی؟
همانطور که با قدم های آرامش به سمت آنها می آمد، میگفت:
- من «هیناتا پیامبر نور» هستم، کسی که یک میلیارد سال پیش، در نزد حکیم هورالعظیم «هُوِرتات حکیم» قسم خورده تا ناجیان آخرین طلوع را زنده نگه دارد!
مردی که یک میلیارد سال سن دارد، ولی همیشه خودش را به شکل پسری جوان در می آورد، به راستی که هیناتا بس حیرت آور است!
نورمن گفت:
- خیلی وقت بود که ندیده بودمت، دوست قدیمی!
دوستی نورمن و هیناتا بسیار عمیق است، با اینکه هیچوقت به صورت فیزیکی همدیگر را در سرزمین اژدهایان لمس نکرند، ولی دوستی قوی دارند.
ساموئل که فکری به سرش رسیده بود، فریاد زد:
- پس تو ما رو زنده کردی؟؛ ولی چطوری؟
فرگوسن، صندلی دیگری آورد تا او بنشیند.
هیلدا که میخواست صحبت هایشان را گوش دهد، به نزدیکی آنها رفت و باری دیگر وانمود کرد که کتاب میخواند.
هیناتا که بسیار چای دوست بود، به سرعت چای داغ را زیر چند ثانیه نوشید، لیوانش را بر روی میز گذاشت و گفت:
- دوست ندارم از خودم تعریفی کنم، ولی دارای جادوی زمان و علوم غریبه هستم!
فرگوسن لیوان چای را پر کرد و به او داد، هیناتا نیز در یک چشم بهم زدن آن را نوشید.
- میشه بیشتر درباره خودتون بگید؟
- اجازه بدید برادران شما بیان، اونوقت میریم سراغ جزئیات
- دارم از دلواپسی میمیرم! شما میدونید اونا کجان؟
چای داغ را سر کشید و گفت:
- هم میدونم، و هم میتونم بعد از یک مدتی اونا رو بیارم اینجا!
فرگوسن نگاهی به کتری و قوری انداخت و گفت:
- دیگه چای نداریم!
هیناتا درحالی که نقشه را برسی میکرد گفت:
- میتونه دوباره پر بشه!
بلافاصله کتری پر از چای دبش و داغ شر.
انگشت اشاره اش را بر روی سرزمین شرقی گذاشت؛ سرزمینی سرسبز و جنگلی.
چای نوشید و گفت:
- میتونم حضور یکی از شما رو حس کنم!
چشمانش را بست و روح متعالی خویش را از قفس پاک تنش بیرون داد؛ سپس به سفری در سرزمین های دور دست رفت.
در غرب سرزمین همیشه سرسبز «گرینتوس».
سرزمینی که به مهد علم و معرفت معروف شده.
در میان جنگلی که از انبوه درختان و گیاهان تشکیل شده بود، پسری جوان حضور داشت.
توده درختان اجازه نمیداد نور زیادی وارد جنگل شود، ولی بازهم به دلیل رطوبت، هوا مانند جهنم شده بود.
کاتانای سفید و بلندش را در دستش داشت و محتاطانه حرکت میکرد.
هر گوشه به گوشه حیات جربان داشت، از رود کوچکی که از جنگل رد میشد، تا پرندگان و حتی حشراتی که می آمدند و میرفتند.
شاخ و برگ های درختان دستی بر موهای سفیدش میکشیدند و سعی میکردند او را متوقف کنند.
دراکو نگاهی به لباس گلی و سبز شده خود انداخت و گفت:
- یک ساعت هم نمیشه که دارم قدم میزنم و انقدر کثیف شدم!
دراکو معمولا اهمیت زیادی به لباسش نمیدهد ولی این وضعیت برایش آزار دهنده بود.
نورمن گفت:
- کثیف شدن لباست دغدغه مهم تریه یا اینکه چطور زنده ای؟
- هیچکدوم!
دراکو داشت شاخه های آویزان شده را میبرید و به جلو پیش میرفت؛ که چشمش به چند خانه افتاد.
ده خانه کوچک، که سقف چوبی آنها خزه های زیادی بسته بود.
به امید اینکه آنجا روستا باشد، به سمتش پیشرفت.
ولی وقتی نزدیک شد، صداهای مشکوکی را شنید؛ پس پشت دیوار خانه ایستاد و یواشکی جلویش را نگاه کرد.
دو گروه آدم بودند که درحال معامله چیز مهمی بودند.
دست یک نفر قفس سیاه و فولادینی بود که هیچ سوراخی نداشت.
قفسی که یقینا باید برای نگهداری موجود با ارزشی باشد که حتی کوچک ترین روزنه ای ندارد.
- آخرش نگفتی، میخوای چقدر بخریش؟
- ده سکه طلا خوبه؟
- مسخره میکنی؟ این آخرین گونه از نژاد خودشه، نمیدونی من با چه بدبختی از «کالاث» آوردمش اینجا!
کالاث نام یکی از سرزمین های هفت گانه است، سرزمینی در جنوب گرینتوس که امروزه خالی از سکنه است.
بشگنی زد و دو مرد، کیسه های بزرگ و سنگینی را با سختی روی زمین کشاندند و نزدیک مرد فروشنده گذاشتند.
کیسه با صدای جیرینگ سکه ها بر زمین افتاد.
به کیسه اشاره کرد و گفت:
- تک تک سکه هاش رو شمردیم، صد هزار سکه طلای اصل از سرزمین «واثار» خودت که میدونی واثار چه طلاهای نابی داره؟!
مرد حسابی به وجد آمده بود، زیرا طلاهای سرزمین واثار هم کمیاب و ناب هستند و هم به دلیل سختی رسیدن به واثار، ارزش و اعتبارش به شدت بالاست.
قفس را روی زمین گذاشت و رو به خدمه خودش گفت:
- قبل از اینکه نورایی بخواد بیاد، سریعا این کیسه رو بار بزنید!
وحشت تمام این افراد به《نوراها》است؛ موجوداتی غول پیکر، وحشی و آدم خار که بیشتر در گرینتوس یافت می‌شوند.
دراکو زیر لـ*ـب گفت:
- مثل اینکه باید مسیرم رو عوض......
ناگهان یک قطره بزاق لزج بر روی شانه او ریخت. صدای خرناس وحشتناکی را از بالای سرش شنید.
سرش را بالا کرد و با موجود ترسناکی روبرو شد.
غولی انسان نما با بدنی استخوانی که بر روی صورتش حفره بزرگی قرار داشت که در درونش تاریکی موج میزد.
با دهان گشادش، لبخندی جنون آمیز زد و نعره کشان به سمت آنها حمله ور شد.
همه از ترس سنکوپ کرده بودند و نمیدانستند چکار کنند.
آنها را یکی پس از دیگری میگرفت و میخورد.
صدای ملچ و ملوچ ، خوردن شدن استخوان و سیلی از خون باهم ترکیب شده بودند.
صدایی از درون قفس سیاه بلند شد:
- چرا من رو رها کردید! نجاتم بدید!
موجودی که درونش بود، با قدرت به قفس ضربه میزد و تکانش مقداد.
نورمن گفت:
- دور از انسانیت میشه اگر رهاش کنیم
دراکو با سرعت باد، به سمتش دوید و آن را گرفت.
پ قفل قفس را با دسته کاتانا شکست و آن را باز کرد.
از درون آن، دختر پری به بیرون پرید و فریاد زد:
- بالاخره آزاد شدم!
دستی بر لباس ابریشمی و سفیدش کشید و زیر لـ*ـب گفت:
- خدا رو شکر لباس هام تمیز هستن!
بال های کوچکش را با سرعت بهم زد و آشفته و نگران به دنبال ناجی اش گشت.
همانطور که با سرعت به هر طرف میرفت، چشمش به چشمان سرد و سفید دراکو افتاد و گفت:
- تو بودی نجاتم دادی؟
اهمیت ندادن از چشمان دراکو فوران میزد!
انگشت دراکو را در آ*غو*ش گرفت و گفت:
- حالا دیگه رهات نمیکنم!
دراکو، دستش را به تندی تکان داد و گفت:
- من فقط آوردمت بیرون، قرار نیست همراهم باشی!
پری به خودش اشاره کرد و گفت:
- من لیندا هستم؛ آخرین بازمانده پری های نور!
پری هایی که با 《نفرین شیطان》تاروکیتانو نابود گشتند.
دستش را محکم بر بدن ظریفش زد و او را به عقب پرتاب کرد.
لیندا دست به کمر شد و با عصبانیت گفت:
- خیلی بی احساس و نفهمی! باید از خدات باشه که یک پری تو رو بخواد!
در همین حین، نورا گوش های تیز و درازش را به سمت دراکو کشاند؛ سپس بلند شد و به او خیره شد.
دودی تاریک از حفره اش بیرون زد و بر صورت و دهانش خونینش کشیده شد.
تا خواست حمله ای کند، متوجه لیندا شد.
روزنه کوچکی از نور، در دستان لیندا شکل گرفت و به سمت نورا رفت. وقتی در حفره او فرو رفت، جیغی بلند کشید و به سمت جنگل فرار کرد.
لیندا نگاهی غرور آمیزی انداخت و گفت:
- حالا میبینی چقدر باحالم؟!
دراکو، بدون ذره ای اهمیت به راهش ادامه داد.
لیندا بالهای کوچکش را به سرعت بهم زد و به جلوی صورتش رفت؛ سپس فریاد زد:
- تو من رو نجات دادی و منم قسم خوردم تا اخرین لحظه با تو باشم! چرا متوجه نمیشی!؟
نورمن گفت:
- همه عاشق این هستن که یک پری داشته باشن، اونوقت تو خیلی راحت رهاش میکنی؟
لیندا را براندازی کرد و گفت:
- چه فایده هایی داری؟
- میتونم بهت مانا بدم، شفا بدم، قدرت بدم، موجودات تاریک رو دور کنم و کلی کار دیگه!
جیب روی پیراهنش را باز کرد و گفت:
- فقط مراقب باش له نشی!
لیندا جیغی از سر خوشحالی کشید و به داخلش رفت.
مشتش را به جلو برد و فریاد زد:
- پیش به جلو!
دراکو پایش را از روی زمین خاکی برداشت و بر روی کف سنگی خانه فرگوسن گذاشت.
لیندا نگاهی به کتابخانه ها و خانه انداخت و گفت:
- چی شد؟!
هیناتا ادای احترامی کرد و گفت:
- درود بر دراکوی شاه اژدر!
خودش را معرفی کرد و گفت که با قدرتش آنها را به اینجا آورده.
ساموئل نفس راحتی کشید و گفت:
- خوشحالم که زنده ای!
لیندا از جیب بیرون آمد و با سرعت سرسام آوری خانه را برسی کرد.
هیلدا گفت:
- تا حالا پری ندیده بودم، مخصوصا از نوع فضول!
روبروی صورت هیلدا رفت و گفت:
- بهتره با مهمون خوش رفتار باشی!
تلنگری زد و او را به عقب پرتاب کرد، سپس بدون توجه به او کتابی را باز کرد. لیندا که حسابی عصبانی شده بود، آستین هایش را بالا زد و به سمت هلیدا پرواز کرد.
به درون موهای خرمایی و بلندش رفت و آنها را بهم گره زد و بیرون آمد.
هیلدا دستی بر موهایش کشید و فریاد زد:
- خدا لعنتت کنه! حالا باید دو ساعت وقت بزارم موهام رو مرتب کنم!
لیندا، نگاه قهر آمیزی گرفت و به داخل جیب دراکو رفت.
هیناتا انگشتش را در جیب دراکو کرد؛ سپس موهای طلایی لیندا را نوازش کرد و گفت:
- میدونم که تاریکی چه درد بزرگی رو بر تو نازل کرده، برای منقرض شدن نسل شما بسیار اندوه گین هستم!
باری دیگر نگاه قهر آمیـ*ـزش را به رخ کشید و در اعماق جیب پنهان شد.
هیناتا نگاهی به نقشه انداخت و گفت:
- دو نفر در سرزمین «آلتوس» هستن
سرزمینی پوشیده شده از برف و سرما که زادگاه اژدهایان و مردمانی اژدها خار است!


در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Narín✿، Fatemeh Zare، ~MARJAN~ و 4 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
در میان کوهستان ها و تپه های برفی، دو نفر درحال گذر هستند.
آسمان صاف و آفتابی، ولی یخبندان است.
سیریوس، درحالی که برف هایی که تا نصف بدنش بالا می آمدند را کنار میزد، فریاد کشید:
- تف به این زندگی نکبت بار!
با اینکه هوا به طرز وحشیانه ای سرد بود، ولی به لطف قدرت آتشی که در وجودش فوران میزد به هیچ وجه سردش نمیشد. در نقطه مقابل این تام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Narín✿، Fatemeh Zare، ~MARJAN~ و 3 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
لیندا، سرش را از داخل جیب دراکو بیرون آورد، نگاهی به آن دو انداخت و گفت:
- حس خوبی از اون ابلیسک نمیگیرم!
پری های نور، به دلیل اینکه در بدو خلقت از اعماق روح «جینسِی» خلق شدند، بیشترین حساسیت و آسیب پذیری را نسبت به قدرت های شیطانی دارند، و از جهتی قوی ترین سلاح هم هستند!
ابلیس که این حرفش را شنید فریاد کشید:
- اون پری حقیر چطور جرأت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Narín✿، Fatemeh Zare، Elaheh_A و 3 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
برای گادران، گرفتن آن دو بسیار اهمیت داشت، بنابراین با تمام قدرتش به سمتشان حجوم برد.
طبرش را به بالای شاخ های کلفتش برد و بر زمین زد. سنگ فرش ها تا فاصله زیادی متلاشی شدند. دیوید و میگل نیز به موقع جاخالی دادند.
تیغه طبر را با قدرت و آهستگی در آورد. سپس آن را دایره وار چرخاند. هر دو نیز به موازات به عقب جهیدند. پایش را بر زمین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Narín✿، Fatemeh Zare، Elaheh_A و 3 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل دوم: رقابت سلطنتی
مقصد بعدی روزنه های امید، «لایتن گارد» است.
پایتخت امپراطوری نوزومی. شهری پهناور و عظیم که دیوار هایش سر به آسمان کرده اند. شهری که خانه نور، امید و زندگی است.
از هر گوشه این شهر حیات و سرخوشی موج میزند. خیابان های شلوغ و انبوهی از خانه های کوچک و بزرگ، همراه با بازرگانان و مغازه دارانی که اجناس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Elaheh_A، Narín✿، Fatemeh Zare و 2 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
در بالکن، پنج صندلی چوبی قرار داشت، که یکی از آنها جلوتر از بقیه قرار داشت. پادشاه بر روی آن صندلی نشست و منتظر یاران دیرین خود شد.
از پشت سر، صدای قدم های سنگینی شنیده شد که قلعه را به لرزه می انداخت. پادشاه که میدانست او چه کسی است، لبخندی زد و گفت:
- کی جرأت میکنه که جلوتر از تو راه بره؟!
در شیشه ای بالکن، با لگد محکم زنی باز شد؛...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • خنده
Reactions: Elaheh_A، Narín✿، Fatemeh Zare و 2 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
249
امتیاز واکنش
3,998
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
39 روز 15 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
بلافاصله، بعد از اینکه دیوید ظاهر شد، خودش را برسی کرد و گفت:
- واقعا اعجاب آوره!
با دیدن حریفش حسابی شوکه شد. حتی نمیشد تشخیص داد چه موجودی است، چه برسد که جنسیت آن را تشخیص بدهد. پیراهن و لباس مشکی به تن داشت، به همراه ماسک سیاه و اسکلت شکلی که صدای نفس نفس زدن رعب آوری از آن شنیده میشد.
توجه دیوید به سمت گردنبندش افتاد. گوی سبز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یورِی خدای ارواح | علی عابدی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Elaheh_A، Narín✿، Fatemeh Zare و 2 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا