خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
907
امتیاز واکنش
9,242
امتیاز
263
سن
17
زمان حضور
39 روز 14 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا

نام رمان: اصیل و خونخوار (جلد دوم)
ژانر: فانتزی، معمایی، عاشقانه
نویسنده: کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان‌۹۸
ناظر: ~MoBiNa~
خلاصه:
همیشه در تنگنای یک خاموشی مطلق، روشنایی عمیقی هم وجود دارد؛ اما گاهی داشتنِ این روشنایی زیبا، تاوان هم دارد. همان‌طور که یک چیز خوب، بدی هم دارد!
جنگ تمام شده است؛ ولی هم‌چنان دشمنان باقی مانده‌اند. خون‌ها ریخته شده‌اند؛ ولی هنوز هم خون‌ها برای ریخته‌شدن فراوانند. و زندگی برای یک روح مرده، باز هم می‌تواند معنای زندگی داشته باشد!
و؛ اما این‌ بار و در این داستان، شیطان دیگر کیست؟! شیطان اهریمن و هیولای خونخوار، کیست؟


در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد دوم) | کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Zahra.bano، SAHAR:)، الهه آذری مقدم و 2 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
907
امتیاز واکنش
9,242
امتیاز
263
سن
17
زمان حضور
39 روز 14 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
«هرلحظه ممکن است سرنوشت داستان زندگی‌ات را عوض کند
این همان حکایت قدیمی‌ست، که سرنوشت می‌تواند تمام معادلات زندگی‌ات را به‌هم بزند، آن را از نو بسازد و سپس زندگی‌ات را با موجوداتی عجیب و متفاوت رقم بزند؛ اما گاهی هم این‌طور نیست، گاهی تنها سرنوشت نیست که تو را به مسیری دیگر هل می‌دهد!
بالاخره زمانی هم فرا می‌رسد که سرنوشت دست نگه می‌دارد تا تو داستان را ادامه بدهی، تا تو پایان این داستان را بنویسی. و اما پایان این داستان چیست؟ می‌خواهی چه‌طور تمامش کنی؟ اصلاً کدام را انتخاب می‌کنی؟ مرگ؟ یا زندگی؟



(نکته‌ی مهم: دوستان! اگه جلد اول این رمان رو هنوز نخوندید؛ حتماً قبل از خوندن این جلد، جلد اول رو که با همین عنوان هست مطالعه بفرمائید! با تشکر.)



#جلد_دوم_اصیل_و_خونخوار


در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد دوم) | کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahra.bano، SAHAR:)، marjan.h و 2 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
907
امتیاز واکنش
9,242
امتیاز
263
سن
17
زمان حضور
39 روز 14 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
یک روز خسته‌کننده و سخت دیگه!
وارد خونه شدم و در رو محکم بستم. کتونی‌های مشکی‌رنگم رو با پاهام درآوردم و بدون این‌که اون‌ها رو داخل جاکفشی طلایی‌رنگ کوچیک و چوبیه گوشه‌ی در بذارم، همون‌جا رهاشون کردم و پا به آپارتمان هشتادوهفت‌متریم گذاشتم.
شال نخی کرم‌رنگم رو درآوردم، کش موهای کوتاه طلاییم رو باز کردم و همون‌طور که اون‌ها رو، رو اُپن سرامیک‌شده‌ی آشپزخونه‌ی نقلیم مینداختم، به‌سمت یخچال رفتم. با نگاه کردن به داخل یخچال، با خودم گفتم:
- یه خرید اساسی واجبه!
و در رو بستم.
چشمم به کوهی از ظرف‌های کثیف داخل سینک ظرفشویی ظرف‌شویی که از سه‌روز پیش بود افتاد و آه از نهادم بلند شد.
- عالیه!
این رو زیرلبی غریدم و همون‌طور که از آشپزخونه بیرون می‌رفتم، به کش و شال روی رو اپن چنگ انداختم، اون‌ها رو گرفتم و به‌سمت تنها اتاق خونه‌م حرکت کردم.
زمانی که در رو هل دادم و خواستم داخل بشم، حرکت چیزی رو کنار در ورودی، بین سایه‌‌ای که تلویزیون روبه‌روی اون‌جا انداخته بود، حس کردم. برگشتم و نگاه سرسری‌ای انداختم؛ اما درست وقتی که چشم‌هام روی اون نقطه ثابت شد، چیزی به‌سرعت نور از اون‌جا گذشت و غیب شد!
مثل نسیمی بود که ثانیه‌ای بوزه و بعد ایست کنه.
متعجب و گیج بودم. یعنی از خستگی توهم زدم؟ ان‌قدر خسته‌م؟!
این از ذهنم گذشت و با علم به این‌که مطمئناً به‌خاطر چهار ساعت کار کردن تو یه مزون لباس خسته شدم، ممکنه دچار توهم هم شده باشم؛ پس بی‌خیال شدم و پا به اتاقم گذاشتم.
اتاقم تنها با یه تـخت و کمد، پنجره‌ای با پرده‌ای زخیم و سفید رنگ، و یک بخاری و میز تحریر تزئین شده بود. کاملاً ساده و درخور یک دختر بیست‌وچهار ساله که شهر و خانواده‌ش رو ترک کرده بود و با درآمد ماهیانه‌ی متوسطی، زندگیش رو به تنهایی می‌چرخوند.
به‌طرف پنجره رفتم. پرده رو کنار زدم تا پرتوهای خورشید داخل اتاق رو روشن کنن و بعد چرخیدم و به‌سمت تـخت نامرتبم حرکت کردم. کش موهام رو، رو میز تحریر قهوه‌ای رنگ کنار تـخت گذاشتم، شال رو روی تـخت انداختم و شروع به باز کردن دکمه‌های مانتوم کردم.
به سومین دکمه که رسیدم و دهنم برای کشیدن خمیازه باز شد، مجدداً همون حرکت سریع رو حس کردم که از کنار در اتاق گذشت و به طرف دیگه‌ای رفت.
دست‌هام متوقف شدن و نگاهم قفل بیرون در اتاق شد. نکنه دزده؟
با این تصور چشم‌هام گرد شد و سریع به‌طرف در دویدم. تو چهارچوب در ایستادم و با نگاهی تیز همه‌ جای خونه رو ورانداز کردم؛ اما این خونه اون‌قدری نبود که بخواد جایی برای پنهون‌ شدن داشته باشه.
همون‌طور که با اخم و موشکفانه اطراف رو می‌پاییدم، دوباره مشغول باز کردن دکمه‌های مانتوم شدم. وقتی همه رو باز کردم و در همین حین متوجه شدم چیزی تو خونه‌م نیست، کلافه پوفی کشیدم و با خودم گفتم:
- باید یه چُرتی بزنم!
و مانتوم رو درآوردم و ‌چرخیدم تا دوباره داخل اتاق بشم؛ اما همون لحظه دوباره اون حرکت رو، ولی دقیقاً پشت‌ سرم حس کردم! طوری که وقتی از پشتم گذشت، نسیمی خنک وزید و موهای کوتاهم رو تکون داد.
شاید پنجره باز بود. با این فکر، عقب‌گرد کردم و با وجود ترسی که داشتم، کاملاً برگشتم و وقتی دیدم خبری تو خونه نیست، به پنجره‌ی کنار مبل راحتی نگاه کردم. نه، بسته بود!
قلبم با فشار به سـینه‌م کوبونده میشد و وقتی سرمایی رو از پشت‌ سرم، روی پوست گردنم حس کردم، درجا خشکم زد و ثانیه‌ای نفسم قطع شد.
سرمای سوزنده درست پشتم بود و مثل سوزنی تو پوست گردنم فرو می‌رفت. حالا کاملاً مطمئن بودم کسی تو خونه‌م حضور داره!
نفس‌هام از اضطراب به شمارش افتاده بود و به‌سختی بالا می‌اومد. بدنم به‌خاطر ترس یخِ یخ شده بود و قفسه‌ی سـینه‌م به‌شدت بالا و پایین میشد.
نمی‌تونستم چشم‌هام رو ببندم تا آروم بشم. چه آرامشی وقتی کسی درست پشت‌ سرم ایستاده بود؟! یک قاتل؟ دزد؟ مهاجم؟ اون غریبه کی بود؟
نمی‌تونستم تحمل کنم. هوا رو بلعیدم، به‌شدت اون رو بیرون فرستادم و بعد همون‌طور که ناخن‌هام رو تو پوست دستم فرو می‌کردم، به آرومی چرخیدم و برگشتم تا بتونم اون غریبه‌ی مجهول رو ببینم.
درست زمانی که کاملاً برگشتم و رو در روی اون شدم و تونستم اون مهاجم ترسناک رو ببینم، قلبم یخ بست و بدنم از حرکت ایستاد!



#جلد_دوم_اصیل_و_خونخوار


در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد دوم) | کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: SAHAR:)، marjan.h، الهه آذری مقدم و یک کاربر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
907
امتیاز واکنش
9,242
امتیاز
263
سن
17
زمان حضور
39 روز 14 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
چشم‌های سرخِ ورم‌کرده، رگ‌های بیرون‌زده، نیش‌های تیزِ بیرون‌اومده از دهن، پوستی به سفیدی برف و چهره‌ای به درندگی یک شیر گرسنه! این دیگه چه موجودیه؟!
انگار مؤنث بود؛ چون چیزی شبیه شال رو سرش بود اما تمام موهاش بیرون ریخته بودن.
قبل از این‌که بخوام برای جواب سؤال این‌که چه جونوریه کنکاش کنم، اون هیولای روبه‌روم توی صورتم خرناس بلندی کشید که آب‌های دهنش ریختن روی صورتم و از دهن و دندون‌های خودش هم آویزون شدن.
از وحشت جیغ بلندی کشیدم و به‌سرعت برگشتم و شروع کردم به دویدن.
اما قبل از این‌که پام از چهارچوب اتاق بیرون بره، اون هیولای ترسناک موهام رو گرفت و کشید که از پشت افتادم روش و دست‌هاش دورم حلقه شد و نگه‌م داشت تا تکون نخورم.
جیغ بلندی کشیدم و داد زدم:
- ولم کن... ولم کن!
چیز تیزی رو روی پوست گردنم احساس کردم و وقتی چیز سرد و خیسی هم رو گردنم کشیده شد، فهمیدم آماده‌ی گاز گرفتنمه!
اون... نکنه اون، خون‌آشامه؟! خون‌آشام؟!
با فهمیدن این موضوع وحشت‌زده‌تر از قبل جیغ زدم:
- ولم کن هیولا!
و قبل از اینکه دندون‌های تیزش تو پوست گردنم فرو بره، با پام محکم بهش کوبیدم و وقتی از شوک دست‌هاش از دورم باز شد، به‌سرعت شروع به فرار کردم.
نگاهی به دوروبرم انداختم. آخه من کجای این خونه‌ی نقلی مخفی بشم؟!
سریع دویدم سمت آشپزخونه تا شاید چیزی به عنوان سلاح پیدا کردم. به وسایل نگاه کردم و با خودم گفتم کاش بیشتر فیلم‌های خون‌آشامی می‌دیدم که اگه روزی مثل امروز یکیشون بهم حمله کرد، بدونم باید چه‌جوری مقابلش بایستم! بعد عقلم بهم تشر زد و گفت مگه اصلاً فکرش رو می‌کردی واقعی باشن؟!
با خشونت داد زدم:
- لعنتی!
و همون لحظه صدای خرناسی از پشتم شنیدم و وحشت‌زده دویدم سمت قیچی‌ای که داخل سینک ظرفشویی بود. فقط همین دم دست بود!
برگشتم و دیدم که خون‌آشام از داخل اتاق دوید بیرون، به‌سرعت نور این سمت اومد و مثل یه خرگوش فرز از روی اُپن جست زد و پرید داخل آشپزخونه.
نفس‌نفس زنون و با دست‌های لرزونی قیچی رو جلوم گرفتم و آب دهنم رو قورت دادم. جونور روبه‌روم با اون قیافه‌ی رنگ‌پریده و ترسناکش، خرخرکنان آروم‌ آروم سمتم حرکت کرد.
انگار می‌دونست من هیچ راه فراری ندارم برای همین عجله‌ای نداشت. لـ*ـبش هم که دندون‌های تیزش ازش بیرون زده بودن، به بالا مایل شده بود و انگار داشت بهم نیش‌خند می‌زد!
داشت بهم می‌رسید.
خدایا! دلم می‌خواست بشینم و زار بزنم. چرا یهو همه‌ چی عجیب شد و هم‌چین اتفاق غیرمنتظره‌ای برام افتاد؟!
اون بهم نزدیک و نزدیک‌تر میشد دست‌های من به‌وضوح داشتن می‌لرزیدن و هرلحظه ممکن بود قیچی از دست‌هام بیفته زمین.
تو یه تصمیم آنی، از جام کنده شدم و فریاد زنان به سمتش هجوم بردم و قیچی رو محکم فرو کردم تو پهلوش!
خون‌آشام خرناس بلندی کشید، دستش رو بلند کرد و با پنجه‌های تیزش توی صورتم کوبید که از شدت ضربه به عقب پرتاب شدم و پوستم سوخت.
خون‌آشام وحشیانه قیچی رو از پهلوش بیرون کشید، به طرفی پرتش کرد و بعد یهو تو یک ‌ثانیه، جلوم ظاهر شد.
از وحشت جیغ کشیدم و چسبیدم به کابینت پشت سرم.
تمومه! تموم شد، کارم تمومه!
هق‌ هقم گرفت و همون‌طور که اشک می‌ریختم، چشم‌هام رو بستم و محکم به‌هم فشارشون دادم و آماده‌ی درد و مرگ شدم.
اما هرچه‌قدر صبر کردم، هیچی حس نکردم!
آب دهنم رو فرو دادم و با ترس و وحشت، آروم لای پلک‌هام رو باز کردم و متعجب به هیولایی نگاه کردم که فقط روبه‌روم بدون هیچ حرکتی ایستاده بود! مات موندم.



#جلد_دوم_اصیل_و_خونخوار


در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد دوم) | کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: SAHAR:)، marjan.h، ~MoBiNa~ و یک کاربر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
907
امتیاز واکنش
9,242
امتیاز
263
سن
17
زمان حضور
39 روز 14 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
صورتش داشت تغییر می‌کرد! چشم‌هاش از اون رنگ سرخ و ورم‌کرده، داشت عادی می‌شد. عادی مثل چشم‌های انسان و کم‌کم رنگش قهوه‌ای‌رنگ شد. رگ‌هایی که تو صورتش بیرون زده بودن داشتن محو می‌شدن، انگار داشتن می‌رفتن زیر پوستش! نیش‌های وحشتناک و تیزش هم تو دهنش فرو رفت و فقط پوستش همون‌طور رنگ‌پریده باقی موند....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد دوم) | کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: SAHAR:)، الهه آذری مقدم، marjan.h و یک کاربر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
907
امتیاز واکنش
9,242
امتیاز
263
سن
17
زمان حضور
39 روز 14 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
عصبی و کلافه هلش دادم عقب و گفتم:
- من هانیه‌م. هانیه جهانی و اون افسانه‌ای که ازش حرف می‌زنی رو نمی‌شناسم!
گیج نگاهم کرد و زمزمه‌وار گفت:
- هانیه؟!
-...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد دوم) | کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: SAHAR:)، marjan.h، الهه آذری مقدم و یک کاربر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
907
امتیاز واکنش
9,242
امتیاز
263
سن
17
زمان حضور
39 روز 14 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
مات نگاهش کردم و اون ادامه داد:
- وقتی من و افسانه تازه پی به حقیقتِ روستا بردیم، خیلی دیر شده بود. خونخوارها بهمون حمله کردن و من رو با خودشون بردن؛ ولی افسانه تونست فرار کنه و اصیل‌ها اون رو گرفتن. این‌جوری شد که من بین خون‌آشامای خونخوار، تبدیل به یه خون‌آشام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد دوم) | کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: الهه آذری مقدم و marjan.h
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا