خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا

نام اثر: ایزد آب‌ها
ژانر: عاشقانه، فانتزی، تاریخی، معمایی
ناظر: ~MoBiNa~
نویسنده: دلارام رعنایی کاربر انجمن رمان ۹۸
خلاصه: گاهی وقت‌ها زندگی به گونه‌ای حالت می‌گیرد که گمان می‌کنی بازی را باختی؛ اما تقدیر چیز دیگری برایت رقم زده است.
سرنوشت در دفتر طلایی رنگش، برایت صبر کشیده تا از گذشته‌ی خطیر خود رهایی یابی. برایت قدرت‌هایی درخشان، چو الهه‌ای تابان کشیده تا ببینی فرق خود را با عالمیان.
او انتظار می‌کشید چرخش چرخ‌و‌فلک زندگی خود را ببیند؛ اما نمی‌توانست بنشیند تا سرنوشت خاطی، درچار خدشه شود.

راه انداخت چرخ زندگی‌ای را که از کار افتاده بود


در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Rxana، !~Fatemeh zarei~!، Zahra.bano و 7 نفر دیگر

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
در مابین الهه‌های جهانی، آناهیتا دختریست با گیسوهای سپید و بال‌های پنهان.
او انتخابی بود، برای به دوش کشیدن بار سنگین بر روی شانه‌های ظریفش.
هر زمان که می‌خندید، گل‌ها شکوفه می‌دادند و هر زمان که می‌گریست‌، آسمان بارانی می‌شد.
آری؛ او آمده بود تا به پایان برساند، هر آن‌چه که در گذشته‌اش آشکارا؛ نهان بود.


در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Rxana، !~Fatemeh zarei~!، ستایش حسین زاده تبسم و 8 نفر دیگر

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۱
صدای گوش‌خراش ناقوس تمام کاخ رو پر کرده بود. باران، به شدت می‌بارید و این نشانه‌ای بود برای کودک تازه متولد شده. در بزرگ‌ترین راهرو کاخ، در آخرین اتاق زنی با موهای سپید، بر روی زمین بی‌جون افتاده بود.
با چشم‌های اشکی و بغضی عمیق، دست‌های لرزونش رو بلند کرد و بر صورت خیسش گذاشت.
زنی که کنارش بود آروم زمزمه کرد:
- بانو، لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید. فرزندتون سالم هست.
اما؛ دلش حتی با کوچک ترین جملات هم آروم نمی‌گرفت تا زمانی که چهره‌ی فرزندش را به چشم ببیند.
از بین لبــ*ــان ترک خورده‌اش به سختی واژگان رو زمزمه کرد:
- میخوام ببینمش. خواهش میکنم، بیارینش.
تا زمانی که اخرین کلمه رو به‌زبان بیاورد؛ با صدای گریه‌ی نوزادی نگاهش به در دوخته شد.
زنی بلند قامت با موهای سپید و با قدم‌های بلند، نزدیکش رسید و کودک رو در آ*غو*ش پر مهر مادر قرار داد. به محض این‌که چشم‌هایش به کودکش افتاد اولین قطره‌ی اشکش تبدیل به شکوفه شد و فرو ریخت.
صدایی به گوشش رسید:
- اون بی‌نهایت زیباست. چه نامی رو برای او انتخاب می‌کنید؟
سرش را آرام به کودک نزدیک کرد و با تمام وجود عطر تنش رو به ریه‌هاش فرستاد و زمزمه کرد:
- آناهیتا.
با صدا زدن اسمش چشم‌هایش را سریع باز کرد و از خواب پرید. دستش را بر روی قلب بی‌قرارش گذاشت و با سردرگمی به اطراف نگاهی کرد. این خواب، چه معنایی داشت؟!
صدایی باز هم به گوشش رسید:
- آناهیتا، چرا بیدار نمیشی دختر؟ خیلی وقته رسیدیم.
سرش را با دست‌هایش پوشاند و چند بار نفس عمیقی کشید. این چندمین خواب آشفته‌ی این ماه بود؟ دهمین بار؟! هر دفعه همین زن به خواب او می‌آمد و جملات مشابه را تکرار می‌کرد! آن زن، کیست؟ کیست که تا به الان چهره‌اش را حتی به چشم هم ندیده بود؟! هر دفعه که پلک‌هایش را بر روی هم قرار میداد باز چهره‌ی آن زن در پشت پلک‌های بسته‌اش نمایان میشد. با منظم شدن نفس‌هایش سرش را بلند کرد. کاش می‌توانست معنی خواب‌هایش را درک کند‌! با دیدن سنگ قبر از پشت شیشه، تازه متوجه شد کجا هست!
این‌جا، سنگ قبر پدرش بود. در ماشین را به آهستگی باز کرد و پیاده شد. روشا با دیدن صورت او که حدس میزد رنگ پریده به نظر بی‌آید، با نگرانی گفت:
- حالت خوبه؟ چرا رنگ صورتت پریده؟
لبخند بی‌جونی زد:
- چیزی نیست.
اما؛ پشت این دو کلمه کلی حرف نگفته بود. حرف‌هایی که در پس قلب کوچکش مانده بود. پوزخندی بر لبان سرخش نشست. این‌که صورتش رنگ پریده به‌نظر می‌آمد اتفاق جدیدی برایش نبود. می‌دانست با گفتن این حرف نمی‌تواند روشا را قانع کند ولی با این‌حال خوش‌حال بود که سوال دیگه‌ای از او نمی‌پرسید. دست‌هایش را مشت کرد و در چند قدمی قبر ایستاد و متنی که در اولین نگاه به چشم‌های یخی‌اش برخورد کرد را آرام زمزمه کرد:
- مسعود تابش.
با یادآوری گذشته لبخند تلخی زد. انگار که با هر قدم بیشتر صدای گرم و دوست داشتنی او را مانند لالایی در گوش‌هایش حس می‌کرد:
- یادت نره هر اتفاقی هم بیوفته تو دختر منی و من پدرت. هر کجا فکر کردی تنهایی، فقط کافیه به پشت سرت نگاه کنی تا من رو ببینی.
آرام قطره‌ی اشکش از چشمان بی‌روحش بر روی گونه‌اش لغزید. یادش می‌آمد لحظاتی را که چقدر به سُخره گرفته می‌شد. چرا؟! تنها به دلیل این‌که موهایش سپیدتر از سفیدی پوستش بود؟ چشمانش را با درد بست و پاهایش بی حس‌تر شد و بر روی زمین افتاد.
آرام گفت:
- کاش واقعا این‌جا بودی. اگه بدونی چه‌قدر دلم برات تنگ شده. برای یک لحظه بـ*ـغل کردنت یک لحظه آرامش کنارت. یک لحظه.. .
با حس کردن فردی و بعد به آغــــ*ــوش کشیدنش بغضش شکست و شروع به گریه کرد.
لباس روشا رو بیشتر فشار داد تا شاید از سنگینی قلبش کم شود ولی؛ تلاشش برای این‌کار بی فایده بود! تنها یک فشار کوچک قطعا نمی‌توانست سنگینی بار این غم را کم کند! با این‌که چندین سال گذشته بود؛ ولی با این‌حال جای آن درد هنوز هم برای او تازگی داشت. کسی که به‌شدت به پدرش وابسته بود، کسی که تمام لحظات زندگیش را کنارش گذرانده بود، برای او فراموش کردن این درد، سخت بود. خوب به‌خاطر داشت که در تک به تک لحظاتی که در کنار پدرش می‌گذشت، خود واقعیش بود. او در کنار پدرش، آناهیتا بود! نه این دختری که رنگ آبی چشمانش را پشت لنز مشکی و سپیدی موهایش را با رنگ تیره که تاریک‌تر از قلبش بود، پنهان کرده بود. بعد از او، آناهیتا دیگر آناهیتای سابق نبود!
بار دیگر صدای رعد و برق لرزه‌ای بر وجودش انداخت. روشا بیشتر او را در آغــ*ــوشش کشید و آرام با بغض گفت:
- آناهیتا جان، پاشو عزیزم. بلند شو الان خیس می‌شیم! بهتره بریم تو ماشین.
بدون این‌که حرفی بزند دست‌های ظریفش را بر روی خاک خیس قرار داد و باز هم به پاهای بی‌حسش تکیه کرد.
تا زمانی که سوار ماشین شوند لحظه‌ای نگاهش را از سنگ قبر نگرفت. روشا سمت راننده نشست و نگاهی به او کرد. میدانست حرف زدن با او، آرامش نمی‌کند. بهترین دوستش را خوب می‌شناخت. آرام پتو را از پشت برداشت و رویش کشید. لبخند تلخی زد. این پتو می‌توانست قلب‌های سرد دقیقا مانند قلب او را هم گرم کند؟
در حالی که از شیشه و از بین قطرات باران به سنگ قبر خیره شده بود با صدایی که انگار از ته چاه در می‌آمد گفت:
- اون رو، کشتن. پدرم رو، کشتن. و من، روزی قاتلش رو پیدا می‌کنم.


در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Rxana، !~Fatemeh zarei~!، ستایش حسین زاده تبسم و 9 نفر دیگر

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۲
تا آخر مسیر سکوت، حاکم بر محیط بود. آناهیتایی که غرق در گذشته خود و روشایی که به احترام بهترین دوستش سکوت اختیار کرده بود. لحظه به لحظه برایش بعد از دیدن پدرش به اندازه‌ی یک قرن می‌گذشت. با ایستادن ماشین، آنا دستی بر چشمان مرطوب و دریاییش کشید. هر ثانیه سعی در متقاعد کردن خود داشت که دگر خاطرات را در ذهنش مرور نکند؛ اما فایده‌ای هم داشت؟
دستان ظریفش را به سمت در به حرکت درآورد و تا خواست در را باز کند، فردی در را برایش گشود. نگاهِ همیشه کنجکاوش را بالا آورد و با دیدن برق چشمان سبز رنگی، لبخندی بر لبانش نشست و سریع خود را در آ*غو*ش پر مهر مادربزرگش جا داد و عطر تنش را که همیشه عطر گل‌های نرگس را می‌داد با تمام وجود استشمام کرد. این عطر تا ابد برای او تازگی داشت.
نام مادربزرگش را بر زبان اورد:
- مامان گلی، دلم واست یه ذره شده بود.
لبخندی غمگین بر چهر‌ه‌ی چروک شده‌ی مادربزرگش نشست. از لحن سوزناک نوه‌ی خود حدس زد که قبل از آمدن به این‌جا به پدرش سر زده باشد، ولی با این‌حال با لحن دلنشینی گفت:
- الهی قربون نوه‌ی خوشگلم برم. منم دلم برات یه ذره شده بود عزیزه دلم.
با دیدن روشایی که سر به زیر و با خجالت گوشه‌ای ایستاده بود و نظارگر بود، ابرویی بالا انداخت و اشاره کرد تا به سمتش بی‌آید.
با حرکت مادربزرگ روشا لبخندی به پهنای صورت گرد و کک و مکیش زد و به سمتش دوید و در آ*غو*شش دقیقا کنار آناهیتا جا خوش کرد. هر دو برای چند دقیقه سرخوش عطر تن مادربزرگ شده بودند. مگر می‌شد از این عطر دلنشین دل کَند؟
مامان گلی از هر دو فاصله گرفت و گفت:
- خوب دیگه بـ*ـغل بسه. بیاین بریم بالا که میخوام بهتون نشون بدم قورمه سبزی پختن یعنی چی.
چشمان روشن روشا با آن مژه‌های فِر، برقی زد و لبخندش پر رنگ‌تر شد؛ گویی که به دوران بچگی‌اش برگشته باشد دستانش را دور گردن مادربزرگ حلقه کرد و لپ سرخش را بـ*ـو*سید:
- آخه از کجا میدونی مامان گلی که من چی هـ*ـوس کرده بودم؟!
صدای خنده‌هایشان حیاط دل‌گیر را پر از روشنایی کرده و این معنای دیگر تپیدن قلب زندگی بود.
با دور شدن آن‌ها، آنا سرش را به آهستگی برگرداند و اولین قدم خود را بر روی گِل‌های مرطوب باغ روبه رویش، نهاد. نفس عمیقی کشید و با لبخند عطر خاک تَر را به سمت بینیش هدایت کرد. روبه رویش پر از درخت‌های بید مجنون بود. خانه‌ی مادربزرگش با همین بید مجنون ها به شهرت رسیده بود. صدای خنده‌های کودکانه‌ای در گوش هایش پیچید و تصویر کودکی با موهای سپید و اندامی ظریف جلوی چشم‌هایش نقش بست. با تصویر روبه رویش لبخندی بر روی لبانش نشست. تمام خاطرات بچگیش در این باغ خلاصه شده بود.
- سلام دختر عمه.
با صدای مردانه‌ای مکثی کرد و سریع برگشت و چشم‌هایش در جنگل چشمان فرد روبه رویش قفل شد. صدای تپیدن قلبش را در واضح ترین حالت ممکن احساس کرد! نگاهش را با دست‌پاچگی گرفت. انگشتان باریکش را در هم حلقه کرد و گفت:
- سلام پسر دایی!
همین چند کلمه نیز با سختی از بین لبان لرزانش خارج گشته بود. ترس برش داشته بود؛ مبادا صدای قلبش به گوش او برسد! مرد بلند قامت روبه رویش دستی لابه لای موهای حالت‌دارش کشید و با لبخند همیشگیش ادامه داد:
- حالا که اومدی اینجا بلاخره شدی پزشک خانواده، باید خانوم دکتر صداتون کنیم؟
او حرف می‌زد و آناهیتا در قلب خود برایش قند میسابید. دقیقا مانند بچه‌ای که با عروسکی دنیای کودکی‌اش شکل می‌گیرد؛ همان‌قدر کودکانه دلش لرزیده بود برای کسی که می‌دانست تنها برایش دختر عمه‌ی کوچکی بیش نیست! و این تراژدی ترین سکانس زندگیش بود؛ با این‌حال شیرین‌ترین لبخندش را بر روی لـ*ـب‌هایش نهاد:
- این چه حرفیه؟ معلومه که من هنوزم همون آناهیتام.
همان آناهیتایی که دنیای دخترانه‌اش در کنار او شکل گرفته بود!
نگاهش میخکوب لبخند زیبای آناهیتا شده بود و آن شیرینی، مانند نباتی خوش‌رنگ در گرمای قلبش حل شده بود. این دختر، تنها کسی بود که لبخند را بر روی لـ*ـب‌هایش می‌نشاند. هم‌چون غنچه‌ای بود در میان طوفان زندگیش، ‌که تبدیل به شکوفه شده باشد.


در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Fatemeh Zare، Rxana، !~Fatemeh zarei~! و 7 نفر دیگر

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۳
- من چند نفرم؟ با دردهایم، غصه هایم، با آدم‌های مرده در درونم. من چند نفرم؟ یک یا دو نفر؛ حتی سه یا چهار نفر! با خشم و غیرتم، با لبخندها و اشک‌هایم. من چند نفرم؟
صدای گوش‌نواز او بود که تمام کتابخانه را پر کرده بود. با مکث کوتاهش بار دیگر سکوت تمام آن‌جا را فرا گرفت.
انگشتان باریکش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Fatemeh Zare، Rxana، !~Fatemeh zarei~! و 5 نفر دیگر

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۴
گام‌های محکم و اخم‌های بین ابروهایش، بر اُبهتش چندین برابر افزوده بود. او قدم برمی‌داشت و هزاران نفر در برابر چشمان تاریک و بی روحش، سر خم می‌کردند؛ ولی او آدم سر خم کردن نبود. اگر لحظه‌ای اخم از روی چهره‌ی خشنش کنار می‌رفت؛ مانند این بود که آن اُبهت مردانه، زیر سوال رفته باشد. سیگار را بر روی لبانش جابه جا و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Fatemeh Zare، Rxana، !~Fatemeh zarei~! و 4 نفر دیگر

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۵
برخواست و از پنجره کوچک اتاق به بیرون و ماه کامل نگریست و به آرامی کلمات را کنار هم قرار داد:
- گاهی اوقات این تو نیستی که انتخاب می‌کنی چه کسی باشی، بلکه انتخاب میکنن تا تو چه کسی باشی! تو فقط بازیچه میشی! اما از یه جا به بعد شروع می‌کنی به جنگیدن. دیگه به اینکه هی زمین بخوری و بلند بشی عادت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Fatemeh Zare، Rxana، !~Fatemeh zarei~! و 5 نفر دیگر

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
# پارت۶
با صدای بلند روشا، بار دیگر نگاهی از آیینه به دخترک روبه رویش انداخت. صورت روشنش و لبانش که رنگی به سرخی گل‌های رز، بر روی آن خودنمایی می‌کرد و شال سفیدی که هارمونی زیبایی با موهای به سیاهی شبش ایجاد کرده بود. نفس عمیقی کشید و چشمانش را برای لحظه‌ای بر روی هم قرار داد و گردنبندی که همیشه به گردن داشت را به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Fatemeh Zare، Rxana، !~Fatemeh zarei~! و 3 نفر دیگر

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۷
دستی ما بین موهای لَختش کشید و با صدای محکمش ادامه داد:
- این دستور منه. ژنرال این ارتش منم و این منم که میگم چیکار کنید.
در مقابل صدای قاطع او همگی برای لحظه‌ای سکوت کردند و ناگهان مرد بلند قامتی قدمی جلو نهاد و با صدای دو رگه‌اش و با تمام شجاعت، بلند کلمات را ما بین لبانش جاری...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Fatemeh Zare، Rxana، !~Fatemeh zarei~! و 3 نفر دیگر

delraw

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/22
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
109
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۸
با آخرین حرفش خون بر صورتش پاچید. شمشیرش را با مکثی کوتاه، پایین آورد و صدای فریادش در محوطه پیچید. سربازان اندکی که باقی مانده بودند با دیدن جنازه‌ی روبه روی او با ترس، اعلام عقب نشینی کردند که صدای بلند او در گوش هایشان پیچید:
- برید به پادشاهتون بگید اجازه نمیدم دشمن حتی پاش رو این‌جا بزاره...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ایزد آب‌ها | delaramR کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، ~MoBiNa~، Fatemeh Zare و یک کاربر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا