خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: افیون‌های کبود
نام نویسنده: میم. شبان کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
ناظر: ~MoBiNa~

_c964cea67acbd3894144e27e3bd8a7a4.jpg

خلاصه:
این قصه روایت خانواده‌‌ای فروپاشیده است. خانواده‌ای که بسان پازلی است که تکه‌هایش هیچ ربطی به هم ندارند. روایت روابط ناقص و معیوب میان اعضایش که حتی با بازگشت میلاد باز‌هم کامل نمی‌شود. میلادی که به زادگاهش بر می‌گردد، درحالی که تار و پود وجودش همچنان لابلای گذشته درگیر و دار است. گذشته‌ای تلخ که برایش تبدیل به لکاته‌ عذاب شده و با هیج افیونی به فراموشی سپرده نمی‌شود. در این بین روابط پر فراز و نشیب او چشم‌هایش را رو به حقایقی آزار دهنده باز می‌کند و ستون‌های دیدگاهش را نسبت به آدم‌های اطرافش به لرزه در می‌آورد.


بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: Mahii، Nafiseh00، *ELNAZ* و 15 نفر دیگر

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
به هر طرف می‌نگرد نه خبری از شادی و سرور است و نه یک دل‌خوشی کوچک. بالا و پایین، چپ و راست همه خاکستریست! عاری از سرزندگی. پوچ و بی‌هویت. انگار در یک برزخ بی‌نهایت گرفتار شده. گذشته که گذشته بود؛ اما به آینده‌ که چشم می‌دوخت چیزی جز خاکستری نمی‌دید. چشمانش له‌له میزد تا رنگ‌دانه‌های متفاوت از خاکستری را تشخیص دهند. یک حسی که وادار به باورش کند، باور این‌که زندگی توخالی نیست. آخر از پا در می‌آید. روی زمین می‌افتد و به زمین چنگ می‌زند. دانه‌های خاکستری خاک از لابلای انگشتانش سر می‌خورند و به گذشته خود سفر می‌کنند. حالا او مانده خسته و تنها!


بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، الهه آذری مقدم، .Salvador. و 10 نفر دیگر

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
آن زمان که از پله‌های فلزی و سرد هواپیما پایین می‌آمد و تک چمدان‌ چرخ دارش را در سالن پهن و عریض فرودگاه دنبال خودش می‌کشید، می‌دانست نباید منتظر عده‌ای آدم لبخند به لـ*ـب باشد که تابلویی که نام او رویش حک شده بود به دست گرفته و مشتاقانه دنبال او می‌گردند. نه این‌که فامیل و آشنا نداشته باشد؛ داشت، فقط بود و نبودشان باهم توفیری نداشت!
لااقل در این بیست و اندی سال که این‌طور بود. این حقیقت خواه ناخواه اذیتش می‌کرد و ترجیح می‌داد ذهنش را مشغول این کند که با چه منطق و استدلالی برج‌های مدرن و عمارت‌های سنگی منچستر را ول کرده بود و خود خواسته جام زهر را سر کشیده بود و باز پایش را در این شهر نفرین شده گذاشته بود. هرچند پرواز طولانی و خسته کننده سرش را به درد آورده و ترجیح والاترش رسیدن به خانه‌ای بود که از درونش هیچ نمی‌دانست. وقتی در شلوغی و همهمه‌ی مقابل فرودگاه با چشم دنبال تاکسی می‌گشت و فریاد «آزادی، آزادی!» راننده‌ها و لهجه جالب پیرمردی که داد میزد:
- نارمک-نظام آباد سه نفر بیا بالا بابا!
را می‌شنید کم‌کم به این باور رسید که گوش‌هایش باز دارد به شنیدن زبان مادریش خو می‌گیرد. به هر مشقتی بود میان شلوغی و ازدحام جمعیت سوار تاکسی شد و شهر را با نگاه خسته؛ اما تیزبینش زیر نظر گرفت. نوع نگاهش ساده نبود. با اشتها می‌دید، انگار که مردمک چشم‌هایش دهان داشت! صحنه‌های جذاب‌تر را گوشه بشقاب ذهنش می‌چید و هنوز کامل نجوییده بود که ولشان می‌کرد و بی‌طاقت صحنه‌های بعدی را می‌بلعید. صحنه‌هایی از خیابان‌های شلوغ و آنچنان سیاه که حتی نور رنگا وارنگ تابلوهای تبلیغاتی و چراغ‌های بی‌شمار روشنشان نمی‌کرد. گاهی سوزن نگاهش روی پیرمرد ژنده پوشی که تا کمر در سطل زباله خم شده بود گیر می‌کرد. صحنه آن‌قدر برایش غریب و متأثر کننده بود که آخرش با حرکت ماشین گردن می‌چرخاند و صورتش را به شیشه می‌چسباند تا بیشتر ببیند، در نهایت تصویر پیرمرد به عقب کشیده میشد، به ضلع راست مثلت کوچک کنار پنجره ماشین برخورد می‌کرد و در آن حل میشد. برمی‌گشت و نگاهش به زن‌هایی می‌افتاد که لباس تنشان اگر نبود کم‌تر چشم را خیره می‌کرد و گاهی در میان طوفان پراید‌های نوک مدادی بدرنگ و سمند‌های نقره‌ای، ماشین‌های لوکس و گران قیمت خارجی هم‌چون طلا در میان -ّ گِل چشم‌‌ها را خیره می‌کرد. سیاه‌چاله سیاه چشم‌هایش هرچه بیرون از تاکسی می‌گذشت را به درون خودش می‌کشید و خروجی‌اش میشد این که در یک نگاه کلی به نسبت پانزده سال پیش عوض شده بود. نه آن‌قدر که از این رو به آن رو شده باشد؛ اما تغییر کرده بود و این را با بند بند وجودش احساس می‌کرد. زادگاهش، شهری که زمانی صدای خنده‌های کودکانه‌‌ او در آسمانش منعکس میشد و حالا نه تنها اثری از آن کودک و خنده‌هایش باقی نمانده بود، بلکه حتی خنده‌های کودک درونش پژمرده بود. آدرسی که از پیامک‌های دریافتی موبایلش برای راننده روخوانی کرده بود چندان بروز نبود و قوز بالای قوز، نام بعضی خیابان‌ها عوض شده بود، گوگل مپ که این‌طور نشان می‌داد! شانس آورد که راننده میان‌سال با تجربه بود و نقشه شهر را مثل خط‌های روی پیشانیش از حفظ بود. ساعت نه شب بود و از شلوغی و سر و صدا سردردش تشدید شده بود. رازهای سر به مهر زیادی از این شهر نفرین شده زیر تاریکی پنهان بودند و خوش‌بختانه برای کشف کردنشان به اندازه کافی زمان داشت. زیر لـ*ـب زمزمه کرد:
- چه‌قدر عوض شده!


بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: روح افزا، *ELNAZ*، الهه آذری مقدم و 10 نفر دیگر

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
صدایش از چیزی که فکر می‌کرد بلندتر بود و به گوش مرد راننده رسید.
- اشتباه نکن جوون...بری ده ساله دیگه‌هم برگردی بازم همین خیابوناست و همین چاله چوله‌ها.
چاله چوله‌های کف آسفالت یا کف روزگار، مغز پری طلب می‌کرد تا منظور مرد را بفهمد. نیم نگاهی به صورت آفتاب سوخته‌اش انداخت و گفت:
- ولی اینجا یه خصلت عجیبی داره، هرچی ازش دور بشی آخرش برمی‌گردی همین‌جا. خودت حکم بوم رنگو داری و اینجام حکم اونی که پرتاب می‌کنه!
- مگه کجا بودی جوون؟
نیمچه لبخندی زد.
- یه جای بهتر!
- پس چرا برگشتی؟
- اومدم حقمو پس بگیرم.
- جوونای جاهل!
زمزمه پر استهزاء مرد را شنید و سکوت کرد. ساعتی بعد، تاکسی مقابل خانه‌ ویلایی توقف کرد. راننده هر دو چمدان را از صندوق در آورد و میلاد به پاس خِبره بودنش چند تراول از کیف پولش درآورد و مقابلش گرفت. برق چشم‌های مرد حتی در تاریکی دیده می‌شد. پول‌ها را بـ*ـو*سید و روی چشم‌هایش گذاشت.
- خدا از بزرگی کمت نکنه جوون.
از حرف مرد خوشش نیامد. کسی که بزرگ‌تر بود خود مرد بود نه او. وقتی مرد رفت، او مانده بود و در سفید و بزرگ مقابلش. با نگاهی به پلاک خانه مطمئن شد مسیر را اشتباه نیامده. کلاه پانامای سیاهش را از سر برداشت و زنگ آیفون را فشار داد. چند لحظه بعد صدای ناآشنایی به گوشش رسید:
- بله؟
- باز کن درو.
صدای مرد این‌بار با مکث آمد:
- شما؟
- میلادم.
- عذر می‌خوام جناب، به جا نمی‌یارم.
به عادت همیشه نوک انگشتش را روی شکستگی ابروی چپش کشید و پرسید:
- اسم تو چیه؟
- اسم من؟! من صابرم.
- خب آقای صابر، مگه اینجا منزل بهرام تیرداد نیست؟
مرد تأیید کرد.
- بله اینجا منزل آقای تیرداده.
تُن صدایش کمی بلندتر از حد معمول شد.
- پس باز کن این کوفتی رو!
- شرمنده جناب، من شما رو نمی‌شناسم. اجازه ندارم در رو باز کنم.
آهی کشید و لبه‌های کلاهش را محکم فشار داد. صابر داشت لجبازی می‌کرد!
‌- به آقای تیرداد بگو میلاد برگشته. خودش می‌دونه.
- آقای تیرداد الان حضور ندارند، رفتند جایی...گفتین اسمتون میلاده؟
فکش را روی هم سایید تا با فریاد فحشی نثار مرد پشت آیفون و آقای تیرداد نکند!
- تو چی‌کاره‌ای تو این خونه؟
- بله؟!
- میگم تو با بهرام تیرداد نسبتی داری؟ اصلاً اینجا چیکار می‌کنی که زنگ خونه رو جواب دادی؟
- والا من سرایدار و نگهبان خونه آقام.
-... .
- آقا؟ آقا کجا رفتین؟ هنوز پشت درین؟
چند متر آن‌‌طرف‌تر لبه جدول کنار خیابان نشسته بود و صدای صابر شبیه به ویز ویز مگس به گوشش می‌رسید. خسته بود. خوابش می‌آمد. دلش یک دوش طولانی، یک لیوان نسکافه داغ و بعد یک تـ*ـخت‌خواب گرم و نرم و چند ساعت خواب راحت می‌خواست، اما در کمال تأسف هیچ‌کدام را نداشت. چند دقیقه بعد، صدای قدم‌هایی از پشت در آمد و در کوچک سمت چپ باز شد. مرد جوانی که حدس میزد همان صابر باشد بیرون آمد و با چشم دنبالش گشت. وقتی روی جدول‌ پیدایش کرد جا خورد و گفت:
- آقا شرمنده‌ا‌م بخدا. الان زنگ زدم آقا گفتن سه سوته خودشون رو می‌رسونن. به قرآن من تا به حال اسم شما رو نشنیده بودم، آخه چه می‌دونستم شما... .
با ترس حرف می‌زد. پرحرفیش نه، اما ترس لانه کرده میان کلامش داشت میلاد را عصبی می‌کرد. حتی سبیل مدادی و کم پشتش روی سن و سال کمش سرپوش نمی‌گذاشت. این مرد جوان را چه به سرایداری؟ پرید میان کلامش تا بیش از این اعصابش را به بازی نگیرد.
- باشه، ولش کن. بابا الان کجاست؟
- همراه ساره خانوم و آقای خانی رفتن کرج؛ گفتن مهمونی یکی از همکارهاشون دعوتن. احتمالاً تا یکی دو ساعت دیگه اینجا باشن.
فکر کرد آقای خانی کیست دیگر؟ سری تکان داد و کلاهش را دوباره روی سر گذاشت. صابر این پا و آن پا کرد.
- چمدونتون... .
- نمی‌خواد!


بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: روح افزا، *ELNAZ*، الهه آذری مقدم و 9 نفر دیگر

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
صابر کلافه و آشوب دستی به گردن خیس عرقش کشید و از جایش جُم نخورد. می‌خواست گندی که زده بود را پاک کند. کم چیزی نبود که، دُردانه بهرام خان را پشت در لنگ در هوا نگه داشته بود! می‌ترسید کاری که از حقوقش راضی که نه، اما قانع بود را از دست بدهد و همه چیز به این مرد و آن کلاه مسخره روی سرش بستگی داشت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: روح افزا، *ELNAZ*، الهه آذری مقدم و 8 نفر دیگر

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
این یکی وضعیتش بهتر بود. حدس می‌زد اتاق مهمان باشد. به جز یک کمد، تـ*ـخت و پاتختی سفید کنارش وسیله خاص دیگری در اتاق نبود. با این وجود بهتر از هیچ بود. چمدان‌ها را همان‌جا کنار در گذا‌شت و با چک کردن آب حمام دوش کوتاهی گرفت. بیست دقیقه بعد با لباس راحتی و تیشرت جذب سفید از پله‌ها پایین آمد و دوباره...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: روح افزا، *ELNAZ*، الهه آذری مقدم و 8 نفر دیگر

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
بهرام دهان گشود تا از تنگ‌دلی‌های بی‌حد و حصرش بگوید. از جای خالی یک عصای محکم، یک جانشین بر حق! میلاد شاه کلید قفل مشکلاتش بود که سال‌ها خودش را از دسترس خارج کرده بود. میلاد اما روی برگرداند و با سلامی کوتاه دستش را به سوی ساره منتظر دراز کرد. در نگاه اول زیبا و در بدترین حالت 35 ساله به نظر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: روح افزا، *ELNAZ*، الهه آذری مقدم و 9 نفر دیگر

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
- که این‌طور...وسایلت رو کجا گذاشتی؟ سوغاتی نیاوردی؟
کمی زمان برد تا معنی سوغاتی را به یاد آورد. در جواب تک‌خندی زد و گفت:
- گذاشتم تو یکی از اتاق‌های طبقه بالا. در مورد سوغاتی‌هم، البته که آوردم! منتهی سوغاتی‌های من مادی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • قهقهه
  • عالی
Reactions: روح افزا، *ELNAZ*، الهه آذری مقدم و 8 نفر دیگر

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
- می‌خوام به مناسبت برگشتنت یه مهمونی بزرگ ترتیب بدم. یه پنجاه شصت نفری دعوت می‌کنیم. من میگم مراسم رو همین‌جا برگذار کنیم ولی ساره میگه یه باغ اجاره کنیم بهتره. میگه اینجوری دیگه لازم نیست سر کم و زیاد بودن غذا و تعداد مهمون‌ها استرس داشته باشیم. نظر خودت چیه؟
متفکر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: روح افزا، *ELNAZ*، الهه آذری مقدم و 9 نفر دیگر

میم. شبان

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/7/22
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
531
امتیاز
93
سن
22
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
ساره بشقاب پر از کیک را به عاطفه که صبح خروس‌خوان از سفرش برگشته بود داد و برگشت. بی سر و صدا کنار بهرام نشست و گوش‌ تیز کرد.
- یه فکرایی تو سرم هست ولی تصمیم قطعی نگرفتم. چرا می‌پرسین؟
- اگه کار خاصی مدنظرت نیست، می‌تونی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان افیون‌های کبود میم. شبان | کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: روح افزا، *ELNAZ*، الهه آذری مقدم و 8 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا