خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Fateme mokhtari

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/22
ارسال ها
7
امتیاز واکنش
37
امتیاز
23
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
1 روز 1 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
به‌ نام‌ خدا

اسم رمان: ستاره یخی
ژانر: فانتری، معمایی، عاشقانه
نویسنده: فاطمه سادات مختاری کاربر انجمن رمان 98
ناظر محترم رمان: ~MoBiNa~
خلاصه:

دنیا، روایتی در زندگی برایم آشکار کرده بود که این، من را وسیله‌ی موجودات اطرافم قرار می‌داد.
موجوداتی که ذات انسانی انداشتند و آب‌واجدای به آن‌ها باور نداشتند؛
در دنیای عاطی، دختری بودم بی‌هیچ پشتیوانه‌ای؛ اما روزی امید همان موجودات شدم!
گوی سرنوشت وجود مرا تغییره داده بود و حال من در تلاش بود در جنگ تقدیر سرنوشت!


در حال تایپ رمان ستاره یخی | Fateme mokhtari کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، zeynabeslami، *Z.A.H.R.A* و 4 نفر دیگر

Fateme mokhtari

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/22
ارسال ها
7
امتیاز واکنش
37
امتیاز
23
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
1 روز 1 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
سال‌ها و مسیرهای زیادی سپری شد تا توانستم خود واقعی‌ام را کشف کنم و با آن روبه‌رو شوم؛ ولی آن‌چه که شدم ارزش پیموندن این راه و این سختی را داشت؟ و من تنها کسی بودم که تغییر کرده؟
به مکان‌هایی که چه با خواست خود یا به اجبار سفر کردم! سرزمین‌هایی که حتی در کور سوی تخیلاتم جایی برای آن‌ها نبود.
و من شدم یک ناجی!
ناجی مردمانی که شناختی از آنان نداشتم و با من بی‌گانه بودند.
متحیرم؛ ولی نه از آن‌چه پیش آمد!
بلکه از سرنوشتی که از قبل برایم مقرر شده است.


در حال تایپ رمان ستاره یخی | Fateme mokhtari کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، zeynabeslami، marjan.h و 2 نفر دیگر

Fateme mokhtari

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/22
ارسال ها
7
امتیاز واکنش
37
امتیاز
23
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
1 روز 1 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول

فصل اول: سرزمین جادویی
همیشه با خودم فکر می‌کنم و از خودم می‌پرسم؛ چه اتفاقی افتاد که اصلا من به این‌جا رسیدم؟
دقیق به خاطر ندارم؛ ولی این‌ رو خوب می‌دونم که از موقعی شروع شد که من از خودم شناختی نداشتم!
که فقط یک اتفاق باعث شد تمام زندگی من عوض بشه.
زندگی من؟ از این کلمه استفاده نکنم بهتره!
البته تو این راه با اتفاقات خوبی هم روبه‌رو شدم؛ ولی بعضی از اتفاق‌های خوب می‌تونن نتیجه یک اتفاق بد باشن.
داستانم از اون‌جایی شروع شد که خودم رو جزوی از این مردم شهر نمی‌دونستم.
دقیقا از همون‌جایی که فهمیدم با مردم عادی فرق دارم.
بهتره زیادی طولش ندم و شروعش کنم.
بازهم یک روز خسته کننده رو تو دانشگاه علوم پزشکی به سر رسوندم.
درسته همیشه آرزوی بودن در دانشگاه علوم پزشکی رو داشتم و البته به سختی هم به خواسته‌م رسیدم؛ اما انگار سختی‌هاش تمومی‌ نداشتن!
کلاسی که ساعت آخر هم داشتم، تموم شد.
وسایلم رو جمع کردم و به بیرون از کلاس قدم برداشتم.
هوا به طرز عجیبی سرد شده بود و این نزدیک شدن فصل زمستان رو نشون می‌داد.
به دوربرم نگاهی انداختم محوطه دانشگاه پر بود از دانشجویانی که به‌روی نیمکت های چوبی نشسته بودن و باهم صحبت می‌کردن و یا اطراف محوطه بزرگ دانشگاه که درختان کاج همیشه سرسبز درآن خودنمایی می‌کردن، قدم می‌زدن و برعکس همه که همراه دوستاشون بودن من تنها بودم؛ انگار دیگه به‌این تنهایی عادت کرده‌ بودم!
دوباره به‌راهم در پیاده‌روی بیرون از دانشگاه با زمینه‌ی سنگی در اون سرما ادامه دادم، خودم رو هزاران بار لعنت فرستادم که چرا با ماشین نیومدم و چرا دقیقا باید همین امروز فاز پیاده‌رویم گل می‌کرد.
خواستم تاکسی بگیرم ولی مگه تو این سرما تاکسی پیدا میشد؟
از پشت سرم صدای دویدن و نفس‌نفس زدن کسی رو شنیدم؛ به عقب برگشتم و باهاش چشم تو چشم شدم.
باز هم اون دختر که به خاطر موهای هویجیش در دانشگاه زیادی خودنمایی می‌کرد، تنها شخصی که در دانشگاه بهم اهمیت می‌داد.
تک‌نگاهی بهم انداخت و با لحنی که انگار کمی‌ عصبانیت هم داخلش بود گفت:
- هِی من عصبانی میشم از این‌که می‌بینم تو من رو نادیده می‌گیری!
ابرو هام از حرفش بالا پرید! و به چشم‌های قهوه‌ایش که رگه‌هایی از عصبانیت درش شکل گرفته بود نگاه کردم، نادیده؟ مگه ما باهم روبه رو شدیم که بخوام نادیده‌ش بگیرم؟
زیر لـ*ـب آروم کلمه‌ی "نادیده" رو تکرار کردم؛
که با شنیدنش ادامه داد:
- ‏درسته نادیده! از وقتی که دیدم داری میری ده بار اسمت رو صدا زدم؛ ولی تو حتی یک نگاه هم ننداختی.
اوه خدای من این‌قدر توی فکرهام سیر می‌کردم که هیچ توجه‌ای به اطرافم نداشتم!
لبخندی به روش زدم و گفتم:
- ‏اشتباه می‌کنی! من نادیده‌ات نگرفتم؛ فقط حواسم به اطرافم نبود.
چشم خیره‌ای بهم رفت و گفت:
- ‏معلوم نیست فکرت پیش کی هست! به هرحال اومدم چون می‌خواستم بهت بگم با بچه ها داریم می‌ریم بیرون تو هم میای؟
بعد از زدن حرفش با لبخندی چند بار پشت سر هم پلک زد و مژهای بلندش را به رخ کشید. تک خنده‌ای به روش کردم، سرعت تغییر رفتار این دختر واقعا بامزه بود. انگار فهمید که به چی خندیدم برای همین تند جبهه گرفت و دستانش رو در هم گره زد و با عصبانیت گفت:
- به چی خندیدی؟ چیزی برای خندیدن هست؟ به جای خندیدن جواب سوال من رو بده میای یا نه؟
خنده‌ام رو خوردم و کمی‌ با خودم فکر کردم، امروز روز مناسبی برای بیرون رفتن نبود و مهم تر از اون دلم نمی‌خواست با کسایی که حتی یک‌بار هم باهاشون هم‌کلام نشده بودم بیرون برم.
دسته‌ی کیفم که از جنس چرم بود و داشت از شانه‌ام به سمت بازوام لیز می‌خورد رو با دستم به بالا حرکتش دادم و گفتم:
- ‏متاسفم مانلی، ولی من اصلا امروز وقتی برای بیرون رفتن ندارم.
از لـ*ـب‌های آویزون و حالت چشم‌هاش معلوم بود که توی ذوقش خورده، ولی خب بالاخره من حق انتخابی برای خودم داشتم. سرش رو پایین انداخت و به کفش‌های طوسی رنگش خیره شد و لـ*ـب زد:
- ‏اشکالی نداره، باشه برای دفعه بعد.
سری در تایید حرفش تکون دادم که کمی‌ازم دور شد و وقتی که به راهش ادامه داد، گفت:
- ‏فردا دوباره می‌بینمت! فعلا خدانگهدار.
دستی براش به نشانه‌ی خداحافظی تکون دادم و بعد هم با ناراحتی که به خاطر پیاده بودنم و مسافت راه طولانی‌ که داشتم، به راهم به سوی خونه ادامه دادم.
تقریبا به خونه‌ رسیدم، ولی در تمام این مدت احساس می‌کردم یک نفر بهم خیره شده بود، در تمام راه هرچی چشم چرخوندم کسی رو ندیدم اما در آخر به دور‌برم نگاهی‌ انداختم احساسم درست می‌گفت در داخل کوچه‌ی تنگ کنار مغازه گل فروشی با دیوارهای آجری به رنگ سرخ یک مرد حدوداً سی ساله با لباس‌های چرم و یک تیر‌کمون برپشتش به من خیره شده بود.
اول فکر کردم شاید داره به جای دیگه‌ای نگاه می‌کنه اما وقتی به من اشاره کرد فهمیدم که فکرم اشتباه از آب در اومده.
انگشت اشاره‌ام رو سمت خودم نشونه گرفتم و لـ*ـب زدم:
- ‏من؟
دستی به موهای جوگندمیش کشید و با تکون دادن سرش حرفم رو تایید کرد که بین رفتن و نرفتن به سمتش دودل شدم!
پوف کشیده‌ای کشیدم و بالاخره به سمتش حرکت کردم، به محض این‌که نزدیکش شدم دستش‌رو به سمتم نشونه گرفت و گفت:
- ‏تو، تو آریانا آرمان هستی؟
از‌ این‌که من رو شناخت تعجب کردم چون من برای اولین بار بود که اون رو می‌دیدم، ولی او چطوری من رو شناخت؟
در جوابش فقط سری به نشونه تایید تکون دادم که ادامه داد:
- ‏از حرف‌هایی که می‌زنم امکان داره که تعجب کنی و باور نکنی ولی می‌خوام از همین اول بهت بگم که خودت کم‌کم متوجه‌ی همچی میشی، لطفا فقط به حرف‌هام گوش کن!
با تعجب بهش خیره شدم، مگه چه حرفی می‌خواست بزنه که برام باور نکردنیه؟
منتظر شدم تا ادامه بده که بعد چند ثانیه دستی به لباسش کشید و گفت:
- ‏سرزمین من و مردمم تو خطرن، تو باید همراه من بیایی چون امکان نابودی سرزمینم هست، ما به کمک تو احتیاج داریم.
چشم‌هام از این حرفش گرد شد و ابروهام بالا پرید نفس عمیقی کشیدم و به چشم‌های مشکی رنگش خیره شدم و سوال‌هام رو پشت سرهم ازش پرسیدم :
- ‏چی؟ سرزمینت؟ چه سرزمینی؟ چرا من؟
به‌ من نگاهی کرد و تنها به یک سوال از این همه سوالم رو جواب داد:
- ‏فقط باورم داشته باش و همراهم بیا، من همه چیز رو نمی‌تونم الان برات توضیح بدم، خودت باید بیایی و ببینی.
‏نمی‌دونستم می‌تونم بهش اعتماد کنم یا نه!
ولی یه لحظه به فکرم اومد که شاید داره سربه‌سرم می‌ذاره و این یک شوخیه، خنده‌ای کردم و گفتم:
- ‏ببخشید آقا من وقت شوخی کردن رو ندارم!
و بعد بدون این‌که منتظر جوابی باشم با سرعت از اون‌جا دور شدم و به سمت خونه‌ام رفتم.
فردای همون روز دوباره موقع رفتن به دانشگاه همون اتفاق‌ها تکرار شد و دوباره با همون مرد روبه‌رو شدم.
که این دفعه با التماس از من خواهش کرد؛ که همراهش برم.


در حال تایپ رمان ستاره یخی | Fateme mokhtari کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، zeynabeslami، marjan.h و 3 نفر دیگر

Fateme mokhtari

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/22
ارسال ها
7
امتیاز واکنش
37
امتیاز
23
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
1 روز 1 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم

بهش خیره ‌شدم، به‌نظر آدم بدی نبود و این پی‌گیر بودنش دلیل محکمی بود برای سرکار نبودنم. سعی کردم خوش‌بین باشم برای همین کمی‌ فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم، اما با این‌که هنوز مطمئن نبودم گفتم:
- باشه.
اون مرد فقط سری تکون داد و گفت:
- دنبالم بیا.
به دنبالش قدم‌به‌قدم رفتم او به آخر همون کوچه‌ای که دیروز هم دیگه رو ملاقات کردیم رفت. گوشه‌ی همون کوچه یک چیز عجیب توجهم رو به خودش جلب کرد، یک آینه‌ که خودنمایی می‌کرد، آینه‌ی خیلی بزرگ و قدیمی و به رنگ طلایی که با طرح‌های تاج، گل‌ و درخت در حاشیه‌هاش طراحی شده بود!
براق بودن آینه باعث شد که چشمم رو بزنه و عجیب بودنش باعث شد که دیگه حرفی نزنم.
با صدای همون مرد از دیدن آینه دست کشیدم و بهش خیره شدم که گفت:
- بهم اعتماد کن و همراهم بیا.
سری تکون دادم، اما کجا؟ کجا می‌خواست من رو ببره؟ قبل از این‌که حرکتی بکنه گفتم:
- میشه اسمتون رو بدونم؟
لبخند کمرنگی به‌روم زد و گفت:
- البته، من اَردوانم.
لـ*ـبم رو تر کردم و گفتم:
- خوش‌بختم منم آریانا هستم.
با لحنی مطمئن گفت:
- می‌دونم.
دوباره سوال‌هام به سرم هجوم آوردن و اولین سوالم رو ازش پرسیدم:
- ولی چه‌طوری؟ ما که باهم برخوردی نداشتیم.
بدون این‌که بهم نگاهی بکنه، گفت:
- خودت می‌فهمی حالا همراهم بیا.
یک‌دفعه آستین لباسم رو گرفت و کشید که باعث شد همراهش پرت بشم داخل اون آینه‌ی بزرگ، گیج شده بودم و اصلا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد!
تکونی خوردم و متحیر بهش خیره شدم و گفتم:
- صبر کن... چی؟ چیشد الان؟!
اَردوان به دور‌برش نگاهی کرد و بعد که انگار از چیزی مطمئن شد، گفت:
- تو حق داری که همچین واکنشی نشون بدی، البته کم‌کم همه چی رو می‌فهمی... باید بهت بگم که همه این اتفاقات توسط جادوئه، نیروی جادو حقیقت داره!
از این حرفش بیشتر شوکه زده شدم و کمی هم ترسیدم! دو قدم عقب رفتم و بعد سرم رو تند و پشت سرهم تکون دادم، دستم رو نیشگونی گرفتم تا باورم بشه که این اتفاقات بیشتر از یک خواب نیست. هرچی محکم تر نیشگون می‌گرفتم در برابرش هم هیچ اتفاقی نمی‌افتاد، سعی کردم به خودم مسلط باشم برای همین یک سرفه ساختگی زدم و سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
- آم، من درمورد این موضوعات خیلی تحقیق انجام دادم ولی خب می‌دونی چیشد؟ من فقط با یک چیز مواجه شدم اونم این بود که جادو همش الکیه و یک‌سری خرافاتیه که یک عده مردم بهش باور دارن.
در جوابم نفس آسوده‌ای کشید و گفت:
- حق داری ترسیدی! ولی تو داری اشتباه می‌کنی.
‌و بعد صداش رو آرام‌تر کرد و ادامه داد:
- چون جادو واقعا واقعیه!
برای چند لحظه‌ای چشم‌هام رو بستم و بعد باز کردم و گفتم:
- احتمالا تو از همون شعبده‌بازهای دیوونه‌ای که می‌خوای بگی جادو واقعیت داره! و این کارات هم یکی از شعبده‌هات هست ولی می‌دونی... من هیچ باور نمی‌کنم و الان هم می‌خوام از این دنیای الکی که ساختی برم.
یک‌دفعه متوجه اطرافم شدم من داخل یک مکان سر‌سبز بودم که از زیبایی زیاد مثل نقاشی بود، در اونجا پر بود از گل، پروانه و حیوون‌هایی که آزادانه کنار هم زندگی می‌کردن.
با احساس حرکت یک حشره روی دستم، به دستم نگاه کردم.
به زنبوری که روی دستم نشسته بود خیره شدم، اول ترسیدم اما به طرز عجیبی حس کردم بهم لبخند میزنه که موجی از آرامش بهم تزریق شد یک‌دفعه خودش رو بیشتر بهم چسبوند که باعث شد دوباره بترسم...
این اتفاق باعث شد که تعجبم بیشتر و بیشتر بشه!
اَردوان نگاهی به من و زنبور روی دستم کرد و گفت:
- ببین! حتی حیوون‌ها و حشره‌ها هم فهمیدن که برای نجاتشون اومدی.
ناخودآگاه لبخندی بر روی لـ*ـبم اومد که زنبور پر زد و رفت...
دوباره به دور‌برم نگاه کردم که در فاصله‌ی کمی دورتر از ما بخشی از یک قصر در میان در‌خت‌های اطرافش خودنمایی می‌کرد.
با دهنی باز به منظره روبه‌رویم خیره شدم و گفتم:
- وای خدای من!
اَردوان به جلو قدم بر‌داشت و گفت:
- ولی این‌جا نه شعبده هست نه الکی، این‌جا، این اتفاق‌ها همش واقعیه!
یک لحظه ایستاد و سرش رو بر‌گردوند و بهم خیره شد و گفت:
- فقط باید باورم کنی، همین!
و بعد دوباره به راهش ادامه داد.
حرکتی نکردم و فقط نظاره‌گر قدم‌هاش بودم.
متوجه این شد که دنبالش نکردم برای همین همونطور که داشت می‌رفت بدون این‌که بر‌گرده گفت:
- حق داری که اعتماد نکنی ولی حداقل همراهم بیا و ببین که ما واقعا بهت احتیاج داریم، ببین من بهت قول میدم اگه نخواستی بهمون کمک کنی و خواستی بری من برمی‌گردونمت دنیای خودت.
و بعد در سکوت بقیه راه رو ادامه داد، من هم آروم به دنبالش قدم برداشتم.
یک حس در وجودم رشد کرد و می‌گفت این راهی که میرم درسته!


در حال تایپ رمان ستاره یخی | Fateme mokhtari کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: zeynabeslami، marjan.h، ~MoBiNa~ و یک کاربر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا