خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا

اسم رمان: کابوس با چشمان باز
ژانر: جنایی_مافیایی، عاشقانه
نویسنده: زینب اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨
ناظر محترم رمان: ~MoBiNa~
خلاصه:
در گذشته زمانی‌ که چهارده سال بیشتر نداشتم، کابوسی بیدادگرانه، بر من تاخت؛ خانواده‌ام را ربود و مرا غرق در خون آنان رها ساخت و حالا پس از گذشت ده سال من هنوز با نگریستن به صحنه‌ای آشنا، شنیدن رایحه عطری دل‌انگیز یا حتی صدایی، به کابوس ده ساله‌ی خود باز می‌گردم. اما تمام این‌ها هیچ‌گاه مانعی بر سر راه من نبود؛ چراکه همان‌گونه نیچه گفت:
- آن کس که چرایی زندگی خود را یافته باشد، با هر چگونگی خواهد ساخت.
من چرایی زندگی خود را در گرفتن تقاص خون ریخته شده خانواده‌ام، در نبود دست نوازشگر پدرم یا لالایی های شبانه مادرم یافتم اما حالا باید ببخشم و بگذرم از او و نامردی‌اش تا تنهاتر نشوم؟ یا کینه ده ساله را به ثمر بنشانم؟


V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، کیانا علی حجتی اصل، Z.Ahdary و 24 نفر دیگر

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
مادر، کودکی‌ام را به خاطر داری؟ آن شبان را که وحشت‌زده از رویارویی با هیولاهای کودکی‌ام جیغ کشان برمی‌خواستم و می‌گریسم را به یاد داری؟ آ*غو*ش مطمئنت همیشه امانم می‌داد و دستان پر مهرت گیسوان سیاهم را نوازش می‌کرد و آرامم می‌ساخت. و صدایت... آن صدای دلنشینت که می‌گفت:
- همه چیز تمام شده من این‌جا هستم.
باعث تولد دوباره روح من بود. آه مادر، مادر، مادر... دخترت را خوب بیین، که چه بزرگ و توانمند شده، حالا هرروز و هرشب با چشمانی باز کابوس می‌بیند.
مادر! ای جانم به قربانت، تو را به خدا قسم کمی در بهشت اعلا آرام گیر، که من خود خواستم مالک، نگهبان دوزخ و شیطان در بند آن باشم. که این روح سالخورده از خاکستر گناهان آنان زاده گشت.
ای به فدایت تمام عالم! به روی دو چشم، برای آرامش خاطرت از قعر جهنم شورشی به پا خواهم کرد، باز می‌گردانم هر آن کس را که مرا سوی این دوزخ هدایت کرد.
ای جان و روحِ بی‌قرار من، مادرم! تو فقط آرام بخواب.

***


V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، کیانا علی حجتی اصل، Z.Ahdary و 25 نفر دیگر

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت یکم
فصل یکم: چهره دروغین

چهره دروغین باید چیزی که قلب دروغین می‌داند را پنهان کند.
(مکبث، ویلیام شکسپیر)
هوای درون بانک از دو ساعت پیش که به آن حمله کرده بودیم؛ گرم‌تر شده بود. دانه‌های درشت عرق سرازیر از سر رویم، گواهی خوب برای آن بود؛ خدای من آنجا بانک بود یا کوره آدم سوزی هیتلر؟ نه به آن همه زرق و برق و صندلی‌های چرمیِ شیک، نه آن هوای گرم لعنتی! زمستان بود که باشد، دلیل نمی‌شد. تمام بانک توسط عطر تلخ حسام که با رایحه خون مأمور زخمی بانک درهم آمیخته بودنند، غرق گشته بود و عصبی‌ام می‌کرد. با تمام وجود می‌خواستم از بانک بیرون بروم، اما صف مأمورین ویژه با آن لباس‌های سیاه و چهره‌های عبوس مرا از رفتن باز می‌داشت. با بلند شدن ناله‌های مأمور زخمی، چند زن زیر گریه زدند. فقط همین یکی را کم داشتم! مشتی روی میز قهوه‌ای و بزرگ مدیریت و مشتی دیگر به سـ*ـینه‌ام کوبیدم تا شاید راه نفسم باز شود، اما فایده‌ای نداشت. با اکراه از صندلی چرم و راحتم بلند شدم و با قدم‌های سریع به سمت اتاق در آخر بانک که گروگان‌ها در آن بودند، رفتم تا بگویم:
- خفه ‌شید تا خفتون نکردم!
وقتی این عطر و خون قصد داشتند مرا خفه کنند چرا من نباید تلافی آن را سر دیگری در می‌آوردم؟ می‌خواستم چیزی بگویم اما در چهارچوب فلزی در اتاق متوقف شدم، بر روی زمین سفید بانک نزدیک به میزی چوبی دختری هم سن خودم با موهایی مشکی چمباتمه زده و با دستان بسته جلوی دهانش را گرفته بود تا اندک صدایش هم درنیاید، چشمان اشک‌بار و بی‌قرارش مرا می‌نگریست. دوست داشتم به جلو بروم، تا چند دقیقه‌ای را با او به گفت‌و‌گو بنشینم. بلکه این ثانیه‌های کش آمده و دردمند که هرکدام ساعتی دور و دراز شده بودند، برایم زودتر بگذرند اما بوی تعفن تنفرش از آنجا هم مشامم را می‌آزارد. شاید اگر در موقعیت دیگری بودیم، می‌توانستیم در کنار هم بنشینم و گرم صحبتی دخترانه شویم، حتی شاید دوست هم می‌شدیم؛ اما آن موقع در آن‌جا هرگز. در هدفون داخل گوش‌هایم کامران با صدای بم مردانه‌اش زمزمه کرد:
- آترین، توجه همه رو به خودت جلب کن.
در سکوت عرق دستانم را با هودی مشکی‌ام خشک کردم. این بهترین فرصت برای رهایی بود، رهایی از دست این بختک که با تمام توانش بر گلویم چنگ زده بود و آن را می‌فشارد. به سمت در شیشه‌ای بانک روانه شدم و بیست گروگان وحشت‌زده را پشت سر خود به جا گذاشتم. از پشت سر صدایم زدند، اما من فقط به صدای قیژقیژ پوتین‌های قهوه‌ای رنگم که بر کف سنگی و براق بانک کشیده می‌شدند، گوش سپردم. سپس در شیشه‌ای بانک را بی‌توجه به بمب‌هایی که روی آن چشمک می‌زدند، گشودم. به سمت بیرون و برفی نو که از آسمان پلید بر سر شهر سیاه می‌بارید رفتم، هوای یخ‌زده زمستان به سمتم هجوم آورد. گلویم آزاد شد، اما سوز سرما بر تنم چنگ می‌زد؛ تنم می‌لرزید، برای سرما یا لوله‌های سرد اسلحه‌های مأمورانی که مرا نشانه گرفته‌ بودند؟ قلبم را هدف گرفته ‌بودند یا سرم را؟ انگار می‌توانستم صدای تک‌تیراندازهایی را که در پشت پنجره‌های ساختمانِ بلند و عظیم مقابل استتار کرده‌ بودند را بشنوم، می‌گفتند:
- قربان سوژه در تیررسِ، چی دستور می‌دید؟
و آن طرف دیگر خط چه دستوری صادر کرد؟ دستانم را که در میان دستکش‌های مخملی سیاه پنهان شده بودند، بالای سرم گرفتم و از پشت نقاب جغد سفیدی که پیشانی بلند و چشم‌های سیاهم را در پشت خود پناه داده بود و سپس پرهای سفیدش را تا گونه‌‌های برجسته و بینی‌ام پایین کشیده و آن‌ها را نیز از نظر پنهان کرده بود، فریاد کشیدم:
- من مسلح نیستم!
سوز و سرمای زمستانی کمی آرام‌ گرفت. ‏اطراف را نگاه کردم، ماشین‌های سبز و سفید پلیس که نور چراغ گردان چندتایی از آن‌ها هنوز روشن بود، همراه با ون‌های سیاه پلیس ویژه تمام جاده‌های منتهی به بانک را مسدود ساخته بودند. مأمورین ویژه‌‌ای که برف زمستانه بر روی یونی‌فرم‌های زمخت‌ و مشکیشان نشسته، در حالی که همگی تا دندان مسلح بودند با اسلحه‌هایی به حالت آماده به شلیک دشمن پیش‌رو را نشانه گرفته بودند و با اخمی وحشت آفرین بر چهره در خیابان پهناور مستقر گشته و محاصره‌‌ِمان کرده بودند. در آخر پشت سر آن‌ها مردمی که می‌خواستند بدانند چه ماجرایی در حال رخ دادن است، ایستاده‌ بوند و حتی بعضی با موبایل بالا گرفته مستأصلانه فیلم و عکس می‌گرفتند، می‌توانستم بگویم تلاش ماموران امنیتی با آن تن‌های ورزیده و پوشیده در لباس سیاه برای متفرق کردن‌شان کاملاً بر باد فنا رفته بود. با خارج شدنم از بانک سرگرد جویان که برای پیدا کردن مدرکی علیه کامران همه‌جا را بالا و پایین می‌کرد، قدمی جلو آمد و برف روی اورکت‌ مشکی‌اش بر آسفالت خیابان فرو افتاد.


V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: bahar2006، !~Fatemeh zarei~!، کیانا علی حجتی اصل و 27 نفر دیگر

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
کت سرمه‌ای با پیراهنی کمی روشن‌تر از آن به تن داشت و موهای گندمی کوتاهش را به عقب فرستاده بود. خدای من این مرد هیچ وقت تغییر نکرد،‌ انگار پوشیدن لباس فرم برای او کاری محال بود. سرگرد بلندگو به دست گرفت و با چهره‌ای آرام که چشمان بزرگ بی‌قرارش در آن خود نمایی می‌کرد و با صدایی که دل‌سوزیِ پدرانه‌ در آن موج می‌زد گفت:
- تصمیم درست و عاقلانه‌ای گرفتی، قول میدم قاضی زمان صدور حکم این رو در نظر بگیره. حالا دست‌هات رو بذار روی سرت و آروم بیا جلو.
از میان انبوه برف سفید که با سرعت می‌بارید نگاهش کردم. از اولین دیدارمان چه‌قدر شکسته‌تر شده بود. بر زمین خفتهِ‌ی جلوی بانک نشستم و سرمایش تا مغز استخوانم نفوذ کرد، بلند و رسا فریاد کشیدم:
- نمی‌خوام خودم تسلیم کنم، فقط اومدم باریدن برف رو نگاه کنم.
سرگرد جویان ابرو‌های‌ مشکی‌اش را درهم کرد و عصبی خندید:
- می‌تونم دستور بدم بهت شلیک کنن.
در آنی از لحظه صدایش از دل‌سوزیِ پدرانه تهی میشد تا آنجا که شک می‌کردی اصلا چنین لحنی وجود داشت.
بی‌تفاوت شانه‌ بالا انداختم:
- مراقب اثر پروانه‌ای باش سرگرد، چون فقط دستور شلیک به من رو نمیدی بلکه دستور به شلیک به بیست نفر داخل بانک رو هم میدی.
هوای بی‌روح زمستانه را به درون ریه‌هایم می‌کشیدم و سـ*ـینه‌ام از بی‌رحمی و سردی آن به درد می‌آمد. با صدایی دردمند گفتم:
- سرگرد دوست دارم باهات رخ به رخ مذاکره کنم، مثل مذاکرات ایران با پنج به علاوه یک، ولی در شرایط یکسان نیستیم؛ چون تو بلندگو داری و من باید داد بزنم. نظرت چیه شمارت رو بهم بدی تا باهات تماس بگیرم، این‌طوری در شرایط برابر خواهیم بود.
پوزخندی موذیانه زد و بعد با موبایلی آبی کوچک در دستش شماره‌ای را گرفت. لحظه‌ای بعد تلفن داخل بانک به فریاد در آمد و کسی آن را برداشت. سرگرد پشت بلندگو گفت:
- این دوستتون که بیرون هست می‌خواد مذاکره کنه، شما چی؟
با هیجان فریاد کشیدم:
- سرگرد با اون‌ها صحبت نکن، اون‌ها دست‌های فاسد پشت‌ِ پرده هستند. من از خودِ عشقت دستور مذاکره دارم.
سپس با دو دست جلوی دهانم را گرفتم، مثل کودکی که حرفی را که نباید بگوید، گفته باشد. سرگرد بی‌درنگ با چشمان بزرگش که رویم میخ‌کوب شده بوند، تلفن را قطع کرد و بدون فکر شماره‌اش را گفت، اما پیش‌ از آن‌که چهار رقم آخر را بگوید دکمه اتصال را زدم و تماس برقرار شد. با بی‌احساسی سرخوشانه‌ای گفتم:
- سلام جناب سرگرد، حال و احوال؟ سرگرد بعد این همه سال هنوز شمارت رو عوض نکردی؟
با خشم مردانه‌ی مخصوص به خودش بدون مقدمه چینی گفت:
- شما بچه‌ها می‌دونید خودتون تو چه دردسری انداختید؟
گوشم را از روی کلاه مشکی روی سرم خاراندم با گیجی گفتم:
- نه والا سرگرد، می‌دونی ما اصلا زمان زیادی صرف نقشه کشیدن نکردیم، برعکس امروز صبح بیدار شدیم، دیدیم آدرنالین خونمون افت کرده، گفتیم چی‌کار کنیم؟ چی‌کار نکنیم؟ گفتیم بریم بانک بزنیم؛ به‌ همین سادگی!
یکی از مأمورین ویژه‌ که از بقیه کمی قد بلند‌تر بود و بدنی ورزیده داشت و از میان نقاب مشکی روی صورتش فقط چشمان به رنگ خورشیدش هویدا بود، جلو آمد و پشت سر سرگرد ایستاد. با دقت نگاهش کردم، مطمئن بودم که خودش است، هرکجا که سرگرد حضور داشت، او نیز بود. آروین، نامی بود که من برای او برگزیده‌ بودم. سرگرد جویان در حالی‌ که دست چپش را پشت کمرش می‌گذاشت با خون‌سردی گفت:
- بهتره تا دیر نشده خودتون رو تسلیم کنید.
لبخندی زدم:
- نه دیگه نشد سرگرد، غذای زندان با معدم سازگار نیست. سرگرد من رو که یادت نرفته مگه نه؟
سر و چانه‌‌ی کوچکش را بالا گرفت و خیره و پرقدرت نگاهم کرد:
- نه یادم نرفته، الان هم بچه‌بازی دیگه بسه، برو بگو خود وزیر بیاد، همین حالا.


V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: bahar2006، !~Fatemeh zarei~!، کیانا علی حجتی اصل و 26 نفر دیگر

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
جمله آخرش را با چنان تأکید و دستوری ادا کرد که فقط می‌توان از یک مرد که نیمی که عمرش را دستور داده انتظار داشت. او در مورد هدف ما می‌دانست، همان‌گونه که حدس زده بودم، تظاهر به دزدی جواب نخواهد داد،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، کیانا علی حجتی اصل، Z.Ahdary و 15 نفر دیگر

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
صدای بم کامران در هدفون پیچید:
- خوبه همین‌طور مشغولشون کن.
دیگر خیالش آسوده شده بود و با شنیدن صدای گُنگ سپهرداد از پشت سرم فهمیدم به هدفش نزدیک شده، به سپهرداد توجهی نشان ندادم. سرگرد جویان عصبانی و خشن گفت:
- برو بگو خود...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، کیانا علی حجتی اصل، ~MoBiNa~ و 12 نفر دیگر

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
- صلح جهانی! آخه به ما چه، دنیا تا بوده جنگ بوده، بزار به جنگشون برسن، خدا رو خوش نمیاد که نون مردم رو آجر کنی.
می‌دانستم که سرگرد صدایم را می‌شنود پس ادامه دادم.
کامران:
- آب شدن یخچال‌های قطبی چطوره؟
با تعجبی ساختگی گفتم:
- ای بابا! این دیگه چه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، کیانا علی حجتی اصل، ~MoBiNa~ و 8 نفر دیگر

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم
به سرگرد جویان رو کرد و انگار که داشت با نوچه‌اش صحبت می‌کرد نه سرگرد بالا مقام مملکت، گفت:
- جناب سرگرد کل بانک رو بمب‌گذاری کردیم، که البته اگه تا الان به چشمای مبارکت زحمت داده باشی و نگاهی به دیوار های شیشه‌ای بانک کرده باشی فهمیدی، یکی یک بمب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، ✧آیناز عقیلی✧، کیانا علی حجتی اصل و 6 نفر دیگر

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم
با آخرین توان باقی‌مانده در جانم پوزخندی تحقیرآمیز نثارش کردم و به قصد رفتن قدمی برداشتم؛ حال خوشی نداشتم و زمان مناسبی هم برای بازی با دم شیر نبود، هرچند که آن شیرِ رام باغ وحش بود. فک‌ خوش تراش حسام قفل شد و صورتش سرخ، بدون آنکه از من چشم بردارد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، ✧آیناز عقیلی✧، کیانا علی حجتی اصل و 6 نفر دیگر

zeynabeslami

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/5/22
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
570
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
5 روز 12 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم

***
پس از گذشت بیست دقیقه:
حس سنگینی در سرم جریان داشت و با هر نفس انگار انبوهی از خار در گلویم فرو می‌رفت. صدایی مبهم از اطرافم به گوش می‌رسید که با گذشت ثانیه‌ها واضح...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان کابوس با چشمان باز | zeynabeslami کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، ✧آیناز عقیلی✧، کیانا علی حجتی اصل و 4 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا