خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: آخرین طلوع
نام نویسنده: علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: فانتزی، عاشقانه
ناظر: *Z.A.H.R.A*
ویراستار: *Z.A.H.R.A*
خلاصه: شیطان جاودان، در سکوت ترسناکش عالم را نگریست؛ او ایده‌ای داشت.
عالم هستی و خالقش را نابود سازد؛ و کیهان را برپایه پندار پلید خود، در میان دریایی از نا امیدی بسازد.
شش قهرمان قیام کردند؛ تا آخرین باریکه‌ی نور امید در دل جهان باشند.


آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~Sara.h~، Niuosha.dkw، Zahraa و 28 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
f19909ccd910b46216de078c1327693b3e0ffa10664dc901.jpg

در آغاز بی‌آغاز، چیزی جز خالق وجود نداشت.
او منت گذاشت و هستی را از نیستی خلق نمود.
و هستی، همراه خویش تضاد نیز به همراه داشت.
مرگ و زندگی، کفر و ایمان، و البته؛
نور و تاریکی!
از میان انبوهی از مخلوقاتش، چهار نفر، خودشان را شناختند و روح خود را به کمال رساندند‌.
هر کدام، وظیفه سنگینی را برای هدایت عالم و عالمیان داشتند؛ ولی اکنون که تمام جهان در خطر قوی ترین وجود عالم است. اکنون کجا هستند؟
زمانی که بیشتر از هر وقتی به آن‌ها نیاز داریم.
شاید در چنگال شاه غول‌ها؛ یا در اعماق روح یورِی باشند.
کسی چه می‌داند شاید فراموش شده‌اند یا در سکوت خود مرده باشند؟
چه کسی می‌تواند عالم را از آشوب بی‌پایان نجات دهد؟


آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~Sara.h~، Niuosha.dkw، Reyhan.t و 27 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل اول:پدر
لنگان، لنگان قدم برمی‌داشت. زخم عمیق پهلویش را با ردای سیاهش پوشانده بود، و سعی می‌کرد عادی رفتار کند؛ تا مردم شهر بدبین نشوند.
مردم، مشکوکانه به او خیره می‌شدند و از کنارش رد می‌شدند.
آهی کشید و چشمانش را به آسمان دوخت، ابرهای کدر و خاکستری نمایان بودند. صدای ناقوس کلیسا به صدا درآمد؛ و پرندگان پرواز کنان به سمت آشیانه‌هایشان پر زدند.
دور تا دور شهر را دیوارهای صد متری فرا گرفته بودند.
مرد از بین ساختمان های سنگی که با چوب مسقف بودند، عبور می‌کرد و دنبال میخانه بود.
با عبور از تعدادی خانه چشمش افتاد؛ به اقامتگاهی که به نظر میخانه بود. ساختمان عریضی بود که در دولنگه‌ای در وسط داشت؛ و اسم ناخوانایی روی چوب بالای در آن حکاکی شده بود. پنجره هایش نیمه باز بود و نور کم رنگی از آن ساتع میشد.
نزدیک‌تر که شد، زمزمه‌ی مردان را شنید و بوی تند نوشیدنی به مشامش خورد؛ کمی به جیبش دست زد و با خودش گفت:
- با پنج لارد نقره چی میشه خرید؟
سکه هایش را در مشتش گذاشت و وارد شد.
از لحظه ورودش به میخانه، حس سنگینی بر او غلبه کرد؛ فضای میخانه تاریک و سرد بود، و چند شمع کوچک در گوشه و کناره روشن بودند.
مرد روی یک میز، وسط میخانه نشست و سرش را پایین گرفت.
نگاهش زمین را می‌کاوید؛ زمین چوبی و فرسوده بود، و سقف مملو از
تارعنکبوت و چوب‌های نم گرفته بود.
تمام مرد هایی که داخل میخانه بودند، مشکوکانه به او خیره شده بودند.
یکی از مردان داخل میخانه، لیوان چوبی‌اش را سر کشید؛ و سکوت وحشتناک را شکاند و گفت:
- هوی! اهل اینجا نیستی غریبه؟
مرد سکوت کرد و چیزی نگفت.
لیوان را با دستان کلفتش شکاند، و با قدم‌های سنگین مقابلش رفت و فریاد زد:
- وقتی راس ازت سوال میکنه، باید شلوارت رو سنگین کنی !
مرد چشمان تیز و آبی‌اش را، به صورت زشت و پر چروک راس دوخت و با صدای بم گفت:
- لطفاً مزاحم نشو!
راس که نمی‌توانست این رفتار مرد را تحمل کند، ابروهای کلفتش را درهم کشید و عربده کشید:
- چه قدر پررویی!
مشتش را با تمام قدرت به سمت صورت مرد نشانه گرفت؛ و مرد بدون این که واکنشی نشان دهد، دستش را گرفت.
هم زمان صدای بلندی‌ پخش شد.
مرد چنان اخمی کرده بود، که تمام رگ های صورتش زیر کلاهش معلوم شده بودند.
دست راس را با قدرت فشار داد و او را به عقب هل داد، راس دستش را گرفت و عربده کشید:
- دیگه مرگت حتمی شد!
مثل یک گاو وحشی به سمت مرد دوید. مرد سریعاً بلند شد و با لگد، زیر پایش را خالی کرد؛ سپس مشتی محکم به صورتش زد و او را بیهوش کرد.
نگاهی عمیق و سنگین به دیگران انداخت و گفت:
- گفتم که مزاحم نشید.
ناگهان دستی بر پهلویش کشید و روی زمین زانو زد، درد تمام بدنش را فلج کرده بود؛ به سختی به دیوار تکیه داد و لنگان لنگان خودش را روی صندلی انداخت.
مردی که به نظر پیش‌خدمت می‌رسید، نزدیکش شد و گفت:
- چی میل دارید؟
درد اجازه نمی‌داد او حرف بزند؛ پنج لاردش را روی میز گذاشت.
پیش‌خدمت کمی فکر کرد و به سمت بار رفت و با دو نان گرد به سمتش آمد و گفت:
- یواش بخور نمیری.
مرد با ولع شروع به بلعیدن نان ها کرد.
نفس نفس زنان بلند شد. از پیش‌خدمت تشکر کرد و به سمت در خروج رفت.
وقتی از در خارج شد، ده ها سرباز مسلح را دید که گارد دفاعی گرفته‌اند؛ و چندین سرباز تیرانداز هم روی سقف خانه‌ها بودند.
مگر او چه کاری کرده بود که سربازانی با چنین تجهیزات نظامی سراغش بیایند؟
سرباز وسط که به نظر فرمانده می‌رسید گفت:
- سریع بکشیدش!
سربازان با احتیاط نیزه ها و شمشیر هایشان را جلو بردند و جلو رفتند.
چشمان آبی مرد؛ در میان سیاهی سایه ای که در صورتش بود، می‌درخشید؛ و ابهتش را بیشتر میکرد.
از پهلوی مرد، خون و گوشت فواره زد.
مرد چشمانش سفید شد و روی زمین زانو زد.
فرمانده سربازان گفت:
- سریع بکشیدش!
مرد با اینکه جانی در بدنش نداشت؛ با چشمان پر ابهتش، به سربازان هشدار می‌داد که نزدیک نشوند.
اهداف و افکارش، به او اجازه مرگ نمی‌دادند.
ناگهان سربازان سرجایشان متوقف شدند، ابر ها حرکت نمی‌کردند؛ حتی پرنده هایی که بر فراز شهر پرواز می‌کردند، سرجایشان خشکشان زده بود.
صدای قدم های شخصی در دل این انجماد زمانی شنیده میشد؛ و پسر‌ بچه‌ای با لباسی پارچه ای ساده و هودی به سر جلوی مرد آمد و با لبخند زیبایش به او خیره شد.
تنها نگاه لطیفش کافی بود تا مرد، تمام دردش را فراموش کند.
با لحن لطیفی گفت:
- تو نباید اینجا بمیری؛ ادوارد ثارتان، مرد سرش را با لرزه بالا آورد و با دهان پر‌خون گفت:
- اسم من رو از کجا میدونی؟
درحالی که چشمانش به سیاهی می‌رفت، صدای گنگ پسرک را شنید:
- افسانه‌ی شش برادر تازه شروع شده.


آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~Sara.h~، Niuosha.dkw، sanazx و 27 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
ادوارد، صدای نامفهومی را می‌شنید؛ و هم زمان بدنش کمی تکان خورد.
چشمان سنگین‌اش را باز کرد و دور و بر را برسی کرد.
نور زیاد، چشمانش را اذیت می‌کرد و همه جا را تار می‌دید؛ ولی صدای زن را خوب می‌شنید که روبه رویش بود:
- خداروشکر، فکر کردم مردید.
ادوارد که چهره‌ی زن را تار می‌دید، گفت:
- من کجام؟
زن گفت:
- من آنا هستم؛ تو رو زخمی جلوی در خونه پیدا کردم.
چشمان ادوارد، آرام آرام، بینا شد و توانست آنا را ببیند.
اولین چیزی که ادوارد دید چشمان درخشان و فیروزه‌ای، همچون یاقوت آنا بود؛ چنان محو چشمانش بود که درد بدنش را فراموش کرده بود.
آنا درحالی که صورتش سرخ شده بود، دستی به موهای بلند و بنفشش کشید و گفت:
- میشه بهم خیره نشید؟!
مرد دستی به پارچه‌ای که، به پهلویش بسته شده بود زد و گفت:
- خب، این رو کی زده؟
آنا گفت:
- زخم عمیق و چرکی داشتید که خوبش کردم، فقط باید خوب استراحت کنید تا بخیه ها باز نشن.
مرد سرش‌‌ را چرخاند و دور وبرش را برسی کرد؛ روی یک تـ*ـخت کهنه و چروکیده دراز کشیده بود، خانه فقط یک خوابه بود و خبری از اتاق نبود.
همه جا پر بود از شیشه های نوشیدنی و خرت و پرت های بیهوده که خانه را شلخته نشان می‌دادند.
خانه پنجره نداشت و چند فانوس خانه را روشن نگه می‌داشتند.
زن با ظاهر خجالت زده به زمین خیره شد و گفت:
- بابت وضعیت خونه معذرت می‌خوام.
ادوارد بلند شد و گفت:
-حضور من برای تو خیلی خطرناکه.
آنا با نگرانی گفت:
- نباید حرکت کنی!
ادوارد اخم‌هایش را درهم کشید و گفت:
- تو حتی نم یدونی من کی هستم.
ناگهان درد شدیدی مثل بمب در کل بدنش پخش شد و او را روی تـ*ـخت انداخت.
زن با نگرانی دستی بر باندهای زخم کشید و گفت:
- گفتم که حرکت نکن، بخیه ها تازه هستن.
ادوارد دوباره بلند شد و گفت:
- باید به سفرم‌ ادامه بدم.
ناگهان صدای نعره مردی از پشت در شنیده شد:
- امشب زیادی نوشیدم.
در با سرعت باز شد و محکم به دیوار کوبانده شد.
مردی چاق و بدترکیب وارد شد، و آروغ بلندی زد و نعره کشید:
- امشب چی آماده کردی آنا؟
مرد چشمان کثیف و پف کرده‌اش را به ادوارد دوخت، و با صدای کریه خود گفت:
- تو به من خیـ*ـانت کردی!؟
شیشه الکل را روی زمین انداخت و رو‌ به آنا فریاد زد:
- باز هم باید مثل سگ کتک بخوری؟
آنا چشمانش از ترس گرد شده بود، و مثل بید می‌لرزید.
مرد باقی مانده نوشیدنی را از روی ریش های بلند و چربش پاک کرد؛ و با قدم های سنگین جلوی آنا رفت.
آنا حتی جرئت نمی‌کرد با او چشم در چشم شود.
مرد گردن آنا را گرفت و او را تا جلوی صورتش بلند کرد و نعره زد:
- دیگه بهت نیازی ندارم، چون دخترای خوشگل تری پیدا کردم.
اشک در تمام چشمان آنا جمع شده بود.
مرد خواست مشتش را بر صورت آنا بکوباند، که ادوارد دستش را گرفت و گفت:
- این رفتار حتی مناسب یک حیوان
نیست. احمق!
مرد آنا را روی زمین انداخت و با ادوارد چشم در چشم‌ شد.
آنا گردنش را محکم گرفت و سرفه های پیاپی کرد.
ادوارد با اخم ترسناکش به مرد خیره شد و با نفرت گفت:
- تو فقط یک خوک کثیفی!
مرد فریاد زد:
- برو بمیر‌بابا!
مشتش را‌‌ با قدرت روانه اش کرد.
ولی ادوارد، با یک دست، مشتش را گرفت؛ و با تمام توان مشتش را فشار داد.
مرد از سر درد فریاد زد و تقلا کرد.
ادوارد، مرد را به عقب هل داد و فریاد زد:
_مفتخر‌‌ شدم تا ببرمت جهنم.
سپس‌ مشتش را بر صورت مرد کوباند، و تمام صورت مرد مثل خمیر‌ له شد.
ضربه چنان قوی بود که او به سمت در پرتاب شد و کل دیوار شکست.
آنا بلند شد و وحشت کنان گفت:
- چرا زدیش؟ حالا من باید چیکار کنم؟
ادوارد نگاه معنا داری انداخت و گفت:
- من تو رو وارد این قضیه کردم و خودم درستش میکنم.
دست آنا را گرفت و گفت:
- با‌ من‌ بیا!


آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~Sara.h~، Niuosha.dkw، Reyhan.t و 24 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
اولین چیزی که با آن روبرو شد، کوچه های تنگ و تاریک با بوی گند زباله ها بود.
بین دو کوچه تنگ بودند و باید از یک طرف می‌رفتند.
ادوارد میخواست از سمت راست برود که صدای لطیفی توجه اش را جلب کرد:
_همراه من بیا
ادوارد به چشمان زیبا و سبز پسرک خیره شد و گفت:
_دوباره تو؟
آنا گفت:
_قبلا باهم ملاقات کردید؟
پسر رویش را برگرداند و گفت:
_ همه چیز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Niuosha.dkw، Zahraa، Nohtani.balanoosh و 20 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
سباستین خنده تمسخر آمیزی سرداد و گفت:
_ سلام من رو به خالق برسون
پایش را بالا آورد و محکم به سمت صورت اد برد.
ولی اد، با دستش جلوی پایش را گرفت.
درحالی که دستانش میلرزید، آن را نگه داشت
سباستین با نفرت زیاد به اد خیره شد و گفت:
_ امید تنها یک تخیل پوچه!
ناگهان، از دروازه شهر آتشی سرخ و عظیم آمد و مثل گله گاو های رم کرده، به بدن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Niuosha.dkw، sanazx، Zahraa و 19 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
دست قطع شده اش در کسری از ثانیه ترمیم شد.
ماهیچه های بدنش رشد کردند و بدن برهنه اش، عضلانی تر شد.
صدای جیغ و فریاد مردم شهر در اعماق قلبش شنیده می‌شد.
اد، شمشیرش را آغشته به رعد طلایی و آتش کرد و فریاد زد:
_اونا هیچ گناهی مرتکب نشدن!
با سرعت رعد و برق، به تاروکیتانو رسید.
شمشیرش را به سمت بدنش کشاند، ولی تاروکیتانو بدون هیچ واکنشی،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Niuosha.dkw، Zahraa، Nohtani.balanoosh و 17 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل دوم:ظهور
در میان دشت سبز و گسترده همچون سفره، شهری عظیم و زیبا بنا شده.
با دیوار های بلند که هزاران سال مثل کوه ایستاده اند.
خانه هایی با معماری قرون وسطا و مردمی با قومیت های مختلف.
در قلب‌ شهر، قصری بزرگ و پر شکوه، مثل الماس میدرخشد
در یکی از صد ها راهروی قصر، ادوارد ثارتان، با قدم های سریع حرکت می‌کند.
لباس سفید و تنگ داشت که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تعجب
Reactions: Zahra.bano، Niuosha.dkw، Zahraa و 18 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
در بیرون دیوار های قصر، و روی یکی از خانه های سنگی شهر
پسری ایستاده و به دروازه قصر
نگاه می‌کند.
پایش را روی زمین میکوباند و بی صبرانه حرکت میکند.
موهای طلایی داشت که صاف و یک دست به بالا تابشان داده بود.
گوشه چشمش را به دروازه دوخت و با کلافگی گفت:
_ کی میان بیرون؟
از آن بالا می‌شد تمام شهر را دید.
مردم خونگرم و مهربان که در خیابان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • خنده
Reactions: Niuosha.dkw، Zahraa، Nohtani.balanoosh و 17 نفر دیگر

علی آبانی

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
3,877
امتیاز
228
محل سکونت
از سرزمین Lordran
زمان حضور
36 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
ادوارد در یکی از اتاق های قصر قرار دارد.
پشت میزش نشسته و پرونده ها را می‌خواند.
در همین زمان، صدای در زدن شنیده شد و مردی با زره سنگین و طلایی وارد شد.
نگاهی به طراحی ساده اتاق انداخت و گفت:
_ با اینکه میتونستی اتاق زیبا تری درخواست کنی، ولی چرا نکردی ؟
اد نگاهش را از پرونده برید و گفت:
_ اوردون؛ خودت که میدونی زرق و برق هیچ ارزشی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



آخرین طلوع | علی آبانی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • عجیب
Reactions: Niuosha.dkw، Zahraa، Nohtani.balanoosh و 17 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا