خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

سانیا بهمنی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/8/21
ارسال ها
110
امتیاز واکنش
1,990
امتیاز
188
محل سکونت
یه گوشه خلوت دنیا♡
زمان حضور
67 روز 17 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نامش و در پناهش
نام اثر: مغرم ریب
نویسنده: سانیا بهمنی کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: ~MoBiNa~
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی
خلاصه: طلوع خورشید حیاتم، سرآغاز رنج هایم بود. لیکن کاش، راه گریزی از این طالع شوم و دیار نفرین شده بود! دیاری که به جرم دختر بودن، آرزوهایم را به نابودی کشانید و غرامت گنـ*ـاهِ دیگری را از من ستاند!
اما من، اما من در برابر جفای این مردم و بخت بَدم هرگز سر خم، نخواهم کرد.
این رمان اختصاصی انجمن رمان ۹۸ تایپ شده و هرگونه کپی برداری از آن پیگرد قانونی به همراه دارد.

#سانیا_بهمنی


در حال تایپ رمان مغرم ریب | سانیا بهمنی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: raha.j.m، *ELNAZ*، SAEEDEH.T و 10 نفر دیگر

سانیا بهمنی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/8/21
ارسال ها
110
امتیاز واکنش
1,990
امتیاز
188
محل سکونت
یه گوشه خلوت دنیا♡
زمان حضور
67 روز 17 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
بر کتیبه‌ای از عاطفه این‌گونه خواهم نوشت:
اگرچه مهمانِ ناخوانده‌ی زندگی‌ام بودی و اگرچه به قصد زخم زدن آمدی و از یاد بردی، من برای التیام بخشیدن به کهنه زخم‌هایت آمدم، اما من شکایتی ندارم!
زخم بزن و با نگاهت، دلم را به تاراج ببر، چون منِ مفتون جز این چاره ندارم.

#مغرم_ریب
#سانیا_بهمنی


در حال تایپ رمان مغرم ریب | سانیا بهمنی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: raha.j.m، Zahra.bano، الهه آذری مقدم و 8 نفر دیگر

سانیا بهمنی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/8/21
ارسال ها
110
امتیاز واکنش
1,990
امتیاز
188
محل سکونت
یه گوشه خلوت دنیا♡
زمان حضور
67 روز 17 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
به آرامی از پله‌های سنگیِ خانه‌ای که سال‌ها پناه اَمنش بود، پایین آمد و نگاهی به خانه‌های کاهگلی سراسر روستا کرد‌. با ورودش صدای کِل و هلهله بلند شد و او غرق در خوشی شد. انگار تازه باور کرده بود که رویایش به حقیقت پیوسته، رویای عروس دلاور شدن و امروز بهترین روز زندگی اش بود قطعا! چند تن از زنان و دختران روستا که همگی لباس محلی برتن داشتند، به سویش آمدند و به دورش حلقه زدند. زینت، سینی نقره‌ای رنگی که ظرف اسفند در آن قرار داشت را با احتیاط به دور سرش گرداند و آرزو کرد تا همیشه از نظر بد به دور باشد و گُلی روی پیشانیش کاشت؛ عروسش همانی بود که همیشه می خواست! مادرش اما، با چشمانی نمناک نظاره‌گر دخترک بود و بنظرش، دخترک چشم زمردی‌اش با این لباس‌های محلی سفید رنگ، به قرص ماه بی شباهت نبود! او هم نزدیک رفت و بـ*ـو*سه ای بر پیشانی دخترک شانزده ساله اش زد. پدرش، کمی دورتر ایستاده بود و گویی حاضر نبود کمی نزدیک بیاید و به آ*غو*ش بکشدش؛ کدخدای روستا بود و بنظرش این‌کارها ابهتش را زیر سوال می‌برد!
دخترک بی‌تاب نگاهش را به اطرافش سوق داد و تازه توانست دلاور را ببیند؛ مثل همیشه لباس محلی بر تن داشت و مثل همیشه آراسته بود؛ عشق این مرد عجیب در دلش رخنه کرده بود! دستی به مینایِ سفید رنگش کشید و ناخودآگاه تبسمی بر لبانش نشست؛ دلش می خواست در نظر دلاورش، زیباترین باشد. دلاور به سویش آمد و زیر لـ*ـب سلامی کرد و دست سرد تیام را جایی میان دستان مردانه‌اش جای داد که لپ‌‌های تیام گل انداخت و نگاه‌ خجلش را به زمین دوخت؛ دلداده‌ی دلاور بود اما هنوز در حضور او دست و پایش را گم ‌می‌کرد و لُپ‌هایش از خجالت، سرخ می‌شد درست مثل اکثر دختران روستا! جمعیت زیادی به دورشان جمع شده بود و به زیبایی تورها و دستمال‌های رنگارنگی که در دست داشتند، تکان می‌دادند. بعد از مدتی، از شادی و پایکوبی دست کشیدند و تاراز پارچه‌ی ساتن سفید رنگی که حاوی مقداری نقل بود، بر کمر خواهرش بست و دستانش را به دور بازوان تیام پیچاند و به خود، نزدیکش کرد و کنار گوشش زمزمه کرد:
- خوشبخت بشی، عزیزکم!
اشک به چشمان زمردی تیام هجوم آورد و این تنها جواب او به برادرش بود. به کمک تاراز سوار بر اسب سیه چشم شد؛ غافل از اینکه او هم سیاه بخت می‌شود. طبق رسم تاراز باید خواهرش را تا خانه ی داماد همراهی می کرد پس کنار اسب ایستاد و افسار اسب را در دست گرفت و منتظر شد تا دلاور هم سوار اسبش شود و بعد همراه جمعیت حرکت کنند. با اینکه دلاور پسر عمو و اصلا مانند برادر نداشته‌اش بود، اما رفتن خواهرش از این خانه برایش غم‌انگیز بود ولی او به رفتن عزیزانش عادت داشت، مگر سروناز عزیزترین کَسش نبود؟! چند تن از جوانان روستا که برنو به دست بودند، کمی شیطنت کردند و چندین گلوله در هوا رها کردند. صدای تیرها که خاموش شد، ناگهان صدای گوش خراش و آشنای برنو، این بار روستا را در سکوت مطلقی فرو برد و صدای جیغ تیام بود که به این سکوت پایان داد..‌.

#مغرم_ریب

#سانیا_بهمنی


در حال تایپ رمان مغرم ریب | سانیا بهمنی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: raha.j.m، Zahra.bano، ~MoBiNa~ و 5 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا