خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: خناس
ژانر: ترسناک
نام نویسنده: cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: *Z.A.H.R.A*
خلاصه: ولع زیاده خواه نفس، انسان را وادار به هر کاری می‌کند. او را وارد راه های ناشناخته و ندانسته از خطر احتمالی آن می‌کند. تا جایی که جانش را می‌گیرد. باعث تغییر خونین سرنوشتی می‌شود که برایش مقدر نشده.
و سایه سیاه اثر آن گریبان کسان دیگر را نیز می‌گیرد. آیا سیاهی همان راهیست که به انسان اجازه پیشروی می‌دهد یا باید انتظار تئوری ترسناکی را بکشد؟ اینک اینچنین دوراهی بزرگی در زندگی آدمی را وادار به تصمیم گیری می‌کند.

برای دیدن ادامه پست‌ها گزینه اشتراک رو بزنید.:گل:


در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، b_a244، Arti و 32 نفر دیگر

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
بگو به کسی که امر سپیده دم به دست اوست، پناه می‌برم.
از شر آنچه آفریده

و از شر شب تاریک، آنگاه که فرا می‌رسد و همه جا را در بر می‌گیرد. (سوره فلق)

سخن نویسنده: این رمان نسخه جدیدی از رمانیه که خیلی وقت پیش تو تاریخ: 29/11/1398 تمومش کردم. تو این نسخه جدید ویرایش شده شخصیتا و دیالوگا اکثرا تغییر کردن و رمان خیلی بهتر شده. این رمان اولین رمانیه که می‌نویسم. امیدوارم با لایک و کامنت‌های خوب و سازنده تون حمایتم کنید.

پ.ن: سرعت پست گذاری بسته به تعداد لایک‌ها و علاقه شماست. یعنی اگه بدونم خواننده بیشتری دارم که رمان رو دوست دارن سریع تر آپ می‌کنم.:گل:


در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، b_a244، Arti و 30 نفر دیگر

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع

1
خیلی کم مونده بود تا مقصد. درحالی که ماشین با سرعت تو جاده خاکی پر پیچ و خم از بین درختایی که انگار تو یه تاریکی بی‌انتها فرو رفته بودند می‌گذشت، صدای آروم مهراد رو از پشت گوشی شنیدم:
-‌ می‌خوای چیکار کنی؟
-‌ نمی‌دونم!
بعد کمی سکوت ادامه دادم:
-‌ فعلا حالا میرم تا ببینم چه‌خبره!
این رو که گفتم جیپ قرمزم رو جلوی خونه باغ پارک کردم. یه ساختمون دو طبقه با نمای سفید که پایینش یه انبار بود و خونه روی این انباری ساخته شده بود. همین که به پنجره نگاه کردم یه سایه مبهم خیلی سریع از جلوی پنجره که با تور سفید پوشیده شده بود کنار رفت. انگار داشت من رو نگاه می‌کرد. تا صدای مهراد رو دوباره از پشت تلفن شنیدم، یاد اومد که هنوز باهاش خداحافظی نکردم.
-‌ چی شد؟ ساکت شدی؟ می‌خوای امشب بیام پیشت؟
همزمان که سوییچ رو چرخوندم و ماشین رو خاموش کردم، به شوخی ولی لحنی جدی گفتم:
-‌ آه، نه، نه! لازم نیست مرتیکه! فکر می‌کنی خودم نمی‌تونم از پس دو تا جن بربیام؟!
مهراد خندید و با ملایمت گفت:
-‌ اصلا همچین فکری نکردم، حرف نداری.
خیلی دوست با ملاحظه‌ای بود؛ اما خب من درست برعکسش بودم؛ نمی‌دونم چطور گاهی می‌تونست تحملم کنه! شاید همین تفاوتمون باعث این دوستی طولانی مدت بینمون شده بود! کسی چه می‌دونه. می‌خواستم سریع به اطراف سرگوشی آب بدم ببینم چخبره، برای همین گفتم:
-‌ خیلی خب گمشو دیگه حوصله‌ت رو ندارم.
می‌دونستم الان لبخند می‌زنه؛ چون اصلا حرفام رو به دل نمی‌گرفت.
-‌ باشه کاری داشتی بهم زنگ بزن، سریع میام.
باشه‌ای گفتم و قطع کردم. نگاهی به اطراف انداختم. تاریکی شب مثل یه قیر سیاه درختای بی‌شماری که احساس می‌کردی هر لحظه به حرکت درمیان رو فراگرفته بود. احتمالا داشتم به‌خاطر باد و تاریکی درمورد درخت‌ها توهم می‌زدم! نگاهی به محوطه جلوی خونه انداختم که به اندازه یه نیم‌دایره فضای خالی و بدون درخت بود. تصمیم گرفتم فعلا بیخیال دید زدن باغ بشم و اول برم خونه. تو تاریکی گشتن فایده چندانی هم به غیر از گم‌وگور کردن خودم نداشت. در ماشین رو باز کردم و محکم بستمش. باغ یه لحظه تو سکوت رفت و بعد دوباره صدای جیرجیرکا بلند شد.
رفتم سمت در خونه و در آهنی سفید زنگ زده رو با سروصدای زیادی باز کردم. تو راهرو تاریک بود. با کفش رفتم داخل کلید برق که تقریبا نزدیک در بود رو زدم. کمی جلوتر کفشام رو درآوردم چون از اون قسمت به بعد راه پله موکت شده بود. تو همون راهرو دوتا در دیگه کنار هم بودن که دسشویی و حموم بود. از پله ها رفتم بالا و بعد دوتا پیچ به در اصلی رسیدم. یه در چوبی بود.
پشت در وایستادم. از تو خونه صدای زمزمه میومد. یه‌کم کنجکاو شدم؛ برای همین در رو محکم باز کردم. فضای خونه نیمه‌تاریک بود. سرم رو به راست چرخوندم. انتهای هال یکی رو دیدم که بدون هیچ واکنشی روی مبل نشسته و به یه نقطه‌ای که تو دیدم نبود، خیره شده. تو فضای نیمه تاریک خونه، اون صدای زمزمه آهسته همچنان میومد، از اونجایی که مدام نور عوض می‌شد، فهمیدم تلویزیون روشنه.
به سمت اون شخص رفتم که بلاخره بهم نگاه کرد! با خودم گفتم چه عجب! کلید برق رو که چند قدم از در ورودی دورتر بود رو زدم و خونه روشن شد. اخمام رو کشیدم تو هم و مستقیم تو چشماش که سبز رنگ بودن نگاه کردم. انگار سنگینی نگام اذیتش کرد که بلاخره به حرف اومد و همونطور نشسته رو مبل با دست به مبل های قهوه‌ای و کرم، اشاره کرد و گفت:
-‌ بیا بشین.
وقتی دید همچنان حرفی نمی‌زنم. چشماش رو کمی گرد کرد و ادامه داد:
-‌ من باغبون جدیدم، احتمال می‌دادم بدونی!
بازم حرفی نزدم. سرش رو خاروند:
-‌ آم... اسمم مَت...
سرفه‌ای تصنعی کرد و با پوزخند کمرنگی گفت:

-‌ هامونـه!


در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، b_a244، Mohadeseh.f و 24 نفر دیگر

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
2
انگار می‌خواست یه چیز دیگه بگه ولی حرفش رو عوض کرد. سری تکون دادم و سوییچم رو روی اپن گذاشتم و پرسیدم:
-‌ چرا نیومدی در رو برام باز کنی؟ دیدم داشتی نگام می‌کردم.
حس کردم لبخند مرموز خیلی محوی رو لـ*ـبش نشست؛ اما وقتی بیشتر دقت کردم هیچ لبخندی ندیدم!
-‌ نه من متوجه نشدم اومدی، کل حواسم رو فیلم بود.
تعجب کردم و با شک نگاش کردم؛ اما اون حرفی نزد و دوباره به تلویزیون خیره شد. در هال رو بستم و رفتم روی یه مبل تکی با فاصله ازش نشستم. با اینکه داشتم به تلویزیون که به صورت اریب بین اپن و دیوار قرار گرفته بود، نگاه می‌کردم؛ اما زیر چشمی حواسم به هامون بود که یهو اخم کرد و به من نگاه کرد. وقتی دید نگاش می‌کنم، اخمش محو شد و از من پرسید:
-‌ مشکلی نداری اگه برق رو خاموش کنم؟
سرم رو تکون دادم و با دست اشاره کردم میتونه بره خاموشش کنه. نگاهی به ظاهرش انداختم که یه تیشرت مشکی و شلوار راحتی طوسی تنش بود. منم باید چند دست لباس راحتی میوردم، اما امشب مجبور بودم با همون لباسای تنم که بلوز نازک سفید و شلوار کتون راسته مشکی بود اینجا سر کنم.
هامون بعد از اینکه چراغ ها رو خاموش کرد به سمت آشپزخونه رفت و تو همون نور کم برای خودش چایی ریخت و از من پرسید چایی می‌خوای و منم در جواب فقط گفتم نه.
به ساعت دیواری گرد طلایی که بالای تلویزیون طوسی نصب شده بود نگاه کردم؛ ساعت یازده شب بود. رفتم و از کمد دیواری داخل اتاق، یه پتو و بالشت اوردم تا تو هال بخوابم.
بالشتم رو انداختم نزدیک مبل و تو فضای نیمه تاریک به اطراف نگاه کردم. توی هال بیست‌وچهاری متری دو تا فرش کرم رنگ پهن شده بود. دو طرف ساختمون پنجره داشت و یه اتاق کوچیک که بـ*ـغل اشپزخونه بود، همین! خونه ساده و کوچیکی بود؛ اما ازش خوشم اومده بود.
چشمام رو بسته بودم و خواب داشت بهم غلبه می‌کرد که صدای هورت کشیدن چایی شنیدم. چند بار تکرار شد؛ ولی بهش توجه نکردم و چشمام رو محکم‌تر بهم فشار دادم؛ اما یهو دیدم که یه صدای آواز ملایم، اما ترسناکی هم داره میاد. معنیش رو نمی‌فهمیدم؛ اما حس بدی بهم می‌داد. دیگه نتونستم تحمل کنم، داد زدم:
-‌ می‌تونی خفه شی؟ دارم می‌خوابم.
اول با تعجب و یه لحظه بعد یه جوری که انگار سرگرم شده و به زور می‌خواد جلوی قهقهه‌اش رو بگیره نگام کرد! یه‌کم از حالتش شوکه شدم؛ اما همچنان با اخم نگاش کردم. بدون حرف سرش رو تکون داد و یه بسته سیگار که روی میز بود برداشت و رفت بیرون.
یه‌کم گیج شدم از رفتارش، چرا اینطوری بود؟ اخه این باغبون رو بابام از کجا پیدا کرده بود؟ تصمیم گرفتم بیخیال فکر کردن بشم و فعلا بخوابم، چون چشمام خیلی سنگین شده بودن. اما هر کاری می‌کردم نمی‌تونستم راحت بخوابم. داشتم تو گیجی فکر می‌کردم چرا فضای اینجا انقدر سنگینه و تو حالت خواب و بیداری بودم. تو خواب چندباری مدام از یه جایی پرت می‌شدم و هر بار با تکون شدیدی بیدار می‌شدم و دوباره می‌خوابیدم. دفعه سومی بودم که داشتم دوباره می‌خوابیدم که با صدای محکم و گوش خراش کوبیده شدن در، چشمام رو با وحشت باز کردم و سریع نشستم.
تو نور کم یه لحظه حس کردم دوباره همون لبخند مرموز رو روی صورتش دیدم؛ اما وقتی پلک زدم چهره ‌ی وحشت زده هامون در حالی که تو درگاه ایستاده بود اومد جلوی چشمام. فرصت نشد که فکر کنم چی شد چون با وحشت و رنگ پریده سریع اومد سمتم.
-‌ برسام، برسام! لطفا بیا! بیا ببین اون چیه! اون... اون بیرونه!
از این حرکاتش شوکه شده بودم با اخم سریع بلند شدم ایستادم و پرسیدم:
-‌‌ چیه؟ چی شده؟ چی بیرونه؟


در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Mohadeseh.f، moh@mad و 21 نفر دیگر

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
3

با رنگ پریده به بیرون اشاره کرد. به آرومی سمت پنجره‌ای که نزدیک در چوبی هال بود رفتم. هامون با ترس بازوم رو محکم چسبیده بود؛ با انزجار و کلافگی پسش زدم و با تشر گفتم:
-‌ یه لحظه عقب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Mohadeseh.f، moh@mad و 19 نفر دیگر

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
4

اونجا دیگه هیچ محوطه خالی از درختی نداشت، هرچی جلوتر می‌رفتم درختای بیشتری اطرافم رو می‌گرفتن. بخاطر شاخه و برگایی که میومدن جلوی صورتم قدمام کوتاه‌تر شدن. تاریکیِ اطرافم مثل قیر سیاهی همه چی رو تو خودش حل کرده بود؛ نور چراغ قوه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تعجب
  • عالی
Reactions: Zahra.bano، ✧آیناز عقیلی✧، Mohadeseh.f و 19 نفر دیگر

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
5
تو نور کم به وضوح حس کردم دوباره رنگش پرید. انگار حتی فکر کردن بهش هم باعث ترسش می‌شد. با صدایی گرفته گفت:
-‌ وقتی رفتم بیرون با خودم فکر کردم بهتره وقتی سیگار می‌کشم یه کم راه برم؛ پس رفتم سمت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • قهقهه
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Mohadeseh.f، moh@mad و 18 نفر دیگر

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
یه نکته‌ای رو بگم، اینکه زود قضاوت نکنین هنوز اول رمانه یه‌کم فرصت بدین تا جاهای ترسناک و جالب‌ترش هم برسه. ممنون از صبر و همراهی با ارزشتون.:aiwan_light_give_rose:

6...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Zahra.bano، ✧آیناز عقیلی✧، moh@mad و 18 نفر دیگر

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
7

تو راه باغ بودم که یه پیام از مهراد اومد.
«انگار حسابی تو دردسر افتادی رفیق!»
با گیجی و اخم به پیام نگاه کردم و جواب دادم....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Zahra.bano، ✧آیناز عقیلی✧، moh@mad و 17 نفر دیگر

cute_girl

مترجم ویژه رمان ۹۸ + دستیار تالار ترجمه
مترجم انجمن
  
عضویت
1/8/20
ارسال ها
158
امتیاز واکنش
10,769
امتیاز
263
محل سکونت
کره ماه
زمان حضور
24 روز 6 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
8

اخمام رو کشیدم تو هم و جواب دادم:
-‌ بابا همین باغبون جدیدمون دیگه.
مهراد نایلونای تو دستش رو یه‌کم جابه‌جا کرد و محکم‌تر گرفت، با لبخند جواب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خناس | cute_girl کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تعجب
  • عالی
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، moh@mad، Mehrane.Farrokhi و 15 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا