خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظرتون راجب رمان سیاه و سفید؟

  • رمان قشنگیه میخونم و دنبال میکنم:))

  • رمان خوبیه میخونم و سعی میکنم دنبال کنم:)

  • خوب نیست نمیخونم:/


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم الله الرحمان الرحیم
نام رمان: سیاه و سفید
ژانر: جنایی-مافیایی، عاشقانه
نویسنده: Nohtani.balanoosh کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: marjan.h
خلاصه:
شخصی که مانند سایه باشد را سخت می‌توان گیر انداخت؛ ولی او خود سایه بود! و بالاخره سایه خود را نشان داد! با شخصی که نقطه‌ی مقابلش بود آشنا شد... سیاه و سفید؛ مگر متضاد یکدیگر نبودند؟ ولی همه‌ی تضادها به اندازه‌ی این دو زیبا نیستند!
***
برای اطلاع از پارت گذاری، تاپیک را اشتراک کنید.

«این اثر اختصاصی انجمن رمان 98 می‌باشد!»


در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: b_a244، Mahii، moh@mad و 18 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
زندگیست دیگر، گاهی به سود تو، گاهی به زیان تو
عشق است دیگر، گاهی به کام تو شیرین، گاهی به کام تو تلخ
گاهی باعث درد است و گاهی باعث خوشحالی. گاهی در عشق فداکاری لازم است اگر آن عشق واقعا عشق باشد.
عشق گر عشق باشد حتی حرف دیگران ندارد برایش اهمیتی ، آری، کمیاب است انسان هایی که عشق برایشان معنی
مهمی داشته باشد.
این است زندگی دختری که درد زیادی کشید، از نوجوانی تا بزرگسالی

سخن نویسنده:
خب، اول از همه شما تشکر میکنم که وقت میزارین و رمان رو میخونید.
دوم اینکه رمان رفته رفته جذاب میشه و خیلی از معما ها حل میشه پس امیدوارم اول رمان قضاوت نکنید.
خانم یسنا نهتانی^__^

#یا_حق


در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: b_a244، Mahii، moh@mad و 18 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول رمان سیاه و سفید

توی دلم گفتم:
- خیله خب من برات دارم دختره‌ی میمون... .
چندتا سوسک پلاستیکی که همیشه همراهم بود رو انداختم توی کوله‌ی دختره.
وقتی اومد کلی جیغ کشید و داد زد و زجه زد و منم با خنده بهش خیره شده بودم.
لازم بود یکم این دختره رو دست بندازم چون خیلی روی مخم رژه می‌رفت. رژه که هیچی، بندری میرقصید لامصب.
نفسم رو محکم بیرون دادم و خواستم از کنارش رد بشم ولی با حرفی که زد نتونستم خودمو کنترل کنم!
لیلا همون دختره با گریه گفت:
- بیشعور با خودت چی فکر کردی که سوسک می‌ندازی توی کوله‎‌ام؟ دختره‌ی لال... .
محکم برگشتم و دستمو روی گوشش فرود آوردم. انگار سطل آب سرد روم خالی شد.
با حس سردی که حاصل خالی کردن دلم بود، چشمامو باز کردم و اونو حواله‌ی زمین دیدم، پوزخند صدا داری زدم که همانا ورود استاد و پر شدن کلاس از صدای گریه‌ی لیلا!
استاد با صدای نسبتا بلندی گفت:
- خانم کیانفر اینجا رو با چی اشتباه گرفتید که همش با یکی درگیر هستید؟ نزدیک هزار بار شده می‌رید تعهد می‌دید ولی باز هم کارهاتون تمومی نداره!
یکی از بچه‌ها گفت:
- استاد، خانم کیانفر الکی دعوا راه نمی‌ندازه. بعضی از دانشجو‌ها واقعا رفتارشون اشتباهه که حتی اگه منم باشم نمی‌تونم خودمو کنترل کنم. تقصیر بعضی از دانشجوها هست که فقط بلدند روی اعصاب ادم راه برن.
مثل همیشه چندتا از دوستام پشتم وایستادن ولی فاییده نداشت و انگار استاد امروز از دنده ی چپ بلند شده بود.
بیچاره داشت حرف می‌زد که از کلاس زدم بیرون و رفتم خونه.
با شدت زیادی در خونه رو کوبیدم.
مامان داد زد:
- این چه طرز وارد شدنه؟ سکته‌ام دادی!
مثل همیشه بدون جواب رفتم سمت اتاقم که مامان گفت:
- چته باز؟ دوباره دعوا کردی؟
باز هم هیچی نگفتم.
رفتم توی اتاقم و لباس‌هامو هم با یک تیشرت آستین کوتاه و یه شلوار تا زیر زانو عوض کردم و خودم انداختم روی تـ*ـخت.
مامان بدون در زدن اومد داخل و گفت:
- غذا هم نخوردی؟
با لحنی ناراحت ادامه داد:
- بخدا پوست استخون شدی.
چشمامو بستم. با تکون خوردن تـ*ـخت فهمیدم نشسته روی تـ*ـخت.
گفت:
- دخترم؟ مامان جان نکن. چرا انقدر خودت رو اذیت می‎‌کنی؟
مثل همیشه سکوت کردم... .


در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: b_a244، Mahii، moh@mad و 21 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم رمان سیاه و سفید

مامان گفت:
- بیا پایین غذا بخور.
سری تکون دادم و مامان هم از اتاق خارج شد.
بلند شدم و یه راست رفتم سمت سرویس بهداشتی تا صورتمو بشورم.
بعد از اتمام کار رفتم نشستم روی صندلی و مشغول خوردن ماکارونی شدم.
مامان گفت:
- امشب خونه آقا جون دعوتیم.
سرم پایین بود ولی با این حرف مامان چنان سرمو آوردم بالا که فکر کنم گردنم شکست!
خوشحال نبودم که می‌ریم خونه‌ی آقا جون و هیچ علاقه ای به رفتن نداشتم، اما فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم.
چند دقیقه بعد میلاد و مینا از دانشگاه برگشتن و میلاد گفت:
- سلام بر مادر عزیز تر از جانم.
رفت و دستشو انداخت دور گردن مامان.
مینا گفت:
- داداش جان فک کردی به مامان نمی‌گم؟
میلاد دهنشو کج کرد که مامان گفت:
- باز چیکار کردی میلاد؟
مینا یه نگاهی به میلاد انداخت. از این نگاه‌های عادی هم نه، از اون تهدید‌ آمیز هاش که پشمای آدم میریزه و به گنـ*ـاه کرده و نکرده اش توبه میکنه!
معلومه باز تو دانشگاه یه دسته گلی به آب داده!
میلاد گفت:
- هیچی مامان مینا یکم شوت می‌زنه تو جدی نگیر!
مینا کشیده گفت:
- خب پس!
خلاصه بعد از کلی دعوا کردن مامان نفس عمیقی کشید و گفت:
- برین لباساتونو عوض کنید، بعد بیاین غذا بخورین.
میلاد سری تکون داد و خواست بره که چشمش به من افتاد.
با ته مایه خنده گفت:
- این چه سر و وضعیه هست که برای خودت درست کردی؟
منظورش لباس‌هام بود.
شونه‌هام و بالا انداختم که گفت:
- پاشو برو تو اتاقت یه لباس درست حسابی بپوش شبیه خر شرک شدی!
دیگه زیادی داشت رو مغزم اسکی می‌رفت.
گفتم:
- ب... به ت... تو چ... چه ( به تو چه ).
میلاد خواست چیزی بگه که مینا گفت:
- میلاد، دلارا رو اذیت نکن دیگه.
میلاد نفس عمیقی کشید و رفت.
بعد از غذا رفتم توی اتاقم و MP4 رو روشن کردم و آهنگ *تنهایی* رو گذاشتم.
رفتم توی فکر. دقیقا یک سال از اون اتفاق گذشت. همون موقعی که بابابزرگم فوت کرد، چقدر فشار روم بود که باعث شد تشنج بزنم و این تشنج باعث بشه دقیقا یک سال نتونم مثل ادم حرف بزنم! شدم یک دختر لکنتی. یه پوزخند اومد روی لـ*ـبم، دختر سوم خانواده‌ی کیانفر لکنت زبان داره چقدر جالب. توی سن بیست و یک سالگی شدم یه دختر لکنتی تا بیست و دو سالگی نتونستم درست حرف بزنم!

***


در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: b_a244، Mahii، moh@mad و 20 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم رمان سیاه و سفید

شب شده و من هم یک لباس مجلسی سیاه رنگ که قدش تا یکم بالای زانوم می‌رسید و دور کمرش هم گل‌های متوسط سیاه رنگ بود با یه شلوار جذب نود سانتی داشت رو پوشیدم.
رفتم پایین که دیدم همه آماده شدن.
مامان گفت:
- باباتون هم الان میاد.
همون موقع صدای بوق ماشین بابا اومد.
میلاد گفت:
- بریم پایین.
همه رفتیم پایین و بقیه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: b_a244، Mahii، moh@mad و 18 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم رمان سیاه و سفید

غزال گفت:
- وای دلارا کلی حرف باهات دارم که اگه بشنوی شاخ در میاری از تعجب!
منو نشوند روی تـ*ـخت و شروع کرد به حرف زدن:
- وای دلارا نمی‌دونی امروز چه خبرا که نشده. اگه بگم مخت سوت می‌کشه می‌ری اون پیر مرد رو زنده به گور می‌کنی. یعنی باورت نمی‌شه اقا چون می‌خواد چیکار کنه! آقا جون می‌خواد... .
صدای عمو امیر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: b_a244، Mahii، moh@mad و 18 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
***

پارت پنجم رمان سیاه و سفید

چشمامو باز کردم.
توی یک اتاق بودم با کلی دم و دستگاه.
چند ثانیه بعد کلی پرستار ریخت توی اتاق.
به معنای واقعی وحشت کرده بودم و می‌لرزیدم!‌
مردی با یک رو پوش سفید اومد نزدیکم که بیشتر ترسیدم.
مرد گفت:
- نترس من دکترم. می‌خوام معاینه‌ات کنم!
آروم گرفتم و اون هم کارهای لازم رو انجام داد.
می‌خواستم بلند شم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Cadman، Ghoolagh، Mahii و 11 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم رمان سیاه و سفید.


پسره رفت و در رو باز کرد و پسر دیگه ای وارد شد.
خیره شدم زل زده بودم به حرکاتش. زیر لـ*ـب یک خدایا توبه گفتم و چشم از اون پسر گرفتم. خیلی خنده‌ام گرفته بود! از یک ور ملت رو مسخره خودم کرده بودم از اون ور زل زده بودم به پسر مردم که بیچاره شرمش شد و سرش رو انداخت پایین.
مادر گفت:
- میلاد پسرم برو یک لیوان آب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Cadman، Ghoolagh، Mahii و 8 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم رمان سیاه و سفید

دکتر گفت:
- خب، اروم، اروم پاتو بیار بالا. افرین حالا اروم بیارش پایین.
یکم سختم بود ولی می‌تونستم انجامش بدم.
چند دقیقه بعد دکتر گفت:
- کارت خوبه، تا یک ماه دیگه فکر میکنم راه بیوفتی.
لبخندی زدم و اروم گفتم "ممنون"
نزدیک یک و نیم ماه گذشت و من هم پشت سر هم به بدنم قدرت می‌دادم تا بتونم راه برم و الان دیگه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Cadman، Ghoolagh، Mahii و 8 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
524
امتیاز واکنش
677
امتیاز
158
سن
13
محل سکونت
بیرجند/ قلب گوسفند به توان دو❤️
زمان حضور
5 روز 21 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم رمان سیاه و سفید


هنوز هم حرف نمی‌زدم. چقدر هم که اذیتشون نمی‌کردم! انگار شیطونه رفته بود تو جلدم.
بابا گفت:
- سلام جناب صالحی.
عماد بلند شد و با بابا دست داد.
عماد گفت:
- سلام جناب کیانفر.
بعد از سلام احوال پرسی بابا اومد و کنارم نشست.
بابا گفت:
- دخترم خوبی؟
چیزی نگفتم.
بابا گفت:
- جناب صالحی؟ چرا دلارا از وقتی بهوش اومده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Cadman، Ghoolagh، Mahii و 8 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا