خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظرتون راجب رمان سیاه و سفید؟

  • رمان قشنگیه میخونم و دنبال میکنم:))

  • رمان خوبیه میخونم و سعی میکنم دنبال کنم:)

  • خوب نیست نمیخونم:/


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم الله الرحمان الرحیم
نام رمان: سیاه و سفید
ژانر: جنایی-مافیایی، عاشقانه
نویسنده: Nohtani.balanoosh کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: marjan.h
خلاصه:
شخصی که مانند سایه باشد را سخت می‌توان گیر انداخت؛ ولی او خود سایه بود! و بالاخره سایه خود را نشان داد! با شخصی که نقطه‌ی مقابلش بود آشنا شد... سیاه و سفید؛ مگر متضاد یکدیگر نبودند؟ ولی همه‌ی تضادها به اندازه‌ی این دو زیبا نیستند!
***
برای اطلاع از پارت گذاری، تاپیک را اشتراک کنید.

«این اثر اختصاصی انجمن رمان 98 می‌باشد!»


V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: SavaSH، Nazgol.H، ستوده سلحشوریان و 42 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
56488e78dcd5f26a.jpg


مقدمه:
زندگیست دیگر، گاهی به سود تو، گاهی به زیان تو
عشق است دیگر، گاهی به کام تو شیرین، گاهی به کام تو تلخ
گاهی باعث درد است و گاهی باعث خوشحالی. گاهی در عشق فداکاری لازم است اگر آن عشق واقعا عشق باشد.
عشق گر عشق باشد حتی حرف دیگران ندارد برایش اهمیتی ، آری، کمیاب است انسان هایی که عشق برایشان معنی
مهمی داشته باشد.
این است زندگی دختری که درد زیادی کشید، از نوجوانی تا بزرگسالی

سخن نویسنده:
خب، اول از همه شما تشکر میکنم که وقت میزارین و رمان رو میخونید.
دوم اینکه رمان رفته رفته جذاب میشه و خیلی از معما ها حل میشه پس امیدوارم اول رمان قضاوت نکنید.
می‌دونم شروعش زیاد جالب نبود ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید:)
خانم یسنا نهتانی^__^

#یا_حق


V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Nafiseh00، SavaSH، Nazgol.H و 42 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول رمان سیاه و سفید.

دستمو با لـ*ـذت روی موهام که به نرمی ابریشم بودن کشیدم تا مرتبشون کنم، چشمامو بستم، حس قشنگی داشت حتی با وجود اینکه خودم اینکار رو میکردم! طولی نکشید که نرگس با دار و دسته‌اش وارد دستشویی شد و گند زد به حالم، حتی حضورش هم عذاب‌آور بود و میشه گفت منفورترین فردی بود که تا حالا دیده بودم!
موهام رو درست کرده بودم و دیگه مثل قبل شلخته نبودن، مقنعه‌ام رو سرم کردم و بعد مرتبش کردم.
بی‌تفاوت خواستم از کنارش رد بشم که صدای نرگس باعث شد پاهام به صورت خودکار حرکت نکنند:
- دخترک لال، الان که دقت می‌کنم این لقب خوبیه براش نه؟
نگاهش کردم، لبخند موذیانه‌ای روی لـ*ـب‌هاش بود.
از شدت عصبانیت حس می‌کردم از چشمام آتیش میزنه بیرون.
بقیه حرفش رو با خنده تایید کردن و این شدت عصبانیت من رو بیشتر می‌کرد. سعی کردم به اعصابم مسلط باشم، برگشتم و از سرویس بهداشتی با سرعت دور شدم.
ساناز سد راهم شد و به منی که گره وحشتناکی بین ابروهام جا خوش کرده بود نگاه کرد و با نگرانی که توی صداش مشهود بود گفت:
- دلارا چی‌شده؟
نگاهش کردم، از نگاهم انگار فهمید که بازم نرگس پاپیچم شده، با عصبانیت گفت:
- باز اون دختره سلیطه تیکه انداخته بهت؟ من نمیفهمم اینا چشونه، اینجا دانشگاهه و مکانیه برای درس خوندن نه خالی کرده عقده‌هاشون!
بیخیال حرفش رفتم سر کلاس و نشستم روی صندلیم که دقیقا گوشه کلاس بود و هیچ‌کس هیچ دیدی به من نداشت.
سوهان روحم وارد کلاس شد، دوباره منو دخترک لال صدا کرد:
- عه، دخترک لال هم که اینجاست!
همه خندیدن، این بار سکوت نکردم، محکم بلند شدم و با قدم‌هایی بلند خودم رو بهش رسوندم و با قدرتی که از عصبانیتم سرچشمه می‌گرفت؛ دستمو بلند کردم و با شدت زیادی روی گونه‌اش فرود آوردم، هیچ صدایی از هیچ کس بیرون نمی‌اومد و تنها صدایی که به گوش می‌رسید صدای دانشجو‌های توی سالن بود.
با حس سردی که حاصل از خالی کردن عصبانیتم بود لبخندی روی لـ*ـب‌هام نشست.
کیفم رو برداشتم و نرگسی که هنوز توی شک بود رو کنار زدم و از کلاس خارج شدم.


V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Sara.h~، SavaSH، Nazgol.H و 47 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم رمان سیاه و سفید.

سوار ماشینم شدم و به سمت خونه رفتم، در خونه رو بار کردم و با سرخوشی به مادرم سلام کردم:
- س... سل...سلام.
مامانم با تعجب از آشپزخونه خارج شد و اومد سمتم، در حالی که پیش‌بندش رو در می‌آورد گفت:
- به به، دخترم آفتاب از کدوم ور در اومده که شما افتخار دادی و سلام کردی؟
بلند خندیدم و شونه‌ای بالا انداختم که مادرم هم همراهم خندید.
به سمت اتاقم رفتم، بنده خدا مادرم حق داشت تعجب کنه!
همیشه با اخم و تخم وارد خونه می‌شدم و مثل یک سگ وحشی پاچه می‌گرفتم!
کوله‌ی مشکی‌ام رو انداختم روی تـ*ـخت و لباس‌هام رو با یک دست لباس راحتی که شامل یک تیشرت مشکی و یک شلوار نسبتا تنگ سرمه‌ای عوض کردم، کش موهام رو باز کردم دستامو توی موهام فرو بردم تا سردردم با آرامشی که از دست کشیدن توی موهام سرچشمه می‌گرفت بهتر بشه، مثل همیشه این کارم کارساز بود و میشه گفت الان کمتر اذیتم می‌کرد این درد مزمن!
از پله‌ها سرازیر شدم و یک راست رفتم سمت آشپزخونه تا این گرسنگی وحشتناک رو رفع کنم، از صبح هیچی نخورده بودم و معده‌‎ام در حال ترکیدن بود از درد! میشه گفت یه روده راست تو شکمم نداشتم.
روی صندلی نشستن من همانا شد با ورود مینا و میلاد به داخل خونه.
مینا مثل همیشه سرحال بود ولی میلاد کوله‌اش رو داشت روی زمین می‌کشید، بدون سلام دوتاشون رفتن تو اتاقاشون و در عرض ده دقیقه اومدن و نشستن سر میز.
مادرم خندید و گفت: « سلام دخترم. »
میلاد که سرشو گذاشته بود روی میز، داداشم کلا تو باغ نبود.
مامان غذا رو کشید، میدونست عاشق ماکارونی هستم پس مثل همیشه چرب و چیلی درستشون کرده بود، به جرعت می‌تونم بگم دست‌پخت مامانم حرف نداشت!
در حین غذا خوردن مادرم گفت: « امشب خونه آقا بزرگ دعوتیم. »
سرم رو آوردم بالا و توی چشمای مادرم زل زدم، گفت:
- تاکید کرد که تو هم حتما باید باشی، اونجوری نگاهم نکن!
چنگال رو پرت کردم توی بشقابم و بلند شدم که مامانم داد زد:
- سفره حرمت داره، مثل بچه آدم غذاتو بخور بعد برو توی اتاقت.
مثل همیشه برای سفره احترام قائل بود و اگه کسی سر سفره دعوا می‌کرد به شدت تنبیه میشد، مهم نبود برام، بیخیال حرف مادرم رفتم توی اتاقم و در رو محکم به هم کوبیدم، شقیقه‌های سرم رو ماساژ میدادم و توی دلم به این زندگیم بد و بیراه میگفتم، من از خانواده پدریم متنفر بودم به غیر یکی از عمه‌هام!
طولی نکشید تا هوا تاریک شد و زمان موعود رسید!


V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: SavaSH، Nazgol.H، Mobina.85 و 44 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم رمان سیاه و سفید

لباس مجلسی‌ام که تا بالای زانوم بود و به رنگ مشکی بود، دامن جذبی داشت، جای کمرم با یک زنجیر طلایی بسته شده بود، یک کت کوتاه هم داشت که با پوشیدنش به قدری خواستنی می‌شدم که خودم روی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: SavaSH، Nazgol.H، Mobina.85 و 39 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
دستش رو به سمتم دراز کرد ولی نه برای بـ*ـو*سیدن دستش! بلکه برای دست دادن، پس اون دعوای وحشتناک چند ماه پیش خیلی موثر بوده!
دستشو به آرومی فشردم و همچنان با اخم کوچیکی که بین ابروهام جا خوش کرده بود بهش خیره شدم.
بعد از چند ثانیه سهیل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: SavaSH، Nazgol.H، Mobina.85 و 38 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
***

پارت پنجم رمان سیاه و سفید

چشمامو باز کردم.
توی یک اتاق بودم با کلی دم و دستگاه.
چند ثانیه بعد کلی پرستار ریخت توی اتاق.
به معنای واقعی وحشت کرده بودم و می‌لرزیدم!‌
مردی با یک رو پوش سفید اومد نزدیکم که بیشتر ترسیدم.
مرد گفت:
- نترس من دکترم. می‌خوام معاینه‌ات کنم!
آروم گرفتم و اون هم کارهای لازم رو انجام داد.
می‌خواستم بلند شم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: SavaSH، Nazgol.H، Mobina.85 و 31 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم رمان سیاه و سفید.


پسره رفت و در رو باز کرد و پسر دیگه ای وارد شد.
خیره شدم زل زده بودم به حرکاتش. زیر لـ*ـب یک خدایا توبه گفتم و چشم از اون پسر گرفتم. خیلی خنده‌ام گرفته بود! از یک ور ملت رو مسخره خودم کرده بودم از اون ور زل زده بودم به پسر مردم که بیچاره شرمش شد و سرش رو انداخت پایین.
مادر گفت:
- میلاد پسرم برو یک لیوان آب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: SavaSH، Nazgol.H، Mobina.85 و 29 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم رمان سیاه و سفید

دکتر گفت:
- خب، اروم، اروم پاتو بیار بالا. افرین حالا اروم بیارش پایین.
یکم سختم بود ولی می‌تونستم انجامش بدم.
چند دقیقه بعد دکتر گفت:
- کارت خوبه، تا یک ماه دیگه فکر میکنم راه بیوفتی.
لبخندی زدم و اروم گفتم "ممنون"
نزدیک یک و نیم ماه گذشت و من هم پشت سر هم به بدنم قدرت می‌دادم تا بتونم راه برم و الان دیگه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: SavaSH، Nazgol.H، Mobina.85 و 29 نفر دیگر

Nohtani.balanoosh

مدرس زبان+نقاش+ادیتور آزمایشی+میکسرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/2/22
ارسال ها
1,921
امتیاز واکنش
6,498
امتیاز
238
محل سکونت
کنار موتورم!
زمان حضور
45 روز 6 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم رمان سیاه و سفید


هنوز هم حرف نمی‌زدم. چقدر هم که اذیتشون نمی‌کردم! انگار شیطونه رفته بود تو جلدم.
بابا گفت:
- سلام جناب صالحی.
عماد بلند شد و با بابا دست داد.
عماد گفت:
- سلام جناب کیانفر.
بعد از سلام احوال پرسی بابا اومد و کنارم نشست.
بابا گفت:
- دخترم خوبی؟
چیزی نگفتم.
بابا گفت:
- جناب صالحی؟ چرا دلارا از وقتی بهوش اومده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان سیاه و سفید | Nohtani.balanoosh کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: SavaSH، Nazgol.H، Mobina.85 و 29 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا