خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
و به نام اویی که خلق کرد، جن و انس را
نام اثر: یغماگر
نویسنده: ~MoBiNa~ کاربر انجمن رمان 98
ناظر: ^~SARA~^
ژانر: ترسناک، تراژدی
خلاصه:
صدای داد و وحشت، آینده‌ی تیره و تاریک، چون برزخی گرفتارم کرد؛ تهدید صلاحش، خنجر به دل نازکم!
ادعای عطشِ دلیرت می‌کردم و حال جزء هراس از اسمش سرم بر باد و آینده‌ام سیاه!
حق را دانشور بودند، اما احمق بودند، احمق بودند و انسانیت را از یاد بردند و جانِ جانانم بر باد و روح و روانم آغشته از هراس و غم!



✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ر.ناصر، الهه آذری مقدم، cute_girl و 10 نفر دیگر

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
-___32ge.png

مقدمه:
رقص‌کنآن آوآزه‌ی قلبم شد؛ هل‌هله‌ی درآزنای و یآل‌هآی سیآهش فوآدم رآ به لرزش می‌تآخت!
چنگی به احساسآتم، رنگی سیآه چون آینده‌ای تآر و کدر!
وحشت زده‌ام! دآدن کنآن بآری دآد زدم؛ وحشت زده‌ام!
الهیت اعظم، سنگ بر آینده‌ام نزن؛ اسمش بر زبآنم آغشته شد، تآ که خواستم به سمتی فرآر کنم، به آینده‌ای وحشی و نحس گرفتآر شدم!
رقبت سآل، دیآر آینده، حکم سکوت الهیت، رقص یآل‌های سیاه و خنده‌ی چشمآنش، برگ برنده رآ برآی او اعلام کرد!
حآل گرفتآرِ اشتباهی سنگین؛ گِروی جآنِ جآنان تک ستآره‌م شد! زیبا بود! زیبا و وحشت‌برانگیز!
امآ زیبا بودن هم عالمی دارد، آری! زیبا و تار! زیبا و وحشی! زیبا و ترس!
حکم سنگ حقارت، بر سرم کوبانده شد؛ ضربه‌ زد! ضربه‌ای که دیار افکارم، هرگز فراموشش نخواهد کرد!
مآلک کلبه‌ی چوبی جز درد برآیم چیزی ندآشت... .
دردی ابدی، روآیتی بر روی قلبم هک کرد... یادگاری!
حال فوآدم، سنگ و روحم زخمی و مریض!


✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ر.ناصر، الهه آذری مقدم، cute_girl و 10 نفر دیگر

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
اوایل پاییز بود، پاییز سرد و بی‌رحم! پاییزی با نسیم خنک و طبیعتی زیبا؛ اما وحشی!
نگاه به جنگل‌های شمالش، ترس رو تو قلبم کمین می‌کرد؛ ماه با اقتدار همیشگی به زمین خشک تابنده بود. سیل اعظمی از بوته‌های مختلف میون جنگل کاشته شده بود؛ سایه‌ درخت‌های کاج تابنده‌ی زمین بود و منظره... ترس بود و ترس!
اما صدای جیرجیرک‌ها و رایحه‌ی برنج محلی کمی حس و هوای آدم رو عوض می‌کرد.
با نسیم خنکی، لرزش نحیفی به بدنم روانه شد و خودم رو بـ*ـغل کردم.
با صدای در کلبه‌ی چوبی و نگاه گرم یاشار نگاهم به پشت سرم پرتاب شد، گام‌هاش رو به طرف میزی که روش نشسته بودم کج کرد و سینی چای رو روی میز چوبی گذاشت و با لبخند مردونه‌اش کنارم جای گرفت، بخار چای بین باد خنکی که می‌وزید به رقص در هوا رومده بود. طاقت نیاوردم و دست‌های ظریفم که سلول به سلول پر بود از حس سرما رو روی دست‌های یاشار قرار دادم؛ هنوز نمی‌دونم چه‌طور تونستم تا این حد ازش دور باشم!
با فشار دستش و عمق تبسمش، حس خوبی بهم منتقل شد.
هر دو بدون حرف فقط به منظره رو به رو نگاه کردیم، یک‌لحظه با خودم فکر کردم اگر یه آدم بین اون جنگل تو یه شب بارونی، سرد و زمستونی، تنها و بی‌کس گیر بیافته تهش چی میشه؟
فکرش مو رو به تنم سیخ کرد! افکارم رو به طرف اتفاقات مثبت طلاقی می‌کردم؛ اما ریشه‌ی افکارم تماماً این حس رو برام پاک نکرده بود.
از پشت درخت‌های بلند کاج نور قوی و عجیبی تابانِ جنگل شده بود. نور تابان و رقبت سال، سکوت اعظم و آرامش حال، انگاری زیاد هم دوامی نداشت!
خمیازه‌ی طولانی‌ام خستگی بدنم رو آشکار کرد و با لبخندی که فقط به خودش تقدیم می‌کردم برگشتم و گفتم:
- عزیزم من میرم بخوابم میلم به چای نمی‌کشه، شبت خوش.
دست‌های درشت و مردونه‌ش بین موهای حالت دارش به لغزش درومد و در نهایت جواب داد:
- باشه خانوم، شبت قشنگ.
نفسی بیرون دادم که در انتها، بخاری از دهانم خارج شد.

***


✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ر.ناصر، الهه آذری مقدم، cute_girl و 9 نفر دیگر

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
تلفن به دست تکه‌ای نون تو دهانم گذاشتم و چشم‌های میشی رنگم رو روی هم قرار دادم.
- والا می‌دونی که تو آدرس دادن افتضاحم، بذار به یاشار میگم آدرس رو براتون اس‌ام‌اس کنه.
صدای خنده‌ی ریز ترلان، لبخندی رو به لـ*ـب‌هام هدیه داد.
- اوکیه، فقط سریع‌تر؛ تو جاده‌ایم!
صندلی چوبی که از اثر هوای شرژی کمی نمناک بود رو عقب کشیدم و روش جای گرفتم و هم‌زمان لـ*ـب زدم:
- منتظرتونم.
و قطع کردم. خمیازه‌ای کشیدم، چشم‌هام از اثر کم‌خوابی ریز شده بود! قفلی زدم روی گل رز اُپن، گل رز؛ نماد عیان عشق!
محو و غرق در نگاه بودم که با صدای محکمی از جا پریدم؛ چشم‌ غره‌ای به طرز در زدن یاشار رفتم. درب چوبیه کلبه رو با صدای خش داری باز کردم، تعجب مهمون رخسارم شد؛ عجب! کمی جلوتر رفتم، پرنده هم جلوم پر نمیزد!
نفسی عمیق کشیدم، لابد باز یاشار بازیش گرفته!
سری تکون دادم و درب چوبی رو بستم، روی دیواره‌های چوبی جنس کلبه، رختاورزی آویزون بود؛ پر بود از لباس‌هامون!
رو دوشیم رو برداشتم و تن کردم و کلاه زرشکی رنگم، روی مقصد مشخصش جای گرفت.
از کلبه بیرون زدم، پرسه میون باغ و جنگل‌ها، تنها و تنها عجیب آرامشی داشت!
مردی بلند قد رو به روی چشم‌هام نمایان شد، با سبدی طلایی در جان چیدن میوه بود، حتی از دور هم تشخیصش می‌دادم!
پا تند کردم و به سمتش دویدم، انگاری حضورم رو احساس کرد و به طرفم برگشت.
- به! آقا یاشار، دیگه تنها تنها؟
خنده‌ای مردونه کرد.
- داشتم برای خانومم میوه می‌چیدما!
سیلی از خنده و شادی مهمون دلم شد. گوشیم رو از جیبم درآوردم و کمی عقب رفتم، یه عکس با این منظره‌ی سرسبز و درخت‌های تنومند و سرحال قطعاً زیبا و به یاد موندنی میشد!
دوربین رو روی صورت بیضی مانندش تنظیم کردم، نور به چشم‌های قهوه‌اهای رنگش تابان بود و این باعث می‌شد رنگ‌ چشم‌هاش به زردی بره. فهمید آماده‌ی عکسم، ژستی با خنده‌ی پهنی گرفت و کارم رو ساخت!
انگاری چیزی یادم اومده باشه، با شتاب برگشتم و گفتم:
- وای یاشار، ترلان‌اینا منتظر آدرسن!
پوکر فیس سبد رو دستم داد و چندین قدم ازم دور شد و در کثری از زمان آدرس رو براشون فرستاد. گوشی رو تو جیبم انداختم و دست یاشار و گرفتم، جثه‌ی من در برابر یاشار هیچ نبود!
محکم، با خنده کشیدمش و دست در دست میون علف‌های سبز باغ دویدیم، هیچ کس نبود مزاحم حال خوشمون بشه!
داد زدم، داد! با خنده‌ی بلند داد زدم:


✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Zahraa، ر.ناصر، الهه آذری مقدم و 8 نفر دیگر

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
- حاجی، دُوُسِت دآرَم!
یاشار هم دست کمی از من نداشت، می‌خندید و تکرار می‌کرد و من غرق در لـ*ـذت می‌شدم، اما حیف... حیف لـ*ـذت وجودم نزدیک به اتمام بود!
***
چای داغ همراه با عطر زعفران، چشم‌ بسته زیرکی راحیه‌ی خوشش رو به زیر دماغم کشیدم و سینی رو بلند کردم و به طرف بچه‌ها رفتم. بعد از تاروف چای کنارشون نشستم و به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، الهه آذری مقدم، Amerətāt و 5 نفر دیگر

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
- می‌بینیم حالا ترلان خانوم!
فیلم شروع شد، چراغ‌ها خاموش و کلبه در سکوت مطلق!
تنها صدای بلند و رسای تلویزیون گوش‌هامون رو نوازش می‌کرد، صدا های ترس برانگیز و تصویری سیاه! شروع به نشون دادن خلاصه‌ای کلی از فیلم کرد. شروع فیلم با فشار دست یاشار روی دستم مصادف شد! ریز خندی زدم و هر چهار نفر مشغول نگاه کردن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، الهه آذری مقدم، Amerətāt و 5 نفر دیگر

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
شهر در آرامش مطلق به سر می‌برد، خواب درخت‌ها و ریزش شاخ و برگ‌ها، صدای قدم زدن روی برگ‌ها حس خوبی رو به وجودم القا می‌کرد. میون اون همه آرامش و زیبایی، عجیب بود جلوی راهم تار و کدر بود. انگاری مه سراسر آینده رو در بر گرفته بود! صدای گام های فرد رو پشت سرم احساس کردم، با برگشتنم به سمت عقب؛ لـ*ـب‌هام به طرح...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، الهه آذری مقدم، Amerətāt و 5 نفر دیگر

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
فلاکس پر از چای بود، اومدم تا لیوانی چای برای خودم بریزم که با صدای بلند در و قیافه‌ی وهاب قه‌قه‌ام به هوا رفت، اخم‌های در هم و موهای شلخته‌اش و نگاه خشمگینش به تلویزیون ندا از وضعیت قرمز می‌داد! خنده‌ام رو قورت دادم و همزمان قلپی از چای تلخ چشیدم و گفتم:
- صبح‌بخیر! سحرخیز شدی، خوب خوابیدی؟
نگاهش رو از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: marjan.h، Zahraa، الهه آذری مقدم و 5 نفر دیگر

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
درخت‌های کاج بلند و سرسبز و گل‌های مختلف! چمن‌های کوتاه و
نور خورشید تابان که زیر ابرهای آبی رنگ پنهون بود و تنها اثر نور در طبیعت نمایان بود.
صدای گنجشک‌ها، صدای وزش باد موسیقی قشنگی بود.
دستم رو به بازوی یاشار زدم و گفتم:
- وای یاشار، کاش نهار و میاوردیم این‌جا بخوریم!
ترلان هم از خدا خواسته، لبخندی به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سانیا بهمنی، Zahraa، الهه آذری مقدم و 6 نفر دیگر

~MoBiNa~

مدیرتالارهنر+ناظرآزمایشی کتاب+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
  
  
عضویت
3/4/21
ارسال ها
15,128
امتیاز واکنش
38,221
امتیاز
483
سن
18
زمان حضور
166 روز 6 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
ترلان هم سری به نشونه‌ی تایید حرف‌هام تکون داد. وهاب که جلوتر از هم قدم بر می‌داشت گفت:
- بیاید یکم جلوتر، اون‌جا یه چشمه‌ی کوچیک هست که سنگ‌های بزرگی دورشه، رو اونا بشینیم.
وقتی به چشمه رسیدیم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی یغماگر | ~MoBiNa~ کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سانیا بهمنی، Zahraa، الهه آذری مقدم و 6 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا