خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Solan bano

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/8/21
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
910
امتیاز
178
سن
17
محل سکونت
آینده جهان
زمان حضور
15 روز 20 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: قهرمان معصوم
ژانر:فانتزی
نویسنده: Solan bano کاربر انجمن رمان۹۸
ناظر: ~MoBiNa~
خلاصه: همانند قرص قمر در دل خاموشی، آموزش دیده توسط موجوداتی از دل کائنات، ماموریت یافته برای محافظت از زمین و زمان، او که اصلیتش، تنها در مقابل فانوسی خاموش است، استوار می‌ایستد و اوست که باید حصارهای آشفته هستی را سروسامان دهد!


در حال تایپ رمان قهرمان معصوم | solan bano کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: elina2003، Mahii، الهه آذری مقدم و 17 نفر دیگر

Solan bano

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/8/21
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
910
امتیاز
178
سن
17
محل سکونت
آینده جهان
زمان حضور
15 روز 20 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
مشکل است کاملاً ناگهانی در ذهنت خطور شود که جهان آن طور که می‌اندیشی، تحقق نیافته است. گویی قرار است حوادث هولناک، زنجیروار به هم بپیوندند و از همه حیاتی‌تر، او مسئول سرجای نهادن زنجیر‌های گره یافته در دل سیاهی است و شاید بتوان اینگونه توصیف کرد که:
این گماشتگی، دشوار است؛ ولی او مقاوم‌تر، وضعیت معضل است؛ ولی او متمکن‌تر!


در حال تایپ رمان قهرمان معصوم | solan bano کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Erarira، Mahii، الهه آذری مقدم و 15 نفر دیگر

Solan bano

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/8/21
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
910
امتیاز
178
سن
17
محل سکونت
آینده جهان
زمان حضور
15 روز 20 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
امپراتوری سرخ، جایی در یکی از ابعاد موازی، با پادشاهانی مستبد و ستمگر که قرن ها در آن حکومت می کنند، طبق قوانینی که این پادشاهان طی نسل ها وضع کردند، هیچکس در قلمرو اونها حق خوب بودن رو نداره، چرا که در نظر اونها خوبی باعث ضعف میشه!
اونها افرادی رو که خوبی و نیکی رو سرلوحه خود قرار دادند به سختی مجازات کرده، دستبند هایی مخصوص برای جلوگیری از استفاده از قدرت هاشون بر دستان اونها قرار داده و در جایی به نام «شهر تاریک» تبعید می کنند.
این موجودات ظاهری شبیه به انسان دارند با این تفاوت که دارای گوش هایی تیز، رنگ مو های اغلب مشکی، قرمز یا سفید و رنگ پوستی سفید و در برخی نژاد ها آبی.
در این میان نمایندگانی از انسان هایی که خود و سرزمین خود را برای بدست آوردن قدرت و ثروت فروختند،وارد میشند.
وارد قصری خاکستری و قدیمی میشند، رو به میتوس پادشاه سرزمین سرخ کرده و میگن:
_قربان،تقریبا همه چیز در حال مهیا شدنه،در حال حاضر جادوگران سیاه و دانشمندان دیوانه هم با ما همکاری می کنند، ما نفوذ زیادی در بخش ها و کشور های مختلف زمین داریم.
سپس لبخندی ملیح زد و گفت:
_شما قولی که دادید رو یادتون نرفته؟سهم ما از حکومت زمین؟
میتوس نیشخندی زد و با عصبانیت گفت:
_اگر کارتون رو درست انجام بدید، نه یادم نرفته.
***
در جنگل گم شده بودم به هرجا چشم میدوختم درخت بود و درخت بود و درخت!
آسمون ابری بود، انگار میخواست بارون بباره.
به هر سو، وحشت زده می چرخیدم، حس بدی داشتم، هم میترسدم و هم دنبال چیزی بودم که نمیدونستم چیه؟صدای نفس نفسم جنگل رو پر کرده بود، بسیار خسته بودم، خسته از همه چیز.
در میان این همه آشفتگی، ناگهان نوری درخشان، کور کننده و خیره کننده که از کلبه ای متروکه و کوچیک می اومد توجهم رو جلب کرد و مثل دیوونه ها به سمت نور حرکت کردم، آرامش خاصی به من میداد، در کلبه رو که باز کردم.
_تینا بیدار شو دیگه، چقدر می‌خوابی!
با صدای عصبانی مادرم از خواب پریدم، صورتم عرق کرده بود و نفس نفس میزدم.
از تـ*ـخت صورتی رنگم بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم و سریع از اتاق شلوغ و شلخته ام بیرون اومدم و صورتم رو با آب سرد شستم.
باز دوباره هم همون خواب همیشگی رو دیدم که! خدایا مگه من چه گناهی کردم که هرشب باید این خواب رو ببینم!
سپس خیلی خواب آلود طوری که حتی چشمام به زور باز بود به سمت میز قهوه‌ای رنگ ناهار خوری رفتم و شروع به خوردن صبحونه کردم.
برادرم امیر که نیشش تا بناگوش باز بود، با خنده گفت:
_همیشه من رو به خاطر زیاد خوابیدن مسخره می کردی، حالا چی شد خودت خواب موندی؟!
تلخندی زدم و با بی حوصلگی گفتم:
_مسخره بازی در نیار که اصلاً حوصله ندارم.
مادرم با طعنه گفت:
_به جای این بحث های مسخره، بلند شید برید برای سفر آماده بشید.
سریع گفتم:
_باشه الان بلند میشم.
و فنجون رو سر کشیدم و سریع سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم.
در کمد رو باز کردم و مانتوی راحتی و نخی طوسی رنگم رو برداشتم همراه با شلوار نسبتا گشاد پوشیدم و روسری سفید رنگم رو سرم کردم و موهام رو درونش پوشوندم.


در حال تایپ رمان قهرمان معصوم | solan bano کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mahii، الهه آذری مقدم، cute_girl و 14 نفر دیگر

Solan bano

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/8/21
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
910
امتیاز
178
سن
17
محل سکونت
آینده جهان
زمان حضور
15 روز 20 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
بالاخره آماده شدم و به سرعت اتاق نشیمن رو طی کردم، به سمت راهرو دویدم و یه جفت کتانی طوسی راحتی برداشتم و پوشیدم.
انگار من خیلی دیر آماده شده بودم ، چون بقیه دیگه نتونستند صبر کنند و رفتند پارکینگ تا من برسم .
خب مشکلی نبود اتفاقاً الان که تنها هستم وقت خوبی برای سر و سامون دادن به افکار آشفتم بود، در رو قفل کردم و تصمیم گرفتم به جای آسانسور از پله ها استفاده کنم.
همینطور که از پله ها پایین میومدم صحنه های ناشناسی رو توی ذهنم مرور میکردم.
صحنه هایی که تا حالا ندیده بودم ، هیچگونه پیش زمینه ذهنی درباره ش نداشتم ولی نمیدونم چطور توی ذهنم بود؟!
صحنه هایی مثل یه جنگ یه جنگ وحشتناک، صحنه ای از یک آزمایشگاه، از ویروس های ناشناخته، و عجیب تر از همه صحنه هایی از موجوداتی ناشناخته و همینطور زامبی ها!
دیگه دارم به عقلم شک میکنم، آخه برای چی اینا توی ذهنم میچرخه؟!این صحنه ها از کجا اومده بود؟!
اینقدر سریع گذشت که سه طبقه رو مثل برق و باد طی کردم.
پارکینگ چقدر تاریک بود چشمم درد گرفت!
دویدم و سوار ماشین شدم، داداشم که مثل همیشه سرش توی گوشی بود، پدر و مادرم هم طبق معمول درحال غیبت کردن و غر زدن بودند.
بهتر بود منم توی اینترنت برم شاید جوابی برای این اتفاقات پیدا کنم.
هر چی سرچ کردم، چیز زیادی پیدا نکردم فقط چیزایی درباره رویاهای صادقه خوندم، نمیدونم یعنی همه این کابوس ها و صحنه های عجیب غریب تبدیل به واقعیت میشه؟!امکان نداره!
مسیر جاده زیبا و سرسبز بود، جاده خیلی شلوغ نبود تقریباً خلوت بود، منم که ساکت و آروم مات و مبهوت مونده بودم.
هنوز به مقصد نرسیده بودیم و وقت ناهار بود، مادرم کمی میوه و الویه برای یه همچین موقعی آماده کرده بود.
بهتر بود توی نزدیکی همین جنگل، زیر انداز بندازیم و ناهار بخوریم و استراحت کنیم.
مامانم دوباره من رو برای کمک صدا کرد، ای بابا چرا همش من؟!
چاره ای نداشتم مجبور شدم من سفره رو بچینم.
خیلی میل زیادی به غذا نداشتم، برادرم درست برعکس من مثل قحطی زده ها میخورد.
رو کردم بهش و گفتم:
_چرا اینجوری غذا میخوری؟مگه از قحطی برگشتی؟!
با پررویی جواب داد:
_به تو چه ربطی داره؟هر جور که دلم بخواد غذا میخورم.
عصبانی شدم و گفتم:
_ با خواهر بزرگترت درست صحبت کن.
بعد رو به پدر مادرم کردم و گفتم:
_چرا بهش هیچی نمیگین؟اگه من چنین رفتاری میکردم، صد دفعه می‌گفتین.
پدر و مادرم توی این موقعیت فقط سکوت کردند و هیچی نگفتن.
بالاخره وقت استراحت رسید ، همه در حال خواب کوچیکی بودند ولی من اصلاً خوابم نمیومد.
این جنگل چقدر شبیه جنگلی بود که توی خواب می دیدم، تصمیم گرفتم مسیر بیشتری رو برم و تا عمق جنگل پیش برم.
احساسی عجیب مرا به خود دعوت میکرد، نمیدونم چی بود ولی آرامش‌بخش بود.
به قلب جنگل رسیده بودم، کمی ترسیده بودم همه چیز تاریک بود، مه گرفته بود، حتی صدای زوزه گرگ ها می‌پیچید.
ولی هیچکدوم مانع مسیرم نشد، هرچی قدم بر می داشتم صحنه ها برام آشناتر میشد، صدای نفس نفسم جنگل رو پر کرده بود.
درست همین لحظه، نوری درخشان، خیره کننده و کور کننده دیدم که از کلبه ای قدیمی و متروکه میومد رو دیدم، به سختی به خاطر شدت نور دستام رو جلوی چشمام گرفته بودم.
به سمت کلبه رفتم، درست همون لحظاتی بود که از خواب می‌پریدم.
نکنه من هنوز خوابم، چه اتفاقی داره میوفته؟!
در کلبه رو باز کردم و به سمت جلو حرکت کردم.


در حال تایپ رمان قهرمان معصوم | solan bano کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Erarira، Mahii، الهه آذری مقدم و 14 نفر دیگر

Solan bano

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/8/21
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
910
امتیاز
178
سن
17
محل سکونت
آینده جهان
زمان حضور
15 روز 20 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
«تیارا»
دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، باید یکاری میکردم.
درسته من شاهزاده خانم امپراتوری سرخ هستم ولی من مثل اجدادم و برادرم که الان پادشاهه ظالم نیستم، خبیث نیستم، من نمیخوام بد باشم.
پله های قصر رو یکی یکی و با استرس طی کردم، به بخش اصلی قصر رسیدم.
برادرم همراه با یکسری مقامات در حال بحث بود، که من سر رسیدم.
تند و محکم گفتم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان قهرمان معصوم | solan bano کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Erarira، Mahii، الهه آذری مقدم و 14 نفر دیگر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا