خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
*بسم‌تعالی*
نام رمان: داهیِ جوهر معنا: زرنگ مغز.
نام نویسنده: ناز نایلی کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: دونه انار
ژانر: تراژدی، عاشقانه
خلاصه:
وقتی مغز، عجین در مغز شود. همانند کادویی خاص و اعصاب خوردکنی می‌شود که در روز معین و خاص داده می‌شود. از عقل پاکت، پاکت دیگری بیدار می‌شود. و تو را در ورهه‌ی کنجکاوی‌اش می‌گیرد، و ده ریشتر. زین، تو دنبال سایه‌بان پنهان آن، کشیده می‌‌شوی. روایت از دو گویی که متفاوت می‌نگرد. خوی آن با مغز و مغز خود! اتاق آرشیو روانشناسی را در مشعلِ، خود می‌گیرد. روانی ناشناخته دامن روانشناسان را می‌گیرد، به جای آن‌که آتش خاک شود دیکته‌ای را می‌نوازد. وصله در بانیِ مرگ چنان برای تعیش بیدار است که نخواباند او را کسی. شوش تعیش اما....در رگان سد سرخ چشم، روان می‌شود! تا به هیچ برسد.



در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: الهه آذری مقدم، Mohammad Arjmand، Zahra.bano و 13 نفر دیگر

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
- اون مشکل داره، مشکلی که نه من، نه تو نمی‌تونیم. درمانش کنیم!
- حالا عقل رو باور داره؟!
- آره، داره اون فکر می‌کنه دیوانگی بخشی از عقله! اما در عین حال اعتقادی بهش نداره!
- خب، تنها یک راه داریم اون هم این‌که... نداشتنِ هر دو رو می‌خواد، شکاف خالی در خُلفه‌ی عقل و نداشتن، رو پُر کنیم این وسط متعلق تنها، می‌تونه دو چیز باشه یا جنون، یا احمقیت. سمت یکی از این دو مورد هُلش میدیم اون‌وقت مشکله ماهم حل میشه!
- الان میگی ما نقضش رو پُر کنیم؟! هُلش میدیم سمت جنون؟!
- آره...
- این خودخواهی نیست؟!



در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: دونه انار، الهه آذری مقدم، Mahii و 10 نفر دیگر

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
قصه‌قصه‌ی ما، از جایی شروع میشه که دستان کدری رو لمس می‌کنه موسیقی خوش سیما، سکوتی حزن‌آور رو در واهه به اسم نوازش در خود نوا، می‌خونه. ویران میشه وقتی مغز به تفریح با اعضاش بازی کنه، و از هرچی دم دست استفاده کنه! لیزرهای تعیش‌. با تمامی باورهاش معما می‌شه در انـ*ـدام‌های رگان چشم، خُلف جهت مردمک‌ها! چشم، تمام چهارچوب تعیش رو باطل می‌کنه! هوای نمکناکی از آوایِ پنجره‌ی مغز، به مغز درز کرده، تعیش را فاکتور می‌ده به مغز، تا اون سوی مرگی که حقیقت تنها در آخرین لحظه‌هاست. تنها عدم نبود زندگیست در آن گودال خالی!
***
(آغاز 1401,1,2)
پوست سخته گردو رو می‌شکنم، و به مغز در پورسه‌ی اون می‌رسم! با سر انگشت‌های ظریف که هنگام جنون، چنان سخت و وحشی می‌شند، دو طرف مغز رو بُرش می‌دهم. و اون رو با دست چپم، به میان دندون‌های یک دست سفیدم می‌ذارم و با فشاری خوردش می‌کنم! چشم‌های قیری رنگم رو می‌بندم و طعمی معصوم اما مضحکی رو می‌چشم، دندون‌هایم درد می‌گیرد، مغزم دردش می‌گیرد و در آن چیزی هست که درد دارد، درد هم درد داره! به کمک بُزاق دهنم، بدون فشاری دیگر روی مغز، قورتش می‌دهم. از روی صندلی خُشک سردی که روش جا گرفتم می‌خوام بلند بشم بدنم گز‌گز می‌کند. بدن کرخت شدم میل به انجام کاری ندارد، به سختی پا میشم! و دیدگانم فشار کاری می‌کند روی نکته‌ای چون هود هوا! درخت‌های وحشی و چنچه شکن، دورم رو ز خود، پُر کردن! و باد وحشی برگ‌هاشون رو در میان خود خش‌خش می‌دهد، صدا مانند خورد شدن استخوان انسانِ همون قدر، از درون گیتی، حیات بزرگ خونه عینه‌هایِ سپیدی آزین از سقف شیروانی رو داره! نگاهم از حکاکت دادن شب، خسته شده! روی پیاده‌های چون سلسه‌‌ای در میان حکاکت‌هایی از کاشی‌های طلایی و ترکیب کرمی رنگ رو می‌گردد! یک تار موی سرکش دید چشم‌هانم رو می‌گیرد، با دست راست اون رو پشت گوشم هدایت می‌دهم! و به این فکر می‌کنم که کاش می‌شد، روی هوای سرد بنزین ریخت و آن باد سپید را آتش زد، مه‌ای جمع شده فروسویم! دلالتِ افکاری رو حاکی بود! چشم بستم پلک‌هام برام سنگین بود،در حُدقه چشم‌هام نفرت انگیز بود . بوی عطوفت نم باران یک ساعته پیش، بیرون می‌ورزید! از میان نگاهم می‌گذشت بوی عطوفت، تعیش رو برای نفس‌هایم بیدار می‌ساخت، تا بوییدن رو به بینی‌ام یاد دهد. دیوانه دوست داشتم دیوانه‌ی عاقل نما رو، دروغ دوست داشتم چون حداقلِ گول زدنده نبود خود خودش بود! با حیله‌ی حقیقت.


در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: دونه انار، الهه آذری مقدم، Zahra.bano و 11 نفر دیگر

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
در این اثنا سایه‌ای از هیبت شعشه‌ای روشن در میان پرده‌های سفید رنگ، جای خالی در میان آن، پا روی تصادم چون هوا گذاشت صدای قدم‌هایش رو شنیدم این خواهرم بود خواهر دوست داشتنی‌ام! با چند قدم دیگه در سمت چپم، قرار می‌گیرد و می‌گوید:
- قرار نیست بری روانشناس؟! چند روزِ از زیر قولی که دادی در میری، بعدش هم میگی عدالت بین من و تو مساوی نیست!
با زبونم لـ*ـب‌های گوشتی‌ام رو نمناک می‌کنم و سمت اویی که با ابروان نازک بالا رفته و با چشمان کشنده‌ی سیاهش نگاهم می‌کند. می‌چرخم. و با سیمایی نوتِ شکننده رو بهش می‌گویم:
- عدالت فقط اسمش سفیده وگرنه، پُرِ از حقِ من و ناحقیِ توعه!
با نگاهش خط و نشان می‌کشد و عصبی نطق می‌کند:
- تا کِی قرارِ قانون‌ها رو دور بزنی؟!
با نیشخند روی ماهیچه‌ی لـ*ـبم، با التهاب می‌گویم:
- قانون بازی، با کسی که قانون رو دور می‌زنه؛ مثل بازیِ شطرنجیِ که کنترل‌گرش تنها یک شاه و چند تا سربازِ، عادلانه نیست و نهایتاً باخته!
با فشفشه‌ای برقی چشم‌هاش که روبه‌رو می‌شوم او لـ*ـب می‌زند:
- ولی، اگه سرباز به نقطه آخر برسه می‌تونه هر چیزی بشه!
با انحطاطِ امشمئزاز؛ در نُت‌های شکسته‌ام لـ*ـب می‌زنم:
- تو با یک ردیف سرباز و شاهِ ترسیدِ، نمی‌تونی از سد سه ردیفه‌ی مهره‌های دشمن، حتی یک سرباز رو به خط آخر برسونی.
او هم لبان نازکش را در هم می‌فشرد و می‌گوید:
- اگه شانسش رو داشتم می‌کشتمت تو یک معلول بیشتر نیستی!
با سماجت می‌گویم:
- سیس، هیچی نگو ممکنه قتل‌عام بشم و بعدش به جریمه‌ی این حرفت، تو رو محاکمه کنن، و درضمن! کشتن بعضی‌ها مثلِ کشتنِ ابلیسِ، همون‌قدر سخت و بی‌فایدِ! چون در وجود یکی دیگه زنده‌ان.
با نگاه عمیق، در چشمانم حک شده گفت:
- حتی نفست با همه نبودنش، وقتی سیگار می‌کشی روشن میشه تو هم یک روز، در نزدیکی‌ها آدم میشی.
با مکثی طولانی اضافه کرد:
- یعنی... امیدوارم.
راه به چشم خود دوختم. و زل زدم به عرصه‌ی تنگ تاریکی، که تنها به اندازه‌ی مُچ دست روشنایی داشت.دندان روی هم سایش داده لـ*ـب می‌زنم:
- می‌دونی میگن خدا وجود نداره؟!
حرفم را می‌گویم و بهش زل می‌زنم دهنم بوی سیگارِ ناشتا را دارد، و گزاف از کف افکارم نمی‌دهد، و افکار بی‌باکانه‌ام من را تهدالشعاع قرار می‌دهد. که با سیمایی سطوت می‌گوید:
- آره.
لـ*ـب می‌زنم مژگان در هنگام پلک زدن به هم پیچ می‌خورن:
- میگن شیطان رو خدا خلق کرده و اون بسیار بدِ!...
با مکثی ادامه می‌دهم:
- اما خدا شیطان رو خلق نکرده بلکه شیطان نتیجه‌ی موقعیت و زمانیِ که انسان به هر دلیلی، عشق خدا رو در عرض و طول وجودش نداره! این من رو یادِ تو می‌ندازه!
حرفی نمی‌زدند در قدیسینی میثاق، در سقف حیات تعفنی را با سایه؛ به ارمغان در چهارچوب چهار دیواری پهن می‌شویم!
به سمت اتاقم قدم بر می‌دارم. پرده‌های حریر رو کنار می‌زنم و وارد اتاق روشنم می‌شوم به سمته تختم، می‌روم و روی رو تخته سپید رنگم با طرح سیاه دراز می‌کشم حرف‌هایم رو در دل به در و پیکر می‌گویم اما یادم نمی‌رود که دیوار صدایم رو می‌شکند.


در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: دونه انار، الهه آذری مقدم، Zahra.bano و 10 نفر دیگر

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
در اتاقِ روانم، روی یک صندلی سپید نشسته‌ام نگاه به دور و برم می‌کنم همه چی سپید است. دیوارها‌ در‌ها همه عایق صدا هستن! نگاه به لباسم می‌کنم مانتو و کُتی سفید، کفش‌های اسپورت سفید، خیره نگاهم که تمام می‌شود، سپس نگاه به روی زمین صیقل خورده می‌اندازم سرامیک سفید بدون هیچ طرح، پا می‌شوم سمت میز مستطیلی قدم برمی‌دارم بشقابی روی آن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: دونه انار، الهه آذری مقدم، Zahra.bano و 9 نفر دیگر

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
(یک روز بعد)
نگاهم رو به ساعتم که روی دو رگِ حیاتم بسته بودم دادم. نماده عقربه‌ها داشت خفه‌ام می‌کرد. لباس لشِ سیاهِ ست در برداشتم و من از این استخون‌ها بزرگتر بودم، قدم‌هام با کفش‌های آکسفورد در تصادم زمین، تعللی جایز ندونسته در آن مطبوع کمی روشن و مسکوت! حرکت می‌کرد. سقف کوتاهِ پارکینگ، نگاه به خود می‌گرفت. دیوارهای سنگیِ رو به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Zahraa، دونه انار، الهه آذری مقدم و 9 نفر دیگر

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
(هُما)
- فرقی در وضعیتت نیست، نمی‌بینم.
با بلعیدن بزاق دهنم‌ گفتم:
- چشم نداری که ببینی!
و بعدش، کوتاه و با مکث خندیدم نگاهم توقیف شد روی سنگفرش دایره‌ای، نفس عمیقی کشید و صورت سیب گونش رو درهم کشید نگاه قهوه‌ایِ سوختش با پلک‌های فِرِش از چشم‌هاش، نگاه جذابی می‌ساخت؛ از دیدگانش! از پشت لنزِ مات چشم‌هانم نگریستم به او، چون ابروهای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Zahraa، دونه انار، الهه آذری مقدم و 7 نفر دیگر

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
پا روی راه‌رو گذاشتم این‌جا مثل متروکه‌ای در پایین شهر می‌موند راه‌رو با سنسور کم رنگ روشن بود که اون هم....
خواستم بهش فکر کنم که نور کمر‌رنگ راه‌رو هم از دست رفت و همه جا تاریک شد دیگه در ثانیه، خاموش روشن می‌شد. تا اون‌جایی که نگاهم یاری می‌کرد قدم برداشتم که دستم به شیِ سردی خورد، نرده‌ی فرسوده‌ی این‌جا از این طبقه خوشم می‌اومد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: نگار 1373، Zahraa، دونه انار و 6 نفر دیگر

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
(هما)
در فضای آزاد تیر اندازی می‌‌کردم و نگاه اطرافیان به تیر‌های رها شده‌ام بود که صدای کریستینا آوایم کرد و من بدون دست کشیدن از کارم به صُورش گوش سپردم، اما صدایش در نفیرِ اطرافیان گم بود. با سرانگشت‌های عرق کردم دستی به پیشانیِ کوتاهم کشیدم و دست از تفریح کشیده نه، هیچ‌کار من تفریح نبود شاید ظاهرش بود اما.
روی صندلیِ چوبی‌ام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: نگار 1373، Zahraa، دونه انار و 5 نفر دیگر

سویل

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
135
امتیاز
103
سن
16
زمان حضور
5 روز 3 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
روی شزلونِ قشنگم نشسته و پاهایم را روی هم انداختم خیره به TV بزرگ شاید ساعت‌ها گذشت چشمام داشتن روی هم می‌رفتن اما با عینکی که روی چشم داشتم نمی‌تونستم بخوابم ولی وقتی که چشم به شیشه‌ی عینک خورد، اون رو در حال جاسوسی دیدم و خواهرِ من بازم کارش رو به خوبی می‌کرد با یک حرکت سمتش برگشتم که مساوی شد با افتادن نگاهش روی من؛ اما از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داهی جوهر | ناز نایلی کاربر انجمن ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: نگار 1373، Zahraa، دونه انار و 3 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا