خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خالق مهربانی

نام رمان : طلوع سرخ
نام نویسنده : zhrwaz کاربر انجمن رمان 98
نام ناظر: ^~SARA~^
ژانر : اجتماعی، عاشقانه
خلاصه :
و خورشید باری دیگر طلوع می‌کند در شالیزارهای ظلمات و دشت‌های خفقان، تنها مهر می‌تواند بشوید تمام دروغ‌ها و تاریکی‌ها را، نه با عطر خوش نسیم صبحگاهی؛ بلکه با باران سرخ و خونین! تابش نور سرخ بر زمین، این بار خونین می‌کند سرنوشت اویی که غرق شده است در دریای سکوت، خاموشی و این طلوع مهر است که نجات می‌دهد او را از این درد‌های بی‌صدا!


در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، دونه انار و 5 نفر دیگر

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه :

و من باور دارم به طلوع خورشیدی که تقاص قلب‌های خموش را می‌گیرد و روح دل نگران و خسته مرا آرام می‌سازد. آری، من را به خاک سپردی ؛ آن لحظه که پرده برداشتی، از دروغ‌ها و سکوت‌ها و من به یاد آوردم که با عشق چگونه جام خوش دروغ را می چشیدم و تو لبخند می‌زدی! اکنون من پناه می‌برم به حلقه پیچک‌وار گرم تنهایی و چشمانم لبریز از فروغ می‌شود از چشیدن طعم خوش آرامش بدون تو !


در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، ~MoBiNa~ و 4 نفر دیگر

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
« پارت اول »

مهتاب از میان نرده های پنجره کوچک عبور می کرد و کمی به اتاق متروکه روشنایی می بخشید . آسمان صاف بود و تنها ستارگان تماشا گر این لحظات مرگ آور بودند . رایحه خون و خاک و چوب به مشامش می رسید . تارهایی از موهای قهوه ای رنگش به پیشانی خیس از عرقش چسبیده بود . نگاهش به ماه بود ، گویی از او کمک میخواست . یار و همراه قدیمی اش . خونی که از پیشانی اش جاری میشد لـ*ـب هایش را نیز به رنگ سرخ در آورده بود . چشمان بی فروغش همچنان ماه را نشانه گرفته بودند غافل از عنکبوتی که از دستان بسته شده اش بالا می رفت . طناب بلندی دستان و پاهایش را با خون مردگی ها طراحی کرده بود و درد را به روح زخمی اش می بخشید . هنوز امید داشت به منجی همیشه بیدارش . در ذهنش التماس میکرد و آه سر می داد . روحش تقلا می کرد و جسمش خسته بود و زخمی . کم کم سکوت شب با زوزه های گرگان شکسته شد . با خودش می جنگید و فکر میکرد . چه شد که کارش به اینجا کشید ؟
مگر چه میخواست از این روزگار که این گونه با او ، ستیز می کرد ؟ غرق شده در هیاهوی افکارش در چوپی باز شد . ریسمان نگاهش با ماه همچنان برقرار بود . ناگه بازویی که طرح شلاق بر آن خودنمایی می کرد ، فشرده شد . روح فریاد کشید و جسم ناله کرد ، اما هنوز خموش بود. فشار بیشتر شد ؛دریای چشمانش با یاقوت سرخی تزئین شدند و لبان دیگر تاب نداشت و صدایی به همراهی گرگان درآورد . آسمان به یکباره لرزید و ماه میخواست حل شود در ابرهای تیره و تاری که اطرافش را گرفته بودند . بر لـ*ـب ها رودهای سرخ جریان پیدا کردند . گویی سرچشمه شان یاقوت ها بودند . مرد دست برداشت از جسمی که دیگر هیچ چیز جز استخوان نبود . نگاه امواجی سرخش را به او انداخت . مردی با موهای هم رنگ شب ، چشمان پنهان شده در پشت عینک آفتابی و ماسک سیاه رنگی که اعضای صورتش را پوشانده بودند ، مسبب تمام این حال و روزش بود . دلش خنده می خواست همان خنده هایی که چند سالی می شود دیگر صورتش را نقاشی نکرده اند . قلبش آرام شدن می خواست و جسمش به خاک سپردن ، اما پنداری روزگار هنوز نقشه هایی در سر دارد و نمی خواهد اسباب بازی این روزهایش را به سادگی از دست دهد .
آب سردی که صورتش را خیس کرد ، او را نجات داد از اقیانوس خشمگین افکارش . دریای چشمانش دیگر هم رنگ خون نبودند . صدای خش خش صندلی کشیده شده ، افکارش را خط خطی می کرد . گویی این مرد آفریده شده برای اذیت و ازار روح او . رو به رویش نشست و نگاهش را به خون های نقاشی شده بدنش دوخت .خونسرد و آرام بود دقیقا خلاف جسم و روح درد کشیده او . می خواست بداند که چه گناهی سر داده که مجازاتش به این بزرگی است ؟ از دریای آبی چشمانش سوالش را خواند . پس سری تکان داد و نگاهش را به آسمان دوخت . هنوز زمان داشت.
پس باز نگاهش را به او بخشید . ساعت ها گذشت . همچون دو روز پیش چشمانش فقط چند ثانیه به روح و بدنش استراحت دادند و خواب را به او هدیه کردند . چشمانش را که گشود هنوز شب بود که بر زمین حکم رانی می کرد و مجازات گر این روزهایش نیز همچنان او را تماشا می کرد. خاکستر های روح و قلبش آه سر می دادند . با صدای بلند شدن او ، ترس ، دریای چشمانش را خروشان کرد . با قدم های کوتاه نزدیکش می شد . صدای نفس هایش با قدم های او همراه شده بودند . روح در گوشه ای جمع شده بود ولی هنوز ماه را می جست . احساس می کرد ماه نیز نگاهش می کند همین بود که کمی آرامش را به روح خموشش می بخشید . مرد آنقدر نزدیکش بود که نفس هایشان با هم امیخته می شد . دوست داشت بداند در چشمان او چه می گذرد ؟ آیا حسی دارد یا نه ؟
آرام سرش را به گوشش نزدیک کرد . صدای قلبش بلند تر شده و روحش را به طغیان در آورده بود . زمزمه آرامش باز ترس را به روحش هدیه کرد :
_ همه این ها برای توست . برای خوشبختی و آرامش تو .
با پایان جمله اش دردی بر بازویش پیچید ، صدای پرتاپ چیزی را شنید ، نگاهش را به گوشه ای از اتاق انداخت . آمپول کوچکی در روشنایی مهتاب برق می زد . ثانیه بعد چشمانش تار می دیدند . مرد عینک را برداشت . در بی حالی به سر می برد اما رنگ مشکی چشمان او کمی هوشیارش کرد . گویی گرگ سیاهی در چشمانش زندگی می کرد. روحش خواب می خواست ، خوابی بدون روشنایی و بیداری . چشمانش را بر روی هم گذاشت و آرام نالید. چندی بعد هنگامی که همچنان به گرگ های وحشی چشمان او فکر می کرد ، به خواب فرو رفت .


در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، دونه انار و 4 نفر دیگر

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
« پارت دوم »

صدای قطره قطره های سرم در اتاق پیچیده بود . خورشید ساعت ها طلوع کرده بود اما اتاق هنوز بی فروغ بود . در اصل پرده مشکی رنگی به جنگ با روشنایی رفته بود . آواز آرام گنجشک ها نیز به گوش می رسید . آرام چشمانش را باز کرد . چشمانش را پرده ای پوشانده بود و مانع از دید درست می شد . آرام پلک زد و اینبار چشمانش قفل چشمان گرگ خشمگین درون قاب شد . ترس در وجودش رخنه کرد . می خواست فریاد بکشد اما قدرتی نداشت . نگاهش را در سراسر اتاق تاریک انداخت . تمام وسایل یک رنگ داشتن و آن نیز مشکی بود . در مغزش جنگی به پا شده بود . آنجا کجاست؟ او کیست ؟ باز به اتاق نگاه کرد دنبال نشانه ای از وجودش بود .چرا تنها بود ؟ چرا نمی توانست دادی بزند . لبان خشکش را کمی تر کرد و آرام گشود . جز ناله ای چیز دیگری نشنید . سری که درد می کرد را با دستانش به آ*غو*ش کشید . صدای قطرات سرم نیز داشت کم کم عصبی اش می کرد . با تمام قدرتش جیغی کشید . می خواست رها شود از این همه آوای خشم . سر درد بیشتر شد . اینبار اشک هایش نیز همراهیش می کردند . باز جیغ کشید و سرش را محکم بین دستانش فشرد . دستانش را بالا تر برد و ناگه سرم از دستش جدا شد و سرخی خون دستش را رنگین کرد . درد دیگری نیز اضافه شد . صدای هق هق گریه هایش با جیغ های آرامش آمیخته شده بود . صدای باز شدن در را شنید با عجله سرش را بالا آورد و به او نگریست . با دیدن دست خونی اش به سمتش رفت و دستش را با باندی که کنار تـ*ـخت قرار داشت ، آرام بست و با خونسردی و آرامش کارش را به پایان رساند ، آنقدر آرام بود که کم کم صدای گریه هایش قطع شد . باز به او نگاه کرد و در ذهنش می خواست او را به یاد بیاورد ، اما گویی حافظه اش همچون دفتری خالی و سفید است . دستش که فشرده شد به چشمان سبز رنگ او نگریست . چشمانی که سردی اش از این فاصله نیز او را به لرزش در آورده بود . با ترس می خواست خود را کنار بکشد اما دست قفل شده اش مانع آن شد . او که گویی متوجه ترسش شده بود ، قفل دستش را کمی آزاد کرد و زمزمه کنان گفت :
_ نیاز نیست از من بترسی .
صدای محکم و کلفتش نه تنها ترسش را کم نکرد بلکه باعث شد ضربان قلبش نیز بالا تر برود . می خواست همچون چند دقیقه پیش تنها باشد تا اینکه با او هم صحبت شود . حال جز اویی که مانند خودش نمی شناخت کسی را نداشت . آرام و با در ماندگی پرسید :
_ من کی هستم ؟ تو من را میشناسی ؟ تو کی هستی ؟
مرد آرام سری تکان داد و نزدیک تر شد و گفت :
_ تو آدرینا مجد هستی .
با خودش نامش را زمزمه می کرد . آدرینا ... آدرینا.... آدرینا مجد که هیچی از خود نمی دانست . آدرینایی که گم شده بود در هزارتوی این دنیا .
_ و من آترابان مجد . من و تو پسر عمو و دختر عمو هستیم .
حالا در ذهنش باز جنگ شروع شده بود . چرا پدر و مادرش نیامده اند ؟
_ من کجا هستم ؟ پدر و مادری ندارم ؟
آرام سری تکان داد و گفت :
_ من و تو از بچگی با هم بودیم . پدر و مادرمان را در سفری از دست دادیم و از آن لحظه با آقاجان یا همان پدربزرگمان زندگی کردیم ولی خب او هم پارسال فوت کرد و تنها من و تو ماندیم.


در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، دونه انار و 4 نفر دیگر

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
« پارت سوم »

ناخودآگاه غم در قلب سرخش لانه کرد . با آنکه هیچ چیز از آن ها نمی دانست ولی باز هم غمگین بود از یتیم بودن . یتیم واژه ای مملو از غم و دلشکستی . اشک ها به چشمانش حمله کردند و سد مقاومت را شکستند . ناراحت بود از درد بی کسی و فراموشی . گویی مرد نیز حالش را درک می کرد که در سکوت به او می نگریست و منتظر ماند تا کمی از غم های...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، دونه انار و 4 نفر دیگر

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
« پارت چهارم»

_ بعد از دوش کوتاهی موبایلم به صدا در آمد . از بیمارستان بود . از من می خواستن هر چه سریع تر به آنجا بروم . وقتی به راه روی اتاقت رسیدم پرستاری آرام گریه می کرد . با عجله به سمت اتاقت رفتم . پزشکان زیادی بالای سرت بودند . عصبی بودم . هرچه زودتر می خواستم بدانم چه شده ؟ پرستاری همان طور که من را به بیرون هدایت می کرد ؛...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، دونه انار و 4 نفر دیگر

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
« پارت پنجم »

با نوازش آرامی چشمانش را باز کرد . باز خود را در همان اتاق تاریک دید . کمی فکر کرد تا به یاد بیاورد چه اتفاقی افتاده است . مغزش کم کم همچون فیلم همه را برایش باز پخش کرد . صدای آرامش بخشی گوشش را نوازش کرد .
_ خوبی عزیزم ؟
پشتش به او بود پس آرام برگشت تا صاحب این صدای بهشتی را ببیند . نگاهش بر پیرزن سالخورده افتاد ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، دونه انار و 4 نفر دیگر

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
"پارت ششم "

با خوشحالی قاشق دیگری چشید و توجه ای به داغ بودنش نکرد . در دقایق کوتاه نیمی از آش را خورد . آنام از اینکه این همه در خوردن عجله داشت خنده اش گرفته بود و با صدایی که خنده کاملا در آن مشهود شده بود گفت :
_ آرام تر عزیزم .
باز خجالت بود که مهمان صورتش شده بود و رنگ سرخ را به لپ های زیبایش بخشید . آنام دیگر جلوی خنده اش را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، marjan.h و یک کاربر دیگر

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
" پارت هفتم "


چه صدای دلنشینی ! پس غرق شدن در خوشبختی این است ! چه حالی دارد قلب بی جنبه اش که با یک لالایی اینگونه خود را به در و دیوار می کوبد . با اینکه از لالایی چیزی نمی فهمید اما عجیب آرام و آسوده شده بود و حس می کرد در میان پر های قو خوابیده است و طبیعتی به زیبای بهشت منظره چشمانش را نقاشی کرده بود . ثانیه ها بعد خواب بود که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، marjan.h و یک کاربر دیگر

zhrwaz

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/12/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
82
امتیاز
13
سن
18
زمان حضور
22 ساعت 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
" پارت هشتم "

با صدایی که نامش را زمزمه می کرد چشمانش را که گویی به هم چسبیده بودند ، آرام باز کرد . صدا هنوز برایش مبهم بود و چشمانش هم تار می دید . بالاخره بعد از دقایقی نگاهش به چشمان نگران آنام افتاد و گوش هایش صدای آنام را شنیدند .
آنام با دیدن چشمان باز شده اش نفسی از روی آرامش کشید و خم شد و بر صورتش که گویی هزاران تیکه یخ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طلوع سرخ | zhrwaz کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، marjan.h و یک کاربر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا