خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

مهدیه باقری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/10/21
ارسال ها
4
امتیاز واکنش
36
امتیاز
73
سن
21
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان : آخرین حماقت عاشقانه
نام نویسنده: مهدیه باقری کاربر انجمن رمان ۹۸
اسم ناظر: ^~SARA~^
ژانر: تراژدی، عاشقانه
خلاصه:
همیشه اونجوری ک دلت میخواد پیش نمیره، همیشه اون رویاهایی که تو ذهنت تاب می‌خوره، واقعی نیست، همیشه اون فردی رو که بار اول دیدیش، نمی‌تونه آدم درستی باشه، هیچ‌کسی رو با یه درد و دل کوچیک نمیشه شناخت، و عقل ناچار هست از فهمیدن ذات درونی انسان!
من خوب بودم و خوب بودنم رو مثل یه قاب عکس، سالم و تمیز حفظ کرده بودم، تا اینکه یه آدمیزاد پا گذاشت تو دنیام و تموم فرضیه‌هام از هم پاشید، شدم یه آدم دیگه، یکی که با نسخه قبلیش کلی فاصله داشت!


در حال تایپ رمان آخرین حماقت عاشقانه | مهدیه باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: حنانه سادات هاشمی، تسنیم بانو، zhrwaz و 6 نفر دیگر

مهدیه باقری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/10/21
ارسال ها
4
امتیاز واکنش
36
امتیاز
73
سن
21
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
امروز هوا سوز بدی گرفته؛ اما این سردی ها برای منی که با سرما انس گرفتم، آزار دهنده نیست. این قلب قندیل بسته‌ی من با هیچ فنجون قهوه داغی گرم نمیگیره و قهوه‌چی عاجز از فهم این افکارم، لبخندی می‌زنه و دور می‌شه!
به درخت صنوبری نگاهم گره می‌خوره که چه آسوده برگ‌هاش با باد همسیر می‌شه و رها می‌کنه منبع وجودشون رو!
و چه دردناک هست درخت تنومندیی که جز شاخه‌های خشکیده و بی پوشش چیزی نداره؛ ولی بعد از اومدن بهار فراموش می‌کنه و این چرخه ادامه خواهد داشت! نمی‌دونم آیا انسان هم می‌تونه یک درخت باشه؟! قطعا پیچیدگی‌های مثل اون داره؛ اما با فرق‌های زیاد!


در حال تایپ رمان آخرین حماقت عاشقانه | مهدیه باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ^~SARA~^، حنانه سادات هاشمی، تسنیم بانو و 5 نفر دیگر

مهدیه باقری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/10/21
ارسال ها
4
امتیاز واکنش
36
امتیاز
73
سن
21
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
مامان،مامان،این جوراب سفید منو ندیدی؟مامان .وای مامان پاشدم و از پله ها رفتم پایین، ن خبری از مامان بود ن صبحونه ، تا حدودی میز صبحونه رو چیدم و چای ساز رو روشن کردم وقتی روی صندلی نشستم،اخرین روزی رو ب خاطرم اومد ک بابا نشسته بود و صبحونه خوردیم ،چقد اون روز خوب بود. بابا شاد تر از همیشه بود آخه یه پیشنهاد بزرگ داشت و ی مسافرت چند ماهه، اما..
اون لبخند، زیبا ترین لبخندش محسوب میشد برای منی ک همیشه اونو مشغول کار می‌دیدم، اون روز سرم رو بـ*ـو*سید و گفت خیلی مراقب مادرت باش!!و صداش مثل ی زنگ خطر تو گوشم اکو شده بود!. مامان موافق این سفر سه ماهه نبود و همیشه می‌گفت: انقدر سرمایه و پول ب چه دردی میخوره آخه ، وقتی ک هیچ موقع نداریمت. و بابا همیشه سکوت میکرد و لبخند میزد و از مامان ب دل نمی‌گرفت و اون روزا چه خوب بود .!درست یادمه !!مامان واسه اینکه نشون بده با مسافرت بابا مخالفه اون روز خودش کاملیا رو ب مدرسه رسوند تا باهم چشم تو چشم نشن ولی بعدش چقد حسرت خورد.!!
اون روز بدترین روز زندگیم بود از مدرسه برگشتم خونه و ب جای کفش های براق و عطر همیشگیش، تاج گل هایی رو دیدم و بو کشیدم ک رنگ سفیدش یاد آور بدترین خاطرات زندگیمه.
مادری رو اون روز دیدم ک لباس سیاهش همانند جوهری سیاه در دفتری سفید خودنمایی میکرد و من چقدر از این گل های سفید متنفرم.
من از اون روز ب بعد خیلی چیزا رو درک کردم ،فهمیدم نبودن پدر تنها نیومدنش ب جلسات مدرسه ام نیست،فهمیدم نبودنش اشک های همیشگی مادرمه ک بعد از خوابوندن کاملیا می‌ریخت، و من ۱۴ساله چقدر ناتوان بودم در مقابل این سهم از سختی های مادرم.
نبود بابا خیلی چیز ها رو از ما گرفت،خیلی از دلخوشی های کوچیک حتی اگ اون وقتا که خونه نمیومد میدونستیم ک هنوز هست.!اما کار داره..اما حالا..هییی
ی نفس عمیق کشیدم و بعدش ی آه.
ب هزار مشقتی ک بود ی لقمه خوردم و دست کشیدم از مرور خاطرات، ی چند تا لقمه ک خوردم بلند شدم و چای ساز رو خاموش کردم و با بی‌حالی ب اتاقم برگشتم ،ی پیراهن مشکی برداشتم تا با کت طوسیم و شلوار راسته اش بپوشم ،ترکیب خوبی میشد،ساعتم و بستم و بعد از ردیف کردن موهام و عطر همیشگیم کار تمومه .دکمه کتم رو بستم و دوتا از دکمه های پیراهنم رو باز گذاشتم ب خودم تو آیینه نگاه کردم و ی لبخند دختر کش زدم ، وجدان:بابا پسر، مگ داریم کسی رو دستت بلند شه؟!
شونه یی بالا انداختم و گفتم معلومه ک نه..سویچ ۲۰۷رو برداشتم و سلانه سلانه رفتم پایین. تصمیم گرفتم امروزه رو کمتر ب مرگ پدرم فکر کنم تا روزم خراب نشه، البته امیدوارم.!
الان ی ۲سالی میشه ک سخت تو این فکرم چرا پدرم با ی هواپیمای شخصی باید دچار این سانحه میشد واقعا درک نمی‌کردم کاملا برام عجیب بود !!فکرای منفیی ک تو سرم جولان می‌دادند رو خط زدم و با خودم تکرار کردم امروز روز مهمیه!!.


در حال تایپ رمان آخرین حماقت عاشقانه | مهدیه باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: ^~SARA~^، Saghár✿، *Z.A.H.R.A* و 2 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا