خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان
نام رمان: جزیره تبعیدشدگان
نویسنده: زهرا بهشتی فر کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: تاریخی، تراژدی، عاشقانه
ناظر:
*Z.A.H.R.A*
خلاصه:
زمانی که ویروس طاعون بر جهان چیره می‌شود، زندگی پسری به نام مارسل را تحت شعاع خود قرار می‌دهد. وقتی هر دقیقه مرگ او را به سمت خود فرا می‌خواند، او به چیزی جز کمک کردن به مردم فکر نمی‌کند.
اما او از کجا می‌دانست که تاوان کمک کردن به مردم، چیزی فراتر از مرگ است؟
#جزیره‌_تبعید_شدگان
#زهرا‌بهشتی‌فر

(نکته: ایده‌‌ی کلی این رمان بر اساس واقعیت می‌باشد و درمورد اتفاقی است که سال ها پیش در ایتالیا رخ داده است، اما شخصیت‌های رمان ساخته‌ی ذهن نویسنده می‌باشند و هیچکدام از آن‌ها واقعیت ندارند.)


V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Reyhan.t، moh@mad و 26 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
می‌گریزم از جهان؛
از لبخندهای دروغین متعلق به جهان
از عشق‌های ظاهریِ حکم‌فرما در آن
از تهمت های حقیقی؛ اما دروغین!
دائم می‌گریزم، از جهان و ذرات بر روی آن؛
هر کجا را می‌نگرم دلیلی برای گریز وجود دارد. دیگر همچون مجرمی خانه به دوش، از گریختن درمانده‌ام!
در حصار دست‌هایشان محبت آمیز اسیرت می‌کنند؛
اما در ذهن، نقشه‌ی نابودی‌ات را می‌کشند!
دلیل موجهی برای گریز نیست؟
دو چهره‌ای و کودن تجسم کردن آدمیان؟
( دل نوشته لیدوکائین از ~حنانه حافظی~:roseb:)


V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Reyhan.t، moh@mad و 27 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
به دیوار مغازه تکیه داده بودم و منتظر بودم تا مغازه کمی خلوت شود! نفس عمیقی کشیدم و از ته دل رایحه‌ی بی‌نظیر کتاب‌ها را استشمام کردم.

در سر تا سر مغازه قفسه‌‌ی کتاب‌ها دیده می‌شد که برای هر انسان کتاب‌خوان مانند بهشت بود.
به توماس نگاه کردم که سعی می‌کرد تا به سرعت کار مشتری‌ها را راه بیندازد. تا جایی که می‌دانستم این کتاب‌فروشی متعلق به پدر توماس بود، هرکس اگر حتی ثانیه‌ای با او صحبت می‌کرد متوجه عشق و علاقه‌ی او به ادبیات و کتاب‌ها می‌شد! البته پدربزرگ توماس هیچ‌وقت هیچ علاقه‌ای به کتاب‌ها نداشت و حتی به سختی سواد خواندن و نوشتن داشت! به یاد دارم که او همیشه می‌گفت از کتاب‌ به انسان سودی نمی‌رسد و در این وضعیت انسان باید به فکر کار درست و حسابی باشد! اما پدر توماس هیچگاه به این حرف‌ها گوش نمی‌

کرد و پس از اینکه ازدواج کرد این مغازه را بنا کرد. اگر نظر من را درمورد حرف‌های پدربزرگ توماس بپرسند باید بگویم که او درمورد کتاب‌ها اشتباه می‌کند! کتاب‌ خواندن، وقت تلف کردن نیست، بلکه کتاب‌ها هستند که جهل و اشتباهات متعدد را از انسان ها دور می‌کنند! البته این‌ها فقط نظر من بود و در این شهر انسان‌هایی که به کتاب‌ها علاقه داشته باشند، خیلی زیاد نبود!
در اکثر اوقات پدر توماس این مغازه را اداره می‌کرد، اما شنیده بودم که کمی بیمار است و به جای او توماس این کار را انجام می‌دهد!
توماس هم علاقه‌ی زیادی به کتاب‌ها داشت و به همین سبب قبول کرده بود که در این مغازه کار کند. کمی که گذشت مغازه خلوت شده بود و جز من و توماس کسی در مغازه نبود.
توماس با دیدن من که در گوشه‌ای از مغازه ایستاده بودم، لبخندی زد و چشم‌های قهوه‌ای رنگش از شادی درخشید. کمی بعد به سمت من آمد و مرا در آ*غو*ش کشید.
-چه اتفاقی افتاده که بعد از چند وقت یادت افتاده بیای به دوست قدیمیت سر بزنی!؟
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که از او جدا می‌شدم، گفتم:
-کلی کار برام پیش اومده بود و اصلا وقت نمی‌کردم که بیام دیدنت!
توماس درحالی که با کلافگی دستی به موهای قهوه‌ای و خوش رنگش می‌کشید، گفت:
-همیشه همین و میگی!
کمی مکث کرد و گفت:
-قهوه می‌خوای درست کنم؟
-نه لازم نیست فقط اومده بودم خودت رو ببینم!
توماس بی‌توجه به حرف من مشغول درست کردن قهوه شد.
به سمت قفسه‌های کتاب رفتم و سعی کردم تا نوشته‌های روی جلد آن‌ها را بخوانم. از روی شانس یکی از کتاب ها را از قفسه بیرون کشیدم و دستی روی جلد آن کشیدم. روی آن نوشته شده بود:
گتسبی بزرگ

اسکات فیتزجرالد
یادم هست که خلاصه‌ی داستان این کتاب را شنیده بودم.


V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، moh@mad، Nohtani.balanoosh و 21 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
داستان این کتاب درمورد انسان میلیونر و مرموزی به اسم جی گتسبی بود که مهمانی‌های بزرگی برپا می‌کرد و خودش دراین مهمانی‌ها شرکت نمی‌کرد.
کتاب را در دستم نگه داشتم و به سمت توماس رفتم. او درحالی که دو فنجان قهوه‌ را روی میز می‌گذاشت، گفت:
-چرا وایستادی؟ بیا این‌جا بشین.
من درحالی که می‌خواستم روی صندلی که توماس به آن اشاره کرده بود بنشینم، گفتم:
-فکر کنم باید این کتاب رو ازت بخرم!
توماس طوری به من خیره شده که انگار از دستم دلخور شده بود! درحالی که به چشمان طلایی رنگم خیره می‌شد، گفت:
-این چه حرفیه که می‌زنی؟ تو هرچقدر که بخوای می‌تونی کتاب برداری، لازم نیست پولی بدی!
سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادن و گفتم:
-ممنون، ولی اینطوری که نمیشه!
این را گفتم و به بخاری که از فنجان خارج می‌شد، خیره شدم.
-اگه من از تو پولی گرفتم اون وقت حسابه!
خواستم حرفی بزنم که با وارد شدن مشتری به مغاره سکوت کردم. مرد کت بلند و مشکی رنگی پوشیده بود و یک کلاه مشکی رنگی نیز روی سر داشت و با نگاه نافذی به ما خیره شده بود. با دیدن او، ناگهان به یاد شخصیت‌های مرموز و اسرارآمیزِ کتاب های جنایی افتادم. توماس از جایش بلند شد و گفت:
-روز به خیر، چطوری می‌تونم کمکتون کنم؟
مرد به سمت قفسه‌های کتاب ها رفت. بی‌توجه به او، فنجان قهوه‌ ام را برداشتم و کمی از آن را نوشیدم. مرد نزدیک به پنج کت
اب را برداشت و به سمت توماس رفت. تا آن لحظه به این موضوع پی نبرده بودم که او چشم از من برنمی‌دارد! پس از پرداخت پول آن، بدون هیچ حرفی از مغازه خارج شد. به محض خارج شدن او، درحالی که به سختی جلوی خندیدنم را می‌گرفتم، گفتم:
-این چرا اینطوری بود؟!
توماس سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان داد و گفت:
-نمی‌دونم. رفتار و حرکاتش شبیه قاتلای زنجیره‌ای بود!
قهوه‌ام را سر کشیدم و گفتم:
-شنیدم پدرت مریض شده! می‌خواستم برم عیادتش. به نظرم الان مغازه رو تعطیل کن تا بریم پیشش.
توماس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. به یاد دارم زمانی که کوچک بودم، همیشه با پدرم به این مغازه می‌آمدم و کتاب می‌خریدم.
آن زمان‌ها، پدر توماس انسان جوانی بود و بعضی مواقع پسر کوچکش که تقریبا همسن من بود، یعنی توماس را به این‌جا می‌آورد. من و توماس در همین مغازه با یکدیگر آشنا شده بودیم و پس از چند ماه او تنها دوست صمیمی من شد. توماس کمی انسان خجالتی بود ولی این خصوصیت او باعث نشده بود که او آداب معاشرت خوبی نداشته باشد!


V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، moh@mad، Nohtani.balanoosh و 19 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
درواقع توماس مهربان‌ترین کسی بود که من در زندگی خود دیده بودم. پدر او هم انسان خوبی بود و از زمانی که شنیده بودم بیمار است، حالم گرفته شده بود. من پدر خودم را از دست داده بودم و دلم نمی‌خواست توماس هم درد تلخ تنهایی را مانند من حس کند.
توماس کمی با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Nohtani.balanoosh، Fatemeh Zare و 16 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
موهای طلایی رنگش به رنگ سفید در آمده بودند و ریش‌های صورتش کمی بلند شده بودند.
-نه لازم نیست حرفی بزنید، دراز بکشید و استراحت کنید! فقط می‌خواستم بیام اینجا تا حالتون رو بپرسم.
چیزی نگفت و سرش را به نشانه‌ی تشکر تکان داد. وقتی خواست روی تـ*ـخت جا به جا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تعجب
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Nohtani.balanoosh، Fatemeh Zare و 16 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
توماس با حالت جدی به من خیره شد و در فکر رفت. چند دقیقه‌ی بعد، مانند اینکه چیزی به ذهنش رسیده باشد، گفت:
-فکر کنم کار یه موش باشه که شب وارد خونمون شده بود. چیز عجیبی نیست، این منطقه پر از موشه!
حدسم درست بود! بار دیگرنیز طاعون از حیوان به انسان منتقل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Nohtani.balanoosh، Fatemeh Zare و 16 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم
خاطراتی که حالا تبدیل به حسرتی بزرگ شده‌ بودند. به یاد دارم که مادرم همیشه مرا مقصر مرگ بردارم می‌دانست. پدرم همیشه می‌گفت که من مقصر نیستم اما من از اعماق وجودم عذاب وجدانی داشتم که حتی پس از سال ها مرا راحت نمی‌گذاشت. برادر کوچکم به خاطر من مرده بود و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Nohtani.balanoosh، Fatemeh Zare و 15 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم
اگر سایه‌ی آن فرد لعنتی نبود، حالا وضع فرق کرده بود. عکس‌هارا روی میز گذاشتم و در فکر فرو رفتم. رابرت همیشه می‌گفت که اگر کمی دیگر بگذرد من حتما از این تنهایی دیوانه می‌شوم! حق داشت. حتی یک لحظه هم فکر آن روز شوم، مرا راحت نمی‌گذاشت. کاش می‌توانستم او را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Nohtani.balanoosh، Fatemeh Zare و 15 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم
در هنگام راه رفتنم، متوجه قدم‌های کسی شدم. بدون فکر کردن به عقب برگشتم چون دیگر از این احساس که کسی تعقیبم می‌کند، خسته شده بودم! با برگشتم به عقب متوجه دختری شدم که پشت سرم ایستاده بود. او انگار که از برگشت من جا خورده بود قدمی به عقب برداشت. موهای مصری و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان جزیره تبعید شدگان (جلد اول) | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Nohtani.balanoosh، Fatemeh Zare و 11 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا