خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

رمان چطوره؟

  • خوب

  • عالی

  • متوسط

  • خوشم نمیاد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
شهرزاد دستش را بر روی شانه نوشین گذاشت؛
- تو دختر قوی هستی...من مطمئنم می‌تونی فراموش کنی.
نوشین پوزخندی زد و دست شهرزاد را پس زد...
از چه صحبت می‌کرد؟
فراموش کردن؟ قوی بودن؟
او در برابر اردلان ضعیف‌ترین موجود جهان بود.
تمام قلبش از آن او شده بود و مگر می‌توانست بگذرد؟
اردلان تکه‌ای از وجودش شده بود
گذشتن از او مساوی بود با مرگش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: *Z.A.H.R.A*، ~MoBiNa~ و marjan.h

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
نوشین با ذوق دست‌هایش را به دور بازوی اردلان حلقه کرد.
- این خوبه؟
اردلان بی‌تفاوت نگاهی به حلقه تک نگین انداخت و گفت؛
- اره خوبه.
نوشین جا خورد از لحن بی‌تفاوت او اما باز هم ذره‌ای از خوشحالی‌اش کم نشد.
برایش مهم نبود که اردلان عاشقش نیست...
مهم این بود که این مرد از این به بعد کنارش است...حتی اگر به اجبار باشد.
تقریبا همه چیز را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: *Z.A.H.R.A*، ~MoBiNa~ و marjan.h

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
ذهنش به مرور خاطره‌ای تلخ پرداخته بود...خاطره‌ای که نقش خنجر را داشت برای قلب بی‌قرارش
نقش هیزم را داشت برای دل آتش گرفته‌اش...
شهرزاد دستش را روی شانه سودابه گذاشت و گفت:
- خوبی؟
سودابه بی‌اراده پوزخند تلخی نشست روی لـ*ـبش...
قطره اشکی بی‌اجازه بر روی گونه‌اش ریخت و عقلش نهیب زد که تعریف کند هر چه را که این همه مدت قلبش را درد اورده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *Z.A.H.R.A*، ~MoBiNa~ و marjan.h

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
سودابه اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:
- راست میگن که آدم عاشق کور و کر میشه...من احمق نفهمیدم بابات به اجبار نشسته بود سر سفره عقد...من احمق نفهمیدم...
با دست روی صورتش را پوشاند و گریه کرد مانند زنی که جنگیده بود اما با شکست مواجه شده بود.
با صدایی گرفته لـ*ـب زد؛
- بی توجهی‌های همایون رو می‌دیدم اما دم نمی‌زدم...رویا می‌بافتم و با خودم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *Z.A.H.R.A*، ~MoBiNa~ و marjan.h

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
شهرزاد بلند شد و بـ*ـغل زد سودابه را
در آ*غو*ش یکدیگر گریه کردند و نفرین کردند روزگار را...
سودابه شهرزاد را کنار زد بازهم غرق گذشته شد!
- وقتی که همایون می‌خواست بره داریوش گریه کرد...التماس کرد
تا کوچه دنبالش دویید.
به اینجای حرفش که رسید بلند اسم خدا را فریاد زد...
- جیگر گوشم جلوی چشمم پر پر شد شهرزاد...داریوشم رفت زیر ماشین
بخاطر مردی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *Z.A.H.R.A*، ~MoBiNa~ و marjan.h

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
صورت آرایش کرده‌اش را پاک کرد و روی تـ*ـخت دراز کشید.
چند روز دیگر عروسی‌اشان بود...اما بخدا که بیشتر به شب عزا شباهت تا عروسی.
اشک‌هایش بدون آنکه اجازه‌ای از او بگیرند بر روی گونه‌هایش می‌ریختند...
با خود فکر کرد اصلا زندگی خندیدن را بلد است؟
یا فقط بلد است حرام کند لبخند‌های روی لـ*ـب را؟
قلبش را چنگ زد و این بار گریه‌های بی‌صدایش هم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *Z.A.H.R.A*، ~MoBiNa~ و marjan.h

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
دستش را دور بازوی اردلان حلقه کرد و با یکدیگر وارد سالن شدند.
هیچ چیزشان شباهت به عروس و داماد نداشت...
نه خبری از محو شدن نگاه داماد جلوی درب آرایشگاه به عروس بود و نه خبری از دل‌های خوش و قلب‌هایی که با عشق بتپند...
هر دو برای حفظ ظاهر لبخندی روی لـ*ـب آوردند که مصنوعی بودنش زیادی توی ذوق میزد.
رادمان با دلتنگی به شهرزاد نگاه می‌کرد و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *Z.A.H.R.A*، ~MoBiNa~ و marjan.h

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
کامران محو دختر روبرویش شده بود که رنگ چشم‌هایش هارمونی عجیبی با لباس آبی رنگش داشت...
اولین بار بود دیگر؟
وگرنه او را چه به اینکه مانند پسرهای هجده ساله خیره شود به یک دختر...
عجیب نبود که دلش برای رقص با آن دختر مالش می‌رفت؟
کلافه دستی به صورتش کشید و حس و حالش را نوشت به پای م*ستی...
بر روی کاناپه نشسته بود و زانوهایش را بـ*ـغل کرده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: marjan.h، ~MoBiNa~ و *Z.A.H.R.A*

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
چشم‌هایش داشت از حدقه در می‌آمد و قلبش در هر ثانیه با شدت بیشتری در سـ*ـینه‌اش بیقراری میکرد
جیغی که کشید دست خودش نبود و چه حیف که دست‌هایش دیر دست به کار شدند برای خفه کردن صدایش
ترس بر تک تک اجزای بدنش چیره شده بود و حتی نمی‌توانست پا به فرار بگذارد
در مغزش مدام صداهایی اکو میشد که روانش را بهم می‌ریخت
مگر میتوانست صدای ضجه‌های آن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~MoBiNa~، *Z.A.H.R.A* و marjan.h

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
687
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
دست‌هایش به ناگه مشت شد و چشم‌هایش را حسی در انحصار گرفت به نام نفرت...
او هم زخم خورده بود و به خوبی می‌توانست درک کند حال اون بچه‌ای رو که از این به بعد واژه دردناکی به اسم یتیمی روی سرش سایه می‌اندازد
کامران لـ*ـب‌هایش را با زبان تر کرد؛
- یه سوال ازت میپرسم ولی مث ادم جواب میدی...
پوزخندی نشست کنج لـ*ـبش و خنده دار نبود که او حرف از آدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: marjan.h
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا