خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

رمان چطوره؟

  • خوب

  • عالی

  • متوسط

  • خوشم نمیاد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: آرامش مصنوعی
نام نویسنده: ساحل گودرزی کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
ناظر: *Z.A.H.R.A*
خلاصه: زندگی حکم می‌دهد و عقل فرمان صادر می‌کند و قلب گویی سر مجادله با این دو را دارد که همه فرمان ها و حکم هایشان را همچون ته مانده سیگار زیر پای خود له می‌کند و به مسیر خود ادامه می‌دهد مسیری پر از فراز و نشیب که شخصیت های داستان را به چالش می‌کشد.


در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Afsa، elina2003، ✧آیناز عقیلی✧ و 25 نفر دیگر

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خداوند جان و خرد

IMG-20211224-WA0040.jpg


مقدمه:
می‌بافم رج به رج گره به گره...
درد هایم را بند به بند گره می‌زنم....
شادی هایم را به جای گل های قالی
نقش می‌زنم سرگذشتم را با سر....
انگشتانم را نخ به نخ
به تصویر می‌کشم....
پس اشک‌ها و لبخندهایم را طرح می‌زنم
تا دست به دست راوی یک زندگی باشند.
پارت اول
شهرزاد:زاده غم
پاهایش ناتوان بود. با نیمچه جانی که در بدن داشت؛ سعی در بلند شدن می‌کرد. اما تلاش‌هایش بی فایده بود بی‌رمق تکیه‌اش را به دیوار داد و چشمانش را بست که تمامی اتفاقات چند سال پیش مانند یک فیلم کوتاه از جلوی چشمانش رد شدند.
(10سال قبل)
_ بابا تروخدا بیا بریم دیگه.
همایون صورت دخترک را با دستانش قاب کرد و گفت:
_ نمی‌شه دخترم امشب خطرناکه.
و بعد لبخندی بر لـ*ـب نشاند که اندکی از چین و چروک‌های صورتش نمایان شد که چهره‌اش را دلنشین‌تر از قبل می‌کرد. و ادامه داد...
_ بذار فردا.... .
دخترک وسط حرف پدرش پرید و با ناله گفت:
_ اما من همین امشب می‌خوام برم تولد عمه سودابه.
و به سمت اتاقش رفت.
همایون ناگریز کتش را از روی چوب لباسی برداشت و به سمت اتاق دخترک رفت.
دخترک مغموم بر روی تختش نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.
همایون به سمت دخترش رفت و دستش را زیر چانه اش گذاشت و سرش را بلند کرد
با دستانش اشک چشم هایش را پاک کرد و با لحنی که سعی میکرد مانند همیشه محکم باشد گفت:
_نبینم دختر بابا گریه کنه... مگه نمیخواستی بری تولد پس چرا حاضر نیستی.؟
دخترک با شنیدن این حرف دستانش را دور گردن پدرش حلقه کرد و بـ*ـو*سه ای بر روی گونه اش نشاند و
به سمت کمد لباس هایش رفت
یک پیرهن صورتی پرنسسی که در روز تولدش مادرش بهش هدیه داده بود را از کمد برداشت و به سمت پدرش رفت و لباس را جلوی بدن خود گرفت
_باباییی..؟این خوبه بپوشم؟
_ چرا بد باشه؟همینو بپوش بریم
دخترک با شادی لباس را برداشت و از اتاق بیرون رفت
همایون ذهنش درگیر بود.... می‌دانست رفتن به آن تولد ریسک بزرگیست اما نمی‌توانست تنها یادگار سهیلای عزیزش را ناراحت ببیند...
دستانش را روی زانوهایش گذاشت و با گفتن یا علی از جای خود بلند شد


در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Afsa، SAEEDEH.T، حنانه سادات هاشمی و 20 نفر دیگر

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
در همان هنگام جلال با غرور نگاهی به خود در آیینه انداخت امروز
روز بزرگی بود...
روزی بود که هر دقیقه..هر ساعت برایش لحظه شماری می‌کرد.
با خود زمزمه کرد:
_ امشب کارت تمومه جناب آقای همایون فرهمند... .
***
همایون دختر خود را محکم در آ*غو*ش گرفته بود گویی آخرین باری بود که می‌توانست اورا ببیند.
او را از بـ*ـغل جدا کرد و بر روی پیشانی‌اش بـ*ـو*سه‌ای زد و با لحن شوخی گفت:
_ بدو بریم که الان عمه سودابه کله جفتمونو می‌کنه‌.
سپس دخترک را بـ*ـغل زد و به سمت ماشین راه افتاد.
در میان راه دخترک دستانش را بهه هم زد و گفت:
_ بابایی مرسی که قبول کردی امشب بریم تولد.
همایون لبخندی زد که بیشتر شبیه به طرح ناموفقی از یک لبخند بود.
دستی در موهایش کشید و در دل خود گفت:
_ خدا امشب را به خیر بگذراند.
*****
قاب عکس را در دستش گرفت و عکس همسر و فرزندش را بـ*ـو*سید.
قطره‌ای اشک بر روی گونه‌اش چکید
زیر لـ*ـب زمزمه کرد:
_ امروز انتقام خونتونو از اون پست فطرت می‌گیرم.
قاب عکس را روی میز گذاشت و دستی به صورتش کشید.
تلفن خود را از روی میز برداشت و شماره خشایار را گرفت:
_ بله رییس؟
_ به بچه‌ها بگو آماده باشن هیچ کم و کسری نمی‌خوام وجود داشته باشه.
_ چشم هر چی شما بفرمایید.
بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد.
یک عمر به این روز فکر می‌کرد تنها چیزی که باعث شده بود به این زندگی ذلت بار ادامه دهد
امید به این روز بود
و به راستی که در سـ*ـینه این مرد به جای قلب سنگ نهاده شده بود
همایون و دخترک از ماشین پیاده شدند
همایون صورت دخترش را با دستانش قاب کرد و پیشانی‌اش را بـ*ـو*سید.


در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: SAEEDEH.T، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 19 نفر دیگر

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
و چه تلخ است لحظه‌ی خداحافظی... .
اشکی که در چشمانش حلقه بسته بود بر روی گونه‌اش چکید:
_ بابایی گریه می‌کنی؟
همایون دستی بر صورتش کشید و گفت:
_ نه بابا جون چرا گریه کنم؟
دخترک لبخندی زد و به راستی که او چقدر شباهت به سهیلای عزیزش داشت... .
_ می‌خوام ازت یه قولی بگیرم؟
_ چی؟
_ می‌خوام قول بدی که هر اتفاقی افتاد تو قوی باشی.
دخترک انگشت کوچک خود را به روی همایون گرفت و با لحن بچگانه‌اش گفت:
_ قول مردونه.
و چه می‌دانست آن دختر کوچک قولی که دارد می‌دهد تا چه حد سخت است.
همایون لبخند تلخی زد و دستش را بر روی زانویش گذاشت و بلند شد
دستان کوچک دخترک را گرفت و باهم به سمت ویلا حرکت کردند.
دخترک با دیدن سودابه خودرا در بـ*ـغلش انداخت و کادویی که هنگام آمدن با پدرش خریداری کرده بود را به او داد
می‌خواست پیش پدرش برود اما هرچه سرش را چرخاند خبری از پدرش نبود
شانه‌ای بالا انداخت و بی‌خیال سرگرم بازی با همسالان خود شد.
****
ترس عجیبی در همایون رخنه کرده بود
آرام و قرار نداشت.
به سمت حیاط قدم برداشت و سیگاری را روشن کرد و پکی عمیق به آن زد.
غرق در فکر بود که با صدایی که برایش آشنا بود به خودش آمد.
با دیدن شخص روبه رویش وحشت کرد
آری همایون فرهمند برای اولین بار در زندگی‌اش ترسید؛ نه ترس از دست دادن جان خود، بلکه ترسش برای دخترش بود
دختری که همدم تنهایی‌ها و غم هایش بود.
جلال چند قدم به سمت او برداشت.


در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: SAEEDEH.T، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 19 نفر دیگر

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
چشمانش سرخ... سرخ بود
گویی سرخی چشمانش را از گل رز وام گرفته بود.
_ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی پیدات کنم نه؟
و او چه می‌دانست که همایون قبل از آمدن به این مهمانی کذایی مرگ خود را هم پیش بینی کرده است.
****
وقتی نگاه همایون را وحشت‌زده دید حس پیروزی در تک تک سلول‌های بدنش رخنه کرد.
دیگر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: SAEEDEH.T، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 16 نفر دیگر

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
- فردا ۸ صبح به پدرو مادرت میگی بیان مدرسه.
- چشم خانم.
و سپس دست جلال را گرفت به طرف حیاط مدرسه دویدند.
قبل از آن‌که همایون چیزی بگوید در بـ*ـغل جلال فرو رفت.
- مرسی داداشی جبران می‌کنم.
و جواب همایون به جلال فقط یک لبخند بود.
بار دیگر هم‌دیگر را در آ*غو*ش گرفتند
جلال رو به همایون کرد و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: SAEEDEH.T، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 17 نفر دیگر

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم
و این دنیا سودابه را هم بی‌رحم کرده بود.
در این دنیایی که پر از کفتار و گرگ است اعتماد کردن کار احمقانه‌ایست.
در این دنیا باید گرگ باشی اگر بره بودن را انتخاب کنی گرگ‌ها تو را می‌درند.
***
شهرزاد دفترچه قهوه‌ای رنگش را برداشت و نوشت:
- مدت زیادی است که می‌خواهم از نبودن تو بنویسم تا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: SAEEDEH.T، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 17 نفر دیگر

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم
و منتظر سخنی از جانب سودابه شد.
سودابه پاهایش را روی هم انداخت و گفت:
- خیلی سال پیش همایون و جلال با هم رفاقت صمیمانه‌ای داشتند. جانشان را هم برای یک‌دیگر فدا می‌کردند. اما سر یک مسئله رفاقتشان به هم خورد.
دستانش را در هم گره کرد و ادامه داد:
- جلال یه همسر به اسم زیبا و یه دختر به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: SAEEDEH.T، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 15 نفر دیگر

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت نهم
جلال‌ غافل از همه ‌چیز مشغول زندگی خود بود.
هرچند بعد از ‌آن اتفاق زندگی‌اش هیچ‌گاه رنگ آرامش به خود ندید.
سودابه از ته دل‌ احساس خشنودی می‌کرد.
شهرزاد‌ برایش مهم نبود؛ مهم نبود‌ که در ‌این راه چه اتفاقی برایش می‌افتد.
او‌ که در واقعیت نسبتی با شهرزاد نداشت.
تنها چیزی که برایش مهم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: SAEEDEH.T، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 17 نفر دیگر

Sahel08

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
27/10/21
ارسال ها
68
امتیاز واکنش
688
امتیاز
178
سن
92
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 34 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دهم
نیاز به هوای آزاد داشت. زمان زیادی بود که خود را در خانه حبس کرده بود.
بلند شد و مانتو شلوارش را پوشید
لباس‌هایش یک دست سیاه بود. خیلی وقت بود که لباس روشن به تن نزده بود.
درست از همان زمانی که پدرش را از دست داد.
با خود زمزمه کرد:
- کاش توان‌ این را داشتم که پدرم را دوباره به این...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرامش مصنوعی | Sahel08 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: SAEEDEH.T، حنانه سادات هاشمی، Erarira و 17 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا