خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
~به نام خدای اَبرها~
نام رمان: ابرها نمی‌میرند
نویسنده: Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: *Z.A.H.R.A*
ژانر: اجتماعی
خلاصه:
قصه‌ها از جایی شکل می‌گیرند که روزمرگی‌ بی‌صدا رخت جمع می‌کند و یک اتفاق می‌روید. یک بیماری لاعلاج که زندگی پزشک جوان را درهم می‌پاشد، او حالا باید در کسوت یک بیمار، چگونه زیستن را یاد بگیرد، در این جدال گاهی بی‌رحمانه از دست می‌دهد و گاه لبخندی روی لـ*ـب‌هایش می‌رقصد.


در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Zahra.bano، Nohtani، *ELNAZ* و 42 نفر دیگر

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
Screenshot_-_Chrome.jpg

مقدمه:

با خودم فکر می‌کردم گاهی مبتلا بودن اون قدری که به نظر میاد بد نیست، می‌تونه شروع یه قصه باشه، از اون قصه‌هایی که هیچ‌کس نمی‌تونه پایانش رو حدس بزنه. قصه‌ای که با هر دم و بازدم احساس می‌کنی به صفحه‌های آخرش نزدیک‌تر میشی؛ ولی تو نمی‌خوای تموم بشه، نمی‌خوای آخرین کلمه رو ببینی، نمی‌خوای برسی به نقطه پایان؛ چرا؟ چون می‌ترسی، یه ترس جدید! متفاوت‌تر از تموم ترس‌های که تا حالا تجربه کردی.
+تقدیم به بیماران سرطانی که سال‌ها برچسب مُردن روی پیشانی‌شان هک شده بود و هیچ کس فریاد نمی‌زد که زندگی آنان هم ارجمند است.


در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، Solan bano، *ELNAZ* و 41 نفر دیگر

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم الله الرحمن الرحیم


آهسته پرده‌ی مخمل یاسی رنگ که پوست دستم را نوازش می‌کرد، ده سانتی کنار زدم و به زحمت از شیشه‌ی کثیف طبقه چهارم آپارتمان به پارک روبه‌رو خیره شدم. اخیراً از نگاه کردن به پیرامون لذ*ت بیش‌تری می‌بردم، قطرات بارانی که آرام آرام روی سطح آبی که جمع شده بود، فرود می‌آمدند تنها بخشی از منظره‌ی دلربای بیرون بود. چند دقیقه‌ای می‌شد که شدت بارش کم‌تر شده بود.
- شاهد، تو بهتر از هر کس دیگه‌ای می‌دونی چه قدر دوستت داشتم.
لبخند رضایتم روی ل*ب‌هایم کج و معوج شد. پرده را سر جایش برگرداندم و با قدم‌های کوتاه سمت مبل تک‌ نفره‌ی بنفش رنگ کوچ کردم.‌ حالا رخ به رخ آیلین نشسته بودم. دوباره لبخند تلخی کنج لبهایم کز کرد.
مغموم پرسیدم:
- داشتی؟
جا خورده از حرفم به ساعت مچی طلایی ظریفش خیره شد. با بیرون کشیدن موبایلش از کیف چرم مشکی سعی داشت سوالم را بی‌جواب رها کند. مشتاق به شنیدن پاسخ بودم؛ اما عجله‌ای هم نداشتم. پا روی پا انداختم و شلوار مشکی رنگم را مرتب کردم. همیشه می‌گفت که از این صبور بودنم حرصی می‌شود. سر آخر عصبی موبایلش را روی سمت دیگر مبل دو نفره‌ پرت کرد و شقیقه‌هایش را ماساژ داد.
- هنوزم دارم، حتی بیش‌تر از قبل؛ ولی من نمی‌تونم شاهد. نمی‌تونم تو رو تو این حال و وضع ببینم. تو بیخیالی، سردی، انگار نه انگار. می‌دونی تو همین یه ماه ده کیلو کم کردی این مریضیِ لعنتی.
گوشه‌ی ته ریش مشکی رنگم را آرام خاراندم و به سری که به پایین افکنده بود خیره شدم. موهای مجعدش از شال نازک مشکی رنگ به بیرون گسیخته بود.
با اطمینان از پایان جمله‌اش به حرف آمدم.
- من نمی‌خوام کسی بیشتر دوستم داشته باشه، نمی‌خوام کسی بهم ترحم کنه.
دستمال کاغذی را از عسلی کنار دستم بلند کردم و روبه‌روی صورتش گرفتم. این بار آرام‌تر از قبل به چشم‌های میشی سرخ شده‌اش خیره شدم.
- نمی‌خوام کسی پاسوزم بشه!
دستمال را از جعبه‌ی ساده‌ی طلایی بیرون کشید و زیر چشم‌ها و بینی‌ سرخ شده‌اش مماس کرد.
- من درکت می‌کنم آیلین. از بابت من نمی‌خواد عذاب وجدانی داشته باشی، هر کسی جای تو بود همین کار رو می‌کرد.
چشم‌هایم را از درد روی هم فشردم و لبخندی به ل*ب‌هایم مهر و موم کردم.
چرند گفتم، خودم هم خوب می‌دانستم! او سال‌ها مدعی عشق جان گداز بود و حالا با اولین مشکل پیش آمده مرا نیمه جان رها می‌کرد. واقعا هر عاشقی این طور رفتار می‌کرد؟
با صدای رعد و برقی که حاصل خشم ابرها بود، برق‌های ساختمان به خاموشی گرائید. البته هنوز بعد از ظهر بود و هوا به طور کامل تاریک نشده بود. همه‌ چیز دیده می‌شد؛ اما از شدت وضوح و کیفیت کاسته شده بود.
آیلین از مبل بلند شد و مانتوی کوتاه کبریتی یشمی رنگش را مرتب کرد.
- من باید برم دیگه.
متقابلا از روی مبل بلند شدم و برابرش ایستادم. یعنی همین تک جمله پایان عشق چهار ساله‌ی ما بود؟
من حالا بیش‌تر از تمام چهار سال قبل به یک حامی احتیاج داشتم. در میانه‌ی بحران این مطرود شدن‌ها بیشتر به هبوط سوقم می‌داد؛ اما نمی‌توانستم برای ماندن التماس کنم، ماندن آغشته به عجز و التماس مثل نگه داشتن ماهی لزج میان دستان ماهیگیر تازه‌وارد بود.


در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Meysa، ~Kimia Varesi~، Nohtani و 43 نفر دیگر

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
آیلین چهار سال و سه ماه از عمر بیست و هفت ساله‌‌ی من همراهم بود، یعنی دقیقا سال‌هایی که در تکاپوی درس و امتحان بودم، آرامش حضورش تسلی بخش شد و حالا در اوج طوفان قرار بود از کشتی پایین پرت شوم تا او همراه من غرق نشود‌. می‌خواستیم دو ماه دیگر که پدر و مادرم برای تعطیلات عید برمی‌گردند، تاریخ مراسم ازدواج را مشخص کنیم؛ ولی من فراموش کرده بودم که زندگی هیچ‌وقت آنقدر‌ها قابل پیش بینی‌ و رام شده نیست.
نمی‌توانستم بیش از این سکوت کنم.
- برسونمت؟
نفس عمیقی کشید و کیفش را از روی مبل بلند کرد و آرام ل*ب زد.
- نه مرسی، اسنپ گرفتم.
حس بیم عجیبی مثل مار زنگی دور تا دور وجودم می‌چرخید و هشدار می‌داد. بغض داشتم، ترس داشتم، درد داشتم؛ ولی دیگر عشق نداشتم و چقدر این سوی ترازو سنگین‌تر شده بود.
سه قدم فاصله‌ی بینمان را با گام‌های آهسته پر کردم و مقابلش ایستادم. با نیم نگاهی سر تا پایش را برانداز کردم؛ مثل همیشه آرایش ملایمی مهمان صورتش کرده و موهای طلایی رنگش را فرق از ب*غل گذاشته بود. چشم‌هایش که همیشه بی‌هراس به نگاهم خیره می‌شد، حالا برای فرار از من به در و دیوار پناه می‌برد. این سطح از بی‌وفایی برایم قابل هضم نبود.
دست‌های ظریف یخ زده‌اش را در مشت‌های مردانه‌ام محصور کردم و آرام آن را سمت چپ سی*نه‌ام قرار دادم. باید قبول می‌کردم که اشتباه کردم و همه چیز تمام شده.
- ولی آیلین وقتی مُردم تشیعم بیا.
صدای غرش ابرها و هق هق آیلین همزمان شد. دست‌هایش را بیرون کشید و روی چشم‌هایش را پوشاند.
- میشه یه چیزی ازت بخوام؟
بینی‌اش را بالا کشید و منتظر به چشم‌هایم خیره شد، هنوز هم تایید نمی‌کرد که آخرین خواسته‌ام را قبول می‌کند یا نه، پس با اکراه خواسته‌ام را مطرح کردم.
- میشه برای آخرین بار با هم قهوه بخوریم؟
نجوایی مدام در ذهنم تکرار می‌کرد:
- تو ضعیف شدی شاهد! همین که برای یک لحظه بودن آیلین به خواهش کردن افتادی، یعنی داری از پا میفتی!
صدای زنگ موبایلش که متن انگلیسی را خواننده زن با ارامش می‌خواند، سکوت را شکست.
- باید برم اسنپ رسیده.
پلکی زد و سمت درب چوبی خروجی رفت.
بدون نیم نگاهی با صدایی که میان همهمه باران گم می‌شد گفت:
- خداحافظ.
ده دقیقه گذشت و من هنوز به این کلمه فکر می‌کردم.
لبخند تلخم نرفته دوباره جای اولش بازگشت. دوباره پرده را کنار کشیدم. هنوز باران می‌بارید، هنوز بچه‌ها در پارک مشغول بازی بودند. دوباره برق و روشنایی برگشت. اصلا برای کدامشان مهم بود که قلبی چند ثانیه‌ی پیش ترک برداشت؟
قامت آیلین مقابل درب پارکینگ ظاهر شد و ماشین سانتافه‌ی مشکی رنگی که اسنپ می‌خواندش. فصل اول زندگی تمام شده بود، حالا حس می‌کردم تمام درد و رنج‌های تا پیش از این، شوخی روزگار بود.


در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: Meysa، ~Kimia Varesi~، Nohtani و 42 نفر دیگر

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
آنقدر به دیروز و امروز فکر کردم که نفهمیدم کی فردا شد! با پیچیدن صدای زنگ آیفون در فضای نیمه تاریک خانه از کاناپه بلند شدم. نور خورشید از هر درزی هجوم آورده بود.
با باز کردن درب ورودی اتاق سمت کاناپه برگشتم و درازکش به سقف سفید ساده که مزین به لوستر طلایی رنگ مرکزی بود، خیره شدم. فقط یک هفته از زمان دیدن جواب آزمایش‌ها می‌گذشت؛ اما من...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Meysa، ~Kimia Varesi~، سویل و 37 نفر دیگر

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
با هر جمله‌اش احساس می‌کردم، سردی که تا چند روز پیش در اعضایم رخنه کرده، در شعله‌های آتش ذوب می‌شود و از اشتعالش تنم گُر می‌گیرد.
بهروز مقابل پنجره تک سیگاری لای انگشت اشاره و میانی‌اش گرفته بود و دست دیگرش در کتِ نقره‌ای رنگ به دنبال چیزی می‌گشت. پرده‌ی یاسی رنگ بلند با آوازخوانی باد می‌رقصید و حالا تک تک لحظات حضور آیلین برابر چشمان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: Meysa، ~Kimia Varesi~، سویل و 39 نفر دیگر

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
با حس لرزش شدیدی در عضلاتم سرم را از شیشه‌ی سرد میز بلند کردم. سمت راست صورتم به خاطر خوابیدن رویش کرخت و داغ شده بود. نمی‌دانم از آن ظهر روشن آفتابی چند ساعت گذشته بود که فضای خانه آن قدر ظلمت زده شده بود. پتوی پنبه‌ای ارغوانی رنگی که دورم پیچیده شده بود، خبر از عطوفت‌های تقلبی بهروز می‌داد؛ اما خودش رفته بود.
آرام از صندلی چوبی بلند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~Kimia Varesi~، سویل، *ELNAZ* و 35 نفر دیگر

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
دستش را سمت موهایش برد و جرئه‌ای از شب را لای انگشتانش گرفت، از همان کودکی عادت داشت وقتی از هجوم حوادث می‌هراسد با موهایش بازی بازی کند. سراسیمه زیر ل*ب تکرار می‌کرد:
- تبت پایین نمیاد، چیکار کنم؟ خدایا چیکار کنم؟
آرام روی صورتم خم شد و دستش را نوازش‌وار لای موهای آشفته‌ام کشید.
- خدا من رو مرگ بده، آخه چرا زودتر خبرم نکردی؟
از شدت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~Kimia Varesi~، سویل، *ELNAZ* و 36 نفر دیگر

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
دست‌‌هایش را در جیبش فرو برد و نگاهش را به سرامیک‌های خال‌دار کف اتاق متمرکز کرد. قبل‌ ترها که در مورد زبان بدن مطالعه می‌کردم، می‌گفتند: دست‌هایی که در جیب فرو می‌روند نشان‌دهنده‌ی تردید و بی‌میلی هستند.
باولوم پایین‌تری نطق باز کرد.
- من شرمند‌ه‌تم که دیروز تو اون حال ولت کردم، یه مورد اورژانسی پیش اومده بود.
از روی تـ*ـخت بلند شدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، سویل، Solan bano و 38 نفر دیگر

Amerətāt

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/12/20
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
43,077
امتیاز
272
زمان حضور
101 روز 2 ساعت 43 دقیقه
نویسنده این موضوع
لـ*ـب‌های خشکیده‌اش که در حصار محاسن سفید رنگ به هم چفت شده بود سکوت را برگزیده بود.
با اشاره من، پسرش به حرف آمد.
- دکتر یه هفته‌ است خواب نداره.
صندلی‌ام را تنظیم کردم و به آهوی زخم خورده‌ی مایوس چشمانش خیره شدم.
- مشکلت چیه پدر جان؟
رد اشک چشم‌های آبی رنگش را معطر کرد و بغض آلود شروع به صحبت کرد.
- همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ابرها نمی‌میرند | Amerətāt کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • ناراحت
  • گریه‌
Reactions: Zahra.bano، ~Kimia Varesi~، marjan.h و 36 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا