خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

رمان تا الان چطور است؟

  • بسیار خوب

  • خوب

  • بدک نیست

  • افتضاح


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خالق زیبایی ها ...

اسم رمان : دیما
اسم نویسنده : ثنا قاسمی | هوپ کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر : اجتماعی، عاشقانه، راز آلود، تراژدی
ناظر : *Z.A.H.R.A*
خلاصه :
احساسات ، دقیقا همان چیزی ست که بعضی ها از آن بویی نبرده اند!
شخصیت آنها هم مانند کتاب عربی هفتم است!
وقتی وارد روحشان شوی ، میبینی تمام روحشان فقط و فقط مذکر است!
مثل زبان عربی که مونث و مذکر را جدا کرده ، قلب آنها هم مذکر ها را در بهترین جایگاه خود قرار داده است.
مونث ها هم زیر پای مذکر ها کنیزی میکنند و بیچاره اند!
اما اینگونه انسان ها راه پله ای یا دری مخفی در قلبشان وجود ندارد بلکه بشود مونثی کنار تـ*ـخت شاهی مذکر ها بنشیند.
کنار می آیند !
مونث ها صبوری میکنند و دم نمیزنند ..



در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Vahide.s.shefakhah و 10 نفر دیگر

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه :
همه چیز از آنجا آغاز میشود که تو فکر میکنی در آغاز جاده خوشبختی بینهایت هستی، آن هم بعد مدت ها پیاده روی با کفش های نامناسب در جاده ای ناهموار ...
اما نمیدانی تو در آغاز جاده ی پایانی خود هستی!


در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Vahide.s.shefakhah و 10 نفر دیگر

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام تنها پروردگار جهان

پارت اول

رمان دیما

فصل اول: منتقد قهوه

خانم سرمالیان حواس داده بود به گوشی اش و بچه ها آرام آرام متون روی تخته را مینوشتند.
در گوشه سمت راست کلاس، میز سوم، دختری نشسته بود.
کسی کنار ش نبود. مشغول نوشتن بود که نچی کرد و با پاک کن سیاه رنگش به زندگی کلمات خاتمه داد.
موهای نه چندان بلندش در صورتش ریخته بودند و سیاهی این تارهای حالت دار، باعث شد موها را تماماً در مقنعه کند.
:پیس پیس
سرش را به عقب برگرداند.
سمیه با چشم های به رنگ شب ش به او خیره شده بود.
او سعی کرد توجه‌ای نکند :
- چی میخوای؟
سمیه لبانش را جمع کرد :
- اممم یادم رفت. اسمت .. اسمتو یادم رفت. اسمت چی بود؟
سعی کرد عصبی نشود و مثل بقیه اوقات، باز هم با این تحقیر کنار بیاید.
آرام لـ*ـب زد:
- دیما
سمیه نگاهش کرد :
- آهان .. دیما جون خودکار داری؟ یه ثانیه بهم قرض بده.
دیما نگاهی به لبخند کش آمده سمیه کرد. هوفی کشید و دست برد داخل جامدادی صورتی رنگش.
خودکاری به رنگ خورشید درآورد.
روکرد سمت سمیه :
- مواظبش باش.
بعد حواسش را داد به خانم سرمالیان که با آن مقنعه تا زیر چانه اش بامزه تر از همیشه شده بود.
سمیه لبخند زد و بعد خودکار از دستش رها شد.
دیما با صدای قرچی سریعا برگشت و دید سمیه با بهت به دیما نگاه میکند.
چیزی نگفت. هیچ چیزی
تنها به تخته سیاه کلاس کوچکشان خیره بود.
در مدرسه ای کوچکتر .. مدرسه ای که در و دیوار درست حسابی نداشت.
و این باعث میشد فکر کند پدرش برای او خسیس است.
این همه پول ، میتوانست برود مدرسه دخترانه ای که امید میرفت. درست شعبه ی دخترانه اش .
حتی وقتی با ارزش ترین چیز زندگی اش را خرد کرده بود.
خرده خودکار را جمع کرد و در جامدادی صورتی رنگش چپاند.
بغض ش را فرو خورد. مانند تمام لحظات قبل هر نفس عمیقی که میکشید ، هزاران بغض بودند که خورده میشدند.


در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Vahide.s.shefakhah و 10 نفر دیگر

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم

۶ سال بعد ...

پاهام روی زمین تق تق راه انداخته بودند.
آرنج هایم روی میز تحریر چوبی و سفیدی بود که با پول خودم خریده بودم. با پول چند سال بازارچه های مدرسه ..
از درون دوزخی بودم ولی از چهره بی روحم چیزی مشخص نبود.
شاید بهتر بود لباس تو خونگی ام را میپوشیدم. همان کوتاه و قرمز که دو سال گذشته مامان از مشهد برایم آورده بود.
تق تق..
آرام نگاهم را از روی جوراب های مشکی رنگ ام برداشتم:
- بیا تو ..
نگاه امید در نگاهم گره خورد.
دست به دستگیره فلزی و طلایی رنگ اتاق داشت.
چقدر دلتنگ چشمانش بودم. به چشمان سیاه رنگش خیره شدم و در دل سمیه را لعنت میکردم.
احساس بدی داشتم.
چقدر زمان زود میگذرد. چرا نمیگذارد کمی بیشتر نگاهش کنم.
امید آرام از فرش های صورتی رنگ اتاقم گذشت و امد سمتم :
- راستش ... میدونم اعصابت برزخیه ولی من و سمیه میخوایم بریم حلقه بخریم. گفتم به تو بگم که اگه دوست داشتی بیای.
اگه دوست داشتم؟
مگر میشود یک خواهر نخواهد بیاید ؟
مگر میشود یک خواهر ذوق خریدن لباس دامادی برادرش را نداشته باشد؟
مگر میشود یه خواهر و برادر ، بسیار زیاد از هم دور افتاده باشند. خیلی .. خیلی از تو دور افتادم. دقیقا یادم هست .. از همان روزی که سمیه پا به خانه مان گذاشت.
از آن خنده های کذائی اش ..
از آن حرف هایی که دلش را برد ...
دل امیدم را برد.
امیدم را از من دور کرد. دورِ دور... خیلی دور. انداختم در بیابان تنهایی .. تنها تر از قبل .. خیلی تنهاتر ..
شال مشکی ام را از سرم برداشتم و گذاشتم موهای خرمایی نزدیک به مشکی رنگم بادی بخورد. آرام لـ*ـب های خشکیده ام را باز کردم:
- نه .. خودتون برید عروس دومادی .. خوش بگذره ..
شوقی که در صدا داشتم، هرکسی را راضی میکرد که طرف از ته دل خوشحاله ... اما امید من را میشناخت. درگیر دل بود. دلی که به یک .. چه بگویم. دیگر زن برادرمه .
دیگر در فامیل او نزدیک ترینم هست.. دیگه نمیشود در مراسم ها با دختر خاله و دختر عمو گرم گرفت .. گرچه قبلا هم زیاد گرم نمیگرفتیم. باید پشت عروس خانواده بود .. مخصوصا خانواده ای که قطعا عروسشون .. مادر نوه شون ...شاید هم نوه مذکر شون .... قطعا از دختر خانواده بیشتر دوست داشته میشد. امید با همان گام های استوار به سمتم آمد.
مدل موهایش تغییر کرده بود. خیلی موهای مشکی رنگش کوتاه شده بود. همیشه موهای حالت دارش توی صورتش میریخت .. سمیه مثل همیشه بی سلیقه .. مثل همان موقع که تتو ابرو کرد ... ابرو های مشکی خودش بیشتر به صورت گرد و کرمی رنگش میامد ... دروغ نگویم وقتی با آن قیافه کفش پاشنه بلند هم میپوشید ، مثل زن های ۴۰ ساله میشد.
نزدیکم که شد، آرام و شرمنده گفت :
- منو ببخش .. مجبورم. مید..
نذاشتم ادامه حرف ش را بگوید. سرم را پایین انداختم و گفتم :
- نگو .. هرچی باشه، حرف ..حرفه دله. میفَهمَمِت. بازم میگم، برو .. بهتون خوش گذره.
دلش رضا نبود اما میدانست نمی‌تواند کاری بکند. برای همین دست کرد در شلوار مشکی رنگش که نه گشاد بود و نه تنگ و با دلی که یک حرفش عشق بود و حرف دیگرش خواهر، تنهایم گذاشت.


در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Vahide.s.shefakhah و 12 نفر دیگر

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم


خسته، روی تـ*ـخت گوشه اتاق کوچکم، ولو شدم.
اجازه دادم که افکار دردناکم، پرسه بزنند. امید ناهار خورد و رفت ولی من .. اصلا میلی به غذا نداشتم.
هرچند تنها کسی که گفت برای غذا بروم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Vahide.s.shefakhah و 12 نفر دیگر

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم



مادرم صدا زد:
- شام حاضره
بازهم بی رغبت بلند شدم و به سمت میز ناهارخوری رفتم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Vahide.s.shefakhah و 11 نفر دیگر

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم


روی تـ*ـخت نشستم.
احساس حقارت میکردم.
از اینکه یک پسر تصمیم ازدواج میگیرد و من.. من حتی حق اعتراض ندارم.
چون .....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • گریه‌
  • عالی
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 12 نفر دیگر

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم


سرم را تکان دادم. بلکه این خاطره از ذهنم دور شود.
خواستم ادامه حرفم را با الهام سر بگیرم که دیدم گوشی ام مانند همیشه خاموش شده است. از بس خراب هست که اگر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 11 نفر دیگر

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم


شب نامزدی امید، قرار بود یک شب به یاد ماندنی برای من باشد. هرچه شود من تنها یک برادر دارم، اما سمیه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 12 نفر دیگر

᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
5/11/21
ارسال ها
62
امتیاز واکنش
568
امتیاز
83
سن
13
زمان حضور
5 روز 18 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم


نور چشمانم را به درد آورده بود. بلند شدم و به سمت پنجره بزرگ اتاق که جلوی تـ*ـخت کوچکم قرار داشت، رفتم و پرده سفید اش را کشیدم. بی حوصله روی تـ*ـخت خودم را پرت کردم. دستم را روی پایین تـ*ـخت کشیدم و غیر از اینکه دستانم خاکی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دیما | ᭄⌬෴ثــنا قاسـمی෴⌬᭄ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: Aseman15، حنانه سادات هاشمی، Meysa و 12 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا