خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: دارامندی
نام نویسنده: سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان 98
ژانر: اجتماعی
ناظر: ~ROYA~
ویراستار: ~MoBiNa~
خلاصه:
سخن، بندواژه‌ی قدرت است. نیرویی که در درون هرکسی نهفته و باید آشکار شود.
دارامندی روایت زندگی متفاوت دو زن است.
سارا روزبه، زنی خود ساخته که راه و رسم زندگی خوب را می‌داند و غرق در نعمت است.
شیرین عباسی که در گرداب سیه‌روزی گرفتار شده است.
دست سرنوشت این دو زن را در کنار هم قرار می‌دهد؛ در خلال روایت بانوی دارامندی رازهایی را بر ملا می‌کند. رموز چگونه موفق و ثروتمند شدن را!


رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Meysa، maryamstarfire، SAEEDEH.T و 13 نفر دیگر

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع

مقدمه:
زندگی بالا و پایین دارد، فراز و نشیب دارد؛ اما ما در این دنیا هستیم تا یاد بگیریم.
سارا روزبه ملقب است به بانوی دارامند، بانوای که یاد گرفته چگونه موفق باشد؛ او نه تنها خود از پله‌های ترقی بالا رفته، بلکه اطرافیان و دوستان و شاگردان بی‌شمارش را هم با خود بالا برده است.
این رمان صرفاً برای خواندن نیست! نوشته شده است تا یاد دهد، رازهایی که کمتر در مورد آنها سخن گفته‌اند.
می‌توانید باهوش باشید و به بانوی دارامند گوش سپارید یا بی‌تفاوت گذر کنید.
انتخاب با شماست، تصمیم بگیرید!


رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Meysa، maryamstarfire، SAEEDEH.T و 15 نفر دیگر

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
شیرین
در آهنین ورودی خانه با ضربات کوبنده به صدا درآمد. بر انـ*ـدام عزیز و دخترش لرزشی افتاد، عزیز بیمار بود! شدت ضربات آن‌قدر زیاد بود که در را باز کرد؛ مردی با هیکل درشت و دستان ‏خالکوبی شده وارد خانه شد.‏
شیرین از جا جست و شال سیاهی را روی موهای فر مشکی‌اش انداخت، قبل از ورود جمشید رو ‏به در اتاق ایستاد، دستش را مانع کرد تا مردک به حریم خانه‌شان وارد نشود. فریاد زد:‏
‏- گمشو از خونمون برو بیرون.‏
جمشید نعره زد:‏
‏- ها؟ چیه؟ دو روز بهت کار نداشتم شیر شدی شیرینک.‏
حرف جمشید باعث شد شیرین گر بگیرد.‏
‏- صدات رو بیار پایین نامرد!‏
‏- صدام رو پایین نیارم چی میشه کوچولو؟ دیگه اجازه نمیدم کار کنی!
‏- برو بابا! مگه تو چه‌کاره‌ای؟ من هر کار دوست دارم می‌کنم، مگه تو، پول ما رو میدی؟ تو هیچ‌کس نیستی!
جمشید لبخند کجی زد؛ اما معلوم بود که برزخ است.‏
‏- همین‌که گفتم شیرین! حق نداری هیچ مردی رو سوار اون لگن کنی. فهمیدی؟
شیرین ریز ریز گریه می‌کرد، به بدبختی و بی‌پناهیش لعنت می‌فرستاد. به بخت بدش که لایقش ‏نبود! عزیز مریض بود و روی تـ*ـخت دراز به دراز افتاده بود. شیرین به جز او کسی را نداشت؛ برای ‏عزیز هم دختر لاغر و نحیفش همه‌یٔ زندگی او بود! جمشید با صدای مهیبی غرید:‏
‏- فقط یه بار... یک بار دیگه ببینم یک مرد، تو هر سنی که می‌خواد باشه شیرین، تو اون لگن ‏باشه؛ حسابت رو می‌رسم ضعیفه!
چشمان شیرین از خشم قرمز شد، صورتش مثل لبو رنگ گرفت
غرید:
‏- به تو چه؟ تو رو سننه؟ گم‌شو از خونمون برو بیرون!
برایش مهم نبود الان کیست و در چه مخمصه‌ای گیر کرده است. او شیرین سابق نبود! همانی ‏که سبک‌بال در حیاط خانه‌ی ویلایی‌شان لی‌لی بازی می‌کرد، غرور داشت! می‌توانست از خود ‏دفاع کند، با انـ*ـدام ظریفش به سمت جمشید حمله کرد و با مشت به تخته سـ*ـینه‌ی او کوباند.‏
‏- گفتم برو گم‌شو بیرون، تنهام بذار!
هق‌هق گریه امانش را بریده بود. سعی می‌کرد خود را کنترل کند؛ اما این‌کار برای او سخت بود. ‏بسیار احساساتی بود و خشم و غرورش با هم مخلوط شده‌ بودند.‏
‏ از خشم می‌لرزید! در دل شکایتش را به خدا می‌کرد.
جمشید دست پر از خالکوبیش را به سمت ‏او دراز کرد و دست چپش را محکم گرفت، آن‌قدر محکم که نزدیک بود استخوان‌های شیرین را ‏زیر انگشتان پرقدرت مردانه‌اش خورد کند. او را باشدت به گوشه‌ای پرت کرد.‏
‏- هر چی میگم رو انجام میدی، همین که گفتم؛ اگه حالیت نشد حالیت کنم عنتر!
شیرین گوشه‌ی اتاق پرت شد. در کنار تـ*ـخت مادرش که اکنون دیگر نای حرف زدن نداشت. ‏چشمان قهوه‌اش را با مظلومیت روی دخترکش ثابت کرده و فقط اشک می‌ریخت. شیرین هم ‏گریه می‌کرد و با صدای بلند می‌نالید:‏
‏- من تو رو نمی‌خوام! ازت متنفرم چندش، برو گم‌شو! از زندگیم برو بیرون! ای خدا به دادم ‏برس، به داد بنده‌های بی‌پناهت برس!
جمشید چشمان سرخ از حدقه در آمده‌اش را روی شیرین ثابت نگه داشت. سعی می‌کرد تا خود را ‏کنترل کند، با خود فکر کرد که چه‌طور یک دختر بی‌دست و پای بی‌پدر جرأت کرده تو روی ‏جمشید، لات و چاقوکش محل بایستد. باید آدمش کند تا حساب کار دستش بیاید.‏

سیلی‌ِ محکمی به گوش شیرین نواخت! چندین لگد به پهلوی او زد. دست ظریفش را آنچنان ‏محکم گرفت و کشید که شیرین همه چیز را تمام شده دانست. دخترک دست سالمش را روی ‏صورتش گذاشت، تا مغز و استخوانش تیر می‌کشید. دست چپش کبود شده بود. خدا را صدا زد. ‏هیچ پناهی نداشت و یک غول بی‌شاخ و دم او را تحت تسلط خود قرار داده بود. صدای جیغ ‏خفه‌ی عزیز توجهش را جلب کرد. چشمش به چشمان بسته‌ی عزیز افتاد و چهار دست و پا به ‏سمت تختش خزید.‏


رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: maryamstarfire، SAEEDEH.T، تسنیم بانو و 11 نفر دیگر

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
جمشید با دیدن عزیز که از هوش رفته بود پا به فرار گذاشت، و حال شیرین در یک اتاق سه چهار متری مانده بود!
‏- عزیز؛ قربونت برم، خوبی؟ چشمات رو باز کن. صدام رو می‌شنوی؟
عزیز بیهوش شده بود و جوابی نمی‌داد. اگر او می‌مرد تنها امید زندگی دخترک از بین می‌رفت! ‏بیرون خانه رفت و کمک خواست، دو پسر لات همسایه در کوچه در حال اختلاط بودند که با ‏شندین صدای شیرین به سمت او دویدند.‏
‏- چی شده آبجی؟
شیرین از میان سیل اشکی که می‌ریخت فریاد زد:‏
‏- کمک کنید... کمک کنید... مادرم... .‏
دو پسر به خانه دویدند و عزیز را در صندلی عقب پراید سفید عهد بوق شیرین خواباندند، این ‏ماشین و تعداد زیادی بدهی، ارثیه‌ای بود که از پدر باقی مانده بودند و شیرین مجبور به متحمل ‏همه بود.‏
سوار شد و راه افتاد. فکرش کار نمی‌کرد. به دنبال بیمارستان، خیابان‌ها را یکی‌یکی گذراند تا ‏یک ساختمان بزرگ دید و دم در آن ایستاد. با شتاب به داخل رفت و درخواست کمک کرد.‏
(سارا)
تلق تلق، تولوق تولوق.‏
انگشت کشیده و بلند سبابه‌اش را عمود به آرامی و پیوسته به روی میز چوب گردویی کوباند به ‏طوریکه لرزشی خفیفی روی ظروف روی میز ایجاد کر؛. ساکت بود و متمرکز به آینده تا آن را ‏به خوبی ترسیم کند. صدای خاص مردانه‌ی همسرش او را از دنیای آرزوها بیرون کشید.‏
‏- عشقم، آماده‌ای بریم؟ باید محمد یاسین را بذاریم خونه‌ی مادرت مهربونم! پاشو...دیر میشه‌ها.‏
‏- من که آماده‌ام عزیزم، برو تا بریم.‏
باز خوب بود که خانواده‌اش را داشت تا نگران پسرکش نباشد! از ضربه زدن دست برداشت. شال ‏کرمی بلندش را روی سر به‌گونه‌ای تنظیم کرد تا موهای لـ*ـخت بلوند شده‌اش پنهان شوند. دست ‏به کیف‌ دستی چرم قهوه‌ای‌اش برد و از روی صندلی چوبی اُپن که نشیمن‌ گاهش با روکش قرمز ‏پوشیده شده بود بلند شد، به سمت محمد یاسین رفت و دست نوازش‌گر مادرانه‌اش را بر روی ‏موهای لـ*ـخت و پرپشت فرزند خردسالش کشید.‏
‏- آماده‌ای قشنگم؟
‏- من همیشه آماده‌م مامانی.‏
دستان کوچکش را گرفت و باهم، آهسته به سمت در رفتند. همسرش زودتر از خانه خارج شده ‏بود و دم در آسانسور منتظر خانواده‌ی عزیزتر از جانش شده بود. بانو و محمد یاسین شش ساله، ‏به او رسیدند و هر سه وارد آسانسور شدند. محمد با انگشت تپلش دکمه‌ی پارکینگ را فشرد.‏
‏- عشقم، با ماشین من بریم؟
‏- حتماً عزیزم؛ من عاشق ماشینتم محمدم!


رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: maryamstarfire، تسنیم بانو، moh@mad و 12 نفر دیگر

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
سوار شدند، محمد در حالی که در عقب را باز می‌کرد تا محمد یاسین سوار شود با هیجان گفت:‏
‏- عیال! یه بنز ‏500 s دیدم عروسک! می‌خوام با این ماشین عوض کنم.‏
سارا با لبخند جواب داد:‏
‏- عزیزم برای شما همه لنزها عروسکن، مگه یادت نیست که وقتی می‌خواستی همین ‏دویست و بیست s‏ رو ‏بخری عاشقش شده بودی، رسماً هووی من...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: maryamstarfire، تسنیم بانو، moh@mad و 10 نفر دیگر

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
شیرین
یک پرستار مرد و یک زن با یک برانکارد سریع به سمت پراید آمدند و عزیز که بی‌هوش بود را ‏روی آن گذاشتند. شیرین حواسش به ماشین و دور و اطرافش نبود. هراسان و نگران به دنبال ‏برانکار دوید؛ به بخش اورژانس رفتند. سر پرستار زنی چهارشانه با صدای مردانه‌ای دکتر بخش را ‏صدا کرد. دکتر باشتاب خود را به مریض رساند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: تسنیم بانو، moh@mad، mahan.fatemeh87 و 9 نفر دیگر

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
شیرین بدون فکر سوار ماشین شد و آن را بدون هدف به کوچه‌ای برد، پشت یک بنز مشکی ‏پارک کرد. بی‌هوا با دو فرمان ماشین را پارک کرد به طوری که نزدیک بود به بنز دو میلیاردی ‏خط بیندازد! مغزش کار نمی‌کرد. دو دستش را روی فرمان گذاشت و فشار داد. تمام وجودش از ‏غم و ترس از دست دادن عزیز پر شده بود. سر به فرمان گذاشت؛...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: تسنیم بانو، moh@mad، دونه انار و 8 نفر دیگر

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
شیرین در ردیفی که رو به روی در بود نشست. پسر چشم کهربایی با موهای پرپشت که مدل ‏آلمانی کوتاه کرده بود، به سمت ابتدای سالن رفت و با خانم و آقایی خوش و بش کرد. از دور ‏چشم بر شیرین انداخت. شیرین عادت نداشت به پسری زل بزند؛ ولی این‌دفعه حتی پلک هم ‏نمیزد. پسر او را دید و لبخند دلنشینی بر لـ*ـب نشاند. از مرد و زن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: moh@mad، دونه انار، marjan.h و 8 نفر دیگر

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
یک دستش را به سمت بالا گرفت و با دست دیگر، میکروفن را جلوی دهان نگه‌داشت. نفس ‏عمیق کشید، آهنگ ملایم رو به اوج گرفتن رفت و صدای مجری همراه با آن اوج گرفت:‏
‏- و هزار منظومه شمسی با آمدن شما متولد شد؛ به افتخار خودتون... .‏
صدای کف زدن حضار بالا رفت. آهنگ بومب‌بومب صدا می‌داد. مجری ادامه داد:‏
‏- چه اوقات...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: moh@mad، mahan.fatemeh87، دونه انار و 9 نفر دیگر

سارا مرتضوی

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/4/21
ارسال ها
165
امتیاز واکنش
1,009
امتیاز
118
سن
30
محل سکونت
اصفهان
زمان حضور
1 روز 2 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
‏- بسم الله الرحمن الرحیم.‏
بانوی دارامند همیشه سخنرانی‌هایش را با نام خدا آغاز می‌کرد. صدایش را بلندتر کرد و لبخند ‏همیشه‌گی‌اش را زد. سعی می‌کرد دندان‌هایش پیدا نشوند، از بچگی دو دندان جلویی‌اش روی هم ‏افتاده بود که با ارتودنسی هم درست نشد.‏
‏- عزیزان سلام.
صدای کش‌دار جمعیت که پاسخ سلام می‌دادند بلند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان دارامندی | سارا مرتضوی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: moh@mad، mahan.fatemeh87، دونه انار و 9 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا