خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
~به نام خالق هستی~

نام رمان: ازهار
نام نویسنده: پارمیدا کولیوند کاربر انجمن رمان 98
ژانر: اجتماعی، فانتزی، تراژدی، جنایی، مافیایی
ناظر: Vahide.s.shefakhah
خلاصه: آنگاه که در اعماق تاریک خیالت به جستجوی پرتو‌های نور حقیقت بپردازی، جز سر گردانی و پریشانی چیز دیگری عایدت نمی‌شود؛ اما زمانی که در خیالت تامل کنی و غرق اعماق حقیقی خیالت شوی، اندک اندک لکه‌های نور حقیقت بر تو هویدا خواهد گشت و تو را بر فراز قله باور عموم به اهتزاز در خواهد آورد!.

:گل:
[ موضوع این رمان بر پایه یک تئوری است و جنبه واقعی ندارد] :گل:
#پارمیدا_کولیوند
#ازهار


در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه عطایی، Amerətāt، mohammad amin-80 و 41 نفر دیگر

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
جسمم اسیر خاک بود و روحم پرنده‌‌ای که چون شبح تاری در آسمان خیال پر می‌کشید و مرا از زمین حقیقت دور می‌کرد. معلق بودم در کرانه آسمان هستی و شناور در اعماق اقیانوس خیال. در این جهان بودم؛ اما در آن جهان سیر می‌کردم. حقیقت و اعتقادات کم رنگ‌تر و تارتر از پیش در چشمم خود نمایی می‌کرد. خیال برایم ملموس و آشنا بود؛ اما حقیقت چون رهگذری ناشناس که در کوچه و پس کوچه‌های زندگی‌ام لحظه‌ای گذرا عبور می‌کرد و ناپدید می‌شد. نوسان اشباح تاریک آد‌م‌های اطرافم دیوار بلند بالای سکوتم را از یکنواختی بیرون می‌کشید و ترک های ظریفی بر نقاب سنگی چهره خاموشم می‌افکند. در پی حقیقت تقلا میکردم؛ اما بیشتر در باتلاق خیال فرو می‌رفتم و غرق می‌‌شدم. کم‌کم صداهای آشنایی از عمق وجودم برخاست و مرا وارد عرصه‌ی دیگری از زندگی کرد.


در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه عطایی، Amerətāt، ف قاف و 40 نفر دیگر

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت یک

نیمه شب بود و شهر مثل همیشه در خواب عمیق شبانه فرو رفته بود. سکوت و سکون همه جا را در بر گرفته بود، به جز ذهن متلاطم دخترک مو قرمزی به نام رایکا که تا دیر وقت بیدار بود و در حصار اتاق خاکستری به سر می‌برد. دخترک به پهلویش چرخید و ملحفه سفید گل‌دار را تا چانه‌اش بالا کشید. جیرجیرکی پشت پنجره اتاقش آواز می‌خواند و به خاموشی شب حیات می‌بخشید. به محض بستن چشم‌های تیله‌ای اش، تصاویری چون پرده‌های سینما از جلوی چشمانش می‌گذشتند؛ تصاویری که هیچگاه آن‌ها را ندیده بود اما حسشان می‌کرد! همچون خاطراتی قدیمی و خاک خورده که از اعماق ذهنش بر‌ می‌خاستند و جلوی چشمانش به نمایش در‌می آمدند. مثل سایر شب‌ها تا دیر وقت غرق خاطرات مجهول و بیگانهِ درون ذهنش بود تا که از فرط خستگی به خواب سنگینی فرو رفت. از شش سال پیش شروع شده بود، درست شب تولد هشت سالگی‌اش! همانکه برای خواب به سراغ تـ*ـخت خواب‌اش رفت، سوسوی نور خاطره‌ای در گوشه‌ی گم‌شده‌ای از ذهنش خود نمایی کرد... چشم‌هایش را بست و خود را غرق خاطره کرد، صاحب آن خاطره پسرک مو مشکی‌ای به اسم ماسیمو بود که تولد هشت سالگی‌اش را جشن می‌گرفت، رویا نبود! خواب و کابوس هم نبود! خود ساخته هم به نظر نمی‌رسید! گویی خاطره رایکا بود! خاطره‌ای که او هیچ وقت تجربه‌اش نکرده بود... اما حسش می‌کرد، با ذره به ذره وجودش لمسش می‌کرد، درکش می‌کرد و به یادش می‌آورد!. هر شب خاطرات آن پسر را ملموس و واضح می‌دید، خاطرات نامنظم و نامرتب همچون سرباز‌های چموش و سرکش هر شب از سویی به سویی می‌پریدند و از جایی ناگهانی تمام و شروع می‌شدند! همینقدر مبهم، مجهول و سردرگم!.
صبح را با صدای ناله مانند ساعت رومیزی یادگار مادرش بیدار شد، مثل همیشه خسته، خواب‌آلود و گرفته بود. آبی به دست و صورتش زد و بعد پوشیدن یونیفرم مدرسه‌اش بدون خوردن لقمه‌ای صبحانه از در خانه بیرون رفت. کوله مدرسه‌اش روی یک شانه آویز بود و طره‌ای از موهای آتشین سرخش از گوشه مقنعه‌اش بیرون زده‌ بود. در میان کوچه‌های تکراری و قدیمیِ کم جمعیت قدم زد و در راسته بازار معروف شهر به تندی قدم برداشت. مثل همیشه از اجتماع و آدم‌های حراف و پر هیاهو فراری بود. مدرسه‌اش نزدیک نبود اما پیاده روی و تنهایی را به نشستن درون مینی‌بـ*ـو*س زوار در رفته و شلوغِ کثیف مرکز شهر ترجیح می‌داد. وقتش را به قدم زدن در خیابان‌های کم جمعیت و خلوت شهر می‌گذراند، از مدرسه هم فراری بود! از دانش آموزهای کم فهم و سبک‌سر مدرسه فراری بود! ترجیح می‌داد وقتش را به تماشای کتاب‌های کتابخانه بگذراند و یا قدم زدن تنهایی یا حتی تماشای جریان زندگی مردم از دور!. مثل اوقات دیگر بی‌احساس و نفوذ ناپذیر با چشمانی کدر و قدم‌های حساب شده به راهش ادامه می‌داد.
بعد از سی دقیقه پیاده روی به مدرسه رسید. لحظه‌ای پشت در مکث کرد اما ناچار وارد حیاط مدرسه شد، نمی‌توانست تا آخر عمر از آنجا فراری باشد. مثل همیشه دیر رسیده بود و کلاس شروع شده بود. با عذر خواهی کوچکی روی نیمکت، کنار هم‌ میزی‌اش ترلان نشست و کتاب علوم‌اش را بیرون کشید. از پنجره سفید و بزرگ کنارش به کوه‌ها و تپه‌های اطراف شهر خیره شد، به درس معلم احتیاجی نداشت و از یادآوری چیزهایی که می‌دانست متنفر بود! گویی اکثر درس‌هایش را بیشتر و بهتر از حد سنش و گاه معلمانش می‌دانست، مایه تعجب سایرین بود، اما برای خودش تعجب‌آور نبود، چون دلیل‌اش ساده بود!.

#ازهار
#رمان_ازهار


در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه عطایی، Amerətāt، mohammad amin-80 و 40 نفر دیگر

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دو
صدای زنگ تفریح گویی صدای زندانبانی بود که خبر از آزادی زندانی حبس ابد را می‌داد! لبخند خسته‌ای گوشه‌ی لـ*ـب‌های باریک و روشن‌اش نشست، بی درنگ اسباب‌اش را درون کیف‌اش فرو کرد.
ترلان او را مورد خطاب قرار داد و گفت:
_رایکا خبر داری عضو گروه سرود شدی؟ چجور تونستی خانوم قاسمی رو راضی کنی؟ جدیدا خیلی سخت می‌گیره.
منتظر واکنشی از سوی او بود، وقتی متوجه شد چیزی دریافت نمی‌کند ادامه داد:
_من و سونیا بعد کلی اصرار تونستین عضو بشیم، چون ظرفیت گروه تکمیل شده بود. الان هم توی نمازخونه تمرین داریم، یادت نره.
رایکا نمی‌خواست وقتش را به خواندن شعری ناموزون و بی قافیه بگذراند! کتاب‌های کتابخانه او را می‌طلبیدند!.
ترلان که سکوت رایکا را دید گله‌وار گفت:
_دختر! سخت نگیر! دیر بیای ممکنه بیرونت کنن! فکر کردن نداره که.
تقلا و تلاش‌های ترلان بی‌فایده بود. بلاخره رایکا لـ*ـب گشود و گفت:
_با خانم قاسمی صحبت می‌کنم تا یه نفر دیگه رو به جای من بذاره.
ترلان ناامید مشت کم‌جانی حواله بازوی رایکا کرد و گفت:
_حداقل بهتر از محبوس شدن تو اون کتابخونه‌ی کوفتیه! میدونم فقط به خاطر دل خانم قاسمی مسئول کتابخونه شدی! اگه بیای واسه تمرین، کتابخونه خالی می‌مونه خانم قاسمی یه نفر دیگه رو می‌ذاره به جای تو! به خدا راحت می‌شی از دست اون کتابای خاکی پاره پوره!.
تنها درصدی که رایکا برای شرکت در سرود گروهی موافق بود هم با گفته‌ی ترلان از بین رفت. رایکا به هیچ وجه نمی‌خواست لحظه‌ای از انبوه کتاب‌های خوش نقش و نگارش دور باشد!.
_وقتش رو ندارم ترلان، ول کن دیگه!.
دستش را در هوا تکان داد و برای جلوگیری از بحث احتمالی پا به فرار گذاشت و به کتابخانه پناه برد. سال‌های متوالی بود که مسئول کتابخانه مدرسه می‌شد، همچنان آتش شوق و ذوقش از خواندن کتاب‌های جدید فروکش نمی‌کرد!. تنها یاور زندگی‌اش کتاب‌ها بودند که تنهایش نمی‌گذاشتند و در سخت‌ترین شرایط هم مونس روز و شب‌اش بودند. شاید عادت بود اما دوست داشت وقتش را اینگونه پر کند، حداقل برایش از کارهای دیگر کسالت‌بار تر نبود. هرکس که او را می‌دید به پیچیدگی و دست نیافتنی بودنش پی می‌برد و از او فاصله می‌گرفت، و دخترک راضی بود به تنهایی و سکوت جاودان و پابرجا اش.
چشمش به کتاب روی صندلی افتاد، آن را برداشت و وارسی کرد. اسم کتاب《کلبه عمو تام》بود، قبلا هم آن را خوانده بود اما از دوباره خواندنش سیر نمی‌شد. پنجره کوچک کتابخانه را باز کرد و پشت میز مسئول روی صندلی چرمی زوار در رفته و کهنه نشست و غرق خواندن کتاب شد. هر از گاهی سرش را بلند می‌کرد و با چشم‌هایش به دنبال متقاضی کتاب می‌گشت اما مثل بیشتر مواقع کتابخانه خالی و خلوت بود. نور کمی از پنجره می‌تابید و بیشتر قفسات چوبی و شکننده کتابخانه در سایه و تاریکی غرق بود. بچه‌های مدرسه به آنجا می‌گفتند: پاتوق ارواح، کتابخونه‌ی جن زده، قبرستون کتاب و... مثل همیشه کتاب‌ها را به باد تمسخر می‌گرفتند!. گویی تنها کسی که در آن حوالی دل و جانش برای کتاب‌ خواندن پر می‌کشید او بود.
صفحات زرد رنگ و کهنه کتاب‌ را ورق می‌زد و هر لحظه هوای خاکی کم اکسیژن را به درون ریه‌هایش می‌کشید.
صدای زنگ، دخترک مو قرمز را از عمق کتاب بیرون کشید و او را وادار به بیرون رفتن کرد. رایکا برای آخرین بار از پنجره نگاهی به آسمان گرفته و ابری انداخت و پنجره را بست. زنگ‌های بعدی هم همین منوال گذشت! بی روح و نژند. هیاهوی دانش آموزان آرامش را از او می‌ربود. زنگ آخر که به صدا درآمد، دانش‌آموزان با جیغ و داد کیف‌ها را بر شانه افکندند و از راه پله تنگ و تاریک به سمت طبقه اول هجوم بردند. رایکا آرام و تنها از پله‌ها پایین رفت و از یک روز دیگر حبس شدن در مدرسه رها شد. تمام راه را غرق افکار خودش بود، مثل همیشه ذهن مغشوش‌اش رهایش نمی‌کرد! خسته بود از افکار پوچ‌اش، آنقدر غرق آنها بود که دیگر کسی علاقه نزدیک شدن به او را نداشت، وقتی ذره‌ای آرامش‌اش به هم می‌خورد غوغا به پا می‌کرد و همچون دیوانه‌های زنجیری و خونخوار فریاد می‌کشید و مبارز می‌طلبید. به چهره آرام و بی حالت‌اش آن خشم و وحش نمی‌آمد! زیر آن نقاب خاموشی فتنه‌گری طمعکار پنهان بود که مانند آتشفشانی نیمه خاموش منتظر یک اشاره برای فوران بود.


در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه عطایی، mohammad amin-80، parädox و 38 نفر دیگر

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
با صدای ضعیف و مترحم مادر بزرگ‌اش سرش را بالا گرفت.
_سلام دخترم، خوبی عزیزم‌؟.
رایکا لبخند مهربانی به صورت پیر و رنگ پریده پیرزن زد و جواب داد:
_ممنون، شما خوبی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه عطایی، mohammad amin-80، parädox و 35 نفر دیگر

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهار
بعد از ظهر که مشاور به خانه آمده بود رایکا در اتاقش کتاب می‌خواند، بعد از آن هم حتی یک کلمه در مورد صحبت‌های مشاور نپرسید، هرچند هر از گاه متوجه نگاه‌های بی اعتماد و بیمناک مادربزرگ‌اش می‌شد.
هفته‌ای گذشت، ظهر معتدل پاییزی بود، زنگ تفریح مشاور به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه عطایی، mohammad amin-80، parädox و 32 نفر دیگر

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنج

در سکوت به سوی خانه قدم برمی‌داشت. کتاب‌هایی که خریده بود را درون کیف‌اش گذاشت و روی نیمکت زنگ زده‌ی سبز رنگی کنار خیابان نشست. هنوز برای رفتن به خانه و حبس شدن در پیله وسیعِ بی روح و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه عطایی، mohammad amin-80، parädox و 32 نفر دیگر

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت شش
دخترک نگاهی به صورت شاداب ریکاردو انداخت، کمی از استرس‌‌اش فروکش کرد. انگشت‌هایش را در هم گره زد و به سختی آب دهانش را قورت داد و من من کنان جواب ماسیمو را داد:
_عه...خب.. من حدود...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه عطایی، mohammad amin-80، Mahla_Bagheri و 32 نفر دیگر

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفت
هفته‌ای از آمدن ترلان گذشت و او بلاخره‌ عازم رفتن شد و خانه مادری رایکا را ترک کرد. دخترک پس از بدرقه مهمان، نفس عمیقی از آسودگی کشید و به اتاقش پناه برد. هفته سخت و ناآرامی پشت سر نهاده بود، وقت گذراندن با یک مزاحم دیگر در اتاقش، بر اعصابش چنگ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه عطایی، mohammad amin-80، Mahla_Bagheri و 27 نفر دیگر

Parmida_viola

گرافیست آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/10/21
ارسال ها
207
امتیاز واکنش
1,551
امتیاز
108
محل سکونت
Sicily, italy
زمان حضور
9 روز 17 ساعت 52 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشت
هفته‌ی تعطیل هم گذشت و دوباره مدارس بازگشایی شدند. صبح سرد و تاریک زمستانی بود و چهره خوا‌ب‌آلود رایکا نشان از بی‌خوابی شب گذشته را می‌داد. صدای ضعیف و نحیف پدربزرگ از طبقه پایین به گوش رسید ‌که گفت:
_رایکا جان بابا، بیا بریم دیر شد.
دخترک عصبانی از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ازهار | Parmida_viola کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه عطایی، marjan.h، mohammad amin-80 و 24 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا