خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب القم

نام رمان: عمارت چارلز
نام نویسنده: *Z.A.H.R.A*
نام ناظر: ~ROYA~
ژانر: ترسناک، معمایی
خلاصه: سری نهان در پشت خشت های عمارتی که روزی صدای خنده هایشان تا فلک بود؛ و امروز از ترس و وحشت همان خشت ها سکوتی مرگبار پیشه کرده‌اند. دیوار های عمارتی را که با وحشت و سیاهی رنگ شده اند را دوباره از نو رنگ می‌کند. اما این بار سایه های تاريکی و وحشت را مهمان ساکنین‌اش می‌کند. اما همه چیز همیشه خوب تمام نمی‌شود. برای یک پایان خوب باید از دست داد. ناخودآگاه اورا به سمت خود فرا می‌خواند. او این جاست! درست در کنار شما؛ صدای نفس های حریص‌ اش را می‌شنوی؟! او خواهان خون است!


در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Saghár✿، cute_girl، آیدا رستمی و 13 نفر دیگر

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
هوهوی باد در اتاقک بالایی طنین انداز شده بود. صدای جیر جیر در و صدای چکه کردن قطره های شمع در حال سوختن روی چوب هایی که خون روی آن های خشک شده بود؛ همگی وجود او را اعلام می‌کردند.
اما دیگر ترسیدن بس است! برای یک پایان خوب باید خون بها داد، تاوانش هر چه باشد که باشد، او می‌دهد.


در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، cute_girl، آیدا رستمی و 12 نفر دیگر

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب القلم

پارت اول

با هیجان کرایه تاکسی را که از ایستگاه راه آهن لیون گرفته بود حساب کرد؛ و به زور و زحمت چمدان هایش را پایین گذاشت. عقب گرد کرد و سرش را بالا گرفت و نگاهی به عمارت روبه رویش کرد. این اولین بار بود که بعد از بیست و هفت سال زندگی‌اش به لیون می‌‌آمد؛ شاید بهتر است بگویم که این اولین بار است که پدربزرگ ناتوانش را ملاقات می‌‌‌کرد‌. چشم چرخاند و اطراف را دید زد؛ تا چشم کار می‌کرد درختان سر به فلک کشیده بود؛ گویا این فضا را جنگل تشکیل می‌داد گرچه هنوز هم مطمئن نبود. در طول مسیر خوب به اطراف دقت کرده بود و متوجه این موضوع شده بود که تا صد و ده کلیومتری عمارت هیچ عمارت دیگری نبود. رفت و آمد به شهر سخت بود و این موضوع بیشتر او را آزار می‌داد؛ گرچه هنوز هم نمی‌دانست می‌تواند دور از آن همه تجملات لندن در این عمارت فرسوده با پدربزرگ و عمه پدرش زندگی کند یا نه!
باد خنکی‌ می‌وزدید و این باعث شده بود تا کمی به خود بلرزد. موهای قهوه رنگش در باد می‌رقصیدند و لبه های دامن لباس صورتی، اشرافی اش تکان می‌خورد و ساق پاهایش از خنکی برخورد باد با آن ها پشت یک دیگر پناه گرفتند. تابلو زنگ زده کنار در را که یکی از پایه های آن از شدت زنگ زدگی پوک شده بود و تابلو به حالت کج ایستاده بود را خواند:
- به عمارت چارلز مورفی خوش آمدید!
از صدای قاقار کلاغان که دسته ای در آسمان در حال پرواز کردن بودند و شاید هم موضوع دیگری بود؛ چون کلاغ ها دسته ای پرواز نمی‌کنند؛ به خودش آمد و آن مرحمت کلاغان را از روی پالتو چرمش با با دستمال پارچه ای پاک کرد و از همین بدر ورود مورد خوش آمد گویی کلاغان قرار گرفت.
عزمش را جمع کرد و به پاهایش دستور حرکت داد و به سمت عمارت حرکت کرد و چند قدم باقی مانده را طی کرد. دست راستش را بالا آورد و مشت کرد و سپس سه چهار باری محکم به در کوبید. اما گویا کسی متوجه حضور او نشده بود. دوباره محکم تر از قبل به در کوبید که صدای دویدن کسی روی سنگ ریزه توجهش را جلب کرد و این موضوع باعث شد؛ که صاف بايستد. در با صدای جیر جیر وحشتناکی باز شد که باعث درهم شدن ابروهایش شد. نگاهی به دخترک هفده یا شایدم هجده ساله مقابلش کرد. موهایی فرفری حنایی رنگی که زیر کلاه سفید پنهان شده بودند؛ صورت تپل و سفیدکک و مکی‌اش از فرط دویدن قرمز شده بود و نفس نفس می‌زد. و قفسه سـ*ـینه اش مدام بالا و پایین می‌شد و ریه هایش در تلاش بودند که بیشترین حجم اکسیژن را در خود جای دهند. دخترک نفس عمیقی کشید و محکم به بیرون فوت کرد که باعث درهم شدن مهره سوفیا شد. تازه متوجه حضور فرد مقابلش شد و با دستپاچگی کمی جلو آمد و گفت:
- بفرمایید! با کی کار دارید؟


در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Saghár✿، آیدا رستمی، ozan♪ و 10 نفر دیگر

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب القم

پارت دوم

لبخندی گوشه لـ*ـبش جا خوش کرد. ابروی چشم چپش را بالا داد و کلاه روی سرش را برداشت و گردن باریک هوش فرمش را به جلو هدایت کرد و گفت:
- سوفیا هستم، سوفیا مورفی!
دخترک یکه ای خورد و چشمان قهوه ای ریزش را میان لپ های آویزانش ریزتر کرد و انگار چیزی یادش آمده باشد؛ در یک چشم به هم زنی از جلوی چشمان سرکش و مغرور آبی رنگ سوفیا به حالت دو به داخل عمارت پرواز کرد؛ و هم زمان هم اسمی را زیر لـ*ـب صدا می‌زد که به خاطر وزش شدید ناگهانی باد و صدای سنگ ریزه های زیر پایش شنیده نمی‌شد. حس عجیبی داشت، در طول این ده روزی که تصمیم گرفته بود به لیون بیاید؛ این صحنه را هزار بار تجسم کرده بود و با خود مرور کرده بود که چه عکس‌ العملی از خود نشان دهد. اما الان احساس می‌کرد که هیچ درک صحیحی از آینده ندارد. یک جور حس وحشت از آمدنش به این جا داشت و خود دلیل آن را نمی‌دانست. با کمی تعلل قدمی به جلو برداشت اما عقب گرد کرد و چمدان هایش را زیر نظر گرفت و سپس به جاده خلوت نگاهی انداخت و با اطمینان خاطر به سمت درب ورودی حرکت کرد.
در را با دست راستش به عقب هل داد و رسماً پاهایش شل شد و لبخندش روی لـ*ـب هایش وار رفت. چیزی که روبه رویش بود هیچ شباهتی به آن عمارتی که در آلبوم قدیمی پدرش دیده بود، نداشت.
ساختمان بزرگی بود که حداقل چهار طبقه داشت اما فرسوده و رنگ پریده. اطراف محوطه پنجاه متری که تا درب ورودی ادامه داشت را بوته های رز قرمز تزئین کرده بودند؛ که عطرشان ریه هایش را به وجد آورده بود. هیچ خبری از زمین چمن سبز و فواره های آب و درختان سر به فلک کشیده کاج نبود. اما باز هم به نظرش آن قدر ها هم بد نبود؛ قابل زندگی کردن بود. با صدای زنی میانسال، چشم هایش را از اطراف گرفت و سعی کرد افکارش را مرتب کند. چرخید به سمت زن و دختری که در را برایش را باز کرده بود. زن با شوق و احترام شروع به حرف زدن کرد:
- خانم سوفیا! خیلی خوش‌آمدید.
خانم ماری منتظر شما هستند.
جواب خوش آمد گویی زن را با تکان دادن سرش داد و سپس گفت:
- چمدون هام بیرون هستند.
زن سرش را متفکر تکان داد و روبه دخترک کنارش گفت:
- رز! به جوزف بگو چمدون های خانم سوفیا رو به طبقه دوم ببره.
سپس رو کرد سمت سوفایی که به دویدن دخترک رز نام می‌نگرسیت، گفت:
- بفرمایید، خانم ماری منتظر شما هستند.
پشت سر زن در مسیر سنگ ریزه ها حرکت کرد تا به درب ورودی رسیدند. زن در را باز کرد و کنار ایستاد تا ابتدا او وارد شود. سرش را کمی خم کرد تا راحت تر وارد شود. بوی خوش پای سیب و حجوم هوای گرم به ریه هایش باعث افزایش جریان خون در رگ هایش شده بود. اما همچنان حس عجیبی داشت که گریبان گیرش شده بود و هر لحظه او را به سمت خود فرا می‌خواند. انگار این عمارت چیزی داشت که او را فرا می‌خواند.
راهرو روبه رویش را برانداز کرد.
چند قدم برداشت و به جلو حرکت کرد. فقط یک در وجود داشت که احتمال می‌رفت آشپزخانه باشد؛ چون منبع بوی خوش پای سیب از این در بود. پنج قدمی حرکت کرد که به راه پله ای تقریباً طولانی رسید؛ سرش را کج کرد و نگاهی به راه پله انداخت. با صدای خرناسه کشیدن حیوانی به خود آمد و با دیدن گربه مقابلش یکه ای خورد.


در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، آیدا رستمی، ozan♪ و 11 نفر دیگر

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب القم

پارت سوم

گربه مشکی مقابلش پنجه هایش را آماده حمله کرده بود و دندان هایش را به رخ سوفیا می‌کشید و در یک حرکت آنی؛ سوفیای متعجب را که هیچ عکس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، آیدا رستمی، ozan♪ و 10 نفر دیگر

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب القم

پارت چهارم

سوفیا از تشبیه زیبایی او به مادر بزرگش بسیار شگفت زده شد و متقابلاً آ*غو*ش ماری را فشرد.
از هم جدا شدند و ماری او را به سمت مبلمان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، آیدا رستمی، ozan♪ و 10 نفر دیگر

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب القم

پارت پنجم

رو به ماری نفس نفس زنان گفت:
- این چه کاریه عمه؟ از ترس سکته کردم‌.
ماری شرم زده گفت:
- خیلی صدات زدم اما جواب ندادی نگران شدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، آیدا رستمی، ozan♪ و 9 نفر دیگر

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب القم

پارت ششم

بار دیگر اتاق ره از نظر گذراند، دستگیره شکسته را برداشت و با زور در را به سمت خود کشید. کمی به سمت عقب خم شد تا در را باز کند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، آیدا رستمی، ozan♪ و 9 نفر دیگر

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب القم

پارت هفتم

- نه خانم اونا توی روستا هستن، منو خاله ام به اینجا آورد تا درس بخونم و معلم بشم.
- اسم خاله‌ات چیه؟
- ژانت
- اوه، من هیچ وقت دوست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، آیدا رستمی، ozan♪ و 9 نفر دیگر

*Z.A.H.R.A*

دستیار تالار نقد +منتقد انجمن + ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
  
عضویت
16/10/20
ارسال ها
1,324
امتیاز واکنش
30,180
امتیاز
323
محل سکونت
رمان ۹۸
زمان حضور
119 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب القم

پارت هشتم

سوفیا وحشت زده یکه ای خورد و بلند پرسید:
- کی اون جاست؟!
اما درواقع کسی وجود نداشت که بخواد حرف بزنه، وجود داشت ولی خارج از درک آن ها بود.
اما بیشتر از هر چیزی صدای ملچ مولوچ شکلات خوردن رز اورا متعجب کرد. این دختر زیادی از حد خونسرد بود. با تعجب به او خیره شده بود که رز با دهان پر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عمارت چارلز | *Z.A.H.R.A* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، آیدا رستمی، ozan♪ و 9 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا