خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Vahide.s.shefakhah

ناظر کتاب
ناظر کتاب
  
  
عضویت
20/5/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
3,317
امتیاز
203
محل سکونت
تهران
زمان حضور
35 روز 21 ساعت 28 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان:افـــرایِ سٌرخ
نویسندگان: ozan♪ Vahide.s.shefakhah کاربران انجمن رمان 98
ناظر: The unborn
ژانر: تراژدی، اجتماعی، جنایی-مافیایی
خلاصه:
هم‌نفسِ من، ای که سر چشمه‌ حیاتِ عشق از تو جان می‌گیرد، آیا آغاز مسیرمان را به خاطر می‌آوری؟
زمانی که من با روحی همچون لطافت گل و تو با قلبی از جنسِ سنگ بهم رسیدیم؟ آنزمان که عهد بستیم که فقط مرگ مارا جدا کند!
لحظه‌ای كه خلأ میان انگشتانم با دستانِ مردانه‌‌ت گره خورد تازگی روحی را در خود حس کردم.
گویی جسم و جانم با تو عجین شده بود...
به آرایش ماه در وجود من آبشاری از جنسِ نوری که از ذهن تا قلبِ من امتداد دارد و رنگین کمانی فضایِ میان این دو را پر می‌کنداضافه شد
تو که بی‌نیاز ساخته‌ای مرا از عالم
چون کوهی سرد اما محکم درکنارم هستی و مرا حامی...
می ایستم برای عشقمان و میجنگم برای بازگرداندن قدرت به دستان زنجیر خورده و زخمی ات


در حال تایپ رمان افرای سرخ | ozan و vahide.s.shefakhah کاربران انجمن رمان۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: paeez81، Mahla_Bagheri، سيده کوثر موسوی و 10 نفر دیگر

Vahide.s.shefakhah

ناظر کتاب
ناظر کتاب
  
  
عضویت
20/5/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
3,317
امتیاز
203
محل سکونت
تهران
زمان حضور
35 روز 21 ساعت 28 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
محبوبِ من!
بند بند وجودم در اسارت دستان گرم و زورمندت عجیر شده بود و خود را حبس تنت میدیدم!
آن دم که زنجیر عدالت دستانت را بست و به قول شاعر « من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود»، دامانم را در دست جان فشرده و ایستادگی کردم
و همچو ماده گرگ در شبی كه قرص ماه کامل بود
زوزه‌ ای علیه حق و عدالت سر دادم و شدم زنی که علیه حق میجنگد به بهای عشق، شهد شیرین عشق به تو مرا جانی تازه داد تا دفاع کنم از مردی که به ظاهر دوستم نداشت اما مرا شیفته ی خود کرده بوده...!


در حال تایپ رمان افرای سرخ | ozan و vahide.s.shefakhah کاربران انجمن رمان۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: paeez81، ozan♪، Meysa و 5 نفر دیگر

Vahide.s.shefakhah

ناظر کتاب
ناظر کتاب
  
  
عضویت
20/5/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
3,317
امتیاز
203
محل سکونت
تهران
زمان حضور
35 روز 21 ساعت 28 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۱
دستان لرزانم آرام به روی دامن کارشده و پر از گل های سفید دانتل چرخید، براستی فریادش همچون گفته ی مادرش طاقت فرسا بود و گوش آزار:
-من هزار دفعه بهت گفتم مامانت رو ساکت کن تا من دیوونه نشدم، نگفتم؟ نگفتم رو اعصاب من قر ندین؟ نگفتم بهش بگو پا رو دم من نذاره؟ گفتم یا نگفتم؟
و با شدت دست راستش را که روی دنده بود روی فرمان ماشین که با نواری چرمی پوشیده شده بود کوبید، سرم را با ترسی تکان دادم:
-چرا آقای من، چرا عزیزم، گفتی! خیلی هم گفتی؛ اما آخه دورت بگردم تو که دیدی من هرچی کردم گوش نداد، بخدا پام کبود شد بس که کوبوندم رو پام، اصلا نگفتم تو دوست نداری همش گفتم خودم نمی‌خوام، چیکار کنم گوشش بدهکار نبو...
باز فریاد گوشخراشش بلند شد و پرده‌ی گوشم به همراه دل نازکم لرزید:
-افرا! رو مخ من نرو، چشم؟
دسته گل سفید و سرخم را در دست فشردم و زیر لـ*ـب چشمی گفتم که کمی آرام شد و تا رسیدن به خانه ی پدری اش حرفی نزد.
از آنجایی که دیشب را در آنجا سپری کرده بودیم که صبح راحت‌تر هردو به کارهایمان از جمله آرایشگاه وباغ برسیم، وسایلمان درآنجا بود و می‌رفتیم تا کلید و لباس هارا برداریم و به خانه برویم، سکوت ماشین کمی خاطرم را می‌آزرد و دلم می‌خواست زود تر به خانه برسیم تا از شر تاج و آن شینیون سنگین راحت شوم و دوشی بگیرم که بدنم سبک شود، به مخض رسیدن جلوی خانه درب ماشین از سمت من باز شد و بازویم توسط مادرم کشیده شد:
-افرا بی افرا! خداحافظ بچه دهاتی! من پاره ی تنمو به توی زبون نفهم نمیدم. و دستم را کشیدو مرا از ماشین بیرون آورد، خداخواهی بود که مهمانها برای بدرقه نیامده بودند و فقط پدر و مادرم و من و برهان آنجا جلوی در بودیم، اگر مادر برهان این صحنه را می‌دید آبرویی برایم نمی‌ماند، برهان لحظاتی مکث کرد و با اخم به مادرم نگاه کرد، پدر برهان را کنار ماشین نگه داشت و به صحبت ادامه داد و مادر هم دست مرا کشید و مرا به سمت ماشین خودمان برد، آن لحظات بود که فکر می‌کردم همه چیز را از دست داده ام و اشک های روانم در کنترلم نبود، در عقب را باز کرد و مرا نشاند و دامنم را هم به زور به داخل چپاند و بعد هم پدر آمد و نشست و بی حرف ماشین به حرکت درآمد، لحظه ی آخر نگاه برهان به حدی برنده و ترسناک بود که درونم لرزید و نگاهم را به زیر انداختم و به اشکهایم ادامه دادم.
***
از شدت گریه پلک و مزه هایم به هم چسبیده بود و سخت میتوانستم وچشمهایم را تکان دهم، با لمس اطراف و کشان کشان با آن دامن سنگین و تن دردمند به سمت آینده اتاق رفتم و جلوی آینه سعی در باز نمودن چشمانم داشتم، انگار چسبانده بودنش و سخت باز شد، با دیدن چشمانم در آینه از ترس جیغ کوتاهی کشیدم و سعی کردم لنز های سبز رنگ را که چشمانم را پر از رگ های خونی و ورم کرده بود از چشمم درآورم و شروع کردم به پلک زدن که دردش آرام شود، دلم برای همسر تند خوو زود وشم تنگ شده بود، پس با بالاترین سرعت لباسم را که دیشب بندش را مادر باز کرده بود از تن درآوردم و به حمام رفتم تا دوشی سرسری بگیرم و به برهان زنگ بزنم!
با حالت دو به آشپزخانه رفتم و بی توجه به مادر که از شب گذشته همچنان درحال غرزدن بود دریخچال را باز کردم و قطره ی چشم را درآوردم و بعد از ریختن آن درچشمهایم به اتاق برگشتم و شزوع کردم به زنگ زده به برهانی که میدانستم الان سیار را با سیگار روشن می‌کند و در تاریکی نشسته و تماسهایم را می بیند اما جواب نمی‌دهد، ناچارا پیامی برایش ارسال کردم شاید آن را پاسخگو باشد، پس از دقایقی با جوابی کوتاه و کوبنده دلم را به درد آورد و دوباره دلم را سوزاند:
-می‌تونست بهتر رفتار کنه!
همین، نه حتی سلامی و نه حتی اخمی، این مدل رفتارهایش بی اندازه اذیتم ‌می‌کرد و اوهم خبر داشت، اما باز هم با همان نوع رفتار ناراحتم می‌کرد.


در حال تایپ رمان افرای سرخ | ozan و vahide.s.shefakhah کاربران انجمن رمان۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Saghár✿، paeez81، ozan♪ و 8 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا