خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان
نام رمان: نقاب تبهکار

نویسنده: زهرا بهشتی‌فر کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: تراژدی
ناظر: Ryhwn
خلاصه:
نقابی بر چهره دارد. در درونش غوغایی برپاست. او کینه‌ای در دل دارد.کینه‌ای دیرینه که در وجودش رخنه کرده.
او قصد خونخواهی دارد زیرا فکر می‌کند این گونه قلب زخمی‌اش آرام می‌شود!
سعی دارد خودش کنترل کند اما فقط آتش کینه‌اش شعله ور تر می‌شود!
او انسان خوبی بود و سعی کرد زندگیش عادی باشد. مثل بقیه‌ی مردم!
اما تقدیرش جور دیگری نوشته شده بود!
#نقاب_تبهکار
#زهرا‌بهشتی‌فر


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mobinamousavii، Kimiaa، raha.j.m و 24 نفر دیگر

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
سرنوشت او را شکست داد و بار دیگر زمین خورد!
حس می‌کرد دیگر نمی‌تواند از جایش بلند شود.
دیگر نه امیدی داشت و نه انگیزه‌ای!
نفس کشیدن برایش سخت شده بود.
شکست بزرگی خورده بود و حس می‌کرد سرنوشت به این حال و روزش می‌خندد!
در همان موقع صدایی در سرش گفت:
- آیا جرئت تغییر کردن رو داری؟
و اینگونه بود که تاریکی بر روحش چیره شد و نقابی بر صورت زد‌.
نقابی شبیه نقاب تبهکار!
#نقاب_تبهکار
#زهرا‌بهشتی‌فر


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Kimiaa، raha.j.m، دونه انار و 24 نفر دیگر

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
با تمسخر به روانشناس روبرویم خیره می‌شوم. روانشناسی که شاید اختلاف سنیش با من فقط یک سال بود! البته همیشه تصورم از روانشناسان جور دیگری بود، فکر می‌کردم روانشناس یک مرد سالخورده است، عینکی روی صورتش است و مدام درحال سرزنش کردن دیگران است! اما روانشناس روبرویم با روانشناسی که در تصورم بود زمین تا آسمان فرق داشت! دستش را میان موهای طلایی رنگش کشید و لبخندی به من زد! از این لبخندهای ترحم‌آمیز متنفر بودم! بنابراین اخمی میان ابروانم شکل گرفت. مهراد چگونه فکر می‌کرد، این روانشناس می‌تواند به من کمک کند؟
- خب نمی‌خوای تعریف کنی؟
از دنیای فکروخیال بیرون آمدم و سرجایم جابه‌جا شدم. حق به جانب به روانشناس خیره شدم و گفتم:
- معلومه که نه!
چشمانش از تعجب گرد شد.
- چرا؟
- چون میدونم فقط داری خودت وخسته می‌کنی!
کمی مکث کرد و با لحن آرامی گفت:
- ببین مهران! من و مهراد فقط میخوایم کمکت کنیم!
پوزخند تمسخر آمیزی روی لـ*ـبم شکل گرفت.
- من به کمک کسی احتیاج ندارم!
روانشناس کمی به من خیره شده و گفت:
- چرا نیاز به کمک داری ولی خودت متوجه نیستی!
لـ*ـب‌هایم را از عصبانیت روی هم فشردم. چرا آن‌ها متوجه نبودند که من به دلسوزیشان احتیاجی ندارم؟ با لحن عصبی گفتم:
- من به کمک کسی احتیاج ندارم! فهمیدی؟
درحالی که سعی می‌کرد همچنان با لحن آرام صحبت کند، گفت:
- ببین من درکت می‌کنم اما...
نگذاشتم ادامه‌ی حرفش را بگوید و گفتم:
- هیچکس نمیتونه من و درک کنه! بعدشم اگه میخوای واقعا کمکم کنی دست از سرم بردار!
به صندلی تکیه داد و درحالی که لبخندی روی لـ*ـبش بود، گفت:
- اگه نمی‌خواستی کمکت کنم، الان این‌جا نبودی!
واقعا آن‌ها نمی‌فهمیدند یا خودشان را به نفهمی زده بودند؟ کلافه نفس عمیقی کشیدم. وقتی متوجه شد چیزی نمی‌گویم، گفت:
- باور کن اگه حرف بزنی حالت بهتر می‌شه!
آب دهانم را با استرس قورت دادم. این اولی باری نبود که به این حال دچار می‌شدم! همیشه از به یاد آوردن گذشته نفرت داشتم! اما بعضی مواقع برگشت به گذشته، اختیارش دست من نبود!
بنابراین تصویر محوی جلوی چشمانم شکل گرفت:
- هردوتون اینجا باشید! هر اتفاقی افتاد از اینجا بیرون نیاید!
مهراد با استرس گفت:
- بابا چی شده؟
او جوابی نداد و در انبار را به رویمان قفل کرد.


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Kimiaa، raha.j.m، دونه انار و 21 نفر دیگر

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
مهراد با نگاهی نگران به من خیره شد. توجهی به او نکردم و روی زمین سرد انبار نشستم. سرم را به دیوار تکیه دادم. چند لحظه بعد صدای شکستن درخانه آمدو...
با صدای روانشناس به زمان حال برگشتم. قلبم از هیجان مانند پتکی بر سـ*ـینه‌ام می‌کوبید. با چهره‌ای آشفته، به روانشناس که با نگرانی نگاهم می‌کرد، خیره شدم. آب دهانم را قورت دادم. نمی‌توانستم به درستی نفس بکشم! خاطرات آن‌روز مانند فیلم تلخ و غمگینی از جلوی چشمانم عبور می‌کرد! به سختی نفس عمیقی کشیدم. روانشناس درحالی که به سمتم می‌آمد، گفت:
- مهران خوبی؟
جوابش را ندادم. سرم گیج می‌رفت و تصویر جلوی چشمانم تار شده بود! اما توانستم روانشناس را درحالی که به سمت تلفن می‌رفت، ببینم!
- حالت خوب نیست، من زنگ می‌زنم به مهراد!
به سختی روی صندلی‌ام جابه جا شدم و با صدایی که گویی از انتهای چاه بیرون می‌آمد، گفتم:
- نه اینکارو نکن!
کمی مکث کردم و گفتم:
- من حالم خوبه!
با چشمانی که تردید در آن موج می‌زد، به من خیره شد و گفت:
- مطمئنی حالت خوبه؟
سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. به سختی از روی صندلی مشکی رنگ بلند شدم. هنوز هم کمی سرم گیج می‌رفت! روانشناس مرا صدا می‌زد اما من انگار هیچ چیزی نمیشنیدم! از مطب خارج شدم. با نسیم خنکی که به صورتم برخورد کرد، کمی حالم خوب شد! اما فقط کمی!
هنوز هم آثار استرس در چهره‌ام نمایان بود. شروع به قدم زدن کردم. زیرا شاید اگر اینکار را می‌کردم حالم خوب می‌شد! اما این رویایی محال بود! حال من هیچوقت خوب نمی‌شد و من این را به خوبی می‌دانستم! سرم را تکان دادم تا از دست این افکار آزار دهنده خلاص شوم، اما زهی خیال باطل! این افکار هیچوقت دست از سرم برمی‌داشتند! قطرات باران آرام به زمین می‌ریختند. دستی به موهای مشکی رنگم که دراثر قطرات باران خیس شده بودند، کشیدم.
ناگهان صدای زنگ موبایلم مرا از فکرو خیال بیرون آورد. از جیبم، موبایلم را بیرون آوردم. طبق معمول مهراد به من زنگ می‌زد!
نفس عمیقی کشیدم. دلم می‌خواست کمی تنها باشم! بنابراین موبایلم را خاموش کردم و به درون جیبم گذاشتم. دوباره شروع به قدم زدن کردم.
قطرات باران حس خوبی را به من القا می‌کردند!

سعی کردم فقط چند دقیقه به مشکلاتم فکر نکنم. من عاشق هوای سرد بودم! پس از چند دقیقه قدم زدن، به آپارتمان رسیدم. به نمای آپارتمان نگاهی انداختم و پس از آن وارد آپارتمان شدم. حتما تاکنون مهراد نگرانم شده بود! بنابراین بدون استفاده از آسانسور، از پله‌ها بالا رفتم. کمی بعد جلوی در خانه بودم! آرام دستم را به سمت درخانه بردم و در زدم.


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Kimiaa، raha.j.m، دونه انار و 10 نفر دیگر

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
مهراد بلافاصله در را باز کرد. با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:
- مهران تا الان کجا بودی؟ گوشیت چرا خاموش بود؟ چرا انقدر دیر اومدی؟
بدون اینکه جوابش را بدهم وارد خانه ‌‌شدم. به سمت نزدیک‌ترین مبل رفتم و روی آن نشستم. مهراد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Kimiaa، raha.j.m، دونه انار و 10 نفر دیگر

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم

با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- نمیدونم! تو یه دفعه از سر میز بلند شدی و رفتی کنار پنجره! فکر کنم یه نیم ساعت هست که اون‌جا وایستاده بودی، چند بارم صدات زدم جواب ندادی، انگار خیلی محو بیرون شده بودی!
سرم را به نشانه‌ی تایید تکان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Kimiaa، raha.j.m، دونه انار و 10 نفر دیگر

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
با شنیدن صدای موبایلم سرم را به سمت آن چرخاندم. با کنجکاوی موبایلم را برداشتم. پیامی از جانب همان شماره‌ی ناشناس آمده بود!
پیام را باز کردم.
- به این لوکیشنی که میفرستم بیا!
کمی بعد لوکیشن برایم ارسال شد.
با تعجب به صفحه‌ی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Kimiaa، raha.j.m، دونه انار و 10 نفر دیگر

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
در حال ویرایش:morningb:


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Kimiaa، raha.j.m، دونه انار و 10 نفر دیگر

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
در حال ویرایش:morningb:


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Kimiaa، raha.j.m، زهرا.م و 10 نفر دیگر

Zahraa

مترجم ازمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
398
امتیاز واکنش
1,663
امتیاز
168
زمان حضور
45 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
در حال ویرایش:morningb:


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Kimiaa، raha.j.m، زهرا.م و 7 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا