خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان:نقاب تبهکار
نام نویسنده:زهرا بهشتی‌فر کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: تراژدی
ناظر: Ryhwn
خلاصه:
نقابی بر چهره دارد. در درونش غوغایی برپاست.
او کینه ای در دل دارد. کینه ای دیرینه که در وجودش رخنه کرده. او قصد خونخواهی دارد، زیرا فکر میکند این گونه قلب زخمی اش آرام میشود! سعی دارد خودش را کنترل کند اما فقط آتش کینه اش شعله ور تر میشود! او انسان خوبی بود و سعی کرد زندگیش عادی باشد! مثل بقیه ی مردم! اما تقدیرش جور دیگری نوشته شده بود!


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Afsa، Aseman15، *~sarina~* و 21 نفر دیگر

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
سرنوشت او را شکست داد و بار دیگر، زمین خورد.
حس میکرد دیگر نمیتواند از جایش بلند شود! دیگر نه امیدی داشت نه انگیزه ای!
نفس کشیدن برایش سخت شده بود.
شکست بزرگی خورده بود و حس میکرد سرنوشت به این حال و روزش میخندد!
در همان موقع صدایی در سرش گفت:
- آیا جرعت تغییر کردن رو داری؟
و اینگونه بود که تاریکی بر روحش چیره شد و نقابی بر صورت زد!
نقابی شبیه،نقاب تبهکار!


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Afsa، Aseman15، *~sarina~* و 21 نفر دیگر

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
با تمسخر به روانشناس روبروم خیره شدم. روانشناسی که شاید فقط یه سال از من بزرگ تر بود! دستی به موهای روشنش کشید و با لبخند مهربونی به من خیره شد.
- خب نمیخوای تعریف کنی؟
-نه!
چشماش از تعجب گرد شد.
- چرا؟
- چون میدونم فقط داری خودت و خسته میکنی!
-ببین مهران من و برادرت فقط میخوایم کمکت کنیم!
پوزخندی روی لـ*ـبم شکل گرفت.
- من به کمک کسی احتیاج ندارم
- چرا داری، اما خودت متوجه نیستی!
با لحن عصبی گفتم:
گفتم من به کمک کسی احتیاج ندارم، فهمیدی؟
با کلافگی نفس عمیقی کشید.
- ببین من درکت میکنم اما...
نزاشتم حرفش و ادامه بده و گفتم:
-هیچکس نمیتونه من و درک کنه! بعدشم اگه میخوای واقعا کمکم کنی دست از سرم بردار!
- اگه نمیخواستی کمکت کنم الان اینجا نبودی!
خنده ی عصبی کردم و تا خواستم چیزی بگم، ادامه داد:
- باور کن اگه حرف بزنی حالت بهتر میشه!
بی اختیار به گذشته برگشتم:
با ترس آب دهنم و قورت دادم. به مهراد نگاه کردم که وضعش از من بهتر نبود.سرم و به دیوار تکیه دادم و چشمام و برای چند ثانیه بستم. عرق سردی رو روی پیشونیم حس کردم. هرثانیه مثل یه قرن میگذشت تا اینکه صدای شکستن در خونه اومد......
با صدا زدنای روانشناس، به خودم اومدم. نمیتونستم درست نفس بکشم و شروع کردم به سرفه کردن. با نگرانی به سمتم اومد.
- مهران حالت خوبه؟
نمیتونستم جوابش و بدم. سریع به سمت تلفن رفت و گفت:
- حالت خوب نیست وایسا به مهراد زنگ بزنم.
چند بار پشت سرهم نفس عمیق کشیدم و با صدایی که گرفته بود گفتم:
- نه نمیخواد بهش زنگ بزنی! من حالم خوبه.
- نمیشه که...
- زنگ نزن میگم!
با صدای عصبی من دست از شماره گرفتن برداشت و با نگاه نگران بهم خیره شد.
- من باید برم
-مطمئنی حالت خوبه؟
- آره خوبم الانم باید برم.
سرش و به نشونه ی تایید تکون داد و چیزی نگفت.انگار فهمیده بود چقدر حالم بده! از روی صندلی بلند شدم و از مطب
بیرون اومدم، نفس عمیقی کشیدم. هر وقت یاد گذشته میفتادم عصبی میشدم. مهم ترین دلیلی هم که مهراد گیر داده بود پیش روانشناس برم همین بود!
سعی کردم فقط چند دقیقه به هیچی فکر نکنم. هوا بارونی بود و من عاشق این هوا بودم! آروم شروع به قدم زدن کردم. راه زیادی رو نرفته بودم که گوشیم زنگ خورد. از جیبم بیرون آوردمش. طبق معمول مهراد بود! گوشی رو خاموش کردم و گذاشتمش توی جیبم. سرم و بالا آوردم و به آسمون نگاه کردم. هوا کم کم داشت تاریک میشد. کلافه دستی به موهای خیسم کشیدم و دوباره شروع به راه رفتن کردم. تقریبا بعد از بیست دقیقه جلوی در آپارتمان بودم. وارد آپارتمان شدم و بدون اینکه سوار آسانسور شم از پله ها بالا رفتم. زنگ خونه رو زدم و مهراد در و باز کرد. با نگرانی نگاهی بهم انداخت. بدون توجه بهش وارد خونه شدم و روی مبل نشستم. با خستگی چشمام و بستم که گفت:
- چرا انقدر دیر اومدی؟ گوشیت چرا خاموش بود؟
چشمام و باز کردم و با عصبانیت بهش خیره شدم.
-من بچه نیستم اینجوری باهام حرف میزنی!
دلخور نگام کرد:
- من نگفتم بچه ای فقط نگرانت بودم!
- اگه نگرانم بودی من و به عنوان یه دیوونه نمیدی!
نگاهش رنگ مهربونی گرفت و گفت:
- کی گفته هر کی میره پیش روانشناس دیوونست؟!
- خواهشا بس کن حوصله ی بحث جدید و ندارم!
چیزی نگفت و به سمت آشپزخونه رفت. از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. با خستگی لباسام و عوض کردم و روی تـ*ـخت دراز کشیدم. کم کم داشت خوابم میبرد که صدای مهراد مانع شد.
- شام آمادست، بیارم برات؟
- نه گشنم نیست میخوام بخوابم
- نمیشه که! شام بخور بعد بخواب
- گشنم نیست!
چند ثانیه مکث کرد و گفت: باشه
این و گفت و از اتاق بیرون رفت. پتو رو روم کشیدم و چشمام و بستم. کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم.


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Afsa، Aseman15، *~sarina~* و 18 نفر دیگر

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
دستی به اسلحه ی مشکی رنگم کشیدم. با نگاه منتظر از پنجره بیرون و نگاه کردم. چند وقت بود یکی از آدمای هایکا رو تعقیب میکردم و الان وقت خوبی برای حرف کشیدن ازش بود. میخواست به یه جایی بره و من به جای تاکسی اومده بودم. طولی نکشید که از خونش بیرون اومد و در حالی که با گوشیش صحبت میکرد، به سمت ماشین میومد. اسلحه رو سریع قایم کردم و منتظر شدم. سوار ماشین شد و درو بست.
- کجا باید برم؟
مسیر و گفت و شروع به رانندگی کردم. سرش تو گوشیش بود و حواسش نبود کجا میریم. به سمت انباری که میشناختم رانندگی کردم. بالاخره رسیدم و ماشین و پارک کردم. با توقف ماشین نگاهش و از گوشیش گرفت و با تعجب به اطرافش خیره شد. از ماشین پیاده شدم و در و باز کردم. تا خواست حرفی بزنه، اسلحه رو به سمتش گرفتم. نگاهش رنگ ترس گرفت.
- پیاده شو!
-ت.. تو کی هستی؟
- گفتم پیاده شو!
آروم از ماشین پیاده شد. قبل از اینکه کاری کنه با اسلحم زدم توی سرش و بیهوش شد. سریع از روی زمین بلندش کردم و بردمش داخل انبار. کلافه، نفس عمیقی کشیدم.به اطراف نگاه کردم. با دیدن طناب فکری به ذهنم رسید.یه صندلی برداشتم و اون و روی صندلی گذاشتم. هنوز بیهوش بود. با طناب به صندلی بستمش. بعد از اینکه از محکم بودن طناب مطمئن شدم گوشیم زنگ خورد. احتمالا مهراد بود! گوشی رو جواب دادم. صدای نفسای نامنظمش و میشنیدم. بعد از چند دقیقه سکوت کردن گفت:
- مهران میتونی الان بیای خونه؟
- چرا؟
کمی مکث کرد و گفت:
- بیا خودت میفهمی!
لحنش یه جورایی مشکوک بود!
- باشه
این و گفتم و تلفن و قطع کردم. مطمئن بودم یه اتفاقی افتاده! هر چی فکر میکردم کلافه تر میشدم. بعد از یه ساعت کلنجار رفتن با خودم، تصمیم گرفتم برم خونه! بالاخره باید میفهمیدم چه اتفاقی افتاده. از انبار بیرون اومدم و در و قفل کردم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم. خیلی گیج شده بودم، با کلافگی نفس عمیقی کشیدم. طرز حرف زدنش یه جوری بود انگار به زور این حرفارو میزد! ماشین و پارک کردم و پیاده شدم. با سردردگی، نگاهی به ساختمون انداختم. باید چیکار میکردم؟ بیخیال شدم و وارد ساختمون شدم. سریع از پله ها بالا رفتم. روبروی در وایستاده بودم. هنوز مطمئن نبودم. با تردید در زدم. بعد از چند دقیقه ی طولانی، مهراد با یه قیافه ی نگران و عصبانی در و باز کرد. با دستش اشاره کرد برم، ولی من اصلا دلیل این رفتاراش و نمیدونستم. با نگاه سوالیم بهش خیره شدم، که عصبی تر شد. زیر لـ*ـب یه چیزی میگفت، ولی من نمیفهمیدم!


در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Afsa، Aseman15، *~sarina~* و 7 نفر دیگر

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
صدای قدمای یه نفر و تا وقتی که رسید جلوی در شنیدم. کت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود و با چشمای قهوه ای رنگش بهم خیره شد. دستی به موهای مشکی رنگش که تاره موهای سفید رنگی توش دیده میشد، کشید. لبخندی زد و گفت:
- از وقتی که ندیدمت خیلی بزرگ شدی!
بعد از چند دقیقه گفت:
- بیاین تو دیگه! مثلا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Afsa، Aseman15، *~sarina~* و 7 نفر دیگر

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
از خونه بیرون اومدم. دستام و توی جیبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. دوست داشتم یکم قدم بزنم! بارون بند اومده بود و هوا خیلی سرد بود. به اطرافم نگاه کردم. هیچکس تو خیابون نبود! یه جورایی از این سکوت خوشم میومد. شروع به راه رفتن کردم. هنوز مدت زیادی نگذشته بود، که با صدای یه دختر بچه به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Afsa، Aseman15، *~sarina~* و 7 نفر دیگر

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
لبخندی زد و سرش و به نشونه ی تایید تکون داد.
- اهل تلافی هستی؟
کمی فکر کردم، تا اینکه چند دقیقه بعد یاد یه خاطره افتادم!
-آره! با این سوالت یاد یه خاطره افتادم، تعریف کنم؟
- چرا که نه!
نفس عمیقی کشیدم و شروع به تعریف کردم:
- وقتی هفت سالم بود، داشتم با دوستام و مهراد گرگم به هوا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Afsa، Aseman15، *~sarina~* و 7 نفر دیگر

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم
با چشم‌های مشکی رنگم که عصبانیت توش موج میزد، بهش خیره شدم.
- همین الان هرچیزی که درباره‌ی هایکا میدونی رو باید بهم بگی! فهمیدی؟
زبونش بند اومده بود و نمیدونست چی بگه!
-به...خدا..من نمی..دونم هایکا کیه!
صندلی که گوشه ی انبار بود و برداشتم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Afsa، Aseman15، *~sarina~* و 7 نفر دیگر

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم
مهراد بدون هیچ حرفی شروع به رانندگی کرد. با فکر به اینکه دارم به هدفم نزدیک می شم ناخواسته لبخندی زدم.
- نمی‌خوای بگی داریم کجا می‌ریم؟
به چشمای قهوه ای رنگش خیره شدم. کلافه نفس عمیقی کشیدم و حرفایی که هایکا بهم گفته...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، Afsa، Aseman15 و 5 نفر دیگر

Zahraa

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
75
امتیاز واکنش
778
امتیاز
133
سن
14
زمان حضور
24 روز 18 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم
هایکا درحالی که روی مبل می‌نشست، اشاره‌ای به مبل کنارش کرد. من و مهراد کنار هم روی مبل نشستیم و من با کنجکاوی به هایکا خیره شدم.
بعد از چند دقیقه، گفت:
- خب، من آوردمتون اینجا که درباره‌ی نحوه‌ی کار باهاتون حرف بزنم! کار ما صادر اسلحه به خارج از کشوره! شما باید حواستون باشه، کسایی که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نقاب تبهکار | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، The unborn، Afsa و 2 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا