خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظرتون درباره رمان ؟

  • عالی

  • خیلی خوب

  • خوب

  • قابل قبول

  • نیاز به خلاقیت و تلاش بیشتر


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: طالع مرگ
نام نویسنده: Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: عاشقانه، فانتزی
ناظر: *Z.A.H.R.A*
خلاصه:
همه چیز از یک فرار شروع شد! از یک فرار به ظاهر ساده؛ اما همین فرار ساده پیچ و خم های زندگی ام را آغاز کرد. فراری که داستان سرنوشت زندگی ام را تغییر داد.
و در نهایت زندگی ام را با موجوداتی رقم زد که برای رهایی از مرگ حتمی باز هم راهی جز فرار نداشتم.


در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 27 نفر دیگر

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:

آخر کی هستم؟!
کسی که همه ازش ترس دارن
کسی که تروسونده میشه
کسی که بد هست
کسی که بد هم میشه
کسی که فوق بشری هست
کسی که هنوز هم یک انسان هست
کسی که خون خوار هست
کسی که خونش خورده میشه
نه من همه اینا هستم
من نیمه خونینم


در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 27 نفر دیگر

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول:

ایران یا اسپانیا؟! کدوم؟!
از فکر کردن زیاد متنفر هستم و الان هم گیر یکی از اون موقع ها افتادم که نمیشه از فکر کردن زیاد فرار کنم.
_ اه! رزا زنگ بزنم غریق نجات بیاد! چه وضعشه اخه؟!
با صدای عصبی و نسبتاً بلند سارا به خود میام و تازه متوجه فضای اطراف میشم.
فضا یا همان اتاق سارا دختر خالم با آن تـ*ـخت آبی و روتختی صورتی ،پنجره ای که با پرده های آبی صورتیش قاب گرفته شده و میز آرایشی که ست اتاق بود برخلاف فکر های درهمم ، واقعا آرامش بخشه.
با صدای درباره سارا به خود میام
_ هوی؟!
با اخم بهش زل میزنم به نظر می‌رسید این دختر هیچ وقت نمیخواد این عادت قاشق بودن رو کنار بزاره ولی مدت اون اخم زیاد طولانی نبود و محو میشه و جای خودش رو به خونسرد حرص در آورد مخصوص خودم میده تا تلافی وسط افکارم پریدن رو در بیارم.
_ هوم، اره فکر بدی نیست یکی برا تو یکی برا من
سارا که به نظر منتظر بود که گیج بزنم، خودش گیج میشه و میگه.
_ برا من چرا!
خوب از این بحث راضی بودم چون داشت من رو از موضوعی که فکرم مشغول کرده بود دور میکرد پس برای ادامه بحث ظاهر حرص در آورم را حفظ میکنم
_ اوم،این رو دیگه تو باید بفهمی قلوه
توی دلم قهقهه ای سر میدم .
قیافه سارا با اون چشمان سبز و چشم و ابرو زیتونی که هارمونی قشنگی با هم دارند و لبای قلوه ای صورتی اش که با بینی قلمی قرمز شده اش قرمز تر از معمولش بود ، واقعا بامزه شده بود.
با حفظ لبخند روی لـ*ـبم سعی کردم جلو خندیدم را بگیرم و به اون قرمزی دماغش که مثل همیشه وقتی عصبی و یا حرصی میشه، اونم پیداش میشه.
صدای سارا باز من رو از خطر غرق شدن نجات میده
_ به چی صورت من زل زدی و لبخند تحویلم میدی باید به عرضت برسونم که من صاحب دارم.
با حفظ همون لبخند روی صورتم جوابش را میدم
_ اولا بزار جواب سوال اولت رو بدم که میشه برای تو هم غریق نجات نیاز هست تا درفکر نامزد گرامیتان غرق نشی و جواب دومین سوال شما به دماغ قرمزت مادمازل قرمزی.
سارا با تعجب دستی به دماغش میکشه و میپرسه
_ وا! مگه چشه؟!
با لبخند که عمیقتر شده بود میگم
_ باز من برندم وتو داره حرص میخوری گل و فکر نکن نفهمیدم قسمت دوم حرفم رو پیچوندی.
سارا که کمی آثار حرص از صورتش رفته بود لبخندی میزند و در افکار خود غرق میشه و فهمیدن اینکه در فکر نامزد جانش هست چیز سختی نیست.
برای تلافی با صدای نسبتاً بلند میگویم
_ وایی آراد کجایی نامزد جانت غرق شد که حتی به توهینی که بهش کردم توجه نکرد.
سارا اول با تعجب به صورت من زل میزند.
بعد از درک حرفی که زدم جیغی فرا بنفش میزند و کتابی از کتاب های کنکوری که همه اتاق را پر کرده بود بر میدارد و به سمت من پرت می‌کند.
اما یک چیزی در چشماش بود که توجهم رو جلب می‌کنه ؛راستش نه من هیچ وقت نتونستم چشم بخونم ولی خوب تو چشمای سارا اشک جمع شده بود.
با صدای آرومی و صورتی که سعی میکردم اطمینان بخش باشه میگم
_ سارا ، مشکلی پیش اومده.
سارا خیلی سریع اشک چشماش رو پاک می‌کنه و تند تند میگه.
_ نه، نه هیچ چیزی نشده ، هیچ چیزی
با چشم های گرد شده ای بهش نگاه میکنم .
پس من تنها نفری نیستم که فکرم مشغول چیزی هست که برام خوشایند نیست.
از رو تـ*ـخت بلند میشم و در حالی که به سمت سارا که روی زمین نشسته بود میرفتم با لبخندی که سعی میکردم آرامش بخش باشه گفتم
_ ساری ، میخوای من رو بپیچونی. خوب پس باید به عرضت برسونم که من کادو نیستم پس بگو چته.
با تمام شدن حرف به سارا که الان با چشم های گرد شدش که بر اثر نم اشک برق می‌زدند و می‌تونستم در اعماق اونها خدا شفات بده رو ببینم رسیدم.
با لحنی که به اون قیافه حیرانش میومد گفت
_ تو الان با این حرفا میخوای با محبت حرف از زیر زبون من بکشی.
میخواستم بـ*ـغلش کنم که وسط راه پشیمون میشوم در اون حالت میگم
_ صبر کن ببینم من این همه احساسات خرج کردم و جوابش اینه
لبهای سارا از هم فاصله میگیرن تا جوابم رو بده که بهش فرصتی نمی‌دم و حرفم رو ادامه میدم
_ نه صبر من هیچی نگو چون اگه چیزی بگی حواس من پرت میشه و یادم میره چی میخواستم ازت پس بگو چته.
سارا باز خواست چیزی بگه که این بار با صدای گوشیم خفه میشه.
در حالی که از حالت سارا با اون لبای آویزون شده خندم گرفته بود به سمت گوشیم که روی میز آرایشی میرم ، ولی با دیدن اسم طرف لبخند پاک میشه و جای اون رو به اخم میده.
همین طور به گوشی زل زده بودم که صدای سارا در اومد.
_ یا اون میز آرایشی من سوراخ میشه از اون نگاه اخم آلودت یا گوشی فرار می‌کنه و یا طرف میمیره از انتظار !
به طرف سارا برمی‌گردم که با دیدن قیافه سرخ از عصبانیتش پشیمون میشم و ترجیح میدم جواب گوشیم رو بدم تا با این سارای عصبی دهن به دهن شم.
بالاخره گوشی ام را از میز بر میدارم تا اولین قربانی در راه به گوشی جواب ندادن نشم
_ هوم ، چیزی شده بابا؟!
با صدای بابام اخم هام عمیق تر میشن.
_ نباید بگی اول سلام؟!
نمی‌دونم چرا بابا هیچ وقت این رو نمی‌فهمه که من دم گوشی سلام یا خداحافظی نمیکنم.
سعی میکنم با بابا کنار بیام حداقل الان
_‌ اوهوم، ببخشید ، علیک السلام
_‌ ساعت نه شب شد نمی‌خوای برگردی خونه؟
نگاهی به ساعت دیواری اتاق سارا که بازم صورتی و آبی بود میکنم.
از بس که تو این اتاق صورتی و آبی هست به این دو رنگ آلرژی پیدا کردم .
با صدا زدن های مکرر بابا به خود میام
_ بابا هنوز ساعت هفت هست و من شاید خونه خاله بمونم.....
بابا فرصت ادامه حرف را به من نداد و با لحن تندی گفت
_‌ بمونی؟! بمونی که چی؟!»
تصور قیافه اخم آلود بابا که باعث تیره تر شدن چشمان ابیش که من نیز آن ها را از او به ارث بردم میشود واقعا ترسناک بود و من هزاران بار در دل خود خدا را شکر کردم که کنار او نیستم.
میدونستم بحث باهاش بی فایدس پس با صدایی که سعی میکردم در حین قانع کننده بودن با آرامش نیز همراه باشد گفتم
_ وای ، بابا لطفا گیر علکی نده !
_ خوب، باشه اونجا بمون ولی تصمیم گرفتی؟!
اوه خدای من بحث دقیقا به جایی رسید که نمی‌خواستم برسه .
اما صدای بابا که مثل لحن خودم بود ، جای پیچوندی رو برای من نگذاشت.
به نظر می‌رسید قیافم مثل مغزم سردرگم شده بود آخه سارا از اون طرف داشت خودش را می‌کشت تا بفهمد چرا لـ*ـبام آویزون شده.
اولین جوابی که با اون می‌تونستم بابا را دست به سر کنم رو به زبون آوردم
_ ام،بابا اره انتخاب کردم میام خونه و درباره اش صحبت میکنیم ؛ قبول؟!
و تازه بود که فهمیدم چی گفتم؛ لعنتی من هنوز انتخابی نکردم،ولی دیگه دیر به نظر می‌رسید و فرصتی برای تغییر حرفم وجود نداره.
_ قبول؛ فردا در باره اش صحبت میکنیم خداحافظ
و قطع کرد.........
اوه، همیشه من فرصت خداحافظی نمیدم؛ الان بابام نذاشت .
حداقل فهمیدم این قطع کردن ارثیه.


در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 23 نفر دیگر

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم:


و باز هم صدای سارا بود که من را از هپروت خارج میکنه
_ هوم
_ چیزی شده که به من نمیگی ؟!
نیم نگاهی به قیافه دلخور سارا که با صدایش همخونی داشت میندازم و در جوابش با لحنی که سعی میکردم دلخور باشد گفتم
_ ساری ، فکر نکن با این حرفا بتونی منو به بیچوندی ؛ چیزی بین تو و آراد شده.
و اخم کرده به سمت سارا میچرخم .
اخمم برای تاثیر بیشتر بود ولی چرخیدنم کلا برای اینه بود که ببینم حرفم روش تاثیری داشته یا نه و با نگاه کردن به قیافه غم زده سارا فهمیدم که حرفم هام نتیجه داشته.
به جای قبلیم کنار سارا برمی‌گردم و دستم رو روی سرش می‌زارم و اون رو روی سـ*ـینم قرار میدم.
سرم را پایین میارم تا به گوش سارا برسه و با لحنی آرامش بخش گفتم
_ سارا ، بگو دیگه چته ؟
با مظلوم ترین حالتی که تا الان از اون دیدم به چشمام‌ زل میزنه و با صدایی که فوق العاده اون رو مظلوم تر کرده بود گفت
_ رزا ، یعنی ممکنه واقعا دوستم نداشته باشه؟
اولین حرکتم در برابر این حرفا گرد شدن چشمان بود .
این چیز عجیبی بود دوست داشت سارا و آردا باعث حسودی همه دخترای فامیل بود؛ واقعا چی شده بود که سارا رو آنقدر ناراحت کرده بود.
سعی کردم فکر های منفی رو از مغزم دور کنم و به حالت قبلی برگردم و به جای خیال پردازی داستان رو از خود سارا بشنوم
_ سارا ، این طوری داره من رو گیج می‌کنی ؛ میشه بگی داستان .......
داشتم ادامه جمله رو میگفتم که در بی هوا باز شد
_ دخترا بیاین شام کوفت کنین بعد غیبت.
این صدای سینا پسر خالم بود .
زیر لـ*ـب بی ادبی نژادش میکنم که سارا ریز میخندد
_ به چی میخندی تو فنج ؛ اصلا صبر کن ببینم از کی تا حالا رزا یکی و بـ*ـغل می‌کنه.
به سمت در که پر از عکس های خانوادگی بود میچرخم که کله سینا با اون چشم های سبزش و موهای پر کلاغیش که بر خلاف چشم هایش به شوهر خاله رفته بود ، توجهم رو جلب می‌کنه.
_ سینا ، الان دقیقا شبیه مرغ های شدی که سرشون و از قفس میارن بیرون.
دماغ سینا با شنیدن این حرفم که همراه با تمسخر بود قرمز میشه و قبل از اینکه از در خارج شود فقط یک کلمه میگه
_ شام
با بیرون رفتن سینا صدای خنده سارا بلند میشود که سینا برمیگرده و در رو با صدای بلند می‌بنده.
سر من و سارا که حالا نشسته بود به سمت هم برمیگرده و این بار من هم با سارا میخندم
بعد از تمام شدن خندیدنمون به سارا میگم
_ سارا ، تو ، توی پیچوندن افتضاحی.
با حرکتی که سارا کرد اخم در اومد
_ اخ ! وحشی آرومتر این گوشم رو بکش کندیش.
سارا کاملا من را نادیده گرفت و با زور من رو به سمت در کشوند
با باز شدن در راه روی خونه خاله که با کاشی های سفیدیش همرنگ دیوار های پر از عکس های خانوادگی است نمایان شد.
با گذشتن از راه رو که به سه اتاق خونه راه داشت به حال میرسم .
از سه پله ای که راه رو ، رو از حال جدا میکرد پایین اومدیم .
با دیدن حال که دیوار ها و کاشی های چوبی مانندش هارمونی قشنگی با مبل های نسکافه ای درست کرده بود کومای دلپذیری وجودم رو فرا میگیره.
با خنده نخس‌ سینا از اون حال و هوا خارج میشم و نگاهی به سمتش که داشت از پذیرایی کرمی‌ ،کاراملی خونه خارج میشد انداختم
سارا اون رو مثل من کاملا نادیده گرفت و به راهش ادامه میده .
با رسیدن به آشپزخونه من رو به سمت میز نهار خوری هشت نفره ، سیاه،سفید گوشیه آشپزخونه که همرنگ آشپزخونه بود می‌بره و روی صندلی سفیدش پرت می‌کنه.
_بشین همین جا و زر اضافی نزن.
_ اه ، خدا لعنتت کنه ساری گوشم و کندی.........
به اخم های توهم سارا توجه نمیکنم و همسن طور به غیر زدن های زیر لـ*ـب ادامه میدم که با دیدن فسنجون خاله چشم هام ستاره بارون میشن و کلا دلیل غر زدنم هم یادم میره
_ اوه! خاله دستت طلا.
خاله مهربونم با اون لبهای قلوه ای صورتی اش که سارا اون ها رو از اون به ارث برده به من لبخند میزنه
کلا قیافه سارا به مادرش و سینا به جز چشماش بقیه صورتش به باشد رفته.
با گفتن اسم باباش‌، توجهم به شوهر خالم که با لبخند به زنش زل زده بود معطوف میشه.
ناخوداگاه لبخندی رو لـ*ـب های صورتی خوش فرمم شکل میگره و توی دلم دعا میکنم که کاش خونواده من هم به همین گرمی بود‌.
دختر حسودی نبودم ولی محبت این خونواده ستودنی بود.
توجهم به سینا که از ظهر با همون تیشرت سفید و شلوارک سیاهش تو خونه می‌چرخه جلب شد که با حرفی که زدم باعث پریدن دوتایی آبروم شد؛القته اگه می‌تونستم یکی رو بالا میدادم ولی.......
_ خر بودن تموم شد ، رزا؟
در جوابش سعی میکنم اخم هام رو محو کنم و جانسون رو به لبخند روی لـ*ـبم بدم
_ سینا ، توجه داشته باش گفتی خر اینجا آینه ای نیست ، البته جالبه فکر نمی‌کردم که به تصویر خودت تو آینه میگی رزا.
این بار سینا بود که اخم می‌کنه و با دماغی که قرمز شده بود گفت
_ از بس حرص خوردی ،داره چرت و پرتی میگی.
در جوابش پوزخندی میزنم و میگم
_ اگه دماغت رو ببینی میفهمی کی داره حرص میخوره
قبل از اینکه سینا جوابم رو بده صدای خاله بلند میشه که خطاب به همه گفت
_ حالا شام بخورید غذا سرد شد!
و این بود پایان بحث..


در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 23 نفر دیگر

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم:


اوه،شام تمام شد بود و الان خاله با حالت طلب کارانه ای داشت به من ، سارا و سینا نگاه میکرد و این یک معنی داشت.
_ خوب ظرف ها با کی هست؟
صدای خاله که بی‌ شباهت به کارگاه ها وقتی دارن از کسی بازجویی میکنم نبود مهر تأیید رو به فکرهام زد.
همان طور به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • خنده
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 23 نفر دیگر

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم:

_یعنی هر کی میره تو فکر و لبخند میزنه عاشقه.....
قبل از اینکه سارا جوابی به من بده ادامه حرفم رو گفتم
_ تازه برای شام رفتیم تو تونسی که بپیچونی و داستان آراد و بم نگی الان راه فرار نداری.
چشم های سارا دوباره پر از اشک میشه.
همین طور به چشماش زل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 22 نفر دیگر

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم:

با لبخند به سارا که با همچین چیزی کوچیکی ذوق کرده بود؛ راستش تو این مورد به من رفته.
البته درست ترین حرف اینه که من به اون رفتم آخه اون یه سال از من بزرگتر بود و من با یه سال جهشی خونده با اون همکلاسی بودم ؛ فکر کنم دلیل اصلی اینکه بیشتر باهم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 20 نفر دیگر

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم:

لحظاتی همین طور در سکوت سپری میشه و من همچنین به اخم روی صورت بابا نگاه میکردم.
زیاد طول نمی کشه که تکون خوردن لـ*ـباش و بعد از اون
صدای محکم و قاطعش توجهم رو جلب می‌کنه.
_ رزا ، تو باید یه تصمیمی بگیری.
.
.
شوک به سارا که با چهره نگران داشت نگاهم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 20 نفر دیگر

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم:

هفته پیش:

_ رزا تو باید تصمیم بگیری...
با شنیدن این حرف بابا حالا به قیافه من هم اخم اضافه میشه.
در جوابش سعی میکنم کاملا جدی باشم و جدی بودنم هم در صورتم و هم در صدام پیدا باشه.
_ منظورت چی...
صدای عصبی بابا حرفم رو قطع می‌کنه.
_ تو باید بری...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 20 نفر دیگر

Meysa

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/8/21
ارسال ها
263
امتیاز واکنش
2,419
امتیاز
108
سن
13
محل سکونت
خونه/+
زمان حضور
12 روز 1 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم:


_ حالا انتخابت چیه؟
سردرگم به سارا که سردرگم تر از خود من بود ،زل میزنم.
_ نمی‌دونم سارا ، رفتن از اینجا خودش سخته ، ولی انتخاب بین رفتن به کشور دیگه بین یه خانواده که از قرار با اونا هم خونی و موندن تو کشور خودت ولی تنها ،تو خودت خوب می‌دونی من...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع مرگ | Meysa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: N*M*M، Cadman، *Fatemeh* و 18 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا