خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
153
امتیاز واکنش
2,433
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 19 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
(بسم الله رمان رحیم)
نام رمان: قایم موشک
نام نویسنده: Gilda-Eftekhari کاربر انجمن رمان ۹۸
نام ناظر: ^~SARA~^
ژانر: عاشقانه، جنایی-مافیایی
خلاصه:
جهان، حادترین قایم موشک مجهول است با یک قهرمان در صدر جدول و هزاران شکست خورده! پشت هر باخت، جام قهرمانی در پیچ و خمِ هزارتوی آینه منکسر شده نهان شده است که برای یافتنش بایستی میلیارد‌ها نیش به جانش وارد شود. قایم موشکی که خالقش اوست و برای یافتن سعادت، هر که خنجرش را غلاف نکرد تار و مار و با آفریدن تپه‌ای از فوم سرخ، به بالاترین نقطه هستی صعود کرد.


در حال تایپ رمان قایم موشک | Lida eftkhar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Narín✿، دونه انار، ~MoBiNa~ و 6 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
153
امتیاز واکنش
2,433
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 19 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
در بازی کودکانه، تو دوست داری برنده باشی و من قصد دارم به تو نبازم.
تو تمام تمرکزت رو به کار می‌گیری و من، در یک چشم بر هم زدن تقلب می‌کنم. تو می‌بری و من می‌بازم، تو می‌بازی و من می‌برم.
تو گریه می‌کنی، من ساکتم، من می‌خندم، تو می‌خندی!
و قرار فردا را سر ساعت می‌گذاریم؛ اما در بازی زندگی، من همه‌ی دنیا را برای تو می‌خواهم و تو، همه چیز برای من. تقلبی دیگر در کار نبوده و برای فردا هم دیگر قراری نیست...


در حال تایپ رمان قایم موشک | Lida eftkhar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Narín✿، دونه انار، ~MoBiNa~ و 6 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
153
امتیاز واکنش
2,433
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 19 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پ. یک:
-خب می‌تونی شروع کنی، دقیقا از کجا شروع شد؟
نگاه مرده و یخ بندانم و زومِ نگاه سبز وحشیش کردم.
با حالت استفهامی جلوم نشسته و با صورتی جدی نگام می‌کرد، هیچ رحم و لطافتی توی چهرش پدیدار نبود البته کیه که توجه کنه.
جملش مفهوم نداشت، من تموم شده بودم چیو باید شروع می‌کردم:
-باید بگی دقیقا از کجا تموم شد.
با نگاه ریز و دقیقی به صندلیش تکیه داده و عمیق نگام کرد.
نگاهش از بین دریای نگام عبور کرده و به اون قعر قعرا نفوذ کرد اما مطمئنا به جز سیاهی چیزی دستگیرش نمیشد.
طبیعی نیست تو از مرده توقع لبخند داشته باشی.
خودش هم متعجب و سرگشته شده بود اما باز هم ترحم نمی‌کرد. تنها دلیلی که باعث شده بود من الان اینجا باشم هم همین بود.
من تمام زندگیم رو توی بیست و هفت سال گذرونده بودم، بیش تر از هر کسی طعم گسش رو چشیده بودم، صد برابر فردی عادی بچگی کردم، رویا داشتم، آرزو کردم، از دست داده و به دست آوردم، عاشق شده و عاشق کردم، برای زندگیم جنگیدم و بعد از رسیدن به آرامش نسبی دقیقا سر زمانش شایدم کمی زود تر مردم، باختم... سوختم و از راند بازی خارج شدم.
روند طبیعی زندگی رو طی کردم، مرگِ آرومم رو قبول داشته و هیچ شکایتی نداشتم.
و حالا از منی که روحم خفته در زیر خروار ها خاک و جسمم در آتش این جهنم می‌سوخت، توقع توضیح داشتن.
توقع از نو شروع کردن، فرصت داده بودن شاید که دوباره زندگی کنم یا نه شاید به همون روند قبل دوباره مردگی کنم.
منم قبول کردم، اره قبول کردم. زمانی که تو در قعر آتش دست و پا بزنی ، قبل از وداع با خاطراتت، آرزو و خیال می‌کنی که کاش جای تو با کسی که آتش رو روشن کرده بود عوض می‌شد.
ولی من... آرزو نکردم، تصمیم به عمل گرفتم و به خودم قول دادم عوض می‌کنم... من نخ این سرنوشت شوم رو به پای خود شیطان می‌بندم و تمومش می‌کنم.
دستش رو آروم روی میز کوبیده و گفت:
-ملودی خانم من تا صبح وقت ندارم.
احترام بالایی که قائل بود توام با لحن گرمش که با وجود لهجه‌ی غلیظ لاتینش باز هم احساس بیگانگی به من نمی‌داد رو دوست داشتم.
نفس عمیقی کشیدم:
-از کجا شروع کنم.
-از همون اولش.
نخ نگاهم رو به دستام دوخت زدم، هر موی رگ آشکار روی اون ها من و به زمان و دوران به خصوصی می‌کشید.
برگشتم به خیلی قبل... خیلی خیلی قبل.
***
ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد ، هشتاد، نود، صد. من اومدم.
دستم رو آروم از روی چشمام برداشتم و دنیام روشن شد، صدایی به گوشم نمی‌خورد.
با لبخند به عقب برگشته و دور تا دور حیاطِ بزرگ و دلباز خونه رو با چشمام رصد کردم اما چیزی نظرم رو جلب نکرد.
-ریان؟ کجایی؟
با قدم های کوتاه به سمت انبار کوچیک گوشه حیاط دویدم و با هیجان و شادیِ مظاعفی درش رو باز کردم اما تا چشم کار می‌کرد، وسایل باغبانی و رنگ بود و باز هم خبری از ریان نبود.
کم کم نگرانی به من غلبه کرده و ترس نخ نخ وجودم رو گرفتار خودش می‌کرد.
به سمت دستشویی رفتم و اونجا رو هم از نظر گذروندم اما بازم ریانی پیدا نبود.
بغض در گلوم جا خوش کرده و دستای کوچکم مثل دستان پیرزنِ نود و اندی ساله می‌لرزید و ترس و ترس و ترس و ریان کجاست؟
به زحمت لـ*ـب حوضچه کوچیک و رنگارنگ نشستم و دلم خود به خود گرفته و قلبم سنگین بود و من بی اندازه باریدن می‌خواستم.
به راستی دختر بچه ای توی این سن، کاری به جز گریه کردن هم داره؟ نداره، انگار که نداره.
-پخ.


در حال تایپ رمان قایم موشک | Lida eftkhar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Narín✿، دونه انار، Ryhwn و 7 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
153
امتیاز واکنش
2,433
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 19 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پ، دو:
از جام پریدم، با اعصابی متشنج به سمتش چرخیده و با صدایی بلند تر شروع به گریه کردم.
-چرا گریه می‌کنی اخه دختر جون، درسته باختی ولی دفعه بعد قول می‌دم بتونی پیدام کنی.
بدون اینکه جلوی فوران اشکام رو بگیرم، عصبی جلو رفته و لگدی به پای راستش زدم.
نفسم در بطن وجودم زندانی شده و تواناییه خارج شدن نداشت اما بازم با این وجود با عصیان و سکسکه جیغ کشیدم:
-کجا بودی؟ قرار نبود جایی بری که من نتونم پیدات کنم، ترسیدم.
ریان با خنده و صورتی بشاش همین طور که دستش رو روی موهای خرمایی و لـ*ـختم به لغزش در می‌آورد گفت:
-چرا قوانین این بازی رو یاد نمی‌گیری اخه من باید جایی قایم شم که تو منو پیدا نکنی اگه بذارم به راحتی پیدام کنی که دیگه بازی نیست.
حرکت آروم دستش توی موهام کمی از آتیش وجودم رو فرو کش کرد اما بازم با ته مونده‌ی عصیانِ درونم، عصبی و دست به سـ*ـینه گفتم:
-قانون... قانون. اصلا من نمی‌دونم قانون چیه. مگه ما خودمون دو تا بازی نمی‌کنیم پس چرا نمی‌شه خودمون براش قانون بذاریم؟ همین طور که من برای عروسکام اسم می‌ذارم می‌خوام برای بازی هامم خودم قانون بذارم.
-اخه اینطوری که نمی‌شه...
میون حرفش پریدم و با لجبازی و سرتقانه جواب دادم:
-همین که گفتم اگه قبول نکنی باهات قهر می‌کنم، دیگهه هم باهات بازی نمی‌کنم. پس از این به بعد باید جایی قایم بشی که من بتونم تو رو پیدات کنم، قبول؟
خنده‌ی بلندی سر داده و با محبت لپ منی رو که با لبخند ریزی که سعی در پنهان کردنش داشتم، بهش چشم دوخته بودم و کشید.
-باشه قبول، حالا برو چشم بذار دیگه نمی‌ذارم بترسی، هیچ وقته هیچ وقت.
***
صداش من و از اوج خاطرات بیرون کشیده و دقیقا روی همون صندلیه سخت و فلزی، توی اون جهنم رها کرد.
-باید برام دقیقا از اونجایی بگی که زندگیت تموم شد تا منم ببینم می‌تونم تاییدیه فوتت رو امضا کنم یا نه.
نیشخندی ناخواگاه روی لـ*ـبم جا خوش کرد، این دختر هم یاد گرفته بود که چطور با منه نقش اصلیه بازی، بازی رو شروع کنه.
منم دل به دلش داده و شروع کردم، دقیقا از همون جایی که نباید شروع می‌شد:
-مرگم هیچ جذابیتی نداره من از اونجایی می‌گم که زنده بودم و نقشه‌ی مرگم و می‌کشیدن.
بدون تغییر حالت کمی خودش و جمع و جور کرده و دستش رو روی دکمه‌ی ضبط کوبیده و آروم ولی با هیجان گفت:
-خب.
-بر می‌گشتم ایران، منه ماهیه دور از آب در خیال خودم به تنگ بر می‌گشتم، فارغ از اینکه در نبودم خون جای عامل زندگیم و گرفته بود.


در حال تایپ رمان قایم موشک | Lida eftkhar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Narín✿، دونه انار، ~MoBiNa~ و 6 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
153
امتیاز واکنش
2,433
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 19 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پ. سه:
-مسافران عزیز هواپیما در حال فرود است لطفا کمر بند های خود را ببندید.
سرم رو از روی پشتی صندلی بلند کرده و از پنجره کنارم به پایین چشم دوختم.
مه اطراف و پوشونده و زیاد نمی‌شد پایین و دید اما بازم چراغ های فرودگاه مهاباد که برای فرود هواپیما سوسو می‌زدن، نه چندان زیاد، کمی قابل رویت بود.
کمربندم و با کلی شور و شعف بستم و کلاه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان قایم موشک | Lida eftkhar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Narín✿، دونه انار، Saghár✿ و 4 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
153
امتیاز واکنش
2,433
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 19 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پ. چهار:
-خانم... خانم.
با صدا فردی اروم کلاهم و از روی صورتم کنار زدم، محافظ مشکی پوش که به دستور بابا در طول سفر همراهیم می‌کرد، بالای سرم ایستاده بود.
سرش رو پایین گرفته و آروم گفت:
-ببخشید بیدارتون کردم خانم ولی رسیدیم همه پیاده شدن.
سریع از جام پریدم:
-خب زود تر بیدارم می‌کردی.
با شوق به سمت پایین پرواز کردم.
به محض اینکه پام به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان قایم موشک | Lida eftkhar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Narín✿، دونه انار، Saghár✿ و 4 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
153
امتیاز واکنش
2,433
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 19 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پ. پنچ:
توجهشون بهم جلب شد، رحیمی نام، خودش رو کج کرده و به در تکیه داد تا جا برای من راحت تر باشه.
-متاسفم خانم ما موظف هستیم شما رو هر چه زود تر پیش جناب سرهنگ ببریم، اگه مشکلی هست یا ناراحتی پیش اومده بفرمایید تا رفع کنم.
بدون توجه به لالایی های رحیمی، عینک آفتابیم رو دوباره برداشته و روی چشمم گذاشتم.
نگاه راننده رو از توی آینه‌ی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان قایم موشک | Lida eftkhar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Narín✿، Saghár✿، The unborn و 3 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
153
امتیاز واکنش
2,433
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 19 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پ.شش:
صورتم خیس اما لـ*ـبام صحرای کربلا بود.
نفس نفس زنان خودم رو عقب کشیدم شک بدی بهم وارد شده بود و درک نمی‌کردم و نمی‌خواستم که درک کنم و چرا اصلا من به ایران برگشتم.
اصرار پدر بر مبنای برگشتم به چه منظور بود؟
شش سال متوالی خبری ازم نبود و خبری ازم نگرفتن، حالا چرا یهو شدم یوسف گم گشته از وطن.
-خدای من... حالتون خوبه خانم؟... بهتره...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان قایم موشک | Lida eftkhar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Narín✿ و The unborn

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
153
امتیاز واکنش
2,433
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 19 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پ.هفت:
سرش رو تکون داده و همین طور که دره بتری رو باز می کرد جواب داد:
-روی این موضوع هم که قفلی زدی. بنده یه رهگذرم که وجدانم اجازه نداد تنها بذارمت. اوکیه؟
-من نیلیم، اینم دوستم ارمیا... از آشناییت خوشبختیم خانمِ...
نگاهم رو از چهره‌ی خوش تراش رو‌به روم گرفته و به دختر کنارش دوختم.
دستش رو روی شونم گذاشته و دستمال رو روی قسمتی از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان قایم موشک | Lida eftkhar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: The unborn
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا